دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 


هزارتوی داستان نویسی (1)

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

 

 

متن زیر را به پیش نهاد شهلا لاهیجی نوشتم. زمانی که سردبیری کتاب نقد روشن گران را می کردم، او از مشکلش با جوان ها گفت و این که بارها به او مراجعه کرده اند و پرسیده اند چگونه بنویسند. او هم  پاسخی  برای شان  نداشت  و مایل بود در کتاب نقد روشن گران پاسخی برای ایشان داشته باشیم. انتشار کتاب نقد روشن گران به دلیل مشکل مادی متوقف ماند، اما نگاشتن متن زیر به شماره دوم هم رسید تا این که مشغله های دیگر اجازه نداد ادامه اش دهم. امید این که در آینه ها بتوانم آن را به سرانجام برسانم.

سردبیر

 

 

 

 

نوشتن تابعی است از نیاز انسان برای سخن گفتن و سخن گفتن تابعی است از نیاز آدمی برای بیان اندیشه ، واکنش یا ماجرائی. در طول تاریخ بشر، سیر تکاملی بیان این هر سه به مقصدهای گوناگونی منجر شده است. اما شاید جذاب ترین روند را بیان ماجرا داشته که به داستان و داستان سرائی ختم شده است. زیرا گاه برگرفته از واقعیت محض بوده است و نام خبر بر آن نهاده اند و گاه حاصل تخیل محض و گاه حاصل ترکیب واقعیت و خیال. گاه هم اغراق رنگ دیگری بر آن زده است و گاه تمایل و آرزوها. در هر حال هنوز واژه Story در زبان انگلیسی هم برای خبر هم برای داستان به کار می رود. به همین دلیل نقش واره های حک شده بر دیوار غارهای انسان نخستین هم خبر واقعه های زندگی روزانه اش محسوب می شود هم داستانی که می خواسته است روایت کند. به عبارت به تر آن چه او می نگاشت، یادداشت روزانه، روزنوشت یا در وجه درازمدت، خود زندگی نوشت او بودند که شکل ابتدائی داستانند. اما آن زمان محدودیت امکانات (دیوارها، ابزار، نور کافی و...) این مجال را نمی داد که داستان های طولانی بر دیوارها حک شود. بنابراین شب های بلند و سرد در کنار هم زیستن آدم ها، نقالان را پدید آورد که داستان ها را سینه به سینه به نسل های بعد منتقل می کردند. با پیدایش خط نیز مکتوب کردن آن ها آغاز شد تا به امروز رسید.

اما با این سابقه طولانی در تاریخ بشریت، هنوز بسیاری می پرسند:«چگونه داستان بنویسم؟»

ناگزیر این سلسله نوشتار در پاسخ به چنین پرسشی نوشته شد تا دیگر غول انگاشتن فن داستان نویسی باعث نشود فرد علاقه مند هرگز دست به قلم نبرد. در حالی که نوشتن داستان همان قدر سهل و بدیهی است که لیوانی در دست گرفتن و نوشیدن محتوای آن. به ویژه که این توانائی در خرد جمعی و ناخودآگاه بشر ریشه دارد. اما این نکته را هم نباید نادیده گرفت که این سلسله نوشتار نه ترجمه کتاب های راه نمای نگاشتن ادبیات داستانی است نه برگردان نظریه پردازی ها حول نگارش داستان. بل که بر مبنای دو نوع متفاوت تجربه شخصی نوشتن (نقد و داستان) گرد آمده اند. در عین حال که تک تک مشاهدات روزمره و نیز کتاب هائی که در طول زندگی یم مطالعه کرده ام، در این تجربه دخیل بوده اند و بر کیفیت آن تأثیر گذاشته اند. امید آن که حاصل بخشی از آن در این مجموعه نوشتار، برای خواننده مبتدی و علاقه مند به داستان نویسی مفید افتد.

 

چگونه آغاز کنیم؟

اصل را بر این می گذارم که شما دغدغه نوشتن دارید، حرف هائی برای گفتن دارید یا به زبان داستان سرائی می کنید و دل و هوش از شنوندگان تان می ربائید، اما بارها که خواسته ئید داستان های تان را بنویسید، دریغ از نوشتن حتا یک جمله سرراست. در واقع به رغم آن همه گویائی و شیرین سخنی هنگام گفتار، وقت نوشتن پیاده ئید. هزاران موضوع به ذهن تان می آید اما بر قلم تان هیچ چیز جاری نمی شود. عاقبت هم از کلنجار با ذهن و قلم خود خسته می شوید و بعد از تکرار چند باره چنین تجربه ئی، عطای نوشتن را به لقایش می بخشید. اما همین وضعیت مغشوش و ناامید کننده است که اصل اول نوشتن را شکل می دهد: نظم داشتن و نظم بخشیدن. این مهارت درسراسر مرحله های نوشتن به کارتان می آید و گاه و بی گاه به تفصیل درباره آن صحبت خواهم کرد. اما در این جا منظورم اتاق ذهن تان است که پر از موضوع های مختلف است و شما باید آن ها را از هم تفکیک کنید و هر یک را در گوشه ئی جا دهید تا خواسته یا ناخواسته، موقع استفاده هر یک از ایشان فرا برسد. بنابراین زمانی که قلم به دست می گیرید و مهیای نوشتن می شوید، فقط باید به یکی و بیشینه به دو تا از این موضوع ها بپردازید.

و اما درست برعکس ذهن های آکنده و پراکنده، کسانی هم هستند که می گویند:« نمی دانم از چه بنویسم!» یا « هیچ موضوعی برای نوشتن به ذهنم نمی رسد.»

به این گروه اخیر هم توصیه می کنم به هیچ وجه هراسان نشوند. بی نهایت موضوع (سوژه) برای نوشتن وجود دارد. یک لحظه چشم های خود را ببندید. حالا باز کنید. هر چه در دور و بر خود می بینید، می تواند موضوع نوشتن داستانی شود. این عامل برانگیزاننده می تواند شیئی باشد، تصویری باشد یا فردی و ... . خلاصه هر آن چه تأثیر ویژه ئی بر شما می گذارد. هم واره به یاد داشته باشید ویلیام فاکنر شاه کارش؛ خشم و هیاهو را فقط بر مبنای تصویری نوشت. او دخترکی را می دید که از درختی بالا رفته بود و به داخل پنجره ئی می نگریست تا برای برادرانش در پای درخت شرح دهد در مراسم عزاداری مادربزرگ شان چه می گذرد. پشت شلوار این دختر نیز گِلی بود. حال یک بار دیگر خشم و هیاهو را بخوانید و با این تصویر اولیه مقایسه کنید. تفاوت از کجا تا به کجا است؟ آیا تفاوت در همان قدرت بسط و پرداخت نویسنده/ فاکنر نیست؟

هنرمندان بسیار دیگری نیز چنین تجربه ئی داشته اند. به یاد دارم منصور کوشان درباره پرده نقاشی شرح داده شده در داستان "خواب صبوحی" می گفت:« این تابلو بر دیوار خانه ما آویزان است. من آن را خیلی دوست داشتم و همیشه به خانمم می گفتم بالاخره روزی این را داستان می کنم و کردم.»

"خواب صبوحی" داستان فوق العاده ئی است و من در پی این سخن کوشان، سخت مشتاق دیدن آن پرده نقاشی بودم. عاقبت هم به دیدن آن رفتم. اما حسابی سرخورده شدم. آن پرده نقاشی که در داستان حضور داشت، بسیار زیباتر و جذاب تر بود. به زبان دیگر، پرداخت کوشان از این پرده نقاشی بسیار قوی تر از واقعیت وجودی آن بود. آن جا بود که دریافتم تأثیرپذیری هنرمند از واقعیت، در قیاس با دیگران خیلی متفاوت و ژرف تر است. به علاوه قدرت پرداخت او چه قدر باید بالا باشد که بتواند تصویر عالی تری از واقعیت عرضه کند. در نتیجه نوشتن حاصل حس کردن عمیق چیزی یا تأثیر عمیق چیزی بر ما و ایجاد رابطه ذهنی، عاطفی و حسی با آن است.

مشابه تجربه کوشان را خود هنگام نوشتن فیلم نامه داغ دل کردم. پیش از شروع به نگارش آن، چند سالی پرده نقاشی مینیاتوری زنی، هم واره پیش رویم بود. پس زمینه تصویرش، سفید و تهی بود و زن با آن لباس مینیاتوری پر پیچ و تاب و شال بلندی که بر کمر بسته بود و بخش اعظم آن در هوا پیچ و تاب می خورد، حالت اثیری می یافت. جذبه زن تا مدت ها ذهنم را به بازی می گرفت و گوئی به صراحت می گفت:« هیچ کس نمی تواند به من دست یابد.»

تا مدت ها هر چند وقت یک بار محو تماشای این تصویر می شدم و هر بار نکته تازه ئی را درباره آن کشف می کردم تا این که داستان فیلم نامه داغ دل به ذهنم رسید. آن وقت همه حسی که این زن اثیری طی چند سال به من داده بود، الگوی تمام عیار شخصیت زن این فیلم نامه و به آن منتقل شد.

زمانی که این فیلم نامه مرحله پیش تولید خود را می گذراند، تصویر مزبور را برای کارگردان، هنرپیشه و مدیر تولید بردم تا ببینند او کیست و چه شکل است و از کجا آمده است. پیش تر بگویم خانم هنرپیشه ئی چنان عاشق نقش آن زن شده بود و اصرار در گرفتنش داشت که حاضر شده بود 60 میلیون تومان، یعنی نیمی از هزینه ساخت آن زمان فیلم را بپردازد. اما شاید شگفت انگیزترین صحنه پیش از ساخت این فیلم، همان دقیقه هائی بود که او و حاضران ، آن تصویر از قاب درآمده را دست به دست می گرداندند. چهره تک تک شان بهت و سرخوردگی را فریاد می کرد!

این تجربه بار دیگر به من آموخت بین تأثیری که نویسنده از عنصر واقعی می گیرد و تأثیری که افراد دیگر می گیرند، تفاوت بسیار وجود دارد. البته باید بگویم در مورد هر دو پرده نقاشی، این آن ها بودند که کوشان و مرا انتخاب کرده بودند و نه ما آن ها را!

شاهد دیگر چنین تجربه ئی، باز عکسی است که از اتفاق این هم بر دیوار خانه کوشان آویخته و عباس معروفی آن را دیده بود. آن عکس روی جلد چاپ نخست رمان سال بلوای عباس معروفی قرار گرفت . همان پیراهن مردانه را می گویم که شاخه گل سرخ خشکی بر سینه اش قرار دارد. البته نمی دانم معروفی ابتدا از آن الگو گرفت و نوش آفرین حبس شده در خانه را ناچار از پوشیدن پیراهن های شوهرش کرد یا پس از دیدن آن بین موقعیت نوش آفرین و آن عکس رابطه مستقیم دید و آن  را روی جلد رمانش نشاند. در هر حال چنین اتفاقی برای هر کسی می تواند بیفتد. منتها غبار عادت را باید از پیش چشم برداشت، به هیچ چیز بی توجه نبود و هر چیز جزئی را با نگاه کاونده جست و جو کرد.

حال مثال دیگری می زنم  که  از  این پس با عنوان " داستان شماره یک" از آن یاد می کنم و مبنای نحوه پرداخت و شرح سیر مرحله های نوشتن داستان کوتاهی در این سلسله نوشتار خواهد شد.

 در تابستان 1384 هر بار که دخترم  را  برای  شرکت  در  کلاس زبانش می بردم، بر پلکان ساختمان مجاور آموزش گاه، زن دست فروشی را می دیدم. چند بسته پیراهن رنگی پیش رویش گذاشته بود و دخترکی کنارش بر بالای پله خفته. زن جوان بود، اما نه زشت نه زیبا. در چهره اش معصومیت موج می زد و در نگاهش اندوه، منتها بی خواهشی برای خرید کالایش. اما چنان کششی در این نگاه بود که هر بار بی اختیار دلم می خواست بایستم و با او حرف بزنم. اما شتاب برای انجام مسؤولیت های گوناگون، هر بار باعث می شد سر صحبت باز کردن را به دفعه بعد موکول کنم. اما متأسفانه بعد از یکی- دو هفته دیگر پیدایش نشد. شدت تاسف از هم صحبت نشدن با او، حتا در حد چند کلمه یا خرید پیراهنی از او تا بار مشکل مالی یش بکاهد، عاقبت روزی وادارم کرد بنشینم و او را بنویسم. حال این زن غم گین معصوم، قهرمان اصلی داستان کوتاه هائی خواهد شد که نوشتن آن ها را با هم پیش خواهیم برد.

خوب، تا این جا به پرسش "از کجا آغاز کنیم؟" تا حدی جواب داده ام و موضوعی را نیز برای نوشتن برگزیده ئیم: زن دست فروشی با چهره معصومانه و نگاه غم گین. حالا وقت نوشتن است و از یاد نبرید، هم واره آغاز نیمی از پایان و در واقع مهم ترین بخش کار نوشتن است. حالا برویم سراغ پرسش مهم بعدی:

 

کجا بنویسیم؟

لزومی ندارد مانند ویرجینیا وولف مفتخر به نخستین زنی شوید که به ضرورت داشتن "اتاقی برای نوشتن" و نیز میز کار شخصی برای نوشتن پی برده باشد. اتاق و میز کار ویژه خود خوب است، اما به تنهائی کسی را داستان نویس نکرده است. اگر این برانگیختگی و این توانائی وجود داشته باشد که باید نوشت، در هر کجا و هر شرایطی می توانید و می باید بنویسید. نسلی  از  روشن فکران و هنرمندان دنیا که موجش از فرانسه (پاریس) آغاز شد، پشت میز کافه ها و در آن غوغا و همهمه می نوشتند. نسل جلال آل احمد نیز به تأسی از آنان چنین می کرد. اما شاید شما مانند من کنج خلوتی را می پسندید. گیرم حتا اگر در ساعت انتظار برای اتمام کلاس دخترتان در گوشه بوستانی باشد. بنابراین به جرأت می گویم وقتی حس و نیاز نوشتن را در خود کشف کردید و به آن راه دادید و به مرور تقویتش کردید تا بیش تر و بیش تر شما را زیر فشار بگذارد، دیگر هیچ شرایط و سدی نمی تواند مانع از تجلی و حضور آن شود. پس قلم در دست بگیرید (از خودکار بیک ساده گرفته تا قلم خودنویس نوک طلائی اهدائی هم سر یا پدرتان یا قلم امروزین؛ رایانه) و بگذارید هر چه در ذهن تان است، بر صفحه کاغذ جاری شود. تأکید  می کنم اجازه  دهید هر  چیز  در  ذهن تان است، بر صفحه کاغذ جاری شود و در بند هیچ قید دیگری نباشید. چون قرار نیست نسخه اول داستان تان با داستان های همینگوی یا مارکز یا بورخس برابری کند. بل که قرار است ذهن و احساس خود را از زیر بار فشار سوژه برهانید. چون همین حس قوی اولیه که شما را وا می دارد بنویسید، همه چیز را با خود دارد و می آورد و به مرور در مرحله های بعدی نوشتن/ بازنویسی است که باید آن "همه چیز" را کشف و ساخت و پرداخت کنید. بنابراین یک بار دیگر تأکید می کنم در این مرحله فقط و فقط باید خود را رها کنید تا آن چه در ذهن، دل و حس تان می جوشد، به قالب واژه درآید و بر صفحه کاغذ بنشیند. عیبی ندارد حاصل قطعه ادبی باشد یا حتا یادداشت روزانه و خاطره نویسی. برای مثال قضیه همین زن دست فروش، این گونه می تواند نوشته شود:

امروز ظهر دوباره آن زن دست فروش را دیدم. در آن آفتاب داغ، روی پلکان نشسته بود. ساکت و آرام و نجیب. روپوش و مقنعه سیاهی پوشیده بود و هر چه قدر صورت خودش سفید و تمیز بود، صورت بچه اش چرک و کثیف. دلم خیلی سوخت. در آن گرما، بچه اش روی پلکان، بدون زیرانداز خوابیده بود.

نگاه زن خیلی غم گین بود. مثل زنان دست فروش دیگر جسور نبود که به زور و با پرروئی بخواهد جنسش را قالب کند. حتا با نگاه هم التماس نمی کرد چیزی از او بخرم. فقط با چشمانش امواجی می فرستاد که اسیرم می کرد.

پیراهن قرمز گوجه ئی  که  روی  بسته های  دیگر بود، چشمم را گرفت. ولی عجله داشتم به کارهایم برسم. حالا که فکر می کنم، می بینم چه قدر بی رحم بودم. لااقل چند دقیقه می ایستادم و  با  او  حرف می زدم. تا مشکل و رنجی نمی داشت که دست فروشی نمی کرد. اما چرا در آن مسیر خلوت نشسته بود؟

همین جا یادآور می شوم خاطره نویسی یا یادداشت های روزانه را هرگز دست کم نگیرید. روزنوشت ها باعث می شود توانائی شما در انتقال محتوای ذهنی به صفحه کاغذ افزایش یابد. زیرا تمرین حتا لذت بخشی است که مهارت نوشتن را تقویت می کند. در عین حال به تدریج به منبع غنی برای داستان های تان تبدیل می شودg

 ادامه دارد

 

 

 

 

 

 

 

 
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر