یکی از معدود نقدهای منفی بر رمان
سمفونی مردگان
عباس معروفی نوشته محمد بهارلو است. از جمله ایرادهای او به کار،
اشتباه بودن برخی عبارت های رمان است. معروفی در چند مصاحبه خود گفته
است نیمه شب به بعد می نویسد. یعنی هنگامی که پس از یک روز کاری و تلاش
معاش، به جای این که مانند دیگران استراحت کند، تازه آغاز آفرینش هنری
او است. اگر چه این نوع کار طاقت فرسا، برایش امتیاز فعال شدن
ناخودآگاه را می آورد و آثارش را دارای لایه های پنهان می کند، اما
خودآگاه خسته اش، در مقابل اشتباه های لپی مرتکب می شود که برخی نمونه
های مورد اشاره بهارلو از آن جمله اند. اما با این اشتباه ها چه
برخوردی می توان کرد؟ آیا آن ها از ارزش کار آن قدر می کاهند که قدرت
آفرینش نویسنده را زیر سؤال ببرند؟ اگر پاسخ مثبت است، پیش از همه باید
ولادیمیر ناباکوف را به خاطر غلط های املائی یش سر برید. اما انصاف حکم
می کند بگوئیم او هم به رغم نویسنده بزرگ بودن، انسان است و چون
انگلیسی زبان مادری یش نیست، چنین نقصی در
کارش قابل مشاهده است. همان
گونه که خود محمد بهارلو از خطا بری نیست. ضمن آن که خطای او دیگر در
زمره اشتباه لپی نمی گنجد و باید آن را از ضعف دانش نقد و نداشتن احاطه
به اصطلاح های ادبی ناشی دانست. آن جا که او از
عبارت های ناهنجار
و ضعف تألیف
در رمان شاهد می آورد، به مورد
چند قطعه شاد و پر خروش اجرا کردند که
خیلی غم انگیز بود،
اشاره می کند. در حالی که این جمله
غلط نما، در اصطلاح ادبی، استعاره عنادیه (Oxymoron)
نامیده می شود و در واقع یکی از زیبائی ها
و نقطه قوت های کار و هم چنین یکی از
عنصرهای شکل دهنده سبک (Style)
معروفی است که در نوشته های داستانی دیگرش نیز می توان مشاهده کرد.
در مورد سبک نوشتاری معروفی باید به نکته دیگری اشاره کنم که باز
بهارلو از آن به عنوان ضعف تألیف یاد کرده است. جمله هائی مانند
گرسنگی نعره می شد و با درد فرود می آمد،
بدنش لخت تر و سنگین تر از این ها بود که هم راه خیالش بدود،
کلاغ ها روی شاخه های قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که زمان
به سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد،
به توان تصویرپردازی قلم معروفی برمی گردد. اگر زبان تصویری این سبک
معروفی را درنمی یابیم، دست کم به گفته های خود او مراجعه کنیم و آگاه
باشیم که او پیش از نوشتن، کتاب های نقاشی را ورق می زند یا به شدت از
سینما متأثر است. به همین خاطر نیز نقاشانی مانند پرویز کلانتری یا
بهرام دبیری با تصویرهای رمان
سمفونی مردگان
ارتباط منحصر به فردی برقرار کرده اند یا رد ناتورالیسم را در آن یافته اند و تصویرهای
چنینی یش را تشریح کرده اند. ضمن آن که نثر معروفی به شعر تنه می زند و
این دیگر به سلیقه منتقد برمی گردد که این سبک را بپسندد یا نه و اگر
نپسندید، استدلال کند چنین نثری تا چه حد به استحکام بافت کار و هم
بندی تمام تمهیدهای به کار رفته در آن مدد می رساند یا نمی رساند.
البته از این بابت هم متن بهارلو برای پرسش هائی که در ذهن خواننده
ایجاد می کند، پاسخی ندارد.
و اما ایرادهای نثری دیگری مانند
دندان هاش کاملا پوسیده و کلمات را به سختی ادا می کرد
یا
چند سالی او هم با کار ورز برود
را
کدام اهل قلمی است که نداند ناشی از خطای حروف چینی است. اگر ایشان
تجربه
کار ادبی
دارند، باید
بارها دیده باشند اشتباه یا بی سوادی حروف
چین و غفلت
و ایضا بی سوادی
نمونه خوان، گاه چه متن های مضحکی را پدید می آورد. در این جا نیز همان
گونه که خود ایشان متذکر شده اند، فعل جمله نخست افتاده و حرف
آخر کلمه
ورز
اضافه است. اگر معروفی ِ نویسنده نمی داند در صورت
متفاوت بودن جزء دوم فعل های مرکب در یک جمله، باید هر دو فعل مرکب را
کامل بنویسد، به یقین تمام کار(و دیگر کارهایش) باید از چنین خطائی پر
می بود و حتما بودند دیگرانی مانند آقای بهارلو تیزبین که آن ها را
فریاد بزنند.
و اما بهارلو زاویه دید کار را نیز پرنقص می داند. ازاین بابت زمان
شاهد خوبی است و از طریق مقاله های منتقدان دیگر که تقریبا هم زمان یا
اندکی قبل و بعد از این متن نوشته شده اند (و تاکنون بسیاری شان را در
آینه ها
آورده ام)، می توان میزان صحت ایرادهای ایشان را دریافت و حتا به این نتیجه
رسید خود ایشان درک کاملی از مدرنیسم ندارند. شاهدش "تکرار" که ضعف کار
محسوب کرده اند:
نویسنده خواننده خود را دست کم گرفته است و جا به جا از طریق تکرار و
واخوانی او را مورد خطاب قرار می دهد تا مبادا از سیر حوادث و محتوای
ذهن شخصیت های داستان غافل باشد.
در جلسه گالری کسرا (مندرج در
آینه ها
36) نیز محمود معتقدی این ایراد را به رمان گرفت و من نیز پاسخ ایشان
را دادم. و حال که مجموعه این نوشته ها و گفته ها را مرور می کنم، می
بینم شتاب زدگی و نشناختن مدرنیسم و پست مدرنیسم و مشخصه های شان باعث
شده است منتقدانی مانند بهارلو در چه بی راهه ئی گام بردارند. و برای
به بی راهه نرفتن خوانندگان، چه قدر ضروری است هر چه زودتر جلد دوم
ازل تا ابد
منتشر شود تا خواننده پس از مطالعه همه نقدهای نوشته شده درباره
سمفونی مردگان،
خود به داوری درباره صحت و سقم ادعاهائی از این دست بپردازد.
سردبیر
سمفونی مردگان
نوشته عباس معروفی، رمان به مفهوم سنتی و متعارف آن نیست و در عین حال
به جرگه رمان نو- یعنی نوشتن به شیوه جریان ذهن و حل شدن "من" نویسنده
در متن داستان- تعلق ندارد. نویسنده بین رمان سنتی و رمان نو در نوسان
است. گرچه گرایش او را بیش تر باید در جهت رمان نو دانست، استطاعت- نه
استعداد- این گرایش در او نیست.
در همان فصل اول (موومان یکم) که به نظر نویسنده این سطور پرداخته تر
از فصل های دیگر رمان است، آثار این گرایش نوسان مشهود است. از یک طرف،
نویسنده در جست و جوی نظمی است در فضای آشفته و استفاده از شگرد تغئیر
زاویه دید- از دانای کل محدود به اول شخص مفرد- و از طرف دیگر، نوشتن
به شیوه دانای کل نامحدود (عالم بالسر و الخفیات) و دخالت های مستقیم و
"مزاحم" از سنخ نسل اول رمان نویس های خودمان در آغاز قرن شمسی حاضر.
در این رمان به رغم غنای مضمون و تیزبینی های نویسنده، مسأله حائز
اهمیتی چون رابطه بین نویسنده و شخصیت هایش و رابطه بین نویسنده و
خواننده مخدوش است. نویسنده در قطعه هائی از کتاب سعی کرده است خود را
از چند شخصیت اندک شمار رمانش رها کند. بدین معنی که آن ها خود به خود
و بدون دخالت نویسنده، بی آن که وجود او به عنوان نویسنده حس شود، حاضر
می شوند یا به عنوان قصه گو به صدا درمی آیند و ما به عنوان خواننده با
لحظه های پراکنده ئی از زندگی آن شخصیت ها تماس می گیریم. اما داستان
به همین روال تداوم پیدا نمی کند. در قطعه های دیگری- و این قطعه ها
بخش اعظم کتاب را شامل می شود- خواننده فقط به واسطه نویسنده، بنا بر
توضیح ها و داوری های او، با شخصیت ها تماس می گیرد و خود مستقیم در
تجربه ذهنی شخصیت ها شرکت نمی کند. این دوگانگی و التقاط، چنان که گفته
شد، رابطه بین نویسنده و شخصیت های داستان و رابطه بین نویسنده و
خواننده را مخدوش کرده است.
به نظر می رسد نویسنده در اجرای رمان خود، یعنی
در نقل حادثه ها و پرورش آدم ها، اعتماد به نفس لازم را نداشته است یا
چندان که باید با ذهن پر و فعالی، مایه و صناعت کار خود را برنگزیده
است. به احتمال قوی اگر رمان
سمفونی مردگان به شیوه کمابیش پرداخته
فصل اول نوشته می شد، البته بدون اضافات و افاضات و نویسنده مهارت خود
را در تقلید از دیگران به نمایش نمی گذاشت، در آن صورت کتاب وجود خود
را توجیه می کرد. اما ظاهرا گمان می کنم به دو دلیل این اتفاق پیش
نیامده است: اول آن که نویسنده خواننده خود را دست کم گرفته است و جا
به جا از طریق تکرار و واخوانی او را مورد خطاب قرار می دهد تا مبادا
از سیر حوادث و محتوای ذهن شخصیت های داستان غافل باشد و دوم آن که
نویسنده خیال کرده است در این کتاب مجال همه جور طبع آزمائی برایش
فراهم شده و مهارت خود را در انواع شیوه های نویسندگی به معرض ملاحظه
خواننده و منتقد گذاشته است.
وسوسه نوشتن به شیوه فاکنر در
خشم و هیاهو
نویسنده را بر آن داشته است تا یک فصل مستقل از کتاب خود را (موومان
چهارم) به جریان ذهن شخصیت پریشان احوال داستان، یعنی آیدین اختصاص
دهد. این جریان ذهن که حدفاصلی با تک گوئی درونی ندارد و گاه به صورت
نقل زبان روزمره آمده است، به طوری که خواننده احساس می کند برای خود
آیدین اهمیت خاصی ندارد، به جریان ذهن بنجی، شخصیت خل وضع رمان
خشم و هیاهو
شباهت دارد. با این تفاوت که بنجی موجودی است که از لحاظ مغزی عقب
افتاده است، مردی سی و سه ساله که در سه سالگی قوای عقلی او فلج شده
است و ما مستقیم در تجربه ذهنی، جزر و مد آگاهی بیمارگونه او شرکت می
کنیم، اما آیدین آن چه می بیند یا دیده است، اغلب به شکل روائی وصف می
کند و کارکرد ذهن او کارکرد ذهن آدم علیل نیست. او پرت و پلا می گوید و
از هر موضوعی قطعه ئی را به یاد می آورد و در این میان گاه زبانش دارای
نوعی ابهام متکلف است. مثل انگشت زدن به معنای امضا کردن که مفهوم
انگشت زدن برای بالا آوردن نیز در آن مستتر است. [ص286] (1) اما واقعیت
این است که حرف های دیوانه وار، غیر از حرف های آدم دیوانه است. جهان
سر در گم و حیرت انگیز بنجی جهانی است غیراستدلالی و حسی. آن چه از این
جهان برای خواننده عرضه می شود، نامرتب و در هم پاشیده است، اما نه هم
چون یک معما، جهانی است از لحظه های تجربه و خاطره های در هم ریخته و
دریافت های حسی و غریزی پرورش نایافته. اما آیدین شاعرمسلک منزوی و
پراکنده گوئی است که گوئی ادای آدم های دیوانه را در می آورد و از نوع
عقلاءالمجانین است.
نویسنده برای آن که آیدین را آدم آشفته حال و با اعمال خارق عادت نشان
دهد، او را به کارهای عجیب وا می دارد و حرف های ضد و نقیض و خلاف
روشنی روز توی دهانش می گذارد- اعمال و حرف هائی که از اسباب و موجبات
بروز آن ها، کم تر اثری در متن کتاب نیست. در واقع نویسنده آسان ترین و
ارزان ترین راه را برای ساختن شخصیت اصلی کتاب خود برگزیده است.
واقعیت این است که نوشتن به شیوه جریان ذهن، تک گوئی درونی و استفاده
از شگرد تغئیر زاویه دید، به صورتی که تصویر قابل قبولی از ذهن شخصیت
ها و حوادث و زمینه داستان به خواننده عرضه کند، به هیچ وجه کار آسانی
نیست و قریحه فراوان می خواهد. اگر نویسنده با برداشت سطحی از این اصول
و قواعد و بدون پرورش و استعداد لازم در صدد طبع آزمائی برآید، خود را
به مخمصه بزرگی انداخته است. آزادی حرکت و سرعت بخشیدن و فشردن جریان
حادثه ها که این اصول و قواعد در اختیار نویسنده می گذارد، ظاهرا چنان
وسوسه انگیز است که می تواند هر نویسنده معاصری را به آزمایش گری و طبع
آزمائی وا بدارد.
نویسنده
سمفونی مردگان از این وسوسه بر کنار
نمانده است و حتا در موومان سوم کتاب خود دست به شگرد نوینی زده است.
او در این فصل، دو زاویه دید اول شخص مفرد و دانای کل را با یک دیگر
خلط کرده است. سورمه، همسر آیدین، راوی این فصل است. جزئیات واقعه
داستان از طریق او در اختیار خواننده قرار می گیرد. او علاوه بر شرح
احوال خود و توضیح رابطه اش با آیدین، از ذهن و از سویدای قلب او نیز
سخن می گوید. ما را در جریان عوالم و احساس هائی قرار می دهد که فقط
خود آیدین از آن ها خبر دارد. حتا
وقتی آرام راه می رفتم، موهام از پشت سر بلند می شد و همین بود که او
خیال می کرد جهش می کنم. یا
به دود سیگارش خیره شد. بغض گلوش را می
فشرد. و حتا لحظه هائی را روایت می کند
که خود حضور ندارد. گفته بود: «حرف
هائی می زنی، مادر.» و یاد من افتاده بود.
و گاه این لحظه ها چنان خصوصی و قدیمی است که به قبل از رابطه آیدین با
او مربوط است- وقتی که آیدین پسربچه سیزده- چهارده ساله ئی است.
وقت های تعطیل آیدین در حجره کار می کرد،
زمین را می شست، سوراخ موش ها را با گچ و سیمان بند می کرد، علم قیمت
ها را مرتب می کرد یا مشتری راه می انداخت و اورهان زیر میز پدر، با
تخته و میخ جعبه و صندلی کوچولو درست می کرد.
خوانندگان توجه دارند که اشکال این زاویه دید نه در نامعمول و نامأنوس
بودن آن، بل که در تعارض آمیز بودن آن است. نویسنده از یک طرف، ما را
در حصار ذهن واحدی قرار می دهد تا شریک تجربه های حسی آن ذهن شویم و
خود، متکی بر نگرشی از بیرون، همه چیز را استنباط کنیم و از طرف دیگر،
حصاری برای آن ذهن قائل نیست و ما دیگر نه از دریچه چشم یک شخصیت، بل
که از فراسوی ذهن او، شخصیت های دیگر و دنیا را می نگریم.
به عبارت دیگر نویسنده از خواننده خود می خواهد تمام حواس شخصیت سورمه
را کسب کند، به طریق او لمس کند، ببوید و بشنود، اما در عین حال در
بسیاری لحظه ها، برای مکاشفه و قضاوت او جائی باقی نمی گذارد. زیرا
شخصیت سورمه آدمی است که هیچ محدودیتی را برنمی تابد و با آگاهی فوق
بشر، عالم بر تمام رازها است. او فراتر از آن چیزی است که تجربه می
کند. به اندیشه دیگران، بدون هیچ واسطه ئی نفوذ می کند و به شیوه
داستان پردازهای آغاز قرن، قضاوتش قطعی و نهائی است و خواننده را در شک
و تردید باقی نمی گذارد. به کلام ساده تر، او همان نویسنده دانای کل
است که به کمک شخصیت خود می آید تا با دخالت خویش بر محدودیت او به
عنوان راوی فائق آید و به همین دلیل گمان می کنم خواننده حق داشته باشد
این راوی را قابل اعتماد نداند.
در واقع باید گفت نویسنده از هیچ ضابطه ئی، حتا از ضابطه ئی که خود وضع
می کند، پیروی نکرده است. بر روش او هیچ قید و بندی حاکم نیست. طبیعی
است در چنین حالتی تصویر منسجم و قابل قبولی از آدم ها و حادثه ها و
فضای داستان در ذهن خواننده تشکیل نمی شود. ضعف بزرگ نویسنده، چنان که
اشاره شد، دست کم گرفتن خواننده و اعتماد نکردن به قدرت تخیل او است.
هر کجا نویسنده حضور خود را اعلام کرده است و نخواسته است روی دادها را
حین وقوع تجربه کنیم، از قوت تأثیر داستان خود کاسته است. وقتی نویسنده
به تبعیت از خصلت های شناخته شده رمان نو، از تسلسل زمانی تبعیت نمی
کند و آدم هائی را که گرد پیری بر سرشان نشسته است، به دوره جوانی باز
می خواند و آن هائی را که دیگر حیات ندارند، روح زندگی در کالبدشان می
دمد. مکان ها و صحنه هائی را که دیگرگون یا به کلی ناپدید شده اند،
بازسازی می کند و همه این تغئیر و تبدیل ها چنان است که گوئی همه چیز
در زمان حال می گذرد. تلاش او برای این که آدم ها و داستان "موجه"ی
بسازد و هر چیز در متن زمان از فرط "وضوح" بدرخشد، حاصل ناسازی به بار
می آورد.
نویسنده ظاهرا بر این اعتقاد نیست که برای هر موضوعی باید شیوه خاص و
مساعد آن را پدید آورد یا اگر اعتقاد دارد، قادر نبوده است آن را در
عمل به کار بندد. در فصل های دوم و سوم رمان، اقتضای ذهن یا "من"
نویسنده کاملا بر داستان حاکم است. یعنی اقتضای موضوع، صناعت و سبک او
را معین نکرده است. به عبارت دیگر، نویسنده با به کار گرفتن زبان روائی
و از موضع دانای کل، آن چه می بایست از واقعیت درونی آدم های داستان
عرضه کند، یعنی جهان پنهان ناشی از خیال و رؤیا که از زندگی و ادراک
حسی ما جدا نیست، به صورت "تجربه درونی" خود، در جلوه ئی فارغ از زندگی
نقل می کند. آن چه باید نشان بدهد، به زبان می آورد و فاصله ئی میان
خود و واقعیت، خود و رؤیا و واقعیت و رؤیا قائل نیست. و آن جا که از
نقل تجربه ئی باز می ماند، "شگرد" تغئیر زمان و زاویه دید را به کار می
گیرد. در واقع درونی بودن تجربه را ، به عنوان تقابل ذهن و عین حفظ و
ضبط نمی کند. بل که خود پیوسته و مستقیم و اغلب با توصیف های کلی و
مجرد و نه بی طرفانه آن را روایت می کند.
بازگشت به زمان گذشته و واقعه ئی که پیش تر به آن اشاره شده است، اغلب
با توصیف های زائد و تکرار غیرلازم توأم است. این ناهم آهنگی و
ناهنجاری در شیوه روایت و ساختمان داستان در همه فصل های کتاب مشهود
است. نقل ها و قطعه های کم اهمیت و نامربوط (پراکنده گوئی و از شاخه ئی
به شاخه دیگر پریدن) از یک طرف و دراز گوئی و قلم فرسائی از طرف دیگر
نشان می دهد نویسنده داستان خود را چنان که باید با نقشه و حساب
نپرداخته است. بسیاری قطعات مثل مراسم سوگواری کارگران بر جنازه آقای
لرد؛ صاحب کارخانه پنکه سازی اردبیل، قحطی زمان جنگ، احداث کارخانه
شیمیائی- داروئی "بایکوت"، شعرخوانی آیدین و نقل کامل اشعار او، واقعه
کتاب سوزان توسط پدر خانواده، انزوای آیدین و چای نوشی در قهوه خانه
شورآبی و مراقبت ها و جست و جوهای اورهان؛ برادر آیدین، همه با تفصیل و
جزءنگاری غیر قابل توضیحی وصف شده اند. این اوصاف که گاه با تکرار توأم
است، به ویژه از آن جهت زائد و ملال آور است که بنای نویسنده ظاهرا بر
ایجاز و خلاصه گوئی بوده است.
از این ها که بگذریم، اصرار نویسنده برای آوردن تشبیه ها و تعبیرهای
غلیظ و شدید به هیچ وجه در جهت خلق فضای مناسب با فضای ذهنی شخصیت ها و
حوادث معروض آن ها نیست. توصیف ها و تعبیرهائی نظیر:
- گرسنگی نعره می شد و با درد فرود می آمد.
- بدنش لخت تر و سنگین تر از این ها بود که هم راه خیالش بدود.
- کلاغ ها روی شاخه های قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که
زمان به سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد.
- انگار در بی وزنی غریبانه ئی ول شده بود.
- لحن خشکی داشت و لبخندی مثل زمستان های اردبیل چهره اش را پوشانده
بود.
- و حالا به قدر هم زادش، غصه داشت که ساعت ها، موهای سیاهش را میان
خود و زندگی حایل کند.
- آن شب با پوستینی بر دوش، مثل آدم های نقاشی های مضحک در همه جا بود.
تقریبا در همه صفحه های کتاب دیده می شوند. گاه این قبیل اوصاف، که
ظاهرا برای جبران خلا و پر کردن حفره های داستان نوشته شده اند، با
کلمه های فاقد بار عاطفی لازم و عبارت های ناهنجار و با "ضعف تألیف" هم
راه است. مثل:
- باری، پدر در حیاط، زیر سایه درخت کاج و بید مجنون داشت هندوانه می
خورد.
- کارخانه در شکاف کوه یا به عبارت دیگر در تنگه ئی واقع شده بود.
- با چشم هایش انگار می خواست همه آیدین را در چشم هایش جا بدهد.
- هر به ایامی، آیدا را که در آبادان زندگی می کرد به یاد می آورد.
- چند قطعه شاد و پر خروش اجرا کردند که خیلی غم انگیز بود.
- به کت شان نمی رفت که نان انگلیسی را بخورند.
در عوض "تو کت شان نمی رفت."
- از کله سحر تا بوق سگ بیدار است.
"بوق سگ" همان "کله سحر" است. باید می گفت از سر شب تا بوق سگ یا از
کله سحر تا لنگ ظهر.
- ما هنوز سبیل مان سبز نشده بود.
به جای پشت لب مان سبز نشده بود.
- می رفت سر وقت کتاب ها و ورق ورق شان می کرد اما هر چه می خواند نمی
فهمید.
باید می نوشت "ورق شان می زد" یا "تورق می کرد". "ورق ورق کردن" یعنی
پاره کردن.
- پدر خاصه او را در فشارهای اخلاقی می گذاشت.
در عوض زیر فشار
- اما هنوز نیم متری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بود.
که منظور همان برف است که می نشیند.
- خوابش مزه خواب در قبر را می دهد.
- مزه اش زیر دهانش مانده بود.
به جای "زیر دندانش" یا "به دهانش مزه کرده بود".
- چند سالی او هم با کار ورز برود.
که باید باشد "ور برود".
- داشت از روزنامه کهنه ئی می خواند.
"از" زائد است.
- حالا دیگر حال دار نبود؟
یعنی "حال نداشت؟"
- اما شماها به هم کینه کرده ئید.
"کینه" را می ورزند یا به دل می گیرند.
- صدای پلک زدن و فکر کردن آیدین را از زیرزمین خانه می شنیدم.
- با صورت اصلاح شده و سبیل یکی در میان
- برف دو دستی باریده بود.
- بدنه سنگین قایق به سرمان می
خورد و باز برمی گشتیم پائین.
به جای "فرو می رفتیم".
- دندان هاش کاملا پوسیده و کلمات را به سختی ادا می کرد.
جمله اول فاقد فعل است.
بی توجهی های من خروش کرده بود. نذر و نیازشان را می دادند.
"نیاز" را نمی شود داد، "نیاز" را می کنند.
درباره شخصیت های رمان
سمفونی مردگان
این نکته قابل توجه است که نویسنده حرکات و
سکنات این شخصیت ها را بر مبنای واقعیت وجود آن ها وصف نکرده است. جنبه
های مختلف فردیت سه شخصیت اصلی داستان، یعنی آیدین و اورهان و پدرشان
جابر، دارای رابطه یا وحدت طبیعی نیستند. خواننده تا پایان کتاب از
موجبات شکل گیری شخصیت آیدین و بریدن او از خانواده چیز چندانی دست
گیرش نمی شود. اگر آیدین عارف و شاعرمسلک است و نمی خواهد شغل پدر را
پیشه کند و به دنبال "خود" می گردد، چرا پس از مرگ پدر به رقابت با
اورهان برمی خیزد و با او بر سر تصاحب سهم خود از حجره پدر دست به یقه
می شود؟ خصومت وحشت ناک پدر و اورهان با آیدین بر سر چیست؟ آیدین جز
این که کتاب بابا گوریو
و داستایفسکی
بخواند و شعرش را در روزنامه رسمی
اطلاعات چاپ کند،
فعل "ناخوشایند" دیگری از او سر نمی زند. اگر توهمی موجب سوءتفاهم و
خصومت بین آن ها است، باید گفت نویسنده از شرح و توضیح آن غفلت ورزیده
است. آیه ئی هم که از قرآن
مجید در
ابتدای کتاب ذکر شده است، متأسفانه از این جهت کمکی به خواننده نمی
کند. اگر خیلی خواسته باشیم با نویسنده موافقت کنیم، می توانیم بگوئیم
خواسته است با اشاره به فرزندان آدم ابوالبشر، کشتن هابیل به دست
قابیل، تأثیر ناگوار هوای نفس را در سرنوشت دو فرد انسانی نشان دهد.
اما نویسنده دیگر نمی بایست انتظار داشته باشد خواننده دشمنی پدر و
اورهان را با یوسف، فرزند علیل خانواده و زنده به گور کردن فجیع او را
توسط اورهان موجه بداند. به راستی نویسنده چه عاملی را محکوم می کند؟
هوای نفس را یا تعصب و جهل آدم ها را یا جامعه را؟ یا شاید اصلا در بند
این مسائل نیست و حرف های مهم تری در نظر دارد؟
به هر حال رمان
سمفونی مردگان
با وجود ضعف های اساسی و تناقض های درونی آن،
حاوی درس های مهم و تجربه جالب توجهی است. جسارت نویسنده در آزمایش گری
و تجربه کردن مفاهیم و شیوه های جدید ادبی، گرچه قرین موفقیت نیست،
گامی است در جهت بسط و تعمیق داستان نویسی معاصر ایرانg
ماه نامه
کلک،
شماره 3، خرداد 1369، صص 137- 142
_____________________________________________________
1-
معروفی، ع.
سمفونی مردگان،
چ1. تهران: گردون، 1368، 369 ص.