بیرون پریدن از صف
به کوشش مازیار نیستانی
مؤسسه فرهنگی هنری مفرغ
1385
1500 نسخه
400 صفحه
4000 تومان
بیرون پریدن از صف
مجموعه گفت و گوها و برخی مقاله های علی باباچاهی است. به ویژه او در
گفت و گوهایش می کوشد شارح شعر پست مدرن و تلاش هایش درپدید آوردن آن
در ایران باشد. او چند بار تأکید می کند:
در عین حال من شخصا خود را ملزم به رعایت مو به موی مؤلفه ها و مشخصه
های پست مدرنیست ها یا هر ایسم و ایست دیگر نمی کنم: نخست خوانش دقیق،
سپس درونی و بومی کردن جنبه های مثبت آن.
[ص19]
من فکر می کنم شعر پست مدرن باید فرآیند آئین یا
اخلاقی پست مدرنیستی باشد، آن هم نه بدین معنا که مؤلف (فرض می کنیم
مؤلف هنوز نمرده است!) باید حتما از متن جامعه ئی برآمده باشد که فرهنگ
و فلسفه و تکنولوژی دوران مدرن را از سر گذرانده باشد، بل که شاعرِ
"راهِ رشد کنارگذر"، باید محورها و مؤلفه های فلسسفی- هنری پست مدرنیست
ها را درونی کرده و به آن رنگ بومی بخشیده باشد.
[ص 20]
خانم ها و آقایان محترم! واقعیت امر این است که دیگر برای
پس فرستادن این محموله (آرا و عقاید فلاسفه متأخر) به صاحبان اصلی یش
در فرنگ دیر شده است. تازه این اقدام نه چندان شایسته از سوی آدمیان با
فرهنگ دوهزار و خرده ئی ساله کمی بعید است! آش نذری نیست، اما آش کشکی
است که در همین ده کده جهانی بار گذاشته شده. کمی دیر البته به دست ما
رسیده... .
[ص 90]
نکته در این جا است که آدمی با خواندن آرای
فیلسوفان به قواره آن ایسم درنمی آید. در تاریخ مکتب های هنری، وقتی از
هر ایسمی و به ویژه نئوکلاسی سیزم،
رمانتی سیزم، رئالیسم، مدرنیسم و
پست مدرنیسم سخن به میان می آید، عنوان "روح دوران" به
آن می دهند.
یعنی در همه اقلیم های هنری و حتا علمی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و...
می توان شاهد حضور آن بود. به تعبیر رزا لوکزامبورگ
هر عصری ماده انسانی خودش را شکل می دهد.
عصر پست مردن نیز همین گونه است. شاعر یا
هر هنرمند پست مدرنیست زائیده دوران خود است و دقیقا به دلیل همین ده
کده جهانی بودنی که باباچاهی عنوان می کند، انسان ایرانی هم به دلیل
زیستن در عصر پست مردن می تواند و می باید پست مدرن باشد
و نشانه های این دوران را در روح و اندیشه خود داشته باشد. منتها به
دلیل طی نکردن سیر تاریخی منظم دوره ها و عصرها، دارای شدت یا ضعف در
نمایان کردن مشخصه های آن است. نمونه اش را نیز در شماره گذشته با
تحلیل داستان "جشن دل تنگی" عباس معروفی در صفحه
روز من
نشان دادم. با خواندن آرای فیلسوفان پست مدرن شدن، حکایت همان صنعت
مونتاژی است که خود آقای باباچاهی به آن اشاره دارند و
از آن هم انتقاد می کنند. قطعه های خودروئی را وارد
کردن و در این جا سرهم کردن چه فرق می کند با این که آرای فیلسوفی را بخوانیم و هر چه
خواستیم تأئید یا رد کنیم و به قول ایشان بومی کنیم و بعد بشویم پست
مدرن! خواندن فقط می تواند به شناخت ، به ویژه از خود کمک کند و به
آن چه
درون آدمی است یا نیست، وضوح ببخشد. نه این که او را
به تمامی به قالب آن ایسم درآورد.
ناگفته نماند در هر عصری می توان درست خلاف روح آن دوران را داشت. نمونه
اش جین آستین و آثارش. او در عصر رمانتی سیست ها می زیست، اما آن چه
می نگاشت مثل اعلای نئو کلاسی سیزم و روح متعلق به آن دوره، یعنی دوره
پیش از رمانتی سیست ها بود. بنابراین حتا روح
حاکم بر دوران هم نمی تواند هنرمند را
به بند کشد و او را از خلاقیت هنری باز دارد.
و اما بخش هائی از گفت و گوهای باباچاهی بیرون از عرف روزنامه نگاری
است. به ویژه هر بار که پای گفت و گو با رسول یونان می نشیند. در صفحه
های 56- 57 کتاب می خوانیم:
یونان: میشل
فوکو می گوید قدرت در مدل است. تا جائی که می دانیم شما همیشه در جست و
جوی فرم های جدید شعری هستید و اما شما در زندگی واقعی خود قیافه
معمولی دارید.
باباچاهی:
قیافه ام که خیلی مشکوک است! فکر می کنم آدم های معمولی، حتا قیافه های
مشکوک را هم معمولی می بینند. شاید حق با شما باشد، در این صورت نیز
فردی که شعرهای غیرمعمولی می نویسد، قیافه اش مشکوک و غیرمعمولی به نظر
می رسد.
برای به تأخیر انداختن معنا هم که شده، می گویم معمولا قیافه های
معمولی، یا معمولی است یا حتما معمولی! من شخصا شعرهای معمولی را بر
قیافه های معمولی ترجیح نمی دهم.
راستی شما که قیافه تان مشکوک نیست، قیافه فوکو را معمولی یا
غیرمعمولی می بینید؟
یا در صفحه 69:
یونان:آقای
باباچاهی، غریبه ئی که بین ما نیست. نسل شما در عرصه شعر به زور نفس می
کشد. چرا شعر را بوسیده و کنار نمی روید؟
باباچاهی:
راستش پرسش های شما مجموعا تداعی کننده نکته هائی اشت که اگر اجازه
بدهید نخست آن ها را بازگو کنم.
الف- جسارت و کمی عصبیت خفته در پرسش های تان مرا به یاد این جمله قصار
یا ضرب المثل یا هر چه می اندازد که اگر یک بار شاگردی در محضر استادش،
جسارت نورزد، عیبی را باید در وجود استاد جست و جو کرد. البته همه می
دانند نه شما هرگز شاگرد من بوده ئید و نه من از کلمه "استاد" اصلا
خوشم می آید. در این جا شاگرد و استاد، به گمانم بیش تر جنبه سمبلیک
پیدا می کند: جسارت یک نسل جوان در برابر نسل دیگری که می تواند میان
سال یا گران سال و گران بار باشد. به هر صورت این گستاخی را از جانب
شما غیرمنتظره نمی دانم.