پشت کاج ستان، برف.
برف، یک دسته کلاغ
جاده یعنی غربت
باد، آواز، مسافر و کمی میل به خواب
شاخ پیچک و رسیدن و حیاط
سهراب سپهری
مگر چند بار می توان نوشت و خواند: «من سردم است، تو تنها هستی، او سر
در لاک خود فرو برده، ما خسته ئیم، شما باخته ئید، ایشان به کسب و کار
خود مشغولند؟»
نویسندگان آمریکائی و اروپائی سال های آغازین قرن بیستم که این واژه ها
را از فرط استعمال نخ نما می دیدند، اما حقیقت نهفته در آن را باور
داشتند و حتا دردشان همین ها بود، به دنبال عرصه های نوینی رفتند تا
بتوانند این مفهوم ها را به صورت جدیدی عرضه کنند. ثبت ذهنیت شخصیت، یکی
از این ابداع ها بود. آنان دریافت ها و تصویرهای ایجاد شده را در ذهن
به کمک کلمه پرداخت کردند تا آثارشان حاصل نگاه به درون و حال باشد، نه
کتابت قال؛ تا نقاش تصویر باشند، نه نقال واقعه.
سمفونی مردگان
نیز به عنوان رمان مدرن، روایتی است تصویری از بود و نبود آدم ها، از
روحیات شان، افکارشان، دیدشان نسبت به زندگی... و گاه که قال شخصیت کذب
است و به دور از واقعیت، رسواگر او. اما تصویرها در سطح نقب به درون
شخصیت ها متوقف نمی شوند، بل که می توانند ترسیم گر بستر تاریخی رمان
باشند، موقعیت روشن فکری را عینی کنند، قصه هابیل و قابیل را بازگویند
یا این که رمان را رنگ آمیزی کنند. کما این که برف سطح رمان را سفید
کرده است، کاج ها ارتفاع را سبز و کلاغ ها فضا را سیاه کرده اند. گرگ
ها خاکستری هستند و به رنگ پالتوی پدر که همه عمر به روی آیدین پنجول
می کشد و... .
مهم ترین عنصرهای تصویرهای ارائه شده در رمان حول برف، گرگ، کلاغ، کاج،
پاپاخ و شورآبی دور می زند. یعنی هر یک از این عنصرها به شرح زیر می
تواند یکی از محورهای پیش گفته را تصویر کند:
برف
و
بستر تاریخی رمان، آیدین و اورهان
اولین تصویرهای ارائه شده از برف در رمان به قرار زیر است:
آسمان برفی به زمین گذاشته بود که سال ها بعد مردم بگویند همان سال
سیاه. نیمی از مردم به سرپناه ها خزیده بودند، نیمی دیگر ناچار با برف
و سرما پنجه در پنجه زندگی را پیش می بردند. برف همه را واگذاشته بود.
سکوتی غریب کوچه و خیابان را گرفته بود، لوله های آب یخ زده بود... .
در کوچه های باریک برف از سر در خانه ها می زد بالا و مردم از زیر تونل
کنده بودند و با امنیت خاطر در کانال های به هم پیوسته رفت و آمد می
کردند. بلا نازل شده بود؟ شاید. بسیار زمستان ها آمده و رفته بود،
بسیار برف ها باریده بود، اما هیچ کس به یاد نداشت چنین برفی را. [صص
11- 12]
برف دو دستی باریده بود و باز می خواست ببارد. اورهان خود را به خیابان
کشاند، بل که درشکه یا ماشینی ببردش. اما برف امان شهر را بریده بود.
نه ماشینی، نه چرخی، نه حتا وسیله ئی که بشود یک جور خود را به جائی
برساند. فقط یک جیپ شهربانی آن هم با زنجیر چرخ از وسط برف ها گذشت و
دو خط موازی به شکل مارپیچ به جا گذاشت... . [ص29]
سه بند بالا تصویری است از یکی از مقطع های تاریخی رمان. سال 1355 است
و اوج خفقان. مخالفان و مبارزان یا کنج زندان می پوسند یا گوشه گرفته
اند و مشغول زندگی نکبت بار. هیچ صدائی شنیده نمی شود، مگر صدای سکوت
خفقان همگانی. کسانی که هنوز رمقی برای شان باقی مانده است، زیر برف
نقب زده اند تا با زندگی زیرزمینی حداقل تحرکی داشته باشند. زمستان
تاریخ است و جنب و جوش فقط از آن عمال جور.
در چنین جوی شهر/ جامعه بی شباهت به دیار مردگان
نخواهد بود. شهر زیر برف مرده بود.
[ص36] حتا
اورهان نیز تحمل چنین شهری/ جامعه ئی را ندارد:
آن چه بود برف بود و آسمانی سراسر ابری. دیگر از این شهر حالش به هم می
خورد. شهری که همیشه زیر صفر بود. همیشه برف بود و سوز زیر صفر. اشک
آدم یخ می زد. [ص308]
اشک حاصل فعل و انفعال های روح است و مبین هیجان
های درون. اما این شهر سرد است، دمای احساس آن زیر صفر است و مرگ بر آن
حکم می راند- هیاهوی شهر انگار زیر
برف مرده بود.- پس نشانه های بروز احساس
در آن یخ خواهد زد. این را اورهانی گله مند است که حتا دستان مادر را
بی هیچ گونه احساسی نوازش می کند. [ص19] آن وقت بر سر آیدین ها و
سورملیناها چه خواهد آمد که سراپا احساسند و عاطفه؟
نخستین تصویر از برف در ذهن آیدین آمیخته است با کشتارهای هنگام سرکوب
جنبش دموکرات های آذربایجان:
در صبح آن روز پربرف که شهر زیر بارش سفید دفن می شد، دو نفر سبیل کلفت
حزبی را درست در وسط میدان عالی قاپی که مرکز کارگری بود، دار زدند و
غائله خوابید. [ص120]
در روایت آیدین دیگر تصویری از برف نیست تا
هنگامی که پدر ایاز را به تعقیب او می فرستد:
پنج شنبه شب برف می بارید... برف هم چنان
می بارید و هیچ اثری از خیابان دیده نمی شد. [صص 185- 186]
تا آن روز آیدین در برابر زمستان جمود اندیشه و رکود زندگی مقاومت کرده
بود که پدر قصد ایجادش را داشت. اما وقتی می شنود پدر ایاز پاسبان را
به تعقیب او فرستاده است، با تمام وجود برودت عاطفه و مهر پدری را
احساس می کند. حتا نام ایاز (1) لرزه بر اندام آیدین می اندازد و با
خود عهد می کند به محض دیدن او شاه رگ های خود را قطع کند. اما تقدیر
به آیدین روی خوش نشان می دهد و او را به در خانه ئی می فرستد که اولین
توصیه گشاینده در آن به رویش، چنین است:
زن گفت: «برف هات را بتکان.»
آیدین پا کوبید و با دست برف ها را از سرشانه هاش پائین ریخت.
[ص187]
از آن به بعد گرمای عشق
سورملینا است که برف روی شانه های آیدین
را آب می کند. اگر چه سورملینا به آیدین یاری می رساند تا برف خشونت
پدر، حسادت و کینه برادر، خودسوزی خواهر و.. بر دوش هایش سنگینی نکند.
اما مرگ خود سورملینا آوار بهمن سنگینی است که آیدین را برای سال های
باقی مانده عمر زیر خود مدفون می کند و فقط صدای ناله هایش شنیده می
شود که پس کی تمام می شود این
زمستان؟ چرا همه اش زمستان است؟ همیشه زیر صفر، بی آفتاب.
آن وقت
آیدین می ماند و اورهان. اما
باغ اخوان هم یخ زده بود. صخره های بزرگی
داشت. کوهستانی شده بود. اگرچه باغ اخوان
نام بوستان شهر اردبیل است، اما سوجی/ آیدین به رابطه خود با اورهان
نظر دارد که به خشونت و سختی صخره های کوهستانی شده بود. در نتیجه روزی
اخوان آیدین و اورهان برای آخرین بار رو در روی هم قرار می گیرند و برف
دیگری بر سرشان می بارد- دستش را
گرفتم و چسباندمش به تنه درخت. برف شاخه های آن درخت بر سرمان ریخت.
[ص323]- به نشانی آن که همه چیز بین شان
تمام شده است.
اما برف برای اورهان مقوله درونی است. یعنی هم چنان که بر دنیای برون
او برف حکم می راند، درونش نیز سرد و یخ زده است. بند زیر حکایت از این
برف درونی اورهان دارد:
به درخت های خشک پیاده رو خیره شد. برف شاخه ها را خم کرده بود و در
بارش بعد حتما می شکست شان. آدم ها هم مثل درخت بودند. یک برف سنگین
همیشه بر شانه های آدم وجود داشت و سنگینی یش تا بهار دیگر حس می شد.
[ص17]
برف سنگین روی شانه های اورهان، حسادت، عقده، نفرت و کینه ئی است که طی
سال ها در سینه پرورانده است. روایت او- موومان یکم- فقط در زمستان می
گذرد، مگر روزی که سراغ چلچله ها رفته است. آن روز بهارش است. زیرا راه
از میدان به در کردن رقیب را یافته است. اما زهی خیال باطل که سرمای
بعد آن کشنده تر خواهد بود و زمهریر تنهائی اورهان در جامعه و در طبیعت
فرا می رسد:
اورهان تا زانو در برف فرو می رفت. لبه دامن پالتوش در برف بود. چه
تنهائی عجیبی! [ص32]
حالا که جز سفیدی مورب تپه ها چیزی نمی دید، بیش تر احساس تنهائی می
کرد. [ص34]
اورهان به سکوت برف ها گوش داد. [ص70]
جنون آیدین و سوجی شدن او آتش حسادت اورهان را
فرو نمی نشاند، برعکس لایه های برف عقده های کهن او را به یخ تبدیل می
کند- برف بیابان دو لایه بود. پا
که می گذاشت، فرو می رفت. اما در آن ته برف های کهنه سفت شده بود. مثل
صخره- چنان که آفتاب هیچ تابستانی به ذوب
آن قادر نیست.
اما نوترین برف فاجعه است. وقتی اورهان از کشیش
می شنود آیدین دختری دارد، نقش زمین می شود:
یک نفر تند می دوید. من روی برف ها
پهن شدم. نیز زمانی که از شهر دور می شود
و قصد بازگشت می کند، چیزی مانعش می شود:
از شهر که حسابی دور افتاد، دلش بیش تر شور زد. یک لحظه با خود گفت:
«برگردم. اما نه.» برفی نو، برف های کهنه را پوشانده بود. [صص 33- 34]
برف نو المیرا؛ دختر آیدین است که مانع بازگشت اورهان به شهر می شود.
اگر اورهان همه عقده هایش را از یاد ببرد، این یکی دیگر قابل تحمل
نیست. آیدین فرزند و وارثی دارد و او نه. آیدین یک بار دیگر از او برده
است. پس به راهش ادامه می دهد.
شبی که اورهان در قهوه خانه کنار شورآبی سر می کند، آغاز قیامت صغرای
او است. در روایت است روز رستاخیز اعمال آدمی به صورت حیوانی در می آید
و چهره او را مسخ می کند. اورهان نیز به تدریج چهره کردار خود را می
یابد. یعنی گرگ را.
پیرمرد کلاه خزپوشی که اورهان در اصطبل می بیند،
فرشته مرگ او است. پیرمرد به اورهان نذیر می دهد
این برف همه را زمین گیر می کند.
نیز از یاد نبریم
اورهان
با دیدن او احساس کرد
چیزی مثل روح از پاهاش بالا آمد، تنه اش
را فرا گرفت و از سرش خارج شد. هم چنین
این پیرمرد ساعت اورهان را می رباید و فقط مرگ یا به تعبیر مذهبی
عزرائیل است که بشر را از مدار زمان خارج می کند. بنابراین اورهان باید
مهیای استحاله جسمانی شود که پیرمرد، چنین مقدمات آن را فراهم می کند:
گفت: «گرگ ها این فصل رحم ندارند.»
پیرمرد سیگاری با سیگار روشن کرد: «گرگ ها هیچ وقت رحم ندارند. تو
آبادی بالا، سه تا آدم را روز روشن خورده اند.» [ص48]
این سخن پیرمرد کنایه ئی به کردار اورهان در
گذشته است. زیرا او همه عمر، مانند گرگ بی رحمانه دندان های خشم و کینه
خود را در تن آیدین فرو کرده و حتا به زبان آورده است
آدم باید گرگ باشد که بتواند در این بازار
دوام بیاورد. و حال که روز بعد از این
اعتراف است، در برف و سرمای بیابان آواره می شود و از هر سو صدای زوزه
گرگ می شنود:
صدای زوزه گرگ می آمد. قدم هاش را تند کرد و خود را به اصطبل رساند.
صدای زوزه گرگ ها مثل زبانه آتش همه سو تاب می خورد و در دست ها و
پاهاش رعشه می انداخت... صدای گرگ ها نزدیک تر می شد. [ص300]
اما این گرگ ها وجود خارجی ندارند. خود او هستند:
گرگ ها پوزشان را به زمین می کشیدند و بعد حلقه می زدند. بعد می آمدند
دور طویله و پا می کوبیدند که اورهان برود بیرون. گفت: « آدمی زاد همین
است دیگر. سوجی، سوجی، دیوانه.» [ص310]
چرا اورهان گرگ وار رفتار کرده است؟ و چرا گرگ می درد؟
صدای گرگ ها حالا از پشت دیوارها می آمد و پنج تا بودند، شاید هم شش
تا. همگی بر دو پا بلند می شدند و با ضرب بر زمین می آمدند. گرسنگی
نعره می کشید و با درد فرود می آمد. [ص318]
زوزه گرگ ها حالا از توی طویله می آمد. در را شکسته بودند و آمده بودند
تو... و چه قدر گرسنه بودند. [ص320]
گرگ ها دوره اش کرده بودند. آماده بودند که هجوم بیاورند. حلقه می
زدند، خیره یک دیگر، بی لرزش و با تمام قوای گرسنگی شان هجوم می
بردند... چشم هایش را بست و در انتظار دریده شدن نعره کشید. آیدین!
آیدین! یک باره ساکت شد. برگشت. نه گرگی بود نه زوزه ئی. [ص321]
اورهان این همه را خواب دیده است. اما جمله
گرسنگی نعره می کشید و با درد فرود می
آمد، بین گرسنگی گرگ ها و گرسنگی جسمانی
و سپس روحی خودش پیوند مستقیم برقرار می کند. بنابراین گرگ گرسنه و
سیری ناپذیر روح او که همه عمر آیدین را دریده بود، اکنون جسم را نیز
همانند خود می کند:
اگر در برف راه می رفت، حتما سرمای کم تری احساس می کرد. برف را پس می
زد، زمین را می کند و در خاک گرم زیر برف فرو می رفت؛ آن جائی که زمین
نفس می کشد، یک دم گرم فرو می داد و بازدمش را می لغزاند زیر برف ها.
[ص286]
کنار در طویله کز کرد و به انتظار پایان گرفتن برف ماند. حالا آرزو می
کرد حیوان باشد. پشم گرمی تمام تنش را پوشانده باشد و هر وقت طعمه
خواست، بزند به جمعیت. [ص336]
بعد با یک نیروی عجیب پا شد، نشست و به زمین خیره شد. دنبال لانه اش می
گشت و پشم های تنش قندیل بسته بود. روی زمین دست کشید و با سر به زیر
برف فرو رفت. فرو رفت و خود را در لایه ئی از برف پوشاند. آن وقت
درآمد، نشست، نگاهی به اطراف انداخت و به زحمت توانست سر پا بایستد.
حالا می توانست راه برود. سراپاش خیس بود. مثل یک گلوله یخ. اما می
توانست راه برود. [ص347]
اورهان اسیر برف درون و برون شده است. برف درون از او گرگ ساخته است و
برف برون به زانویش در می آورد. اورهان را از این مجازات گریزی نیست و
هر قدر برف لباسش را بتکاند و باز به راه بیفتد، ره به جائی نخواهد
برد. دیگر دیر شده است. او سال ها پیش می بایست چنین می کرد و برف های
حسد، عقده و کینه را از خود می راند. زیرا جای برف در طبیعت است، نه در
روح آدمی. وگرنه روح منجمد عاری از احساس انسانی به حیوان تغئیر ماهیت
می دهد و این همان مسخی است که بدکاران در روز قیامت به آن انذار داده
شده اند.
اما برف طبیعت مشخصه ها و مفهوم های نمادین دیگری هم دارد. از جمله این
که پرشکوه است و معظم. سفید است و نابودکننده ظالمان سیاه دلی هم چون
اورهان. روز مرگ اورهان، طبیعت جشن می گیرد و سراسر سفید می شود تا یک
بار دیگر با نابود کردن علف های هرز و آفت ها، شرایط را برای رویش
صالحان آماده کند:
... ابرهای ضخیم و سفید چنان آسمان را پوشانده بود که مبادا گوشه اش را
اورهان ببیند. دنیا شده بود سفیدی مطلق. به اطراف نگاه کرد؛ بارش برف،
و روشنائی مختصر روز، و سفیدی خالص. [ص321]
کلاغ و کاج
حضور کلاغ در رمان نمادین است. در گفت و گوی بین پدر و ایاز است که
مشخص می شود نویسنده با کلاغ به که نظر دارد و چه فضائی را می خواهد
بیافریند:
ایاز گفت: «کلاغ پر.»
پدر گفت: «هیتلر؟» و گوئی کنایه ایاز را فهمیده است، گفت: «پس کلاغ
پر؟»
ایاز گفت: «آره. حالا هیتلر فشار بیش تری می آورد... .»
پدر گفت: «کدام کلاغ را می گوئی؟»
آیدین گفت: «شاه رفت.» [ص99]
کلاغ ها دو بار شهر را فتح می کنند: یک بار در
سال 32 [ص33] و یک بار در سال 1355. [ص12] سال اول سال کودتای 28 مرداد
است و قلع و قمع مخالفان و دومی سال قدرت و استبداد شاه. به همین دلیل
آیدین چشم دیدن کلاغ ها را ندارد.
بعدها در لحظه هائی که در تاریکی شب چشمش دنبال کلاغ ها بود، به یاد
آورد که کلاغ های درخت کاج هیچ وقت از دستش آسوده نبودند. با تیر و
کمان می افتاد به جان شان. کلاغ ها هم
آیدین را به خود وا نمی گذارند.
کلاغ ها دسته دسته می آمدند و می رفتند و او
[مادر] همان طور نگاه می کرد و همه
اش نگران آیدین بود. زیرا کلاغ ها در
باور عامیانه نماد خبرچین است و در این جا چشم و گوش حکومت استبدادی.
سورملینا نیز بر اساس این باور عامیانه در صفحه 262 پاسخ سؤال آیدین را
می دهد و بدین ترتیب کلاغ و خفقان مترادف هم می شوند.
محیط خانه همیشه یک نواخت و ساکت بود. آدم
احساس خستگی می کرد و انگار که گم کرده داشت. نه کسی می آمد، نه جنجالی
بود، نه جشنی، نه عزائی. فقط گاه گاه صدای کلاغی از لا به لای شاخه های
کاج در حیاط می پیچید و رکود و فترت را
حکایت می کرد:
کلاغ ها روی شاخه قطع شده کاج، چنان بی حرکت نشسته بودند که زمان به
سال ها قبل برمی گشت و یک جائی خشک می شد. [ص256]
چنین توقف زمانی، پس از مرگ سورملینا برای آیدین پیش می آید. گرچه با
مرگ این عزیزترینش زمان برای او بی معنا می شود، اما نمی تواند شهادت
ندهد به جور و ستم و نبیند عمال آن را:
جای این زنجیرها روی دستم می ماند. هزار تا آدم آن جا بود، هزار تا
زنجیر، هزار تا هم کلاغ روی شاخه ها نشسته اند و زل زده اند به میرزا
آیدین اورخانی. [صص269- 270]
اورهان نیز بر حضور کلاغ ها گواهی می دهد. به
ویژه هر گاه که به گورستان می رود.
چه در صفحه 28 موومان یکم در ابتدای کتاب
و چه در صفحه های 348- 349 موومان انتهائی کتاب:
کلاغ های سیاه خدا گروه گروه در لا به لای
شاخه ها جوری نشسته بودند که آدم خیال می کرد در گورستان تماشاخانه ئی
برپاست. ملازمت
کلاغ ها با اورهان در گورستان اشاره ئی
است به قصه قابیل و هابیل. هم چنان که اورهان شاهد هر روزه خیانت کلاغی
به کلاغ دیگر در صفحه های 348- 349 کتاب است، دیگر کلاغ ها نیز از سنخ
اورهانند که کلاغ قبرکن اول بود/ و
قبر اول قبر هابیل است/ کلاغ های سیاه/ کلاغ های قبرکن زشت/ سپاه
قابیلند. (2)
اما چرا کلاغ ها می گویند
برف، برف؟(3)
از پنجره دود بخاری اتاقم را نگاه کردم که داشت می رفت سر وقت کلاغ ها.
می رفت لای شاخه های کاج تا کلاغ ها یادشان باشد صبح موقع طلوع آفتاب
بگویند: «برف، برف.» [ص73]
هر جا دود هست، آتش هم هست و در نتیجه افروزنده
ئی. کلاغ های خبرچین از دود پی به وجود زندگان می برند و با فریاد
برف، برف
شان به حاکمان مستبد هشدار می دهند برودت خفقان تحمیل شده به جامعه را
بیش تر کنند تا دیگر اثری از موجود زنده و تحرک در جهت مخالفت با ماهیت
و کردار مرگ آفرین آن ها باقی نماند. به این ترتیب، کلاغ هم راستای همه
مفهوم های نمادینی است که در بخش
برف به آن اشاره شد.
و چرا جای
کلاغ ها روی شاخه های درخت کاج بود؟
درخت کاج هم چون زندگی همیشه سبز است.
اما این طنز تلخ آفرینش است که عامل های مرگ زا درون خود زندگی لانه می
کنند و به تدریج موجبات نابودی یش را فراهم می آورند:
به شاخه های درخت کاج نگاه کرد که باد می
تکاندشان و سیخ های کاج، سبز سبز بر زمین می ریختند.
آیدین تماشاگر این سیخ های سبز است و خود نیز به سان آن ها در اوج سبزی
و شور زندگی به دست پدر خاکسترنشین می شود. به همین دلیل نیز زمانی که
اورهان جز مردگان و سوجی خویشاوندی ندارد، حیاط خانه را با چنین تصویری
مجسم می کند: سیخ های کاج کف حیاط
را پوشانده.
پاپاخ
هر شهری که زمستانش تمامی ندارد و مدام صدای
برف، برف از
آن به گوش می رسد، طبیعی است پوشش مردمش کلاه باشد و پالتوهای ضخیم و
تیره. پاپاخ همیشه ملازم پدر است و نیز اورهان تابستان و زمستان آن را
بر سر دارد. بنابراین پاپاخ نقشی فراتر از پوشش زمستانی می یابد.
پاپاخ چه می تواند باشد جز قالبی برای یک اندیشه، آن هم در شهری که اشک
یخ می زند و قطعا اندیشه ها هم یخ زده است؟ پدر آینده ئی برای آیدین
نمی بیند جز در کاسبی و همه عمر خود و فرزند را تلف می کند تا او را به
راه خود بیاورد. آیدین تا وقت مرگ آیدا ایستادگی می کند و بنابراین
پاپاخ بر سر ندارد. اما بعد، به ویژه بعد از مرگ پدر و وصیتی که می
کند، می پذیرد در حجره ماندگار شود. آن وقت پاپاخ بر سر می گذارد، آن
هم پاپاخ پدر را! یعنی پدر اگر به وقت حیات نتوانست اندیشه خود را به
آیدین تحمیل کند، پس از مرگ توانست.
تصویر دیگری که از پاپاخ ارائه می شود، به زمانی
مربوط است که مردان اردبیل در شهریور بیست به خیابان ریخته اند. آن جا
تصویر و ضرب المثلی با هم تلفیق شده است:
با یک دست پاپاخ شان را گرفته بودند که
باد نبرد و پدر تنها توانست بگوید: «باد که به زیر لبه پاپاخت بیفتد،
بلندش می کند.» ضرب المثل پدر حاکی از احساس خطری است که نسبت به اوضاع و احوال
آن روزها دارد. متزلزل شدن پایه های قدرت استبداد حاکم، تزلزل اقتدار
او است. پس پاپاخ/ اندیشه خود را محکم نگه خواهد داشت تا به ادامه سلطه
خود قادر باشد.
پالتو و پاپاخ اورهان افزون بر مفهوم جمود
اندیشه وی، معنای دیگری هم دارند. این دو پوشش برای او به معنی آبرو و
اعتبار است و بدین علت اگرچه همیشه
چیزی را فراموش می کرد، اما نه پاپاخ را.
با وجود این دو بار قالب اندیشه اش را از یاد می
برد، یک بار روز دیدار با کشیش که خبر دختر آیدین را برایش می آورد و
یک بار در طویله که بعد برمی گردد و آن را برمی دارد. در واقع اورهان
هر وقت در خطر است و ثبات اندیشه اش را از دست می دهد، پاپاخ بر سر
ندارد. چنان که وقت دیدار پیرمرد کلاه خزپوش در قهوه خانه شورآبی، بی
اختیار آن را از سر برمی دارد.
شورآبی
شورآبی ذهنیت آیدین است. همان ذهنیتی که روس ها می آیند و تانکر تانکر
از لجن های آن را برای معالجه می برند. این مسأله در رمان پشتوانه یا
نماد اتفاقاتی است که به شکل رئالیستی رخ می دهد.
(4)
شورآبی ذهنیت آیدین است
و آیدین یکی از روشن فکران قرن اخیر، یکی از همان هائی که دهه بیست و
سی را با عشق به کشور شوراها به سر آوردند. به امید پیش رفت و درمان
زخم ها و آسیب های ملت و خودشان، با ذهنیت پاک و سفید به درگاه کشور
شوراها رفتند و با اندیشه سرخ بازگشتند تا مثلا نشانه درمان را با خود
آورده باشند:
لجن های تن پدر خشک شده بود و مورچه های شتری روی شکمش راه افتاده
بودند… گفت: «علامت اثر دوا همین است.» تمام بدنش سرخ شده بود. [ص59]
اما در کنار شورآبی شورزاری است. پدر درباره آن
می گوید قدر این شورآبی را بدانید،
سال ها بعد این جا هم می شود شورزار. یک باتلاق نمک تلخ و بی مصرف.
اگر
شورآبی ذهنیت آیدین است، شورزار ذهنیت اورهان است. اورهانی که می توانست هم چون آیدین همه پوپک ها و ناخالصی
ها را کنار بزند و زلال بشود، اما نشد-
بعدها کم کم آبش خشک شد و نمکش ماند-
تا آن جا که زیر برف مرد. همان گونه که خود روایت می کند
چند قدم جلوتر شورزار خاموش را دید که زیر
برف مرده است. [ص43] اما این شورزار در
وهله دوم ذهنیت آیدین نیز است. زیرا او به نمایندگی از همه نخبگان
زمانه خود که با شور و عشق به پابوس حکومت شوراها رفتند، اما با
استالین سفاک و سرکوبی یش رو به رو شدند، به شورزار یا باتلاق نمک تلخ
و بی مصرفی تبدیل شدند که نشان شان را دیگر فقط می شد کنار بساط منقل و
وافور جست.
در ضمن تصویر شورآبی در رمان با نی زار هم راه است. نی زاری که آیدین
تلقی خاص خود را از آن دارد:
شورآبی آن پائین راکد ایستاده بود. و نی زارش را از هر طرف می شد دید.
یک سوی شورآبی در حد فاصل تپه و آب، نی های بلندی با برگ های تیز
روئیده بود. آیدین با دقت و با برقی در چشم ها نگاه می کرد. گفت: «مثل
ساختمان سازمان ملل است.» [ص58]
با توجه به این که
شورآبی ذهنیت آیدین است، پرچم های
رنگارنگ ملت های مختلف، اندیشه ها، گروه ها و حزب هائی است که آیدین در
طول عمر به آن ها برخورده است. اما آن ها با همه رنگارنگی و جذابیت های
شان، در دهه پنجاه سقوط کردند و تو خالی بودن شان آشکار می شود. هم چون
خود آیدین که زیر برف استبداد گرفتار آمده و توان حرکت از دست داده
است، آن ها نیز به گل می نشینند و این تصویرها بیان وضعیت شان می شود:
شورآبی زیر برف جرأت تکان خوردن هم نداشت. و نی زار دیگر مثل سازمان
ملل نبود. فروریخته و آشفته انگار در شیب حاشیه ئی مورب فرو نشسته بود.
و دیگر قادر نمی شوند در
محاکمه اورهان ها شرکت کنند:
همان جا نشست، با صدای بلند گفت: «این هم سازمان ملل. اما محاکمه ئی در
کار نیست.» خواست یک پرچم بردارد، اما دستش نمی رسید… .
مثل پرچم ها فرو نشست. به اطراف نگاه کرد. همه چیز در سکون مرده بود و
برف داشت چالش می کرد. و خودش را دید که در سکون مرده بود و برف داشت
چالش می کرد. و پرچم ها را دید که در سکون مرده بودند و برف داشت چال
شان می کرد. [ص348]g
22 اردیبهشت 1370
_____________________________________________________
1-
ایاز یعنی "مه تاب شب های سرد و برفی". این نام کاملا هم خوان فضای
یخین رمان است و نیز القاگر سرمائی که حضور او به عنوان چشم و گوش
حکومت ستم شاهی موجب می شود.
2-
صفارزاده، ط.
بیعت با بیداری.
شیراز: نوید شیراز، 1365، ص39.
3-
صدای کلاغ قارقار است و قار به ترکی یعنی برف.
4-
(عباس معروفی:(
کلک.
سال اول، شماره 11 و 12، بهمن و اسفند 1369، ص278.