دارالترجمه رسمی آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا


باران

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 

 

روز مانند شب تاریک شده بود. رعد غرید.

 «می خواستم با آقای مهندس دل نواز صحبت کنم.»

«تشریف ندارن، خانم.»

نور صاعقه یک آن همه جا را روشن کرد.

«تشریف ندارن؟! خودشون گفتن این ساعت زنگ بزنم.»

منشی با لحن کمی عصبانی گفت: «عرض کردم تشریف ندارن!»

با نخوت گفت: « با موبایل شون تماس می گیرم.» و گوشی را گذاشت.

در اولین فرصت باید حسابش را می رسید و نانش را آجر می کرد تا می فهمید با کی طرف است. کامران تا حالا کوتاهی کرده بود. خودش هم همین طور. باید حسابی به کامران فشار می آورد تا این بی مصرف را بیرون بیندازد. خیلی پررو شده بود. جای او نشسته بود و دو قورت و نیمش هم باقی بود. لابد فکر می کرد خیلی خوشگل است و می تواند جای او را در دل کامران هم بگیرد. دختره ایکبیری! باید حالی یش می کرد چه خبر است و کی به کی است.

شماره تلفن هم راه کامران را گرفت. جواب آمد مشترک مورد نظر در دسترس نیست. کفرش درآمد. گفت: «اَه، یعنی کدوم گوری رفته که پیداش نیست؟» و از غرش هول ناک تندر تکان خورد.

صدای مادر در گوشش پیچید: «لعبت، تا کی می خوای پای اون تلفن صاب مرده بشینی؟ سر کار که نمی ری و اون آب باریکه رُ هم که به رو ما بستی. اقل کم بیا کمکم.»

با بدخلقی جواب داد: «حوصله ندارم، مامان. تو چی کار داری به کار من؟» و نور صاعقه چشمش را زد.

مادر در آستانه آشپزخانه ظاهر شد و با تشر گفت: «چی کار دارم به کار تو؟! دختره نمک نشناس! از صب تا شب جون می کنم به اوامر تو و اون بابای عملیت می رسم. اون وقت برا حرفم تره هم خرد نمی کنی؟!»

عصبانی گفت: «مامان، من که هزار بار به شماها گفته ام. همین روزاست که کامران بیاد خواست گاریم و عروسی کنیم. اون وقت هم شما از این همه بدبختی خلاص می شین هم من.»

مادر دست هایش را به کمر زد و کفری گفت: «دو زار بده آش، به همین خیال باش! یه ساله هر روز دارم همین وعده سر خرمنُ می شنوم. کامران اگه زن بگیر و زن نگه دار بود، همین زنشُ نگه می داشت. خرت کرده، تو هم باورت شده!»

گوشی تلفن را محکم بر دست گاه کوبید و گفت: «ببین، باز داری شروع می کنی به راه رفتن رو اعصاب من، مامان! من که صد بار گفتم مشکل مالی داره، نتونسته بیاد خواست گاریم.»

مادر ادای او را درآورد: « مشکل مالی داره، نتونسته بیاد خواست گاریم!» و ادامه داد: «برو خر رنگ کن، دختر! من گرگ بارون دیده م. تا بخوای، امثال تو زیر دست  و پای کامران ریخته. اون دیگه از تو سیر شده یا به زودی می شه و می ره سراغ یکی دیگه. تو خری که گولشُ خوردی و پاش نشستی. حالا پا شو بیا سبزی پاک کن، به ناهار چیزی نمونده. الان پدر فلان فلان شده ت می یاد و می خواد کوفت زهرمار کنه.»

عصبانی گفت: «نمی یام. با کامران قرار دارم و تا پیداش نکنم، از این جا تکون نمی خورم.» و با لجاجت به چشمان مادرش خیره شد.

مادر نگاه خشم گین و پر از نفرتی به او انداخت و گفت: «سیاه بخت که هستی. ان شالا به حق ابلفض سیاه بخت تر هم بشی.» و وحشت زده به طرف پنجره برگشت. شیشه پنجره می لرزید. صاعقه زیر پنجره شان به زمین خورده بود.

مادر پس از نگاه پر نفرتی که دوباره به او انداخت، به آشپزخانه برگشت.

خشم گین گوشی را برداشت و دوباره شماره تلفن هم راه کامران را گرفت. اما باز همان جواب را شنید. گفت: «لعنتی، اینم برام ادا درآورده!» و باز شماره تلفن شرکت را گرفت.

وقتی منشی گوشی را برداشت، بدون سلام کردن با تکبر پرسید: «آقای دل نواز هنوز نیومدن؟»

منشی با عشوه آمیخته به تمسخر گفت: «نه، خانم. من که چند دقیقه پیش خدمت تون عرض کردم.»

در دل گفت: « از سگ کم ترم اگه تو رُ از اون جا بیرون نندازم.» اما یأس از تکبرش کاسته بود. ملتمسانه پرسید: «نگفتن کجا می رن؟»

«اصلا شرکت نیومدن که بگن کجا می رن!»

«اصلا شرکت نیومدن؟!»

منشی لحن پرتفاخری به خود گرفت و گفت: «بله. امروز اصلا شرکت تشریف نیاوردن و تا حالام هیچ تماسی نگرفتن.»

نگران شد. هراسان پرسید: «نکنه اتفاقی افتاده باشه؟»

«نخیر، به هیچ وجه. چون برادرخانم شون اول وقت شرکت اومدن و تا حالام از نبودن آقای مهندس هیچ ابراز نگرانی نکردن. به نظرم با ایشون تماس تلفنی هم داشتن.»

احساس کرد لحن منشی موذیانه شده است. اما به روی خود نیاورد. برعکس غرورش را زیر پا گذاشت و گفت: «اگه اومدن، بگین برا من زنگ بزنن. من خونه هس-» و ناگهان چیزی به ذهنش رسید. با عجله حرفش را عوض کرد و گفت: «نه، نه، خودم تماس می گیرم.» و تلفن را قطع کرد.

قلبش تند می زد. گر گرفته بود. اندیشید: « نکنه لعنتی-» و  با  دست لرزان  شماره تلفن  منزل کامران  را گرفت. تندر پی در پی می خروشید و می درخشید.  کسی که گوشی را برداشت، زن بود! خودش! رنجینه! زن کامران!

گوشی از دستش افتاد. نفهمید رنجینه چند بار گفت الو و عاقبت گوشی را گذاشت. عرق سرد کرده بود. باورش نمی شد. یعنی رنجینه دوباره برگشته بود؟! بعد از آن همه دعوا و بگو و مگو و تقاضای طلاق دادن؟! باورش نمی شد. نکند اشتباه کرده باشد. دوباره شماره گرفت. بله، خود رنجینه بود! چه قدر هم در صدایش آرامش و شادی موج می زد!

رنجینه چند بار الو گفت و دوباره گوشی را گذاشت. حتا مثل آن روزهای آخر قبل از رفتنش عصبانی نشد و بد و بی راه نگفت چرا مزاحمت تلفنی فراهم می کند.

به لرزه افتاد. پس برای همین کامران به شرکت نرفته بود و تلفن هم راهش جواب نمی داد؟

مات و گنگ باقی مانده بود که فکری به ذهنش رسید. بی واهمه چند بار دیگر زنگ زد و فوری قطع کرد. می دانست دست گاه های گوشی طلائی طرح قدیمی خانه کامران شماره انداز ندارد. بعد شماره تلفن هم راه کامران را گرفت و گرفت تا این که صدای خفه ئی گفت: «الو.»

با صدای خفه تر از او گفت: «کامران، خودتی؟»

تمام خانه لرزید. صاعقه بر بام شان فرود آمده بود.

«آره. خوبی؟» 

«باز که این زنیکه برگشته؟»

کامران پس از کمی درنگ گفت: «آره.» و باز مکث کرد و بعد گفت: «چی کار کنم؟ نمی تونم که راش ندم. خونه مال خودشه.»

از خشم منفجر شد و گفت: «نمی تونی راش ندی؟! مگه صد بار نگفتی این بار کارُ یک سره می کنی؟ مگه نگفتی همه چیز بین تو و اون تموم شده و ما به زودی عروسی می کنیم؟»

کامران کمی عصبانی جواب داد: «حالا می گی چی کار کنم؟ بچه ها دل شون تنگ شده بود، برداشته آورده. منم دلم براشون تنگ-»

خیره به برق تندر و بارانی که باریدن گرفته بود، میان حرفش پرید و گفت: «پس دل من چی؟ مگه اون همه به من وعده ندادی؟ مگه نگفتی اونُ که بیرون کردی، منُ از این جهنم به اون خونه می بری؟»

کامران آهسته گفت: «آره، ولی دست من که نیست.»

نفهمید دیگر چه می گوید. به قول مادرش چشم هایش را بست و دهانش را باز کرد. گفت: «ولی و زهرمار! یه ساله به پای تو نشستم و دارم می سوزم و می سازم. فکر می کنی قحط سال مرد بود که به تو امید بستم؟ نخیر، تا بخوای دور و برم مرد ریخته. یکی هم از یکی به تر. ولی تو از همه زبون باز تری و منُ خر کردی و به دامت افتادم. تازه داشت آب خوش از گلوم پائین می رفت که گفتی همه از رابطه ما بو بردن، برو خونه بشین، من کار نکرده، حقوقتُ می دم. گفتم باشه. ولی دریغ از یه قرون پول. خونه نشین که شدم، هر چه بیش تر برات زنگ می زدم، بیش تر دبه درمی آوردی. این آشغال جدیدی یه چشمتُُ گرفته بود؟! حالام خبر مرگت، برام خبر آوردی زنت برگشته و دلت برا بچه هات تنگ شده؟ اون موقع که برام دون می پاشیدی، فکر زن و بچه هات نبودی؟! پس منم همچین زن و بچه ئی نشونت می دم که خودت حظ بکنی!»

همین طور یک ریز حرف می زد و بی توجه بود به صدای رگبار و صدای رنجینه که با تعجب از کامران می پرسید: «چرا تو روشوئی با تلفن حرف می زنی؟»

کامران دست پاچه اما مؤدبانه جواب داد: «یکی از هم کارانه. داشتم اصلاح می کردم، زنگ زد.» و بلند گفت: «آقای صولتی، فعلا دست نگه دار تا من بیام.» و تلفن را قطع کرد.

از فرط خشم و نفرت آتش گرفت. زنیکه هنوز از راه نرسیده، مانع مکالمه تلفنی آن ها شده بود. وای به حال این که مدتی می ماند!

کامران چه حسابی از او می برد! نه، این طور نمی شد. باید کاری می کرد. خودش هم باید این کار را می کرد. کامران جربزه نداشت به رنجینه بگوید او را نمی خواهد و عاشق دختری شده است. خودش باید پیش رنجینه می رفت و حقیقت را می گفت. باید حالی یش می کرد هر چه زودتر بایستی کنار بکشد و بگذارد او و کامران با هم خوش بخت شوند. چون کامران او را دوست ندارد. چون کامران او را نمی خواهد. چون او زن دل خواه کامران نیست.

با صدای بلند به گریه افتاد. مادرش از آشپزخانه بیرون آمد. ابتدا متعجب او را می نگریست. اما بعد از حال او متوحش شد و گفت: «جون مرگ شده، یه باره چه ت شد؟ هر روز یه جور ادا و اطوار در می یاری. از وقتی دنبال این مرتیکه افتادی، روز خوش نداریم. ورپریده، چه قده به تو گفتم با مرد زن و بچه دار رو هم نریز، عاقبت نداره و از بین همون  چند تا پسری که باهاشون بودی، یکی رُ انتخاب کن؟ مرد هر قده هم هرزه و دخترباز باشه، آخرش دنبال زن سالمه، نه آکله ئی مثه تو که هر کی برات چراغ بزنه، چهار نعل می دوی دنبالش.»

حرف های مادر آتش یش کرد. فوری از جا بلند شد. باید به مادرش، به رنجینه و به همه اثبات می کرد کامران او را بر زنش ترجیح می دهد و مال وی است و هیچ کس نمی تواند آن ها را از هم جدا کند. پس خودش باید پیش رنجینه می رفت و او را از زندگی کامران بیرون می انداخت و خود به جایش می نشست تا همه مجبور شوند او را با احترام خانم مهندس دل نواز صدا کنند.

مقابل آینه راه رو ایستاد. موهای مش کرده اش کدر می نمودند. شانه را برداشت و چند تار مو را روی پیشانی ریخت. به غرولند مادرش وقعی نگذاشت. رژ لب را از کشو گنجه پای آینه بیرون کشید و عصبی لب هایش را قهوه ئی کرد. حوصله مداد کشیدن دور لب را نداشت. اما چشم هایش را حسابی آرایش کرد. از خودش خوشش آمد. حرف نداشت! خیلی زیبا شده بود! کمی آرام گرفت. اگر این صورت قشنگ را نداشت، چه می کرد؟! این صورت، برگ برنده او در برابر رنجینه بود. مگر مادرش همیشه نمی گفت عقل مرد به چشمش است؟ پس کدام مرد است که دختر زیبا و جوانی مانند او را به زن جاافتاده ئی مانند رنجینه ترجیح ندهد؟ اما ته دلش لرزید. همه از مهربانی  و متانت رنجینه حرف می زدند و از کمالاتش. حتا این اواخر گاه گاهی از زبان خود کامران پریده بود رنجینه زن خیلی خوبی است. پس-

نه، نه، به هیچ وجه نمی بایست می گذاشت رنجینه با آمدنش کاخ سعادت او را ویران کند. هول هولکی روپوش پوشید، گره روسری را شل بست و موها را ریخت بیرون و دوان از خانه بیرون زد. هر چه هم مادرش فریاد زد در این توفان کجا می رود یا چه می خواهد بکند، هیچ نگفت. فقط به این فکر می کرد هر چه زودتر به خانه کامران برسد. نفهمید زیر باران سیل آسا کدام خودرو را سوار شد یا چه قدر پول داد یا گرفت و کی رسید. حتا به داد و فریاد کارگرانی توجه نکرد که داشتند عمارت قدیمی نبش خیابان خانه کامران را خراب می کردند. هیچ چیز در این دنیا برایش اهمیت نداشت جز ورود به خانه کامران و بیرون انداختن رنجینه. به سمت چپ عمارت که پیچید، داد و فریاد کارگران بیش تر شد. صدای نعره ئی شنید. به سمت آن سر بلند کرد. تیر آهن و آجر و باران گل آلود بود که بر سرش می باریدg

یک شنبه

19 بهمن 1382

   



صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر