تصویر ادبی خوب، تجربه را خلاصه نمی کند؛
منظری برای نگریستن به آن فراهم می آورد.
گوردون گراهام
آخرهای پائیز 1383 در دوهفته نامه خانوادگی به عنوان یکی از اعضای
هیأت تحریریه مشغول به کار شدم. دو- سه هفته ئی به خیر و خوشی گذشت
تا این که حدود ساعت نه صبحی، سردبیر آشفته و پریشان وارد دفتر شد.
بودنش در آن ساعت روز برای همگان غریب بود و همه مبهوت که چه
اتفاقی افتاده است که او را این وقت روز، به آن جا کشانده است.
خیلی زود همه از نگرانی به در آمدند. چون سردبیر پیر به سمت من آمد
و خلاف رفتار روزهای قبلش، پرخاش گر و عصبی دست نوشته هایم را نشان
داد و شروع کرد به مجادله درباره شیوه نویسم. لحن کمی بی ادبانه اش
متحیرم کرده بود و نمی فهمیدم قضیه چیست. چون در همان ابتدای کار
سنگ های مان را واکنده بودیم و گفته بودم به جدانویسی اعتقاد دارم،
منتها چون مجله از آن او است، اجازه می دهم دست نوشته هایم را به
شیوه نویس خود حروف چینی کنند. تا آن وقت هم به عهدم وفا کرده
بودم. در نتیجه برای این برخورد خشن او توجیهی نمی دیدم. البته به
سکوت و خودخوری هم مجبور بودم. زیرا سردبیر دیرینه سال پیش تر گفته
بود سه بار سکته کرده است. بنابراین تا می توانستم کوتاه آمدم،
مبادا عامل سکته چهارمش شوم!
آن روز گذشت و باید چند روز دیگر هم می گذشت
تا می فهمیدم آن برخورد منفی ریشه در کجا داشت. آن روز صبح روزنامه
شرق
مقاله مرا در مورد جدانویسی چاپ کرده بود. در آن جا از سردبیر
موسفیدی یاد کرده بودم که چون ماه ها با دست نویس های من سر و کار
داشت، ناخودآگاه خود هم به جدانویسی رو آورده بود. منظورم هم
سردبیر مجله تخصصی کشاورزی بود که پیش از شروع به کار در مجله
خانوادگی، ویراستارش بودم. اما سردبیر مجله خانوادگی که خیلی روی
پیوسته نویسی اصرارداشت ، نوجوئی را برنمی تافت و خود را منظور من
در آن مقاله یافته بود و سخت هم به تریج قبایش بر خورده بود!
که به او فهماند این مقاله را پیش از آشنائی
با وی و شروع به کار در مجله اش به روزنامه
شرق داده بودم؟ نمی دانم. اما می
دانم سردبیر سفیدمو دیگر از این موضوع حرفی نزد و حتا می کوشید با
رفتار هر چه مؤدبانه تر جبران مافات کند.
و اما از بازی های روزگار. گاه حیران می مانم خداوند چگونه به این
قشنگی می تواند انتقام بگیرد! آن هم ناخواسته و به دست خود آدمی که
در عین بی گناهی اذیت شده است:
همان روزها جزو داستان هائی که به پیرمرد
سردبیر دادم، داستان "چوب خدا" بود که با نام "باران" در
شماره
قبل
آینه ها
گذاشتم. موضوع داستان حول جوش و خروش دختر
جوانی بود که می خواست زندگی زن دیگری را از هم بپاشد تا همه داشته
های او را، از شوهر گرفته تا خانه اش و... از آن خود کند. این را
داشته باشید تا از هم کارانم در آن مجله بگویم. معرفم به آن
سردبیر، ابتدا شماره منزلش را داد. زنگ زدم و پاسخ گویم پیرزن
بداخلاقی بود که مرا از کرده ام سخت پشیمان کرد. طول کشید تا با
پادرمیانی معرف، بار دیگر
با
تلفن هم راه
آقای
سردبیر تماس گرفتم
و
هم کاری یم آغاز شد. پس طبیعی بود در محیط کار جذب محبت دیگران شوم
تا زهر برخورد اولیه با آن مجموعه از جانم بیرون برود. پس از همان
ابتدا با خانم مهربان جوانی صمیمی شدم که گاه نوزاد شش ماهه اش را
با خود به دفتر مجله می آورد و سمت معاون سردبیر را داشت. دلم برای
او می سوخت و آن نوزاد که باید زیر نور شدید اتاق و سر و صدای دفتر
می خوابید تا آخر وقت در خلوتی دفتر، بتواند شیر مادر را بنوشد.
برای همین سعی می کردم کمک حال خانم معاون سردبیر باشم و حتا اگر
شده با پای درد دل نشستنش، اندکی از فشارهای زندگی یش بکاهم.
چه قدر طول کشید
تا
فهمیدم
این خانم جوان، همسر دوم سردبیر سه بار
سکته کرده است و هووی آن خانم بدخو؟! نمی دانم، اما اگر عمران
صلاحی آن جا می بود، حتما می گفت حالا حکایت ماست! البته تا زمانی
که در آن مجله کار می کردم، هرگز نه از سردبیر و نه همسر دومش
نشنیدم در داستان "چوب خدا" به موقعیت ایشان نظر داشته ام!g