سال 1383 شش ماهی ویراستار روزنامه
توسعه
بودم. گه گاه نیز مقاله ئی در آن می نوشتم. از جمله آن ها سه گانه ئی
بود با عنوان "آسیب شناسی نشریه های زرد". گرچه تاکنون کم تر در
آینه ها
مقاله اجتماعی داشته ام، اما مقاله حسین رسول زاده در صفحه
از این قلم
یک بار دیگر مرا به سمت موضوعی راند که در این سه گانه به آن پرداخته
بودم. ناگزیر قسمت سوم آن را در این جا می آورم و دو بخش دیگر را به
شماره های بعد وا می گذارم. اگر معروفی با زبان داستانی به موضوع بت
بودن شخصیت هنرمند (به نمایندگی از دیگر بت های شخصیتی جامعه) نزد جنس
مخالف و در پی آن به مزاحمت هائی می پردازد که هنرمند بابت چنین وضعیتی
متحمل می شود، این مقاله روی کرد دیگری به این موضوع دارد و با لحن
ژورنالیستی به خوانش تا حدی روان شناختی شخصیت این بت پرستان و نیز
جامعه (از جمله اصحاب مطبوعات) می پردازد. با این توجه که طبق آخرین
خبر موجود در شبکه اینترنت تا اسفند 1385 (www.farsnews.com/newstext.php?nn=8506190107
- 60k)
اجرای حکم اعدام شهلا جاهد پس از دو بار تأئید در دیوان عالی کشور، به
درخواست وکیل وی از ریاست قوه قضائیه متوقف مانده است تا پرونده مورد
بررسی مجدد قرار گیرد.
سردبیر
مردی را حکم دادند از این پس قاضی است. زار گریست. گفتند چون است این
حال. گفت: «من همانند جاهلی هستم که می خواهم در میان دو عالم حکم
برانم. افرادی که برای گرفتن حکم نزد من می آیند، خود به احوال خویشتن
از من داناترند!»
با این دیدگاه خدا را شکر می گویم جای قاضی فخرالدین جزایری نیستم که
حکم اعدام با چوبه دار خدیجه جاهد معروف به شهلا را صادر کرد و نیز جای
اعضای دیوان عالی کشور که باید این حکم را رد یا تأئید کنند. گرچه پیش
رفت دانش و فن آوری ابزارهائی را در اختیار قاضی های امروز قرار داده
است تا با سـهولت و اطمینان خـاطر بیـش تر حق و بـاطل را از هم تمیز دهند.
اما باز هیچ کس به تر از خود شهلا جاهد نمی داند قاتل است یا نه. با وجود
این همگان از جمله اصحاب مطبوعات داوری کردند و رأی خود را له یا علیه
او به زبان آوردند که حق طبیعی و بدیهی ایشان بود. اما این که چرا
رسانه های نوشتاری، به ویژه نشریه های زرد به چنین سوژه هائی با آب و
تاب می پردازند و چرا تا روزها و گاه هفته ها و ماه ها دست از سر آن
برنمی دارند و تبعات این کرده شان چیست، بحث اساسی این مقاله است.
روشن تر از آفتاب است چنین موردهائی به دلیل
جذابیت، خواننده فراوان دارند و خرید نشریه، اقتصاد آن را به گردش در
می آورد و چه بسا با تورم نقدینگی نیز مواجه کند! اما آن روی سکه این
تب های گاه و بی گاه نشریه ها و به دنبال آن ها جامعه (یا برعکس) چیست؟
یا به واقع لایه پنهان نتیجه چنین جریان آفرینی هائی چیست؟ شهلا
جاهد تا مدت
ها عکس و سرواژه (تیتر) صفحه اول نشریه های زرد و حتا سیاسی ترین
روزنامه های کشور (در روزهای محاکمه) می شود. در این میان همان گونه که
اشاره شد، طبیعی است سودآوری اقتصادی، بر رابطه نشریه های زرد با او
تحکیم بیش تری ببخشد. اما این که هفته نامه ئی با افتخار از او نقل قول
می کند از خوانندگان دائمی و پر و پا قرص نشریه شان است، جای حرف دارد.
گوئی شهلا جاهد متهم به قتل زن شوهر دار و مـادر دو فـرزند دارای چنـان
اعتبـار و وجهه و تـأئید اجتماعی است که اگر خواننده شـان باشد، بر اعتبار
و وجهه نشریه شـان می افزاید. یا هفته نـامه دیگری (ندای
ایران،13 تیر 1383، شماره 203) عکس او را
در حـال مطالعه نشریه شـان در دادگاه چاپ می کند تا سهمی از این همه
ارزش، اعتبار و محبوبیت او را به خود اختصاص دهد! نشریه دیگری (جلوه،
2 تیر 1383، شماره 103) نیز با افتخار اعلام می کند:
به گزارش خبرنگار ما، شهلا قبل از آن که رأی دادگاه به او ابلاغ شود،
از طریق نشریه ما از مجازات تعئین شده اطلاع پیدا کرده بود. هفته نامه
ما تنها نشریه ئی بود که در شماره گذشته مجازات اعدام، شلاق و حبس برای
او را از قبل از انتشار حکم دادگاه منتشر کرده بود.
نمی دانم از کی فرهنگ ما چنین وارونه و ضدارزش
شده است که به کسی که خود به قتل زن بی گناهی اعتراف کرده و اگر بعد هم
اعترافش را پس گرفته است، اما هنوز گواهی می دهد دو ضربه چاقو به وی
زده است، چنین احترام و اهمیتی می بخشد که اطلاع دادن حکم مجازاتش به
او، مایه مباهات و افتخار می شود! کلاه مان را قاضی کنیم. آیا صرف پول
آوری مطرح کردن شهلا جاهد برای نشریه، می تواند باعث شود این همه به او
اهمیت دهیم و چنین عزیز و معتبرش کنیم؟ آیـا هرگز عکس هـای تمام رخ یـا
نیم رخ، تمام قد یا نیم قد لاله سحرخیزان مقتول روی جلد نشریه ها چاپ
شد و هیچ کس بر زیبائی یا جوانی یش رحم آورد؟ یا چون او مرده بود و نمی
شود روی مرده مانور داد، او را در چاه ویل وجدان مان دفن کردیم و یک سر
به شهلا جاهد پرداختیم؟ و به سبک فیلم های هالیوودی که مدت ها است
قهرمان ها را فراموش کرده اند و ضدقهرمان ها را در قلب میلیون ها نفر
در سراسر جهان جا می دهند، از شهلا جاهد ضدقهرمان محبوبی ساختیم که
حالاحالاها می تواند خوراک صفحه اول نشریه ها را فراهم کند؟ پس چه باک
اگر حرفی نقل قول مستقیم از او است (اطلس،
27 اردیبهشت 1383، شماره 26) در اصل وکیلش عنوان کرده باشد؟ وقتی
خواننده در سرواژه صفحه اول این نشریه می خواند
شهلا: اعتراف کردم تا ناصر محمدخانی خلاص
شود. بر این همه عشق و فداکاری او هزار
احسنت می فرستد و به وجد آمده از این همه فداکاری و ایثار، فوری نشریه
را می خرد تا با خواندن متن خبر، سهم لذت عاطفی و قهرمان پرستی یش بیش
از یک سرواژه شود. غافل از آن که خبرپرداز محترم سرش را کلاه گذاشته
است و روسرواژه (روتیتر) آخرین
خبرها از جنجالی ترین پرونده سال 82 در
واقع تحلیل تکراری است از سه پرونده پر سر و صدای سال 1382 و از جمله
پرونده شهلا جاهد. حال بماند با این سرواژه ناخواسته یا خدای نکرده
زیرکانه به وی مجوز داده شده است خود را محق تر از لاله سحرخیزان در
همسری ناصر محمدخانی جلوه دهد و مخاطب نیز ناخودآگاه با اقدام به قتل
او هم آوا می شود و بر او به عنوان زن مظلوم و دل سوخته ترحم می آورد.
و بدین سان از یاد برده می شود لاله سحرخیزان در صورت آگاهی از وجود
شهلا جاهد و تعرضی که به حریم قانونی و شرعی یش شده، چه زجری می کشیده
است. و آیا به این ترتیب لاله سحرخیزان یک بار دیگر به هووی غیررسمی
یش؛ شهلا جاهد نباخته است؟ مگر نه این که تا زنده بود، شهلا جاهد
شوهرش را از او گرفت و حال نیز که مرده است، به جای این که توجه و ترحم
خوانندگان پرشمار و نشریه های زرد به او جلب شود، نسبت به کسی جلب شده
که حتا حق حیات را از او ستانده است؟ اما متأسفانه باخت لاله سحرخیزان
به شهلا جاهد با هم کاری نشریه های زرد، به همین جا ختم نمی شود. اگر
شهلا جاهد معشوقه و به زبان امروزی زن صیغه ئی ناصر محمدخانی است و به
تبع چنین شرایطی می بایست هم واره در پرده خفا می ماند، در موردهای
دیگر نیز مقدم بر لاله مطرح می شود. برای نمونه هفته نامه
ندای ایران،
9 خرداد 1383، شماره 198 با وکیلان شهلا و خانواده سحرخیزان مصاحبه می
کند. اما مصاحبه آغازین به وکیل شهلا اختصاص دارد. عبدالصمد خرم شاهی؛
وکیل شهلا به سیاق تقدم شهلا جاهد بر لاله سحرخیزان، متقدم بر احمد
محققی؛ وکیل خانواده سحرخیزان، شهلا جاهد را قربانی ناهنجاری های جامعه
می نامد و می گوید او یک نمونه
کامل پرورش یافته آشفته بازار فرهنگ جامعه ما است.
از این بابت کاملا حق با ایشان است. اما بخش
مهمی از این آشفته بازار فرهنگی را رسانه های نوشتاری ما ساخته و
پرداخته اند. این رسانه های ما هستند که به جای طرد و نفی شهلا جاهد،
حتا حس ترحم و هم دلی خوانندگان/ مردم را برانگیخته اند و وی را به
چهره محبوب روز تبدیل کرده اند و حتا امروز که منتظر رأی دیوان عالی
کشور است، او را اسطوره صبر و پای داری جلوه می دهند و سرواژه می زنند
شهلا جاهد در زندان به زندانیان درس شکیبائی و تحمل می دهد تا نشان
دهند وی در راه عشق خویش از مرگ نیز باکی ندارد و به این ترتیب از چه
شخصیت والائی برخوردار است! من نمی دانم در وجدان این همکاران محترم چه
می گذرد. آیا اگر شهلا جاهد قاتل واقعی لاله سحرخیزان باشد و اکنون
لاله سحرخیزان از گور برخیزد و بر این امر شهادت دهد، این هم کاران
گرامی درباره ظلمی که نسبت به او روا داشته اند، چه خواهند گفت؟ آیا حق
با احمد محققی؛ وکیل مدافع خانواده لاله سحرخیزان نیست که در مصاحبه اش
می گوید:
ای کاش شما و دیگر هم کاران مطبوعاتی شما با استفاده از این ماجرای غم
انگیز و هول ناک برای تحکیم و سلامت خانواده ها قدم بر می داشتید و در
درس زندگی دادن پا جلو می گذاشتید و علاوه بر دل سوزی به قربانیان، به
زندگان دل می سوزاندید. که امیدواریم در این بُعد اگر هم در گذشته قلمی
زده نشده است، من بعد قدمی برداشته شود.
اما آیا مطبوعات ما چینن کرده اند یا به گزارش
هفته نامه بستان،
18 خرداد 1383، شماره 89 شهلا جاهد
پس از ورود به محوطه [دادگاه]
با استقبال فراوان خبرنگاران و عکاسان مواجه شد!
و من مبهوت می مانم شهلا چه جای استقبالی دارد و
این استقبال چه قدر می تواند خطرناک باشد و آیا به این ترتیب به صدها
مثل او مجوز نمی دهیم چاقوئی بردارند و به جان همسر معشوق خود بیفتند
تا خود تمام و کمال جای او بنشینند؟ خود را فریب ندهیم و واقعیت های
زشت جامعه مان را نادیده نگیریم. در خود همین نشریه های زرد، هر چند
وقت یک بار، چند خبر و گزارش از وجود چنین سایه هائی در زندگی زنان و
مردان مشهور در هر قلمروی می آید و این که چگونه کارشان به دادگاه و...
می کشد؟ مگر نه این که هر آن امکان دارد عاشق سینه چاکی از راه برسد تا
علم طغیان برای تصاحب محبوبیت، شهرت یا ثروت معشوق زن و بچه دار خود را
برافرازد؟ و مگر نه این که اگر بی مهری دید و مانند مونیکا لوینسکی
تاریخ مصرفش تمام شد، تیغ عصیان و شورش علیه معشوق دارای عنوان
پرزیدنتی ایالات متحده (بیل کلینتون) برمی کشد تا این بار به نوع دیگر
از موقعیت معشوق سود برد؟ یا در نوع شرقی یش مانند شهلا جـاهد به جان زن
رسمی و قـانونی معشوق می افتد و وی را شقه شقه می کند تا یک باره از شرش
خلاص شود. اگر به این ترتیب هم به هدف مال خود کردن عنوان و ثروت و...
معشوق نرسید، چه باک؟ نشریه های زرد هستند تا از او چهره روز بسازند و
بازی گر ماهری که بتواند همگان را با خود هم دل و هم راه کند. او که به
خوبی از قدرت "نقش آفرینی" و تأثیر آن آگاه است، به گزارش هفته نامه ئی
(بستان،
18 خرداد 1383، شماره 89) پس از آن
که محققی؛ وکیل خانواده سحرخیزان خواستار اعدام شهلا شد، وی به گریه
افتاد و توجه حاضران در جلسه را به خود جلب کرد
و صد البته از یاد نبرد چند تار مو را از گوشه روسری و چادر بر صورت
بیاویزد تا خوش عکس تر شود و اسرار دل بری را به همه زنان شوهردار غافل
بیاموزد. به این ترتیب، لاله جان، فاتحه ئی
برایت می خوانم و با تأسف
به اطلاعت می رسانم، بازی تمام شد و تو برای هزار و یکمین بار باختی.
توجه حاضران در جلسه
به تمامی جلب متهم به قتلت شده است و دیگر کسی
به یاد ندارد چه طور صحنه قتل تو را دقیق بازسازی کرده است و حال هم با
آه و زاری و شعرخوانی های عاشقانه پر سوز و گدازش، چنان دل
ما نازک دل
ها را به درد آورده است که از یاد برده ئیم آن لحظه ها که ضربه های
کارد بر تنت می نشست، چه دردی می کشیدی و چگونه به خود می پیچیدی و از
خود و قاتل/ قاتلان می پرسیدی به
کدامین گناه؟
تو نمی دانستی. اما من به تو می گویم. نخستین
گناهت این بود که همسر مرد معتادی بودی که برایش موادمخدر تهیه نمی
کردی و این معشوقه بود که برای او فراهم می کرد. مگر نمی دانی عشق
معشوقه به مرد بیش از عشق همسر به مرد است؟! مگر نمی دانی معشوقه چنان
دل نازک و صدالبته شیرین و خودشیرین است که روزی صد بار دلش برای معشوق
تنگ می شود و حتا در سفر خارجش هم روزی چند بار با او تماس می گیرد؟!
(صد البته برای نظارت بر معشوق، مبادا آن جا دست از پا خطا و به وی
خیانت کند!) مگر نمی دانی معشوقه از فرط عشق نمی تواند خماری معشوق را
تاب بیاورد؟! از شهلا جاهد بیاموز که می گوید
طاقت زجر ناصر را نداشتم.
یا وقتی می
دیدم ناصر به خاطر نکشیدن مواد عذاب می کشد، خود اقدام به تهیه آن می
کردم. (هفته نامه
بستان، 18 خرداد 1383، شماره 89) آن وقت
معشوق به پابوسش می رود و برعکس هنگام خماری و نشئگی، خو و رفتار
دیوصفتانه اش را برای همسر و فرزندانش هدیه می برد تا تاوان عدم تهیه
تریاک را برای او بپردازند. دیدی عزیزم، چه قدر اشتباه کردی بر منقل
تریاک شوهرت لگد زدی و آن را واژگون کردی؟ اگر چنین نمی کردی، امروز
زنده بودی و سوگلی شوهر وفادارت و نیز نشریه هائی که خبرهای قتل و
اعتراف شهلا و دادگاه و تحلیل های کارشناسانه شان که تمام می شود، سراغ
خوانندگان می روند مبادا از فرط نگرانی برای سرنوشت شهلای گرامی و بی
جواب ماندن پرسش های شان، شب خواب نروند. آن وقت همه روشن فکر و جامعه
شناس و روان شناس می شوند و درد وجدان می گیرند و می خواهند ماجرای
شهلا جاهد را ریشه یابی ژرفانه کنند. بنابراین از زبان خواننده سؤال می
کنند:
سرنوشت شهلا چه می شود؟ انسان جایزالخطا است. شاید در وضعیتی قرار
گرفته که کنترلش را از دست داده. باید مقصر اصلی را پیدا کرد. اعدام یا
بخشش، کدام؟
(ندای ایران،
13 تیر 1383، شماره 203)
بعد هم بخش هائی از لایحه اعتراضیه شهلا جاهد به حکم اعدام را به چاپ
می رسانند. آن هم لایحه ئی که او در آن مدعی می شود:
من هیچ گونه انگیزه ئی برای کشتن لاله نداشتم، ضمن این که او را دوست
داشتم. چون هر دو ما قربانی یک عشق نافرجام شده ئیم. البته لاله به
نوعی و من هم به یک نوع دیگر.
نمی دانم باید این دفاع مد روز او را باور کرد یا این اعتراف را که باز
در همین لایحه آورده شده است:
مقتوله- لاله- بر اثر ضربه یک جسم تیز به قتل رسیده است. در حالی که
چنین ضرباتی را من وارد نکرده ام و
فقط دو ضربه به او زده ام
و ضمنا مقتوله از من بلند قدتر و قوی تر بود.
شاید اشتباه از شهلا جاهد نیست. از ما است که هنوز نمی دانیم دوست
داشتن یعنی چه. ممنون از او که به ما آموخت دوست داشتن یعنی این که
باید چاقوئی برداریم و به هر که دوست داریم دو ضربه وارد کنیم!
خوب، دست همگی درد نکند! شهلا جاهد را چه خوب
عاقبت به خیر کردیم! اما به راستی اگر او قاتل باشد که خود به قول همان
قاضی آغاز این سخن، به تر از هر کسی می داند است یا نیست، خواب چینن
روزهای خوشی را می دید که به این آسانی و به قول امروزی ها این همه
"شفاف" از عشقش به ناصر محمدخانی سخن به میان آورد و همسر او را نیز به
قتل برساند، اما با چنین استقبال گرمی مواجه شود و بعد هم در دادگاه
فریاد بزند شما می توانید مرا به
خاطر عشق به ناصر اعدام کنید، نه قتل لاله؟
آیا نشریه های زرد عقده سال ها زندگی مشترک توأم با ترس و لرز و سقط
جنین و در مقابل، دیدن برتری رقیب شهلا جاهد را نگشودند؟ آیا مرهمی بر
داغ دل آن روزهایش نگذاشتند که اگر کسی از رابطه اش با ناصر محمدخانی
خبر می شد، لعن و نفرینش می کرد، اما امروز او را بر سر دست می برند
و چه بسا اگر ماجرایش در آمریکا یا اروپا اتفاق افتاده بود، اکنون
بودند کسانی که پلاکارد به دست مقابل دادگاه تجمع می کردند و فریاد می
زدند: «اعدام شهلا، نه!»
هر چند فکر می کنم تا تماشای چنین صحنه ئی هم، گام چندانی نمانده باشد.
آخر مگر شهلاهای در راه دیگر، کم هستند و تجربه شیرین شهلا، قند در دل
شان آب نمی کند که هم رقیب را از سر راه بردارند هم با عکس های قشنگ
رنگی یا سیاه و سفید خبر داغ و چهره روز شوند؟ اما ای کاش حافظی در این
میان پیدا می شد و می گفت اگر به راستی عاشقی،
اندر درد او می سوز و بی درمان بساز/ زان که درمانی ندارد درد بی آرام
دوست.
و ای کاش یکی پیدا می شد و از شهلا خانم جاهد؛ مظلومه قربانی می پرسید
آیا اگر عاشق تر از توئی از راه برسد و باز قلب ناصر محمدخانی را
برباید، حاضر است دو ضربه چاقوئی را که از سر دوست داشتن به لاله
سحرخیزان زد، خود بخورد و با 14 ضربه چاقوی دیگر قاتل (هنوز) ناشناسی
جان به جان آفرین تسلیم کند تا از سر راه او برداشته شود؟g
9 مرداد 1383