وقتی برای صفحه
روز من شماره قبل، روی داستان
"جشن دل تنگی" عباس معروفی کار می کردم، ناگهان متوجه شدم داستانی که
ربع قرن پیش نوشته شده است، بخشی از پاسخ به یکی از مطرح ترین حرکت های
سیاسی اخیر دولت مرد جهانی ایران، آقای محمد خاتمی، ریاست جمهوری سابق
است. به یقین خود ایشان که سال ها در آلمان اقامت داشته اند، شاهد صحت
چنین پاسخی بوده اند و بارها دیده اند آن هائی را که با یک دنیا شور و
شوق و کوله باری از فرهنگ ایرانی/ اسلامی راهی آن دیار شده اند و به یک
سال نکشیده، تهی شده
از همه
داشته ها، به خودباختگی، انواع
افسردگی،
فروپاشی، اعتیاد،
فساد، تباهی و... دچار شده اند. بنابراین می توان
مدعی شد، ایشان با گفت و گوی تمدن ها به گفت و گو در سطح نخبگانی
نظر داشته اند که دارای توان اندیشگی، روحی و معنوی و امکانات فراتر از
حد شهروند عادی هستند و به آسانی مقهور زرق و برق فریبنده دنیای غرب و
قدرت پنهان شده زیر آن نمی شوند. یعنی در عالم سیاست کسانی مانند خود
ایشان و در هر حیطه دگر، همگن ایشان. و اما از آن سو نیز پاسخ هائی
وجود دارد و به یقین کسی نخواهد آمد رو به روی آقای خاتمی بنشیند و در
مقابل تمدن
چند هزار ساله
صلح جوئی
که ایشان
نمایندگی می کنند، ادعائی
داشته باشد. چون خود آن ها به خوبی می دانند این پیش نهاد آقای خاتمی
متضمن چیست. به زبان ادبیاتی ها، آن ها این پیام رئیس جمهور پیشین
ایران را که ما هم تمدنی هستیم به خوبی گرفته اند و خود هم می دانند
تمدن ایرانی چه پیشینه درخشانی دارد و چگونه تاریخ گواه آن است و
اسنادش بیش از آن که در موزه های ما موجود باشد، در موزه های خود ایشان
جا گرفته است. بنابراین شیوه دیگری در پیش گرفته اند و موذیانه، به تر
بگویم رذیلانه پاسخ های خود را برای ایشان/ ما می فرستند. آن ها تابع
این اصل هستند که وقتی در سویه خودت چیزی موجود نیست تا در قبال داشته
های طرف مقابل ارزش طرح کردن داشته باشد و همه پیشینه ات به سه قرن
تاریخ هم نرسد، حق کشی و نخوت و جهان خواری هم که جان مایه ات باشد،
فرافکنی کن.
یعنی کودک صفتانه رنگ پوست وزیر امور خارجه ات؛ کاندولیزا رایس را
بده به خشایارشا و نشانه های فرهنگ نیاکان برده آفریقائی او را بر سر و
بدن خشایارشای آریانژاد بیاویز!
یعنی هرچه در دستان طرف مقابلت است، نفی کن و وقاحت هم که
ریشه جانت بود، یک باره همه داشته های او را به خود منتسب کن. نتیجه
چنین منشی هم می شود فیلم سی صد،
با آن همه تبلیغ و های و هوی جهانی و 3000 سینمائی که در سراسر آمریکا
نمایش دهنده اش هستند. اگر به شوونیسمی توجه کنیم که این فیلم در دل و
ذهن میلیون ها تماشاگر آمریکائی پدید می آورد و این که چه احساس غرور و
تفاخری به ایشان می بخشد تا هم واره مانند گذشته، نگاه شان به ما- به
زعم ایشان جهان سومی ها یا جامعه های پیرامونی- از موضع بالا باشد،
درمی یابیم چرا ساکنان اتاق فکر و رهبران سیاسی/ فرهنگی امریکا به
سیاست مداران نخبه ما پاسخ مستقیم نمی دهند و پاسخ شان اتفاقا توده ها
را هدف گرفته است. چون در مقابله هرروزه و درازمدت و نیز نهائی، این
توده های مردم هستند که باید با هم رو به رو شوند. تماشاگر فیلم
سی صد هم با هر ایرانی، در هر جای جهان
رو به رو شود، او را همان بربر وحشی در وجه خشایارشای فیلم
سی صد می
پندارد. یعنی بربری که طوق بر گردن دارد و سراپایش غرق غل و زنجیر است
تا نماد بسته بودن تمدن و فرهنگش شود یا در واقع حیوانی نمایانده شود
که باید در غل و زنجیر نگهش داشت، وگرنه خطرناک می شود و می افتد به
جان تمدن انسانی و لطیف و برحق ایشان! کما این که در مهلکه نبرد این
فیلم، تیر اسپارتی های شجاع و متمدن از بغل گوش خشایارشا رد می شود و
اولین کاری که می کند، پاره کردن زنجیر و حلقه های روی سرش است! پاسخ
چنین فرهنگ سازی موهنی برای میلیون ها
تماشاگر
شوونیست
ساده اندیش
و
آسان پسند آمریکائی که
برتری جوئی و سلطه طلبی عنصر اصلی تشکیل دهنده
فرهنگ و باورهای آن ها است، دو میلیارد تومان هزینه کردن نیست تا کمیک
استریپ دیگری در جواب این فیلم مبتذل ساخته شود. ما هم به غرور ملی و
در واقع بازیابی آن نیاز داریم. آن هم در حالی که رقابت در دنیای
امروز، رقابت در سطح منطقه یا قاره نیست. رقابت جهانی است و در هر
قلمروی باید حرف اول را در سطح جهانی زد. تلاشی که
بیش از نیم قرن
است ورزش
کاران ایرانی در عرصه ورزش
کرده اند
یا
در
دو- سه
دهه
اخیر
شاهد دست آوردهائی در عرصه
سینما و کـارگردانی هـم بوده ئیم. امـا هوشیـار باشیم. ضمن احترام به همه آورندگـان جـایزه
از
جشن واره های بزرگ جهانی
از هر نوع، باید بگویم میزان مطرح شدن
ما در عرصه سینما در حد همان جشن واره ها و بیشینه در حلقه های کوچک روشن فکری در
سینماتک ها بوده است، نه در زنجیره سینماهای موجود در سراسر آن کشورها.
در بیش تر تولیدهای جشن واره ئی مان نیز، ما فقر سرزمین مان را نشان
داده ئیم و عقده های چند سده ئی آمریکائی ها و اروپائی ها را ارضا کرده
ئیم تا فخر بفروشند خود در چه دیار متمدنی زندگی می کنند و چه امکانات
پیش رفته ئی دارند و ما چه تیره بختان سیه روز عقب مانده ئی هستیم. ما
هم فریفته زرق و برق این جایزه های گول زنک شده ئیم و از یاد برده ئیم
زمانی در سینما حرف اول را می زنیم که دست کم کارگردانی در حد مصطفا
عقاد داشته باشیم تا قادر باشد آنتونی کوئین ها و ایرنه پاپاس ها را به
بازی بگیرد. اما آیا چنین کارگردانی داریم یا هیچ تهیه کننده بخش خصوصی
جرأت می کند پا در چنین وادی بگذارد؟ ما حتا هنوز عمرشریفی/ بازی گری
نداریم تا هم بازی غول های هالیوودی باشد و جهان را خیره هنرش کند.
در حالی که چند سالی می شود مکزیکی ها نیز این تجربه را از سر گذرانده
اند و کارگردانان شان رقیبان خطرناک کارگردانان آمریکائی در جایزه
اسکار شده اند. آن هم در موقعیتی که هالیوود هم واره مکزیک را آشغال
دانی آمریکا معرفی کرده است و در فیلم هایش هر جانی و دزد و بی آبروئی ،
برای فرار از دست قانون مرز آمریکا را پشت سر می گذاشت- و می گذارد- تا
در این کشور بیابانی مأوا گزیند.
در
عرصه ادبیات هم حکایت نجیب محفوظ و اورهان پاموک بماند که در
از دل برآید شماره
35
آینه ها (آذر ماه 1385) مفصل به آن
پرداختم. بنابراین با برنامه دقیق و نه یک ساله و دو و پنج ساله، که ده
ها ساله باید ابزار را از دست خود این متمدن نماها گرفت و با تمهیدها و
شیوه های خود ایشان، پاسخ اهانت های شان را به تمدن ایرانی داد. اگر
تماشاگر آمریکائی/ توده مردم مقهور نام ها و چهره ها هستند، مصطفا
عقادی را بپروریم تا فوق ستاره های امروزین هالیوود را به بازی بگیرد،
آن هم با فیلم نامه بسیار قوی مبتنی بر فرهنگ خودمان. دو میلیارد تومان
هزینه کمیک استریپ ضد سی صدی،
کمینه دست مزد یکی از این دست هنرپیشگان خواهد بود. اما گشودن راهی است
برای سینمای ایران در ذهن و
قلب
تماشاگران میلیاردی آمریکا و
جهان. به
همین
سیاق است راه گشائی برای داشتن نویسنده جهانی. جایزه نوبل دل خوش
کنکی نیست که به دست نویسنده کودک داده شود تا در کنج خانه اش مشغول
بازی با آن شود. یعنی همان گونه که در مورد جایزه صلح نوبل با ما
کردند. خود را گول نزنیم. شیرین عبادی حتا در قشر روشن فکری ایران
شخصیت مطرحی نبود و هیچ گونه پیشینه چشم گیری حتا در حرفه اش نداشت، چه
برسد به این که شخصیت جهانی در حد مادر ترزا یا شخصیت سیاسی
تأثیرگذاری مانند لخ والسا در سرنوشت کشور خویشتن و به تبع آن اروپای
شرقی باشد تا لایق این جایزه شود. جایزه صلح نوبلی که او گرفت، جایزه
ئی به مثلا اپوزیسیون داخلی ایران بود. به عبارت به تر قرعه اقبال بازی های
سیاسی جهانی به نام شیرین عبادی افتاد-
که از اتفاق در همان سال آقای خاتمی نامزد دریافت جایزه صلح نوبل
بودند!- و برای همین نخستین واکنش های او
پس از اعلام نامش برای دریافت جایزه، بهت زدگی بود و به صراحت هم عنوان
می کرد. شیرین عبادی به دلیل نداشتن همین نقش همگن با چنین جایزه ئی بود که پس از
دریافتش به راحتی در محاق سکوت و فراموشی رفت و ما ایفای نقشی مانند
دیگر برندگان این جایزه از وی ندیدیم. رک بگویم، در واقع یک بار دیگر
ما به خود باختیم. بنابراین در مورد نوبل ادبیات با چشمان باز حرکت
کنیم و
نگذاریم جایزه نوبل ادبیات را
به ما بدهند،
بل که آن را در نهایت شایستگی بگیریم.
جایزه نوبل ادبیات امکانی برای آشنا کردن گوش جهانیان با نام ایران و
فرهنگ ایرانی است. ما به مارکز، به محفوظ و به پاموک ایرانی نیازمندیم
تا جهان بالای بلند هنرمند آزاد ایرانی را تماشاگر شود و دریابد مضحکه
خشایارشای در غل و زنجیر را.
گفت و گوی تمدن ها
یعنی منتظر ماندن
رئیسان جمهور اروپا و آمریکا پای پلکان هواپیما تا میزبان میهمانی شامی
به افتخار مارکز ایرانی باشند. مطمئنم آقای محمد خاتمی متوجه ظرایف
چنینی کار هستند و این بار که ندای "گفت و گوی تمدن ها" را سر می دهند،
از هر قلمرو کاری وطن مان دست آوردی می طلبند یا در تهیه امکانات برای
تولید آن شریک می شوند و همه مساعی خود را هم به عمل می آورند تا در
مواجهه به راستی سیاست مدارانه و امروزین با روبهان مردم فریب
سی صدی دست
خالی و تنها نمانند. زیرا پاسخ آن ها به
گفت و گوی تمدن ها،
بر مبنای ماهیت و فرهنگ جهان خوارگی شان
رویاروئی و ستیز تمدن ها
است. افغانستان در شرق و عراق در غرب کشور ما،
گواه این مدعا استg
3 اردیبهشت 1386