دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 

تقلید از تقلید

نقدی بر رمان سال بلوا

حسین رسول زاده

 

 


همان نخستین بار که حسین رسول زاده برایم زنگ می زند، از موضوع این مقاله اش می گوید. بار دوم نیز به هم چنین. آشکارا از عباس معروفی و آثارش بد می گوید. رک نمی گوید، اما می فهمم از من هم عصبانی است چرا این همه از آثار معروفی می گویم. بار دوم کارمان به بحث تندی می کشد و با این که با نظر او موافق نیستم،  قول می دهم مقاله اش  را  حتما  در
آینه ها  بگذارم. باور نمی کند، اما وقتی مقاله پس از چند ماه در 17 اسفند 1385 به دستم می رسد، همان روز آن را  در  نوبت  ارسال  به شبکه  قرار می دهم. اما باید تأکید کنم این کار به معنای تأئید نقطه نظرهای رسول زاده در این نوشتار نیست. چون تجربه  نگارش داستان کوتاه، رمان و فیلم نامه در عمل مرا به این باور رسانده است شخصیت های مخلوق نویسنده لزوما خود او یا نمایش گر زندگی یا اعتقادهای او نیستند. اگر هم باشند، نمی توان به نویسنده گفت تو چرا چنین نوشته ئی یا چرا چنین  شخصیتی  خلق کرده ئی. همان گونه  که نمی توان در زندگی واقعی به کسی گفت تو چرا به دنیا آمده ئی یا چرا چنین به دنیا آمده ئی. ما/ منتقدان فقط می توانیم بگوئیم این شخصیت اثر چنین است و به فلان دلیل هم چنین شده است. آن وقت هم برای مثال- با توجه به متن رسول زاده- می توان روی کرد جامعه شناختی یا روان شناختی داشت و  تشریح کرد  چرا  شخصیت های نام دار  و نخبه- مانند  هنرمندان،  سیاست مداران، ورزش کاران، ثروت مندان و حتا زیبارویان...- چنین مورد توجه قرار می گیرند و ریشه این توجه در کجا است. و گفت آیا این وضعیت حاکی از بی فرهنگی، بی شخصیتی، بی جنبگی، خودباختگی و... افراد و نیز فرد هدف یا ضعف های اخلاقی یکی از دو طرف یا هر دو و... است. همان گونه که خود معروفی این واقعیت اجتماعی و روان شناختی را در دو رمانش مطرح کرده است و جالب این که هر دو شخصیت مخلوق او (آیدین و حسینا) هم از  زنان/ دختران سودازده زیبائی یا قدرت مردان گریزانند. زیرا چنین وضعیتی موجبات آسیب فرد مورد توجه را فراهم می آورد و آن چه چنین زنان/ دخترانی می کنند، جز ایجاد مزاحمت و دردسر و حتا فاجعه چیز دیگری نیست. نمونه پر سر و صدای آن در سال های اخیر هم ماجرای ناصر محمدخانی و شهلا جاهد است که یک بار دیگر توجه جامعه را به موضوع و موقعیتی جلب کرد که معروفی با زبان ادبیات داستانی آن را مطرح کرده بود. ( به صفحه از این قلم و مقاله "بازخوانی پرونده شهلا جاهد و ناصر محمدخانی" مراجعه کنید.) با این تفاصیل آیا می توان نویسنده ئی را به صلابه کشید چرا نسبت به موقعیت حساسی توجه نشان می دهد (و در واقع هشدار می دهد) که می تواند چنین تبعات هول ناکی داشته باشد؟ مگر نه این که نویسنده وجدان هوشیار و آگاه جامعه است؟

و اما حسین رسول زاده وکیل دعاوی است. آیا اگر او حقوق نخوانده بود و امتحان های مربوط را نمی داد، اجازه وکالت داشت؟ پس چرا فکر می کنیم نقد قلمرو کاری است که بدون دیدن آموزش های لازم (آموختن اصول پایه) می توان به آن  اشتغال داشت؟  بله، می توان وکیل بود و شعر هم گفت. چون شعر در وهله اول خلاقیت است و در وهله دوم دانش به کمک می آید تا پر بارترش کند. اما نقد در وهله اول دانش است و بعد خلاقیت. کیش شخصیت رسول زاده که در نوشته هایش هویدا است، مانع است ماهیت و جوهره نقد را دریابد. در نتیجه تحلیلش از اثر چنین عصبی و خطا از آب در می آید و حتا درنمی یابد نویسنده چه گفته است. شاهدش همان چه درباره مورد توجه دختران بودن آیدین و حسینا می گوید یا ایرادی که بر تکرار موضوع در دو رمان اول معروفی (و در واقع در همه آثاراو) می گیرد. در حالی که این نوع تکرار، ایجاد پل درونی آگاهانه (و در موردهائی حتما ناخودآگاه) بین تمام آثار نویسنده و ایجاد هویت ویژه خویشتن است. به عبارت دیگر این کار حکم امضای آگاهانه (و ناخودآگاهانه) نویسنده را دارد. ضمن آن که توجه رسول زاده را به این ژرف اندیشی ایگناتسیو سیلونه؛ نویسنده ایتالیائی جلب می کنم که آرزو می کرد شرایطی برای  نویسندگان  مهیا  بود تا همه عمر  یک رمان شان  را  باز می نوشتند و باز منتشر می کردند! این است که حال باید پرسید، منتقدی که اثر مورد نقدش را درنیافته است و بدتر از آن بر راز و رمز قلمرو کاری یش واقف نیست، چه حرفی برای خواننده دارد!      

سردبیر

 

 

 

بازتاب رمان و ادبیات نوین در کشورهائی که به گفته اوکتاویو پاز هیچ گاه قرن هیجدهم را بر خود ندیده و عصر روشن گری یا انقلاب بورژوائی نداشته اند و حتا لیبرالیسمش تجلی استبداد مطلق بوده، به گونه خاصی اتفاق افتاده است. فاصله هول آور اجتماعی- فرهنگی بین قاره ئی که صورت های جدید رمان را کشف کرده است با کشورهای عقب مانده ئی که در معرض تأثیرهای زیباشناختی آن ها قرار گرفته اند، گاه باعث می شود رمان نویس فقط قسمت جزئی و بخش های پراکنده و ناقصی از این انکشاف را دریافت کند و آن گاه غافل از مفهوم واقعی فرآیند انکشاف، به وصله و پینه کردن دریافت های ناقص خود بپردازد. به عبارت دیگر به جای پژوهش دائم برای کشف صورت ها و فرم های نوین، به تکرار و تکرار یافته های اندک و پراکنده اش می پردازد.

... و آقای عباس معروفی که پیش تر با دلی بای و آهو روزگار می گذرانید، ناگهان صدای پرشتاب لوکوموتیو را بر ریل های آن سوی اقیانوس ها می شنود و سمفونی مردگان حاصل این نگاه بود. با این حال این سمفونی اگر چه از نظر فرم و پرورش برخی شخصیت های اصلی، تحت تأثیر خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر بوده، اگرچه زبان رمان، گاه و بی گاه از بستر خلاق تا سطح گزارش ژورنالیستی- به ویژه آن جا که به تحول شعری و شعوری آیدین می پردازد- سقوط می کند... و اگر چه سمفونی مردگان در آخرین نگاه یک تکرار بود، تکرار فرم مکشوف؛ اما سال بلوا تکرار تکرار است.

سال بلوا نیز همانند سمفونی مردگان در فضای مه آلود شکل می گیرد. شخصیت ها به گونه های دیگر تکرار می شوند. حسینا در سال بلوا تکرار آیدین است در سمفونی مردگان : پسر ترکه ئی خوشگلی که... باد موهاش را برمی آشفت. (1) و دخترها... همه عاشق او بودند. (2) به طوری که دختر نوزده ساله ئی با خوردن سم خود را به خاطر حسینا کشته بود. یک دختر با نوشتن نامه ئی به این مضمون که انتقام او را از مردهای دیگر می گیرد، به سبزوار رفته بود... یک شب به در حجره حسینا رفته بود و حلقه در را آن قدر کوبیده بود که مردم از خانه های اطراف بیرون آمده بودند. اما حسینا جوابی نداده بود. رخشو در نامه اش نوشته بود که او آدم لامروتی است با این که در حجره اش بوده، اما در را به روی میهمانش باز نکرده است. (3) و اگر دخترها او را گوشه و کنار گیر می آوردند، دستی به لباس هایش می کشیدند و او می گریخت. یک دختر پانزده ساله با غروری وصف ناپذیر گفته بود او را... دیده و آن صورت خوشگلش را دو بار بوسیده و دیگر هیچ آرزوئی در این دنیا ندارد. اگر هم مرد، مرد. رفته رفته صحبت حسینا بین دخترها دهن به دهن گشته بود.

 ... شده بود قاتق نان دخترانی که شب و روز پی اش می گشتند.  (4)

درست مثل آیدین در سمفونی مردگان که وقتی زن ها... قیافه اش را می دیدند، بند دل شان پاره می شد. با چادر و چاقچور می آمدند ولی تا می دیدندش، رب و روب از یادشان می رفت. وا می دادند حیف از شما که هنوز زن نگرفته ئید. (5)

 ... در بیست و دو سالگی مورد توجه دختران و زنان زیادی قرار گرفت. ولی همه در تعجب بودند که چرا در زندگی این جوان خوش قد و بالا که پر از احساس است، زنی وجود ندارد. (6)

زن بیوه ئی به نام فروزان... در تب او می سوخت... . دختر دیگری هم بود که نزدیک خانه استاد دل خون زندگی می کرد و روزی چند بار از جلو کارخانه پنکه سازی لرد عبور می کرد، بل که آیدین را ببیند... . دختران و زن های دیگر هم بودند. اما آیدین بیش از هر چیز واله شعر بود. (7)

همان طور که در سمفونی مردگان، این سورملینا است که پا پیش می گذارد و به دیدن آیدین به کارگاه نجاری می رود،(8) در سال بلوا نیز این نوشا است که از راه مدرسه مثل میش کنار هم کلاسی هاش جدا شده و برای دیدن حسینا به کارگاه کوزه گری می شتابد. (9)

در چنان موقعیتی در سمفونی مردگان، آیدین تنها توانست بگوید شما را به خدا از این جا بروید. [سورملینا می گوید] کجا بروم؟ [ص216] و در سال بلوا حسینا می گوید برو بیرون (و نوشا می گوید) کجا بروم؟ [ص 276]

در سمفونی مردگان وقتی از آیدین می پرسند تو دنبال چی می گردی؟، می گوید خودم. [ص 348] درست مثل حسینا که او نیز در برابر سؤال پس دنبال کی می گردی؟ بی معطلی- بااستفاده از تجربه های آیدین- پاسخ می دهد خودم. [ص210] پیدا است که شخصیت حسینا به حد افراط و ابتذال، تکرار آیدین است. جوانک خوش قد و بالای دخترکش بی اعتنا به خیل عظیم خواست گاران زن و دختر که براش سر و دست می شکنند و در سمفونی مردگان بوی خاک اره می دهد و شعر سرخ می سراید و در سال بلوا بوی گل و خاک می دهد و مواد منفجره کار می گذارد!

 نوشا با زیبائی و جسارتش در ابراز عشق و تضادهای درونی یش، تکرار سورملینا است. و ملکوم آلمانی و کارگاه پل سازی او که بی توجه به جنگ، از کله سحر تا دم غروب کار می کند (10) تکرار لرد انگلیسی و کارخانه پنکه سازی یش است که حتا در روزهای جنگ هم از کار باز نایستاده بود. (11)

اما تکرار سال بلوا حتا در همین حد نیز باقی نمی ماند و چونان باد غبارآلود، خلاقیت و تنوع را از ذهن و زبان نویسنده می زداید. چنان که گاهی شدت تکرار به بازنویسی عین جمله های سمفونی مردگان می انجامد:

کلاغ ها شهر را فتح کرده بودند. (12)


کلاغ ها سرشاخه ها را تصرف کردند.
(13)


آسمان برفی بر زمین گذاشته بود که... هیچ کس به یاد نداشت چنین برفی را.
(14)


برفی بر زمین نشسته بود که کسی به یاد نداشت چنان برفی در زمستان باریده باشد.
(15)


بر هر درختی چند کلاغ.
(16)


بر هر درختی چند کلاغ.
(17)


«دنبال چی می گردی؟»

«خودم.» (18)


دنبال کی می گردی؟

- خودم. (19)

و ... عشق رمانتیک حسینا و نوشا یادآور عشق رمانتیک آیدین و سورملینا است. هر دو تکرار قصه قدیمی پسر بی پول و بی عنوان هستند که عاشق دختر پول داری است و میان تهی بودن این "حرف های قشنگ" به تنهائی کافی است ما را به یاد فیلم فارسی های آن چنانی بیندازد.

و آمیزه حسینا و سیاوشان در شب هفتم سال بلوا که در شورآبی و آن سوی قهوه خانه مخروبه با ریش و سبیل جوگندمی، عقلش را از دست داده بود تکرار و حتا رونوشت آیدین است در موومان یکم سمفونی مردگان که با همان ریش و سبیل و جنون در شورآبی آن سوی قهوه خانه مخروبه مرگ را انتظار می کشید.

... موضوع بنیادین دیگر این است که در رمان متحول معاصر، تکرار جزء مهمی از ساختار رمان را تشکیل می دهد. این تکرارها رازگونه، رمزآگین، زیبا و شگفتی سازند. به گونه ئی که در سیر خطی روایت اختلال ایجاد می کنند. دیوید لاج در رساله "زبان و ادبیات نوگرا" نشان داده است استفاده از تکرار، با اندک تغئیر در نثر مجازی این تأثیر را دارد که پویا را ایستا و خطی را به حجمی مبدل می کند. یعنی  در مقابل  خط  پیش رونده  داستان، درنگ ایجاد می کند. تکرار قطره های خون و موقعیت های خاص در داستان های سه قطره خون و بوف کور صادق هدایت سرنمون هائی از این نوع ساختار به شمار می آیند. کارکرد این تکرارها در ذهن خواننده، تأملات زیباشناختی را به دنبال دارد. اما عباس معروفی عاجز از درک مفهوم تکرار و بی اطلاع از نقش و عمل کرد این تکنیک در ساختار رمان، مانند کسی که در عین جهل به مکانیسم عملی، آن را طوطی وار انجام می دهد، سال بلوا را از صدای دنگ دنگ ساعت انجمن شهر انباشته می کند. در سمفونی مردگان این وظیفه بر دوش کلاغ ها بود که گاه بی گاه جیغ بکشند برف، برف. این تکرارها ولی از هر گونه رازی تهی هستند، هیچ احساس زیباشناختی را برنمی انگیزند و در خدمت ساختار رمان نیستند و هیچ مکثی را سبب نمی شوند. غرض آن نیست که جمله ئی طوطی وار تکرار شود، بل که این تکرار به مثابه تکنیک باید بتواند بر پیکر متن سایه اندازد و طرز تلقی کورکورانه از این تکنیک که بر متن سایه نمی افکند، خطی را حجمی نمی کند و به درنگ نمی انجامد، گویای آن است معروفی نتوانسته است به درک مفهوم حقیقی چنان تکنیکی نائل شود و تنها توانسته سوسوی پراکنده و ناقصی را از این انکشاف اخذ کند.

در سال بلوا نوعی رمانتی سیسم بدوی و عامیانه به چشم می خورد که آتش آن از رابطه عاشقانه حسینا و نوشا و نثر پر زرق و برق داستان و انقلابی نمائی های غلام حسین خان راه زن و نوع مرگ او برمی خیزد:

- چرا فرار می کنید؟

- از عشق می ترسم.

- مرد که نباید بترسد.

- رسوای عالم می شوید، انگشت نما، نمی ترسید؟

- هرگز.

- خیلی چیزها از دست می دهید.

- به جهنم.

- چه فایده ئی دارد؟ آدم بی چاره ئی مثل من چرا باید بی خود و بی جهت از دم خانه اعیان و اشراف رد شود؟

- چه اهمیت دارد که قلب یک دختر برای شما می تپد؟ (20)

 

- پس می خواهی زن کی بشوی؟

- حسینا.

- چی کاره است؟

- کوزه گر؟

- غلط می کنی. هر بی سر و پائی که نمی تواند دختر سرهنگ نیلوفری را بگیرد... .

- چرا نتواند، زندگی که همه اش پول و عنوان نیست. مگر حسینا چی از دیگران کم دارد... هیچ چیز از او نمی خواستم. من او را می خواستم. (21)

 

گفتم دلم می خواهد ماه من و تو همیشه پشت ابر بماند و هیچ کس از عشق ما باخبر نشود. آدم ها حسودند، زمانه بخیل است و دنیا عاشق کش است. اما ای خدا... به یاد حرف های قشنگ حسینا افتادم... . (22)

و غلام حسین خان راه زن که می گوید من نه با این طرفم و نه با آن طرف. من با این اشراف لاکتاب حساب شخصی دارم.. از دارا می گیرم و به ندار می دهم. (23) و عاقبت به استقبال تقدیر می رود و با مرگ غم انگیز خود به تقدیر رسمیت بخشید. (24) و در ادامه این فضای رمانتیک پیرزنی انگار از قعر چاه می خواند حسین خان وقت جنگه، وقت جنگه، صدای برنو از کوه ها بلنده. (25)

زبان در رمان سال بلوا به طرز عامیانه ئی گزارش گون و مبتنی بر نقالی است: در پس آن امنیت ظاهری، میزان مرگ و میر و قتل و غارت بالا گرفته بود. نان، نانی که دی روز در صف های طویل عرضه می شد و دعوای جلو نانوائی ها تمامی نداشت، یک باره باد کرد و روی دست نانوا ماند... فقط پول معیار ارزش ها بود. (26)        

در سمفونی مردگان نیز زبان عباس معروفی فاقد استقلال است و در روند کش دادن گاه به چنان گزارش هائی منجر می شود که آدمی گمان می برد بریده ئی از بیوگرافی را می خواند: دستاورد آیدین پس از سال ها آموزش مداوم، تحولی بود که در او رخ داده بود. همه چشم امید به او دوخته بودند. چند رباعی، چند غزل، چند مثنوی و ده ها قطعه و شاید صدها شعر نو به زبان ترکی سروده بود که بعضی ها خیال می کردند این ها را از کسی یا جائی دزدیده است... اما آیدین که تمام وقت خود را با وسواس و دقت عجیبی صرف خواندن و نوشتن می کرد، توجهی به این حرف ها نداشت. هر چیز  را  به شعر  برمی گرداند  و برای تحکیم یک بیت شاهد مثال می آورد. (27) و در نهایت به تحلیل و تشریح منجر می شود: آدم ها از ترس وحشی می شوند، از ترس به قدرت رو می آورند که چرخ آدم های دیگر را از کار بیندازند. وگرنه این همه زمین و زراعت و دام و پرنده و نان و آب هست، به قدر همه هم هست، اما چرا به حق خودشان قانع نیستند؟ چرا کتاب نمی خوانند؟ چرا هیچ چیز از تاریخ نمی دانند؟ (28)

ادبیات داستانی در مفهوم نوین خود به زبان چونان وسیله ئی بیرون از ذات رمان نمی نگرد، بل که آن را جزء مهمی از ساختار و فرم رمان می شمارد. اما رمان نویس ما به دلیل همان فاصله هول آوری که پیش تر برشمردیم، فقط بخش های پراکنده و جداافتاده ئی از رمان پیش رو را دریافت کرده و چنین پنداشته است همین که خط روایتش را سر و ته کند، کار تمام است. ولی او باید بتواند برای کشف اشکال جدید رمان و روایت و آشکار ساختن جنبه های ناشناخته هستی، دست به پژوهش بزند و گرنه محصولاتی به تر از سال بلوا نخواهیم داشت. وگرنه از تکرارشده ها خلاصی نخواهیم یافت. ... خواهند گفت در شرایط موجود داستان سرائی ایران، داشتن این گونه رمان ها نعمتی است! خواهم گفت در این زمانه، دیگر داشتن کفش کهنه در بیابان نعمتی نیست، بل که بازدارنده ئی است که باعث می شود آدمی به آن چه "واقعا موجود" است، دل خوش کند و از واقعیت برتر دور افتد...g

 

  ___________________________________________________

1- معروفی، ع.  سال بلوا. تهران: گردون،1371، ص 18.

2- همان، ص 233

3- همان، ص 234

4- همان، ص 235

5- معروفی، ع.  سمفونی مردگان. تهران، گردون، 1368، ص 28.

6- همان، ص 166

7- همان، ص 167

8- همان، ص 216

9- سال بلوا، ص 212

10- همان، ص 34

11- سمفونی مردگان، ص55

12- همان، ص10

13- سال بلوا، ص51

14- سمفونی مردگان، ص10

15- سال بلوا، ص51

16- سمفونی مردگان، ص 10

17- سال بلوا، ص51

18- سمفونی مردگان، ص34

19- سال بلوا، ص210

20- همان، ص209

21- همان، ص205

22- همان، ص200

23- همان، ص77

24- همان، ص108

25- همان، ص120

26- همان، صص 230- 231

27- سمفونی مردگان، ص166

28- همان، ص 64

 


تصنیفی ناهم آهنگ

محمد بهارلو

 


 

یکی از معدود نقدهای منفی بر رمان سمفونی مردگان عباس معروفی نوشته محمد بهارلو است. از جمله ایرادهای او به کار، اشتباه بودن برخی عبارت های رمان است. معروفی در چند مصاحبه خود گفته است نیمه شب به بعد می نویسد. یعنی هنگامی که پس از یک روز کاری و تلاش معاش، به جای این که مانند دیگران استراحت کند، تازه آغاز آفرینش هنری او است. اگر چه این نوع کار طاقت فرسا، برایش امتیاز فعال شدن ناخودآگاه را می آورد و آثارش را دارای لایه های پنهان می کند، اما خودآگاه خسته اش، در مقابل اشتباه های لپی مرتکب می شود که برخی نمونه های مورد اشاره بهارلو از آن جمله اند. اما  با این اشتباه ها  چه  برخوردی می توان کرد؟ آیا آن ها از ارزش کار آن قدر می کاهند که قدرت آفرینش نویسنده را زیر سؤال ببرند؟ اگر پاسخ مثبت است، پیش از همه باید ولادیمیر ناباکوف را به خاطر غلط های املائی یش سر برید. اما انصاف حکم می کند بگوئیم او هم به رغم نویسنده بزرگ بودن، انسان است و چون انگلیسی زبان مادری یش نیست، چنین نقصی در کارش قابل مشاهده است. همان گونه که خود محمد بهارلو از خطا بری نیست. ضمن آن که خطای او دیگر در زمره اشتباه لپی نمی گنجد و باید آن را از ضعف دانش نقد و نداشتن احاطه به اصطلاح های ادبی ناشی دانست. آن جا که او از عبارت های ناهنجار و ضعف تألیف در رمان شاهد می آورد، به مورد چند قطعه شاد و پر خروش اجرا کردند که خیلی غم انگیز بود، اشاره می کند. در حالی که این جمله غلط نما، در اصطلاح ادبی، استعاره عنادیه (Oxymoron) نامیده می شود و در واقع  یکی از زیبائی ها و نقطه قوت های کار و هم چنین یکی از عنصرهای شکل دهنده سبک (Style) معروفی است که در نوشته های داستانی دیگرش نیز می توان مشاهده کرد.

در مورد سبک نوشتاری معروفی باید به نکته دیگری اشاره کنم که باز بهارلو از آن به عنوان ضعف تألیف یاد کرده است. جمله هائی مانند گرسنگی نعره می شد و با درد فرود می آمد، بدنش لخت تر و سنگین تر از این ها بود که هم راه خیالش بدود، کلاغ ها روی شاخه های قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که زمان به سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد، به توان تصویرپردازی قلم معروفی برمی گردد. اگر زبان تصویری این سبک معروفی را درنمی یابیم، دست کم به گفته های خود او مراجعه کنیم و آگاه باشیم که او پیش از نوشتن، کتاب های نقاشی را ورق می زند یا به شدت از سینما متأثر است. به همین خاطر نیز نقاشانی مانند پرویز کلانتری یا بهرام دبیری با تصویرهای رمان سمفونی مردگان ارتباط منحصر به فردی برقرار کرده اند یا رد ناتورالیسم را در آن  یافته اند و تصویرهای چنینی یش را تشریح کرده اند. ضمن آن که نثر معروفی به شعر تنه می زند و این دیگر به سلیقه منتقد برمی گردد که این سبک را بپسندد یا نه و اگر نپسندید، استدلال کند چنین نثری تا چه حد به استحکام بافت کار و هم بندی تمام تمهیدهای به کار رفته در آن مدد می رساند یا نمی رساند. البته از این بابت هم متن بهارلو برای پرسش هائی که در ذهن خواننده ایجاد می کند، پاسخی ندارد.   

 و اما ایرادهای نثری دیگری مانند دندان هاش کاملا پوسیده و کلمات را به سختی ادا می کرد یا چند سالی او هم با کار ورز برود را کدام اهل قلمی است که نداند ناشی از خطای حروف چینی است. اگر ایشان  تجربه  کار ادبی  دارند، باید  بارها دیده باشند اشتباه یا بی سوادی حروف چین و غفلت و ایضا بی سوادی نمونه خوان، گاه چه متن های مضحکی را پدید می آورد. در این جا نیز همان گونه که خود ایشان متذکر شده اند، فعل جمله نخست افتاده و حرف آخر کلمه ورز اضافه است. اگر معروفی ِ نویسنده نمی داند در صورت متفاوت بودن جزء دوم فعل های مرکب در یک جمله، باید هر دو فعل مرکب را کامل بنویسد، به یقین تمام کار(و دیگر کارهایش) باید از چنین خطائی پر می بود و حتما بودند دیگرانی مانند آقای بهارلو تیزبین که آن ها را فریاد بزنند.      

  و اما بهارلو زاویه دید کار را نیز پرنقص می داند. ازاین بابت زمان شاهد خوبی است و از طریق مقاله های منتقدان دیگر که تقریبا هم زمان یا اندکی قبل و بعد از این متن نوشته شده اند (و تاکنون بسیاری شان را در آینه ها آورده ام)، می توان میزان صحت ایرادهای ایشان را دریافت و حتا به این نتیجه رسید خود ایشان درک کاملی از مدرنیسم ندارند. شاهدش "تکرار" که ضعف کار محسوب کرده اند: نویسنده خواننده خود را دست کم گرفته است و  جا به جا  از طریق  تکرار و واخوانی او را مورد خطاب قرار می دهد تا مبادا از سیر حوادث و محتوای ذهن شخصیت های داستان غافل باشد. در جلسه گالری کسرا (مندرج در آینه ها 36) نیز محمود معتقدی این ایراد را به رمان گرفت و من نیز پاسخ ایشان را دادم. و حال که مجموعه  این  نوشته ها  و  گفته ها  را  مرور می کنم، می بینم شتاب زدگی و نشناختن مدرنیسم و پست مدرنیسم و مشخصه های شان باعث شده است منتقدانی مانند بهارلو در چه بی راهه ئی گام بردارند. و برای به بی راهه نرفتن خوانندگان، چه قدر ضروری است هر چه زودتر جلد دوم ازل تا ابد منتشر شود تا خواننده پس از مطالعه همه نقدهای نوشته شده درباره سمفونی مردگان، خود به داوری درباره صحت و سقم ادعاهائی از این دست  بپردازد.    

سردبیر

 

 

 

 

سمفونی مردگان نوشته عباس معروفی، رمان به مفهوم سنتی و متعارف آن نیست و در عین حال به جرگه رمان نو- یعنی نوشتن به شیوه جریان ذهن و حل شدن "من" نویسنده در متن داستان- تعلق ندارد. نویسنده بین رمان سنتی و رمان نو در نوسان است. گرچه گرایش او را بیش تر باید در جهت رمان نو دانست، استطاعت- نه استعداد- این گرایش در او نیست.

در همان فصل اول (موومان یکم) که به نظر نویسنده این سطور پرداخته تر از فصل های دیگر رمان است، آثار این گرایش نوسان مشهود است. از یک طرف، نویسنده در جست و جوی نظمی است در فضای آشفته و استفاده از شگرد تغئیر زاویه دید- از دانای کل محدود به اول شخص مفرد- و از طرف دیگر، نوشتن به شیوه دانای کل نامحدود (عالم بالسر و الخفیات) و دخالت های مستقیم و "مزاحم" از سنخ نسل اول رمان نویس های خودمان در آغاز قرن شمسی حاضر.

در این رمان به رغم غنای مضمون و تیزبینی های نویسنده، مسأله حائز اهمیتی چون رابطه بین نویسنده و شخصیت هایش و رابطه بین نویسنده و خواننده مخدوش است. نویسنده در قطعه هائی از کتاب سعی کرده است خود را از چند شخصیت اندک شمار رمانش رها کند. بدین معنی که آن ها خود به خود و بدون دخالت نویسنده، بی آن که وجود او به عنوان نویسنده حس شود، حاضر می شوند یا به عنوان قصه گو به صدا درمی آیند و ما به عنوان خواننده با لحظه های پراکنده ئی از زندگی آن شخصیت ها تماس می گیریم. اما داستان به همین روال تداوم پیدا نمی کند. در قطعه های دیگری- و این قطعه ها بخش اعظم کتاب را شامل می شود- خواننده فقط به واسطه نویسنده، بنا بر توضیح ها و داوری های او، با شخصیت ها تماس می گیرد و خود مستقیم در تجربه ذهنی شخصیت ها شرکت نمی کند. این دوگانگی و التقاط، چنان که گفته شد، رابطه بین نویسنده و شخصیت های داستان و رابطه بین نویسنده و خواننده را مخدوش کرده است.

به نظر می رسد نویسنده در اجرای رمان خود، یعنی در نقل حادثه ها و پرورش آدم ها، اعتماد به نفس لازم را نداشته است یا چندان که باید با ذهن پر و فعالی، مایه و صناعت کار خود را برنگزیده است. به احتمال قوی اگر رمان سمفونی مردگان به شیوه کمابیش پرداخته فصل اول نوشته می شد، البته بدون اضافات و افاضات و نویسنده مهارت خود را در تقلید از دیگران به نمایش نمی گذاشت، در آن صورت کتاب وجود خود را توجیه می کرد. اما ظاهرا گمان می کنم به دو دلیل این اتفاق پیش نیامده است: اول آن که نویسنده خواننده خود را دست کم گرفته است و جا به جا از طریق تکرار و واخوانی او را مورد خطاب قرار می دهد تا مبادا از سیر حوادث و محتوای ذهن شخصیت های داستان غافل باشد و دوم آن که نویسنده خیال کرده است در این کتاب مجال همه جور طبع آزمائی برایش فراهم شده و مهارت خود را در انواع شیوه های نویسندگی به معرض ملاحظه خواننده و منتقد گذاشته است.

وسوسه نوشتن به شیوه فاکنر در خشم و هیاهو نویسنده را بر آن داشته است تا یک فصل مستقل از کتاب خود را (موومان چهارم) به جریان ذهن شخصیت پریشان احوال داستان، یعنی آیدین اختصاص دهد. این جریان ذهن که حدفاصلی با تک گوئی درونی ندارد و گاه به صورت نقل زبان روزمره آمده است، به طوری که خواننده احساس می کند برای خود آیدین اهمیت خاصی ندارد، به جریان ذهن بنجی، شخصیت خل وضع رمان خشم و هیاهو شباهت دارد. با این تفاوت که بنجی موجودی است که از لحاظ مغزی عقب افتاده است، مردی سی و سه ساله که در سه سالگی قوای عقلی او فلج شده است و ما مستقیم در تجربه ذهنی، جزر و مد آگاهی بیمارگونه او شرکت می کنیم، اما آیدین آن چه می بیند یا دیده است، اغلب به شکل روائی وصف می کند و کارکرد ذهن او کارکرد ذهن آدم علیل نیست. او پرت و پلا می گوید و از هر موضوعی قطعه ئی را به یاد می آورد و در این میان گاه زبانش دارای نوعی ابهام متکلف است. مثل انگشت زدن به معنای امضا کردن که مفهوم انگشت زدن برای بالا آوردن نیز در آن مستتر است. [ص286] (1) اما واقعیت این است که حرف های دیوانه وار، غیر از حرف های آدم دیوانه است. جهان سر در گم و حیرت انگیز بنجی جهانی است غیراستدلالی و حسی. آن چه از این جهان برای خواننده عرضه می شود، نامرتب و در هم پاشیده است، اما نه هم چون یک معما، جهانی است از لحظه های تجربه و خاطره های در هم ریخته و دریافت های حسی و غریزی پرورش نایافته. اما آیدین شاعرمسلک منزوی و پراکنده گوئی است که گوئی ادای آدم های دیوانه را در می آورد و از نوع عقلاءالمجانین است.

نویسنده برای آن که آیدین را آدم آشفته حال و با اعمال خارق عادت نشان دهد، او را به کارهای عجیب وا می دارد و حرف های ضد و نقیض و خلاف روشنی روز توی دهانش می گذارد- اعمال و حرف هائی که از اسباب و موجبات بروز آن ها، کم تر اثری در متن کتاب نیست. در واقع نویسنده آسان ترین و ارزان ترین راه را برای ساختن شخصیت اصلی کتاب خود برگزیده است.

واقعیت این است که نوشتن به شیوه جریان ذهن، تک گوئی درونی و استفاده از شگرد تغئیر زاویه دید، به صورتی که تصویر قابل قبولی  از  ذهن  شخصیت ها  و حوادث  و  زمینه  داستان  به خواننده عرضه کند، به هیچ وجه کار آسانی نیست و قریحه فراوان می خواهد. اگر نویسنده با برداشت سطحی از این اصول و قواعد و بدون پرورش و استعداد لازم در صدد طبع آزمائی برآید، خود را به مخمصه بزرگی انداخته است. آزادی حرکت و سرعت بخشیدن و فشردن جریان حادثه ها که این اصول و قواعد در اختیار نویسنده می گذارد، ظاهرا چنان وسوسه انگیز است که می تواند هر نویسنده معاصری را به آزمایش گری و طبع آزمائی وا بدارد.

نویسنده سمفونی مردگان از این وسوسه بر کنار نمانده است و حتا در موومان سوم کتاب خود دست به شگرد نوینی زده است. او در این فصل، دو زاویه دید اول شخص مفرد و دانای کل را با یک دیگر خلط کرده است. سورمه، همسر آیدین، راوی این فصل است. جزئیات واقعه داستان از طریق او در اختیار خواننده قرار می گیرد. او علاوه بر شرح احوال خود و توضیح رابطه اش با آیدین، از ذهن و از سویدای قلب او نیز سخن می گوید. ما را در جریان عوالم و احساس هائی قرار می دهد که فقط خود آیدین از آن ها خبر دارد. حتا وقتی آرام راه می رفتم، موهام از پشت سر بلند می شد و همین بود که او خیال می کرد جهش می کنم. یا به دود سیگارش خیره شد. بغض گلوش را می فشرد. و حتا لحظه هائی را روایت می کند که خود حضور ندارد. گفته بود: «حرف هائی می زنی، مادر.» و یاد من افتاده بود. و گاه این لحظه ها چنان خصوصی و قدیمی است که به قبل از رابطه آیدین با او مربوط است- وقتی که آیدین پسربچه سیزده- چهارده ساله ئی است. وقت های تعطیل آیدین در حجره کار می کرد، زمین را می شست، سوراخ موش ها را با گچ و سیمان بند می کرد، علم قیمت ها را مرتب می کرد یا مشتری راه می انداخت و اورهان زیر میز پدر، با تخته و میخ جعبه و صندلی کوچولو درست می کرد.

خوانندگان توجه دارند که اشکال این زاویه دید نه در نامعمول و نامأنوس بودن آن، بل که در تعارض آمیز بودن آن است. نویسنده از یک طرف، ما را در حصار ذهن واحدی قرار می دهد تا شریک تجربه های حسی آن ذهن شویم و خود، متکی بر نگرشی از بیرون، همه چیز را استنباط کنیم و از طرف دیگر، حصاری برای آن ذهن قائل نیست و ما دیگر نه از دریچه چشم یک شخصیت، بل که از فراسوی ذهن او، شخصیت های دیگر و دنیا را می نگریم.

به عبارت دیگر نویسنده از خواننده خود می خواهد تمام حواس شخصیت سورمه را کسب کند، به طریق او لمس کند، ببوید و بشنود، اما در عین حال در بسیاری لحظه ها، برای مکاشفه و قضاوت او جائی باقی نمی گذارد. زیرا شخصیت سورمه آدمی است که هیچ محدودیتی را برنمی تابد و با آگاهی فوق بشر، عالم بر تمام رازها است. او فراتر از آن چیزی است که تجربه می کند. به اندیشه دیگران، بدون هیچ واسطه ئی نفوذ می کند و به شیوه داستان پردازهای آغاز قرن، قضاوتش قطعی و نهائی است و خواننده را در شک و تردید باقی نمی گذارد. به کلام ساده تر، او همان نویسنده دانای کل است که به کمک شخصیت خود می آید تا با دخالت خویش بر محدودیت او به عنوان راوی فائق آید و به همین دلیل گمان می کنم خواننده حق داشته باشد این راوی را قابل اعتماد نداند.

در واقع باید گفت نویسنده از هیچ ضابطه ئی، حتا از ضابطه ئی که خود وضع می کند، پیروی نکرده است. بر روش او هیچ قید و بندی حاکم نیست. طبیعی است در چنین حالتی تصویر منسجم و قابل قبولی از آدم ها و حادثه ها و فضای داستان در ذهن خواننده تشکیل نمی شود. ضعف بزرگ نویسنده، چنان که اشاره شد، دست کم گرفتن خواننده و اعتماد نکردن به قدرت تخیل او است. هر کجا نویسنده حضور خود را اعلام کرده است و نخواسته است روی دادها را حین وقوع تجربه کنیم، از قوت تأثیر داستان خود کاسته است. وقتی نویسنده به تبعیت از خصلت های شناخته شده رمان نو، از تسلسل زمانی تبعیت نمی کند و آدم هائی را که گرد پیری بر سرشان نشسته است، به دوره جوانی باز می خواند و آن هائی را که دیگر حیات ندارند، روح زندگی در کالبدشان می دمد. مکان ها و صحنه هائی را که دیگرگون یا به کلی ناپدید شده اند، بازسازی می کند و همه این تغئیر و تبدیل ها چنان است که گوئی همه چیز در زمان حال می گذرد. تلاش او برای این که آدم ها و داستان "موجه"ی بسازد و هر چیز در متن زمان از فرط "وضوح" بدرخشد، حاصل ناسازی به بار می آورد.

نویسنده ظاهرا بر این اعتقاد نیست که برای هر موضوعی باید شیوه خاص و مساعد آن را پدید آورد یا اگر اعتقاد دارد، قادر نبوده است آن را در عمل به کار بندد. در فصل های دوم و سوم رمان، اقتضای ذهن یا "من" نویسنده کاملا بر داستان حاکم است. یعنی اقتضای موضوع، صناعت و سبک او را معین نکرده است. به عبارت دیگر، نویسنده با به کار گرفتن زبان روائی و از موضع دانای کل، آن چه می بایست از واقعیت درونی آدم های داستان عرضه کند، یعنی جهان پنهان ناشی از خیال و رؤیا که از زندگی و ادراک حسی ما جدا نیست، به صورت "تجربه درونی" خود، در جلوه ئی فارغ از زندگی نقل می کند. آن چه باید نشان بدهد، به زبان می آورد و فاصله ئی میان خود و واقعیت، خود و رؤیا و واقعیت و رؤیا قائل نیست. و آن جا که از نقل تجربه ئی باز می ماند، "شگرد" تغئیر زمان  و  زاویه دید را به کار می گیرد. در واقع درونی بودن تجربه را ، به عنوان تقابل ذهن و عین حفظ و ضبط نمی کند. بل که خود پیوسته و مستقیم و اغلب با توصیف های کلی و مجرد و نه بی طرفانه آن را روایت می کند.

بازگشت به زمان گذشته و واقعه ئی که پیش تر به آن اشاره شده است، اغلب با توصیف های زائد و تکرار غیرلازم توأم است. این ناهم آهنگی و ناهنجاری در شیوه روایت و ساختمان داستان در همه فصل های کتاب مشهود است. نقل ها و قطعه های کم اهمیت و نامربوط (پراکنده گوئی و از شاخه ئی به شاخه دیگر پریدن) از یک طرف و دراز گوئی و قلم فرسائی از طرف دیگر نشان می دهد نویسنده داستان خود را چنان که باید با نقشه و حساب نپرداخته است. بسیاری قطعات مثل مراسم سوگواری کارگران بر جنازه آقای لرد؛ صاحب کارخانه پنکه سازی اردبیل، قحطی زمان جنگ، احداث کارخانه شیمیائی- داروئی "بایکوت"، شعرخوانی آیدین و نقل کامل اشعار او، واقعه کتاب سوزان توسط پدر خانواده، انزوای آیدین و چای نوشی در قهوه خانه شورآبی و مراقبت ها و جست و جوهای اورهان؛ برادر آیدین، همه با تفصیل و جزءنگاری غیر قابل توضیحی وصف شده اند. این اوصاف که گاه با تکرار توأم است، به ویژه از آن جهت زائد و ملال آور است که بنای نویسنده ظاهرا بر ایجاز و خلاصه گوئی بوده است.

از این ها که بگذریم، اصرار نویسنده برای آوردن تشبیه ها و تعبیرهای غلیظ و شدید به هیچ وجه در جهت خلق فضای مناسب با فضای ذهنی شخصیت ها و حوادث معروض آن ها نیست. توصیف ها و تعبیرهائی نظیر:

-  گرسنگی نعره می شد و با درد فرود می آمد.

- بدنش لخت تر و سنگین تر از این ها بود که هم راه خیالش بدود.

-  کلاغ ها  روی  شاخه های قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که زمان به سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد.

- انگار در بی وزنی غریبانه ئی ول شده بود.

- لحن خشکی داشت و لبخندی مثل زمستان های اردبیل چهره اش را پوشانده بود.

- و حالا به قدر هم زادش، غصه داشت که ساعت ها، موهای سیاهش را میان خود و زندگی حایل کند.

- آن شب با پوستینی بر دوش، مثل آدم های نقاشی های مضحک در همه جا بود.

تقریبا در همه صفحه های کتاب دیده می شوند. گاه این قبیل اوصاف، که ظاهرا برای جبران خلا و پر کردن حفره های داستان نوشته شده اند، با کلمه های فاقد بار عاطفی لازم و عبارت های ناهنجار و با "ضعف تألیف" هم راه است. مثل:

- باری، پدر در حیاط، زیر سایه درخت کاج و بید مجنون داشت هندوانه می خورد.

- کارخانه در شکاف کوه یا به عبارت دیگر در تنگه ئی واقع شده بود.

- با چشم هایش انگار می خواست همه آیدین را در چشم هایش جا بدهد.

- هر به ایامی، آیدا را که در آبادان زندگی می کرد به یاد می آورد.

- چند قطعه شاد و پر خروش اجرا  کردند که خیلی غم انگیز بود.

- به کت شان نمی رفت که نان انگلیسی را بخورند. در عوض "تو کت شان نمی رفت."

- از کله سحر تا بوق سگ بیدار است. "بوق سگ" همان "کله سحر" است. باید می گفت از سر شب تا بوق سگ یا از کله سحر تا لنگ ظهر.

- ما هنوز سبیل مان سبز نشده بود. به جای پشت لب مان سبز نشده بود.

- می رفت سر وقت کتاب ها و ورق ورق شان می کرد اما هر چه می خواند نمی فهمید. باید می نوشت "ورق شان می زد" یا "تورق می کرد". "ورق ورق کردن" یعنی پاره کردن.

- پدر خاصه او را در فشارهای اخلاقی می گذاشت. در عوض زیر فشار

- اما هنوز نیم متری از بارش شب پیش روی زمین خوابیده بود. که منظور همان برف است که می نشیند.

- خوابش مزه خواب در قبر را می دهد.

- مزه اش زیر دهانش مانده بود. به جای "زیر دندانش" یا "به دهانش مزه کرده بود".

- چند سالی او هم با کار ورز برود. که باید باشد "ور برود".

- داشت از روزنامه کهنه ئی می خواند. "از" زائد است.

- حالا دیگر حال دار نبود؟ یعنی "حال نداشت؟"

- اما شماها به هم کینه کرده ئید. "کینه" را می ورزند یا به دل می گیرند.

- صدای پلک زدن و فکر کردن آیدین را از زیرزمین خانه می شنیدم.

- با صورت اصلاح شده و سبیل یکی در میان

- برف دو دستی باریده بود.

- بدنه سنگین قایق به سرمان می خورد و باز برمی گشتیم پائین. به جای "فرو می رفتیم".

- دندان هاش کاملا پوسیده و کلمات را به سختی ادا می کرد. جمله اول فاقد فعل است.

بی توجهی های من خروش کرده بود. نذر و نیازشان را می دادند. "نیاز" را نمی شود داد، "نیاز" را می کنند.

درباره شخصیت های رمان سمفونی مردگان این نکته قابل توجه است که نویسنده حرکات و سکنات این شخصیت ها را بر مبنای واقعیت وجود آن ها وصف نکرده است. جنبه های مختلف فردیت سه شخصیت اصلی داستان، یعنی آیدین و اورهان و پدرشان جابر، دارای رابطه یا وحدت طبیعی نیستند. خواننده تا پایان کتاب از موجبات شکل گیری شخصیت آیدین و بریدن او از خانواده چیز چندانی دست گیرش نمی شود. اگر آیدین عارف و شاعرمسلک است و نمی خواهد شغل پدر را پیشه کند و به دنبال "خود" می گردد، چرا پس از مرگ پدر به رقابت با اورهان برمی خیزد و با او بر سر تصاحب سهم خود از حجره پدر دست به یقه می شود؟ خصومت وحشت ناک پدر و اورهان با آیدین بر سر چیست؟ آیدین جز این که کتاب بابا گوریو و داستایفسکی بخواند و شعرش را در روزنامه رسمی اطلاعات چاپ کند، فعل "ناخوشایند" دیگری از او سر نمی زند. اگر توهمی موجب سوءتفاهم و خصومت بین آن ها است، باید گفت نویسنده از شرح و توضیح آن غفلت ورزیده است. آیه ئی هم که از قرآن مجید در ابتدای کتاب ذکر شده است، متأسفانه از این جهت کمکی به خواننده نمی کند. اگر خیلی خواسته باشیم با نویسنده موافقت کنیم، می توانیم بگوئیم خواسته است با اشاره به فرزندان آدم ابوالبشر، کشتن هابیل به دست قابیل، تأثیر ناگوار هوای نفس را در سرنوشت دو فرد انسانی نشان دهد. اما نویسنده دیگر نمی بایست انتظار داشته باشد خواننده دشمنی پدر و اورهان را با یوسف، فرزند علیل خانواده و زنده به گور کردن فجیع او را توسط اورهان موجه بداند. به راستی نویسنده چه عاملی را محکوم می کند؟ هوای نفس را یا تعصب و جهل آدم ها را یا جامعه را؟ یا شاید اصلا در بند این مسائل نیست و حرف های مهم تری در نظر دارد؟

به هر حال رمان سمفونی مردگان با وجود ضعف های اساسی و تناقض های درونی آن، حاوی درس های مهم و تجربه جالب توجهی است. جسارت نویسنده در آزمایش گری و تجربه کردن مفاهیم و شیوه های جدید ادبی، گرچه قرین موفقیت نیست، گامی است در جهت بسط و تعمیق داستان نویسی معاصر ایرانg

    

   

ماه نامه کلک، شماره 3، خرداد 1369، صص 137- 142

_____________________________________________________

1-    معروفی، ع. سمفونی مردگان، چ1. تهران: گردون، 1368، 369 ص.

 

 


تصویر؛ روایت حال

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 


پشت کاج ستان،  برف.

برف، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

باد، آواز، مسافر و کمی میل به خواب

شاخ پیچک و رسیدن و حیاط

سهراب سپهری

مگر چند بار می توان نوشت و خواند: «من سردم است، تو تنها هستی، او سر در لاک خود فرو برده، ما خسته ئیم، شما باخته ئید، ایشان به کسب و کار خود مشغولند؟»

نویسندگان آمریکائی و اروپائی سال های آغازین قرن بیستم که این واژه ها را از فرط استعمال نخ نما می دیدند، اما حقیقت نهفته در آن را باور داشتند و حتا دردشان همین ها بود، به دنبال عرصه های نوینی رفتند تا بتوانند این مفهوم ها را به صورت جدیدی عرضه کنند. ثبت ذهنیت شخصیت، یکی از این ابداع ها بود. آنان دریافت ها و تصویرهای ایجاد شده را در ذهن به کمک کلمه پرداخت کردند تا آثارشان حاصل نگاه به درون و حال باشد، نه کتابت قال؛ تا نقاش تصویر باشند، نه نقال واقعه.

سمفونی مردگان نیز به عنوان رمان مدرن، روایتی است تصویری از بود و نبود آدم ها، از روحیات شان، افکارشان، دیدشان نسبت به زندگی... و گاه که قال شخصیت کذب است و به دور از واقعیت، رسواگر او. اما تصویرها در سطح نقب به درون شخصیت ها متوقف نمی شوند، بل که می توانند ترسیم گر بستر تاریخی رمان باشند، موقعیت روشن فکری را عینی کنند، قصه هابیل و قابیل را بازگویند یا این که رمان را رنگ آمیزی کنند. کما این که برف سطح رمان را سفید کرده است، کاج ها ارتفاع را سبز و کلاغ ها فضا را سیاه کرده اند. گرگ ها خاکستری هستند و به رنگ پالتوی پدر که همه عمر به روی آیدین پنجول می کشد و... .

مهم ترین عنصرهای تصویرهای ارائه شده در رمان حول برف، گرگ، کلاغ، کاج، پاپاخ و شورآبی دور می زند. یعنی هر یک از این عنصرها به شرح زیر می تواند یکی از محورهای پیش گفته را تصویر کند:

 

برف

و

بستر تاریخی رمان، آیدین و اورهان

اولین تصویرهای ارائه شده از برف در رمان به قرار زیر است:

آسمان برفی به زمین گذاشته بود که سال ها بعد مردم بگویند همان سال سیاه. نیمی از مردم به سرپناه ها خزیده بودند، نیمی دیگر ناچار با برف و سرما پنجه در پنجه زندگی را پیش می بردند. برف همه را واگذاشته بود. سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود، لوله های آب یخ زده بود... .

در کوچه های باریک برف از سر در خانه ها می زد بالا و مردم از زیر تونل کنده بودند و با امنیت خاطر در کانال های به هم پیوسته رفت و آمد می کردند. بلا نازل شده بود؟ شاید. بسیار زمستان ها آمده و رفته بود، بسیار برف ها باریده بود، اما هیچ کس به یاد نداشت چنین برفی را. [صص 11- 12]

 

برف دو دستی باریده بود و باز می خواست ببارد. اورهان خود را به خیابان کشاند، بل که درشکه یا ماشینی ببردش. اما برف امان شهر را بریده بود. نه ماشینی، نه چرخی، نه حتا وسیله ئی که بشود یک جور خود را به جائی برساند. فقط یک جیپ شهربانی آن هم با زنجیر چرخ از وسط برف ها گذشت و دو خط موازی به شکل مارپیچ به جا گذاشت... . [ص29]

  سه بند بالا تصویری است از یکی از مقطع های تاریخی رمان. سال 1355 است و اوج خفقان. مخالفان و مبارزان یا کنج زندان می پوسند یا گوشه گرفته اند و مشغول زندگی نکبت بار. هیچ صدائی شنیده نمی شود، مگر صدای سکوت خفقان همگانی. کسانی که هنوز رمقی برای شان باقی مانده است، زیر برف نقب زده اند تا با زندگی زیرزمینی حداقل تحرکی داشته باشند. زمستان تاریخ است و جنب و جوش فقط از آن عمال جور.

در چنین جوی شهر/ جامعه بی شباهت به دیار مردگان نخواهد بود. شهر زیر برف مرده بود. [ص36] حتا اورهان نیز تحمل چنین شهری/ جامعه ئی را ندارد: آن چه بود برف بود و آسمانی سراسر ابری. دیگر از این شهر حالش به هم می خورد. شهری که همیشه زیر صفر بود. همیشه برف بود و سوز زیر صفر. اشک آدم یخ می زد. [ص308]

اشک حاصل فعل و انفعال های روح است و مبین هیجان های درون. اما این شهر سرد است، دمای احساس آن زیر صفر است و مرگ بر آن حکم می راند- هیاهوی شهر انگار زیر برف مرده بود.- پس نشانه های بروز احساس در آن یخ خواهد زد. این را اورهانی گله مند است که حتا دستان مادر را بی هیچ گونه احساسی نوازش می کند. [ص19] آن وقت بر سر آیدین ها و سورملیناها چه خواهد آمد که سراپا احساسند و عاطفه؟

نخستین تصویر از برف در ذهن آیدین آمیخته است با کشتارهای هنگام سرکوب جنبش دموکرات های آذربایجان:

در صبح آن روز پربرف که شهر زیر بارش سفید دفن می شد، دو نفر سبیل کلفت حزبی را درست در وسط میدان عالی قاپی که مرکز کارگری بود، دار زدند و غائله خوابید. [ص120]

در روایت آیدین دیگر تصویری از برف نیست تا هنگامی که پدر ایاز را به تعقیب او می فرستد: پنج شنبه شب برف می بارید... برف هم چنان می بارید و هیچ اثری از خیابان دیده نمی شد. [صص 185- 186]

تا آن روز آیدین در برابر زمستان جمود اندیشه و رکود زندگی مقاومت کرده بود که پدر قصد ایجادش را داشت. اما وقتی می شنود پدر ایاز پاسبان را به تعقیب او فرستاده است، با تمام وجود برودت عاطفه و مهر پدری را احساس می کند. حتا نام ایاز (1) لرزه بر اندام آیدین می اندازد و با خود  عهد می کند  به محض دیدن او شاه رگ های خود را قطع کند. اما تقدیر به آیدین روی خوش نشان می دهد و او را به در خانه ئی می فرستد که اولین توصیه گشاینده در آن به رویش، چنین است:

زن گفت: «برف هات را بتکان.»

آیدین پا کوبید و با دست برف ها را از سرشانه هاش پائین ریخت. [ص187]

از آن به بعد گرمای عشق سورملینا است که برف روی شانه های آیدین را آب می کند. اگر چه سورملینا به آیدین یاری می رساند تا برف خشونت پدر، حسادت و کینه برادر، خودسوزی خواهر و.. بر دوش هایش سنگینی نکند. اما مرگ خود سورملینا آوار بهمن سنگینی است که آیدین را برای سال های باقی مانده عمر زیر خود مدفون می کند و فقط صدای ناله هایش شنیده می شود که پس کی تمام می شود این زمستان؟ چرا همه اش زمستان است؟ همیشه زیر صفر، بی آفتاب.

آن وقت آیدین می ماند و اورهان. اما باغ اخوان هم یخ زده بود. صخره های بزرگی داشت. کوهستانی شده بود. اگرچه باغ اخوان نام بوستان شهر اردبیل است، اما سوجی/ آیدین به رابطه خود با اورهان نظر دارد که به خشونت و سختی صخره های کوهستانی شده بود. در نتیجه روزی اخوان آیدین و اورهان برای آخرین بار رو در روی هم قرار می گیرند و برف دیگری بر سرشان می بارد- دستش را گرفتم و چسباندمش به تنه درخت. برف شاخه های آن درخت بر سرمان ریخت. [ص323]- به نشانی آن که همه چیز بین شان تمام شده است.

اما برف برای اورهان مقوله درونی است. یعنی هم چنان که بر دنیای برون او برف حکم می راند، درونش نیز سرد و یخ زده است. بند زیر حکایت از این برف درونی اورهان دارد:

به درخت های خشک پیاده رو خیره شد. برف شاخه ها را خم کرده بود و در بارش بعد حتما می شکست شان. آدم ها هم مثل درخت بودند. یک برف سنگین همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی یش تا بهار دیگر حس می شد. [ص17]

برف سنگین روی شانه های اورهان، حسادت، عقده، نفرت و کینه ئی است که طی سال ها در سینه پرورانده است. روایت او- موومان یکم- فقط در زمستان می گذرد، مگر روزی که سراغ چلچله ها رفته است. آن روز بهارش است. زیرا راه از میدان به در کردن رقیب را یافته است. اما زهی خیال باطل که سرمای بعد آن کشنده تر خواهد بود و زمهریر تنهائی اورهان در جامعه و در طبیعت فرا می رسد:

اورهان تا زانو در برف فرو می رفت. لبه دامن پالتوش در برف بود.  چه تنهائی عجیبی! [ص32]

 

حالا که جز سفیدی مورب تپه ها چیزی نمی دید، بیش تر احساس تنهائی می کرد. [ص34]

 

اورهان به سکوت برف ها گوش داد. [ص70]

جنون  آیدین  و  سوجی شدن  او  آتش حسادت اورهان را فرو نمی نشاند، برعکس لایه های برف عقده های کهن او را به یخ تبدیل می کند- برف بیابان دو لایه بود. پا که می گذاشت، فرو می رفت. اما در آن ته برف های کهنه سفت شده بود. مثل صخره- چنان که آفتاب هیچ تابستانی به ذوب آن قادر نیست.

اما نوترین برف فاجعه است. وقتی اورهان از کشیش می شنود آیدین دختری دارد، نقش زمین می شود: یک نفر تند می دوید. من روی برف ها پهن شدم. نیز زمانی که از شهر دور می شود و قصد بازگشت می کند، چیزی مانعش می شود:

از شهر که حسابی دور افتاد، دلش بیش تر شور زد. یک لحظه با خود گفت: «برگردم. اما نه.» برفی نو، برف های کهنه را پوشانده بود. [صص 33- 34]

برف نو المیرا؛ دختر آیدین است که مانع بازگشت اورهان به شهر می شود. اگر اورهان همه عقده هایش را از یاد ببرد، این یکی دیگر قابل تحمل نیست. آیدین فرزند و وارثی دارد و او نه. آیدین یک بار دیگر از او برده است. پس به راهش ادامه می دهد.

شبی که اورهان در قهوه خانه کنار شورآبی سر می کند، آغاز قیامت صغرای او است. در روایت است روز رستاخیز اعمال آدمی به صورت حیوانی در می آید و چهره او را مسخ می کند. اورهان نیز به تدریج چهره کردار خود را می یابد. یعنی گرگ را.

پیرمرد کلاه خزپوشی که اورهان در اصطبل می بیند، فرشته مرگ او است. پیرمرد به اورهان  نذیر می دهد این  برف  همه را زمین گیر می کند. نیز از یاد نبریم اورهان با دیدن او احساس کرد چیزی مثل روح از پاهاش بالا آمد، تنه اش را فرا گرفت و از سرش خارج شد. هم چنین این پیرمرد ساعت اورهان را می رباید و فقط مرگ یا به تعبیر مذهبی عزرائیل است که بشر را از مدار زمان خارج می کند. بنابراین اورهان باید مهیای استحاله جسمانی شود که پیرمرد، چنین مقدمات آن را فراهم می کند:

گفت: «گرگ ها این فصل رحم ندارند.»

پیرمرد سیگاری با سیگار روشن کرد: «گرگ ها هیچ وقت رحم ندارند. تو آبادی بالا، سه تا آدم را روز روشن خورده اند.» [ص48]

این سخن پیرمرد کنایه ئی به کردار اورهان در گذشته است. زیرا او همه عمر، مانند گرگ بی رحمانه دندان های خشم و کینه خود را در تن آیدین فرو کرده و حتا به زبان آورده است آدم باید گرگ باشد که بتواند در این بازار دوام بیاورد. و حال که روز بعد از این اعتراف است، در برف و سرمای بیابان آواره می شود و از هر سو صدای زوزه گرگ می شنود:

صدای زوزه گرگ می آمد. قدم هاش را تند کرد و خود را به اصطبل رساند. صدای زوزه گرگ ها  مثل  زبانه آتش  همه سو تاب می خورد و در دست ها و پاهاش رعشه می انداخت... صدای گرگ ها نزدیک تر می شد. [ص300]

اما این گرگ ها وجود خارجی ندارند. خود او هستند:

گرگ ها پوزشان را به زمین می کشیدند و بعد حلقه می زدند. بعد می آمدند دور طویله و پا می کوبیدند که اورهان برود بیرون. گفت: « آدمی زاد همین است دیگر. سوجی، سوجی، دیوانه.» [ص310]

چرا اورهان گرگ وار رفتار کرده است؟ و چرا گرگ می درد؟

صدای گرگ ها حالا از پشت دیوارها می آمد و پنج تا بودند، شاید هم شش تا. همگی بر دو پا بلند می شدند  و  با ضرب  بر زمین می آمدند. گرسنگی نعره می کشید و با درد فرود می آمد. [ص318]

 

زوزه گرگ ها حالا از توی طویله می آمد. در را شکسته بودند و آمده بودند تو... و چه قدر گرسنه بودند. [ص320] 

 

گرگ ها دوره اش کرده بودند. آماده بودند که هجوم بیاورند. حلقه می زدند، خیره یک دیگر، بی لرزش و با تمام قوای گرسنگی شان هجوم می بردند... چشم هایش را بست و در انتظار دریده شدن نعره کشید. آیدین! آیدین! یک باره ساکت شد. برگشت. نه گرگی بود نه زوزه ئی. [ص321]

اورهان این همه را خواب دیده است. اما جمله گرسنگی نعره می کشید و با درد فرود می آمد، بین گرسنگی گرگ ها و گرسنگی جسمانی و سپس روحی خودش پیوند مستقیم برقرار می کند. بنابراین گرگ گرسنه و سیری ناپذیر روح او که همه عمر آیدین را دریده بود، اکنون جسم را نیز همانند خود می کند:

اگر در برف راه می رفت، حتما سرمای کم تری احساس می کرد. برف را پس می زد، زمین را می کند و در خاک گرم زیر برف فرو می رفت؛ آن جائی که زمین نفس می کشد، یک دم گرم فرو می داد و بازدمش را می لغزاند زیر برف ها. [ص286]

 

کنار در طویله کز کرد و به انتظار پایان گرفتن برف ماند. حالا آرزو می کرد حیوان باشد. پشم گرمی تمام تنش را پوشانده باشد و هر وقت طعمه خواست، بزند به جمعیت. [ص336]

 

بعد با یک نیروی عجیب پا شد، نشست و به زمین خیره شد. دنبال لانه اش می گشت و پشم های تنش قندیل بسته بود. روی زمین دست کشید و با سر به زیر برف فرو رفت. فرو رفت و خود را در لایه ئی از برف پوشاند. آن وقت درآمد، نشست، نگاهی به اطراف انداخت و به زحمت توانست سر پا بایستد. حالا می توانست راه برود. سراپاش خیس بود. مثل یک گلوله یخ. اما می توانست راه برود. [ص347]

اورهان اسیر برف درون و برون شده است. برف درون از او گرگ ساخته است و برف برون به زانویش در می آورد. اورهان را از این مجازات گریزی نیست و هر قدر برف لباسش را بتکاند و باز به راه بیفتد، ره به جائی نخواهد برد. دیگر دیر شده است. او سال ها پیش می بایست چنین می کرد و برف های حسد، عقده و کینه را از خود می راند. زیرا جای برف در طبیعت است، نه در روح آدمی. وگرنه روح منجمد عاری از احساس انسانی به حیوان تغئیر ماهیت می دهد و این همان مسخی است که بدکاران در روز قیامت به آن انذار داده شده اند.

اما برف طبیعت مشخصه ها و مفهوم های نمادین دیگری هم دارد. از جمله این که پرشکوه است و معظم. سفید است و نابودکننده ظالمان سیاه دلی هم چون اورهان. روز مرگ اورهان، طبیعت جشن می گیرد و سراسر سفید می شود تا یک بار دیگر با نابود کردن علف های هرز و آفت ها، شرایط را برای رویش صالحان آماده کند:

... ابرهای ضخیم و سفید چنان آسمان را پوشانده بود که مبادا گوشه اش را اورهان ببیند. دنیا شده بود سفیدی مطلق. به اطراف نگاه کرد؛ بارش برف، و روشنائی مختصر روز، و سفیدی خالص. [ص321]  

 

کلاغ و کاج

حضور کلاغ در رمان نمادین است. در گفت و گوی بین پدر و ایاز است که مشخص می شود نویسنده با کلاغ به که نظر دارد و چه فضائی را می خواهد بیافریند:

ایاز گفت: «کلاغ پر.»

پدر گفت: «هیتلر؟» و گوئی کنایه ایاز را فهمیده است، گفت: «پس کلاغ پر؟»

ایاز گفت: «آره. حالا هیتلر فشار بیش تری می آورد... .»

پدر گفت: «کدام کلاغ را می گوئی؟»

آیدین گفت: «شاه رفت.» [ص99]

کلاغ ها دو بار شهر را فتح می کنند: یک بار در سال 32 [ص33] و یک بار در سال 1355. [ص12] سال اول سال کودتای 28 مرداد است و قلع و قمع مخالفان و دومی سال قدرت و استبداد شاه. به همین  دلیل آیدین  چشم  دیدن  کلاغ ها را ندارد. بعدها در لحظه هائی که در تاریکی شب چشمش دنبال کلاغ ها بود، به یاد آورد که کلاغ های درخت کاج هیچ وقت از دستش آسوده نبودند. با تیر و کمان می افتاد به جان شان. کلاغ ها هم آیدین را به خود وا نمی گذارند. کلاغ ها دسته دسته می آمدند و می رفتند و او [مادر] همان طور نگاه می کرد و همه اش نگران آیدین بود. زیرا کلاغ ها در باور عامیانه نماد خبرچین است و در این جا چشم و گوش حکومت استبدادی. سورملینا نیز بر اساس این باور عامیانه در صفحه 262 پاسخ سؤال آیدین را می دهد و بدین ترتیب کلاغ و خفقان مترادف هم می شوند. محیط خانه همیشه یک نواخت و ساکت بود. آدم احساس خستگی می کرد و انگار که گم کرده داشت. نه کسی می آمد، نه جنجالی بود، نه جشنی، نه عزائی. فقط گاه گاه صدای کلاغی از لا به لای شاخه های کاج در حیاط می پیچید و رکود و فترت را حکایت می کرد:

کلاغ ها روی شاخه قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که زمان به سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد. [ص256]

چنین توقف زمانی، پس از مرگ سورملینا برای آیدین پیش می آید. گرچه با مرگ این عزیزترینش زمان برای او بی معنا می شود، اما نمی تواند شهادت ندهد به جور و ستم و نبیند عمال آن را:

جای این زنجیرها روی دستم می ماند. هزار تا آدم آن جا بود، هزار تا زنجیر، هزار تا هم  کلاغ  روی  شاخه ها نشسته اند و زل زده اند به میرزا آیدین اورخانی. [صص269- 270]

اورهان نیز بر حضور کلاغ ها گواهی می دهد. به ویژه هر گاه که به گورستان می رود. چه در صفحه 28 موومان یکم در ابتدای کتاب و چه در صفحه های 348- 349 موومان انتهائی کتاب: کلاغ های سیاه خدا گروه گروه در لا به لای شاخه ها جوری نشسته بودند که آدم خیال می کرد در گورستان تماشاخانه ئی برپاست. ملازمت کلاغ ها با اورهان در گورستان اشاره ئی است به قصه قابیل و هابیل. هم چنان که اورهان شاهد هر روزه خیانت کلاغی به کلاغ دیگر در صفحه های 348- 349 کتاب است، دیگر کلاغ ها نیز از سنخ اورهانند که کلاغ قبرکن اول بود/ و قبر اول قبر هابیل است/ کلاغ های سیاه/ کلاغ های قبرکن زشت/ سپاه قابیلند. (2)

اما چرا کلاغ ها می گویند برف، برف؟(3)

از پنجره دود بخاری اتاقم را نگاه کردم که داشت می رفت سر وقت کلاغ ها. می رفت لای شاخه های کاج تا کلاغ ها یادشان باشد صبح موقع طلوع آفتاب بگویند: «برف، برف.» [ص73]

هر جا دود هست، آتش هم هست و در نتیجه افروزنده ئی. کلاغ های خبرچین از دود پی به وجود زندگان می برند و با فریاد برف، برف شان به حاکمان مستبد هشدار می دهند برودت خفقان تحمیل شده به جامعه را بیش تر کنند تا دیگر اثری از موجود زنده و تحرک در جهت مخالفت با ماهیت و کردار مرگ آفرین آن ها باقی نماند. به این ترتیب، کلاغ هم راستای همه مفهوم های نمادینی است که در بخش برف به آن اشاره شد.

و چرا جای کلاغ ها روی شاخه های درخت کاج بود؟ درخت کاج هم چون زندگی همیشه سبز است. اما این طنز تلخ آفرینش است که عامل های مرگ زا درون خود زندگی لانه می کنند و به تدریج موجبات نابودی یش را فراهم می آورند: به شاخه های درخت کاج نگاه کرد که باد می تکاندشان و سیخ های کاج، سبز سبز بر زمین می ریختند. آیدین تماشاگر این سیخ های سبز است و خود نیز به سان آن ها در اوج سبزی و شور زندگی به دست پدر خاکسترنشین می شود. به همین دلیل نیز زمانی که اورهان جز مردگان و سوجی خویشاوندی ندارد، حیاط خانه را با چنین تصویری مجسم می کند: سیخ های کاج کف حیاط را پوشانده.

 

پاپاخ

هر شهری که زمستانش تمامی ندارد و مدام صدای برف، برف از آن به گوش می رسد، طبیعی است پوشش مردمش کلاه باشد و پالتوهای ضخیم و تیره. پاپاخ همیشه ملازم پدر است و نیز اورهان تابستان و زمستان آن را بر سر دارد. بنابراین پاپاخ نقشی فراتر از پوشش زمستانی می یابد.

پاپاخ چه می تواند باشد جز قالبی برای یک اندیشه، آن هم در شهری که اشک یخ می زند و قطعا اندیشه ها هم یخ زده است؟ پدر آینده ئی برای آیدین نمی بیند جز در کاسبی و همه عمر خود و فرزند را تلف می کند تا او را به راه خود بیاورد. آیدین تا وقت مرگ آیدا ایستادگی می کند و بنابراین پاپاخ بر سر ندارد. اما بعد، به ویژه بعد از مرگ پدر و وصیتی که می کند، می پذیرد در حجره ماندگار شود. آن وقت پاپاخ بر سر می گذارد، آن هم پاپاخ پدر را! یعنی پدر اگر به وقت حیات نتوانست اندیشه خود را به آیدین تحمیل کند، پس از مرگ توانست.

تصویر دیگری که از پاپاخ ارائه می شود، به زمانی مربوط است که مردان اردبیل در شهریور بیست به خیابان ریخته اند. آن جا تصویر و ضرب المثلی با هم تلفیق شده است: با یک دست پاپاخ شان را گرفته بودند که باد نبرد و پدر تنها توانست بگوید: «باد که به زیر لبه پاپاخت بیفتد، بلندش می کند.» ضرب المثل پدر  حاکی از احساس خطری است که نسبت به اوضاع و احوال آن روزها دارد. متزلزل شدن پایه های قدرت استبداد حاکم، تزلزل اقتدار او است. پس پاپاخ/ اندیشه خود را محکم نگه خواهد داشت تا به ادامه سلطه خود قادر باشد.

پالتو و پاپاخ اورهان افزون بر مفهوم جمود اندیشه وی، معنای دیگری هم دارند. این دو پوشش برای او به معنی آبرو و اعتبار است و بدین علت اگرچه همیشه چیزی را فراموش می کرد، اما نه پاپاخ را. با وجود این دو بار قالب اندیشه اش را از یاد می برد، یک بار روز دیدار با کشیش که خبر دختر آیدین را برایش می آورد و یک بار در طویله که بعد برمی گردد و آن را برمی دارد. در واقع اورهان هر وقت در خطر است و ثبات اندیشه اش را از دست می دهد، پاپاخ بر سر ندارد. چنان که وقت دیدار پیرمرد کلاه خزپوش در قهوه خانه شورآبی، بی اختیار آن را از سر برمی دارد.    

 

شورآبی

شورآبی ذهنیت آیدین است. همان ذهنیتی که روس ها می آیند و تانکر تانکر از لجن های آن را برای معالجه می برند. این مسأله در رمان پشتوانه یا نماد اتفاقاتی است که به شکل رئالیستی رخ می دهد. (4)

شورآبی ذهنیت آیدین است و آیدین یکی از روشن فکران قرن اخیر، یکی از همان هائی که دهه بیست و سی را با عشق به کشور شوراها به سر آوردند. به امید پیش رفت و درمان زخم ها و آسیب های ملت و خودشان، با ذهنیت پاک و سفید به درگاه کشور شوراها رفتند و با اندیشه سرخ بازگشتند تا مثلا نشانه درمان را با خود آورده باشند:

لجن های تن پدر خشک شده بود و مورچه های شتری روی شکمش راه افتاده بودند… گفت: «علامت اثر دوا همین است.» تمام بدنش سرخ شده بود. [ص59]

اما در کنار شورآبی شورزاری است. پدر درباره آن می گوید قدر این شورآبی را بدانید، سال ها بعد این جا هم می شود شورزار. یک باتلاق نمک تلخ و بی مصرف. اگر شورآبی ذهنیت  آیدین است،  شورزار  ذهنیت  اورهان  است. اورهانی  که  می توانست هم چون آیدین همه پوپک ها و ناخالصی ها را کنار بزند و زلال بشود، اما نشد- بعدها کم کم آبش خشک شد و نمکش ماند- تا آن جا که زیر برف مرد. همان گونه که خود روایت می کند چند قدم جلوتر شورزار خاموش را دید که زیر برف مرده است. [ص43] اما این شورزار در وهله دوم ذهنیت آیدین نیز است. زیرا او به نمایندگی از همه نخبگان زمانه خود که با شور و عشق به پابوس حکومت شوراها رفتند، اما با استالین سفاک و سرکوبی یش رو به رو شدند، به شورزار یا باتلاق نمک تلخ و بی مصرفی تبدیل شدند که نشان شان را دیگر فقط می شد کنار بساط منقل و وافور جست.

در ضمن تصویر شورآبی در رمان با نی زار هم راه است. نی زاری که آیدین تلقی خاص خود را از آن دارد:

شورآبی آن پائین راکد ایستاده بود. و نی زارش را از هر طرف می شد دید. یک سوی شورآبی در حد فاصل تپه و آب، نی های بلندی با برگ های تیز روئیده بود. آیدین با دقت و با برقی در چشم ها نگاه می کرد. گفت: «مثل ساختمان سازمان ملل است.» [ص58]

با توجه به این که شورآبی ذهنیت آیدین است، پرچم های رنگارنگ ملت های مختلف، اندیشه ها، گروه ها و حزب هائی است که آیدین در طول عمر به آن ها برخورده است. اما آن ها با همه رنگارنگی و جذابیت های شان، در دهه پنجاه سقوط کردند و تو خالی بودن شان آشکار می شود. هم چون خود آیدین که زیر برف استبداد گرفتار آمده و توان حرکت از دست داده است، آن ها نیز به گل می نشینند و این تصویرها بیان وضعیت شان می شود:

شورآبی زیر برف جرأت تکان خوردن هم نداشت. و  نی زار  دیگر مثل  سازمان ملل  نبود. فروریخته و آشفته انگار در شیب حاشیه ئی مورب فرو نشسته بود.

و دیگر قادر نمی شوند در محاکمه اورهان ها شرکت کنند:

همان جا نشست، با صدای بلند گفت: «این هم سازمان ملل. اما محاکمه ئی در کار نیست.» خواست  یک پرچم بردارد، اما دستش نمی رسید… .

مثل پرچم ها فرو نشست. به اطراف نگاه کرد. همه چیز در سکون مرده بود و برف داشت چالش می کرد. و خودش را دید که در سکون مرده بود و برف داشت چالش می کرد. و پرچم ها را دید که در سکون مرده بودند و برف داشت چال شان می کرد. [ص348]g

22 اردیبهشت 1370

_____________________________________________________

1-  ایاز یعنی "مه تاب شب های سرد و برفی". این نام کاملا هم خوان فضای یخین رمان است و نیز القاگر سرمائی که حضور او به عنوان چشم و گوش حکومت ستم شاهی موجب می شود.

2-    صفارزاده، ط. بیعت با بیداری. شیراز: نوید شیراز، 1365، ص39.

3-    صدای کلاغ قارقار است و قار به ترکی یعنی برف.

4-    (عباس معروفی:( کلک. سال اول، شماره 11 و 12، بهمن و اسفند 1369، ص278.

 

 

 


 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر