دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

سلام بچه ها
                                                                                        پرگل م.

 


سلام بچه های خوب ، ازتون عذر می خوام که شماره  پیش
هری پاتر نذاشتم . این شماره هری پاتر  داریم. امیدوارم از اون خوش تون بیاید. به نظر خودم خوب جائی تمامش کردم فصل رُ . به احتمال زیاد تا فصل بعدی منتظر می مونید.

ازمطالب مجله لذت ببرید

فعلا خداحافظ

 

هری پاتر و گردن بند طلائی (7)

پرگل م.

 


عزیزای دلم، خانم پرگلی بعد از دو ماه ننوشتن، بالاخره با اصرار من و به رغم آغاز امتحاناش، ادامه داستان هری پاترُ نوشت، اونم با چه تصویرای قشنگی. از نمادها هم استفاده کرده. البته بعضی ها رُ خوب از آب درآورده و رو بعضی ها کم کار کرده. به خاطر جذابیت تصویرهای خیالیش، من  در کار هیچ دست نبردم. چون حاصل خیال بافی یای خودشه و حیفه که درشون دست برده بشه. طبیعی یه
 آروم آروم  خودش یاد می گیره برخی کم بودها در پرداخت نمادها رُ چه طور جبران کنه. امیدوارم شما هم از این بخش از داستان این خانم گل خوش تون بیاد.

سردبیر

 

 هرمیون فردای آن روز نزد پادشاه رفت. وقتی اولین قدم را داخل تالاری گذاشت که پادشاه در آن نشسته بود، متوجه شد نگاه پادشاه به او عجیب است. جلو رفت و با هر گام نبضش تندتر می زد. وقتی مقابل پادشاه رسید، قلبش می خواست از سینه بپرد بیرون. هرمیون یک نفس عمیق کشید. بعد آرام گفت: «من حاضرم.»

پادشاه گفت:« تو هنوز می تونی انتخاب دیگه ئی بکنی.»

هرمیون گفت: «من تصمیمم را گرفته ام.»

پادشاه گفت: «باشه.» و از جا بلند شد. ردای بلندش روی زمین کشیده می شد.

هرمیون از رون خبری نداشت. مثل کابوس بود. هرمیون پادشاه را دنبال کرد. او به طرف در می رفت. وقتی نزدیک در رسیدند، پادشاه آرام تر راه می رفت. بعد ایستاد و گفت: «قسمت اول مرحله اول اینه که باید در حقُ پیدا کنی.» و در تالار را باز کرد. خلاف انتظار هرمیون، بیرونش مانند وقتی نبود که از آن وارد تالار شده بود. آن جا مانند غار بود. هرمیون به دنبال پادشاه داخل شد. آن جا هفت در بود. کنار در اول و هفتمی مایع بنفش رنگی روان بود. پادشاه با دست به درها اشاره کرد و گفت: «داخل یکی از این درا مرحله اوله. اگه در اشتباهُ باز بکنی، اون اسید بنفش رنگ فوران می کنه و تو رُ از هم می پاشه. انتخابتُ بکن. تو فقط هفت دقیقه وقت داری.»

 دنیا روی سر هرمیون خراب شد. انتخاب بدترین چیز دنیا بود. دقیقه ها مثل باد می گذشتند. پادشاه خواست چیزی بگوید که هرمیون دلش را به دریا زد و گفت: «در هفتم.»

 پادشاه به طرف در آخر رفت. دستش را به طرفش برد. در باز شد. هرمیون چشمانش را بست و پس از چند لحظه باز کرد. شاه لبخند بر لب داشت. هرمیون در حق را باز کرده بود. در دلش گفت: «خدا را شکر.»

 شاه اشاره کرد که جلو بیاید و داخل شود. هرمیون از آستانه در عبور کرد. بدترین چیزی که در عمرش دیده بود! یک طرف دریا بود. یک طرف  صحرا و طرف دیگر جنگل بود. وارد دریا می شد، غرق می شد. وارد صحرا می شد، از تشنگی می مرد. وارد جنگل می شد، حیوانات وحشی او را می کشتند. برگشت. در از بین رفته بود و از پادشاه خبری نبود. این دفعه دیگر وامانده بود تا این که در ذهنش جرقه ئی زد: «جنگل.» و بعد: « پیرمرد خردمند.»

دوید به طرف جنگل. همان زن که سوار لاک پشت بود، ظاهر شد. زن گفت: «تو نباید به این جا نزدیک بشی. راه درست صحراست. اگه به جنگل بری، حیوونای اون جا تو رُ می کشن. مگه گردن بند برات اهمیت نداره؟»

هرمیون چند لحظه ایستاد. نباید به حرفش گوش می کرد. به راهش ادامه داد. زن فریاد زد: «نباید بری اون جا. تو می میری.»

  هرمیون برگشت و دید زن دارد به چیز عجیبی تبدیل می شود. زن خم شده بود و داشت بال هائی مانند خفاش پیدا می کرد. رنگش قهوه ئی شده بود. چشم هایش سیاه و شیشه ئی شده  بود. وقتی دوباره راست ایستاد، چنگالی به دست داشت.

هرمیون از ترس جیغ کشید و دوید. زن خفاشی به دنبالش دوید. هرمیون با سرعتی که تا حالا در خود ندیده بود، می دوید. بالاخره وارد جنگل شد. بعد از چند لحظه درخت ها بر هم افتادند و دیواری را تشکیل دادند که هرمیون دیگر نمی توانست بیرون برود. در جنگل به راه افتاد. به دو راهی رسید. به هر طرف نگاه می کرد، باغ بود. درختان سمت چپ انگور و سمت راست گلابی بود. در جاده سمت درختان انگور جام های شکسته ئی افتاده بود. اول راه درختان انگور، سگ سیاهی بود که پارس می کرد. به سمت درخت های گلابی نگاه کرد. زیر درخت ها شقایق نعمانی روئیده بود. بر درختان ابتدای راه، گلابی های طلائی رنگ زیبائی تکان می خوردند. بعد گلابی ها بالای سرش به پرواز و رقص در آمدند . هرمیون با نگاه آن ها را دنبال می کرد. حسی به او می گفت باید به آن ها دست بزند. فکر می کرد آن ها فریاد می زنند به ما دست بزن.

هرمیون به طرف درخت های انگور رفت. ناگهان تنه یکی از درخت ها به رنگ طلائی درآمد. زنی با صدای بسیار زیبائی داشت چیزی را می خواند که بر تنه درخت نوشته شده بود: «هرکس از این راه برود، به مقصود می رسد. ولی خون مسیر را گلگون خواهد کرد و با حادثه های مرگ باری رو به رو خواهد شد. در این مسیر حیوانات جهنم را خواهد دید. اما می تواند از خوردن این میوه ها  لذت ببرد.»

 هرمیون منظور او را نفهمید. به طرف درخت های گلابی برگشت. زیرا طرف درختان انگور خیلی خوش آیند نبود. به درختان گلابی نزدیک شد. چشمش به درختی افتاد که تنه اش به رنگ زیتونی بود. روی تنه آن حروفی نوشته شده بود که از آن ها نور بیرون می زد. باز زنی با صدای زیبائی که  لحن مهربان تری داشت، می خواند: «در این مسیر هیچ خطری وجود ندارد و زیبائی ها  فراوان است. در  تمام این مسیر  شما نباید  به چیزی  دست بزنید، وگرنه  تا ابد  دوست دار آن چیز  خواهید شد و نمی توانید از آن دل بکنید. در این راه شما از میوه های گلابی تغذیه خواهید شد. ولی در صورتی می توانید از این میوه ها بخورید که به زمین بیفتند و حق ندارید آن ها را از درخت بکنید.»

این راه  به تر از راه قبلی بود. پس وارد آن شد. بوی خوشی همه جا را پر کرده بود. ناگهان درخت ها، میوه ها، گل ها و حتا زمین با هم فریاد زدند: «به من دست بزن.»

هرمیون داشت دیوانه می شد. فریاد زد: «اگه بهتون دست بزنم، ساکت می شین؟ خواهش  می کنم ساکت شید.»

همه مرموزانه گفتند: «آره، دست بزن.»

هرمیون ایستاد. خواست به یکی دست بزند، ولی صحنه فجیعی در ذهنش درست شد. می دید که رون را دارند می کشند. نفس عمیقی کشید و دوید. خودش هم تعجب کرده بود چگونه با این سرعت می دود. بعد از مدتی که حس کرد باید یک ساعت باشد، ایستاد. گرسنه اش بود. به گلابی های آن اطراف نگاه کرد. هیچ کدام نیفتاده بودند. گرسنگی داشت به او فشار می آورد. فکر کرد به تر است باز هم راه  برود تا گرسنگی را فراموش کند. آرام راه می رفت ولی نزدیک بود غش کند. یکی از گلابی ها افتاد. آن را برداشت. طعم عالی داشت. از یک عالم غذای خوش مزه و مقوی به تر بود. هرچه می خورد تمام نمی شد. آخر آن را به زمین انداخت. تشنه اش بود. گلابی آب داری بر زمین افتاد. وقتی  به آن گاز زد، مایع سفید رنگی داخل آن بود. آن را نوشید. آب خنک بود. آن قدر خورد که دیگر فکر می کرد تا فردا به آب احتیاج ندارد. بلند شد و دوباره شروع کرد به دویدن. می دوید مثل آهو. از باد سریع تر. هوا داشت تاریک می شد. بدون این که بخواهد، سرعتش سریع تر شد. انگار می خواست از شب بگریزد. سرانجام پس از آن همه دویدن و خستگی به جائی رسید که سیاه سیاه بود. ناگهان احساس کرد خیلی خوابش می آید. بی هوش شد. دیگر چیزی نفهمید.

*****

نور آفتاب چشمش را می زد. هرمیون بلند شد. در بیابان بود. احساس می کرد آن روز تا می تواند غر خواهد زد. کنارش یک الماس بزرگ دید که به شکل اشک بود. آن را برداشت. احساسی به او می گفت این الماس به درد خواهد خورد.  به طرف چپ نگاه کرد. دریا بود. به هر طرف نگاه کرد، اثری از جنگل ندید. برخاست و ناراحت اندیشید کجا باید برود. به ابهت هر کدام نگاه کرد.  بیابان و دریا می توانستند تا بی نهایت ادامه داشته باشند و روزی با عظمت خود نابود شوند. خوبی و بدی نیز در نظر او این طور بود. هر یک می توانستند تا جائی ادامه داشته باشند، اما بالاخره به دست یک دیگر نابود می شوند. به سمت بیابان رفت. گفت: «بذار ببینم، این زنیکه چی می گفت؟ که اگه از این راه بری، می میری.»

هرمیون فکر کرد و بعد با خود گفت: «اگه حرفش درست بود، پس چرا من الان سالمم؟ درسته که اون ضد منه، ولی باید فقط به یکی از این جاها برم. آره، فهمیدم. اینا هرکدوم یه قسمت از مرحله هستن.»

در بیابان راه می رفت و گرمش بود. هرچه جلو تر می رفت، زمین قرمزتر می شد. درست مانند رنگ سیب بود. انگار زمین یک سیب بود. به جائی رسید که تقریبا تاریک بود. به آسمان نگاه کرد. قرص ماه جلوی خورشید را گرفته بود. در دنیای جادوگرها اگر چنین اتفاقی می افتاد، بعضی انسان ها به گرگینه تبدیل می شدند. به دور و برش نگاه کرد. یک حلقه آتش دورش بود. چوبش را در آورد. چیزی داشت از میان آتش بیرون می آمد. ابتدا نتوانست او را تشخیص بدهد. اما بعد متوجه شد او یک مرد است.

ادامه دارد      

 
 


بدن انسان چگونه کار می کند؟ (4 جلد)

نویسندگان: ربکا تریس، جودی هیندلی، کولین کینگ

مترجمان: مجید عمیق، فهیمه گل فشان، دکتر مهدی نجفی کوپائی

انتشارات دلیر

چاپ سوم، 1383

5500 نسخه

34900 ریال

بچه ها، این کتاب را هم از دوستم روژان امانت گرفته ام. خودم که خیلی خوشم آمده و هر روز صفحه هائی از آن را برای چندمین بار می خوانم. چون با عکس در مورد همه دست گاه های بدن انسان صحبت می کند. البته نه مثل کتاب علوم مان. گاهی خبر دارد. مانند این خبر جالب:

روت لورنس یک نابغه بود. او در هفت سالگی به اندازه هیجده ساله ها می دانست. در یازده سالگی در حالی در دانش گاه آکسفورد تحصیل می کرد که سن اغلب دانش جویان حداقل دو برابر سن او بود.

یا در صفحه 25 دو عکس از مغز آدم ها چاپ شده است و در آن تعادل شیمیائی یک مغز طبیعی با مغز بیمار اسکیزوفرنیک مقایسه شده است. مقایسه عکس ها نشان می دهد مغز آدم های اسکیزوفرنیک کشیدگی کم تری نسبت به مغز طبیعی دارد و بیش تر به دایره شبیه است تا بیضی.

 

 

 

 



 
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
 
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .    کودک و نوجوان   .   هزارتو   .    شماره آخر