الهام یکتا: سیدعباس معروفی در اردیبهشت ماه 1336 در یکی از محله های قدیمی تهران به نام بازارچه نایب السلطنه به دنیا می آید. کودکی او در
تنهائی می گذرد، اما تابستان های پرباری دارد. پدربزرگی که در سنگسر
زندگی می کند، او را با خود به همه جا می برد، برایش از همه چیز می
گوید و با همه کس آشنایش می کند. تأثیر شگرف پدربزرگ بر ذهن نویسنده
فردا را می توان با حضور مستمرش در بیش تر داستان های معروفی دریافت.
این حضور گاه سایه وار و گاه چشم گیر او، حکم امضای معروفی را دارد.
معروفی نخستین قصه اش را در یازده سالگی می نویسد و اولین کارش "عشق
پاینده" در 28 تیر 1355 در روزنامه
کیهان
چاپ می شود. چهار سال بعد مجموعه داستان
رو به روی آفتاب
را منتشر می کند.
سال های پایانی دهه پنجاه و آغازین دهه شصت، سال های تجربه معروفی است:
الف) تجربه در قلمرو زندگی شخصی با رو آوردن به شغل های گوناگون از کارگری ساختمان، نجاری و زرگری گرفته تا روزنامه نگاری و معلمی.
ب) تجربه در قلمرو زندگی ادبی با نگارش نمایش نامه های
آن شصت نفر، آن شصت هزار-
در چاپ مجدد با نام
تا کجا با منی؟-
ورگ،
دلی بای و آهو
و مجموعه داستان
آخرین نسل برتر.
در این سال ها ده ها داستان کوتاه در مجله ها به چاپ می رساند، با مجله
اتحاد جوان
هم کاری می کند، نمایش نامه هایش با اجراهای متعدد روی صحنه می رود، در
رشته ادبیات نمایشی دانش گاه تهران ادامه تحصیل می دهد، برای چاپ و نشر
فصل نامه
آهنگ
سخت می کوشد و سرانجام رمان
سمفونی مردگان
را در سال 1368 منتشر می کند.
معروفی از ذهن نظام مندی برخوردار است. آثار او تحلیل یک دستی است از
نقش اجتماعی، سیاسی و تاریخی قشر روشن فکر ایرانی به ویژه در وجه
هنرمند آن، زن و نقش آن در خانواده و اجتماع، رابطه زن و مرد چه گناه
آلود چه پاک و معصومانه، عشق، نفرت، کینه و دیگر نمودهای بروز عاطفه
های انسانی، کنش ها و واکنش های آدمی در قبال مصیبت ها، مشکلات و... .
گرچه نخستین داستان های معروفی رئالیستی است، اما به تدریج دیگر نحله
های ادبی را می آزماید تا به مدرنیسم می رسد. نثر شعرگونه، شکستن خط
زمانی، سیلان ذهن و تداعی معانی و تصویرهای پرتحرک سینمائی از ویژگی
های بارز کاری او است.
هم اکنون معروفی سردبیر مجله
گردون
است و با همسر و سه دخترش در تهران زندگی می کند.
بهرام مقدادی: مقاله ئی که می خوانم، پیش از این
در هفته نامه بشیر
با نام "
سمفونی مردگان: یک بررسی تطبیقی" چاپ شده
است:
از هفتاد سال پیش شیوه رمان نویسی به ناگاه در اروپا دگرگون شد و
نویسندگان به جای پرداختن به واقعیت ها، به ذهنیات رو آوردند. علت های
این تحول عظیم در هنر رمان را نمی توان در این مقاله کوتاه برشمرد، اما
به طور خلاصه می شود گفت جنگ، روان شناسی فروید، پیدایش سینما، صنعتی
شدن جامعه، تأثیر فیلسوفان و نویسندگانی چون داستایفسکی، نیچه و کافکا
در این دگرگونی نقش بزرگی داشت. با آغاز سده معاصر ارزش های اخلاقی و
سنتی دوران کشاورزی قرن نوزدهم میلادی از هم فرو پاشید و در دهه 1920
نود درصد شاعران و نویسندگان اروپائی و آمریکائی در سوگ اضمحلال این
ارزش ها نشستند. از ویژگی های رمان این دوره ذهنیت گرائی، بی توجهی به
شکل ظاهری، طبقه اجتماعی و دیگر جنبه های ملموس شخصیت ها، نپرداختن به
شالوده داستان و دنبال نکردن روال منطقی حادثه ها و در عوض بیان روی
دادها با تمام آشفتگی های ذهنی قهرمان داستان است.
این شیوه رمان نویسی که در غرب طرف داران زیادی پیدا کرده بود، در
شوروی کاملا مطرود و منحط اعلام شد و در نتیجه، در آن دسته از کشورهای
جهان که نفوذ کمونیسم در آن ها فراوان بود، به این سبک رمان نویسی
توجهی نشد و اگر چند نویسنده انگشت شمار بر آن شدند تا رمان های ذهنی
به سبک جویس، پروست و فاکنر بنویسند، طرف داران زیادی پیدا نکردند و
رمان های شان اگر هم در نوع خود شاه کار بود، به دست فراموشی سپرده شد.
در ایران معاصر که شعر نو با نیما یوشیج آغاز شده بود، شعر فارسی پا به
پای شعر معاصر غربی متحول شد و این سبک شعری طرف داران فراوانی پیدا
کرد، به طوری که امروز کم تر شاعری است که از نیما متأثر نشده باشد.
اما برعکس شعر نو، رمان فارسی در همان قرن نوزده اروپا در جا زد و هر
بار نویسنده ئی خواست این نوع ادبی را هم گام با هم تای اروپائی یش
دگرگون کند، با پرخاش یا بی اعتنائی رو به رو شد. شاید یکی از دلیل های
عقب ماندگی رمان فارسی از قافله، توجه ویژه باسوادها به شعر باشد. از
دیرباز ادبیات فارسی در خاطره ها با شعر تداعی شده است. از ویژگی های
زبان و فرهنگ ایران رو آوردن به شعر است، به طوری که حتا بی سوادهای
این مرز و بوم هم برای به کرسی نشاندن عقیده ئی از شعر استمداد می
طلبند و هنگام سخن گفتن، بیتی از حافظ یا سعدی شاهد می آورند.
اما رمان
سمفونی مردگان عباس معروفی را می توان با
رمان های بلند غربی و از جمله با
خشم و هیاهوی ویلیام فاکنر مقایسه کرد.
هر دو داستان درباره اضمحلال یک خانواده است. در
سمفونی مردگان
داستان خانواده اورخانی را می خوانیم که از
افرادش یکی به نام آیدا خود را در
برابر چشم های گریان و حیرت زده پسرش… با نفت آتش زد و آن قدر سوخت تا
جان داد. [ص230] و دیگری به نام آیدین-
به ترکی یعنی روشن- که به ادبیات عشق می ورزید و شاعر بود و سرانجام هم
دیوانه شد.
آقای لرد؛ صاحب کارخانه پنکه سازی اردبیل درباره
اش می گوید آن یکی
(آیدین) که
افتاده به دام شعر، یک احمق تمام عیار است. [ص345]
در حالی که فرزند دیگر خانواده به نام اورهان که
تاجر بازار و آخرین بازمانده خانواده است، با ماندگار شدن، از انقراض
آن جلوگیری می کند. در خشم و هیاهوی
فاکنر هم داستان خانواده کامپسن را می خوانیم که از افرادش دختری به
نام کدی لکاته است و پسری به نام کوئنتین که جوان حساس، رمانتیک و روشن
فکر است و در دانش گاه هاروارد درس می خواند، خودکشی می کند. در حالی که
برادر دیگرش به نام جیسن که سوداگر است، با ماندگار شدن، مانع انقراض
خانواده می شود.
در سمفونی
مردگان یکی از برادرها که نامش یوسف است
و نماد برادری است، به علت ابله بودن و سقوط آزاد از بلندی، که در
نتیجه پاهایش می شکند، در زیرزمین خانه به نوعی زندگی گیاهی مشقت بار
ادامه می دهد و جز خوردن و پس دادن کار دیگری از او ساخته نیست. تا
جائی که افراد خانواده مرگش را آرزو می کنند. در
خشم و هیاهو
برادری داریم به نام بنجی یا بنجامین که نام او هم
اشاره ئی است به
مفهوم برادری در تورات.
او هم مانند هم زادش، یوسف، ابله است و فقط صداهای نامفهومی از گلویش
خارج می شود و بزرگ ترها او را هم طرد کرده اند. طوری که گاهی اوقات
ناچار است شب ها در بستر سیاه پوستان بخوابد.
درهر دو رمان، آن برادری که حساس و آگاه است، به
نحوی سر به نیست می شود. می دانیم که
خشم و هیاهو
در سوگ اضمحلال ارزش های جامعه آمریکا نوشته شده است و خودکشی کوئنتین
نماد مرگ و اضمحلال تمام ارزش های اخلاقی و سنت هائی بود که ویلیام فاکنر به عنوان نویسنده ئی با طرز فکر دوران ویکتوریائی، برای آن ها
ارزش و احترام قائل بود. چنان که درون مایه نوشته های دیگر این نویسنده
چون "گل سرخی برای امیلی" و حریم
نیز همین است. در رمان فاکنر که در آن اضمحلال
خانواده به عنوان هسته مرکزی اجتماع، نمودار اضمحلال ارزش های دوران
کشاورزی در سرتاسر جامعه و جای گزین شدن ارزش های پوچ و مخرب جامعه
سوداگرانه و صنعت زده غرب است، مرگ یک جوان رمانتیک به علت درگیر شدن
با ارزش های جامعه غیررمانتیک، مظهر مرگ هنر و ادبیات و تمام مسائل
روبنائی جامعه است. چنان که شاعران و نویسندگان معاصر فاکنر هم چون
فراست، کامینگز، فیتزجرالد، تی. اس. الیوت و هاکسلی هم در نوشته های
شان مکرر به این موضوع اشاره کردند و در سوگ این دگرگونی ارزش ها
نشستند. تی. اس. الیوت در شعر بلند
سرزمین بی حاصل شاعر را در جهان امروزی
با دیوانه مقایسه کرد و هاکسلی در
دنیای قشنگ نو نشان داد چگونه در جامعه
دنیوی، شاعر را وحشی خطاب می کنند. زمانه ما زمانه مرگ این گونه ارزش
ها است. چنان که عباس معروفی هم در رمان خود در سوگ از دست رفتن این
ارزش ها نشسته است و با تکرار نماد برف نشان می دهد جامعه اش در مرحله
ئی قرار گرفته است که تمام ارزش های انسانی از میان رفته اند.
نویسنده
سمفونی مردگان در چند جای رمان، آیدین را
با مسیح مقایسه می کند و کشته شدن او به دست برادرش، اورهان، به طور
نمادین این نکته را یادآور می شود که شاعر و هنرمند در جامعه امروزی
جای گاهی ندارد و باید مسیح وار مصلوب شود تا گردش دوران به کام مال
اندوزانی چون اورهان باشد:
آن شب آیدین خواب دید که مسیح شده است، با تاج خاری بر سر و صلیبی بر
دوش. او را به بیابانی می بردند که مصلوب کنند. کسی شلاقش می زد و می
گفت: «تندتر. تندتر.» و او نمی توانست آن صلیب سنگین را حمل کند.
پاهایش نا نداشت و انگار قلبش از تپیدن ایستاده بود. آن دورها زنی که
شکل آیدا بود، برای او مرثیه می خواند و می گریست، و باد زوزه می کشید.
[ص230]
یا:
و این آدمی که غرق در شعر و ادبیات بود، و روزنامه ها مدام اباطیلش را
چاپ می کردند، بعد از مرگ آیدا تمام و کمال نجار شده بود، به چوب ور می
رفت و در دل کنده ها دنبال چیزی می گشت که ما هیچ کدام نمی یافتیم.
[ص239]
شرق هم واره در برابر غرب مظهر فلسفه و عرفان و
محل پرداختن به "جان" در برابر "جسم" بود. جلال آل احمد در
غرب زدگی
توصیه کرده بود جوانان برای ادامه تحصیل، به جای رفتن به اروپا و
آمریکا راهی هند و ژاپن شوند تا در اثر رویاروئی با ارزش های کاذب
جامعه های منحط غربی، هویت خود را از دست ندهند و فریب ظاهر پر زرق و
برق غرب را نخورند. متأسفانه در عصر حاضر، نه هند شرقی بودن خود را حفظ
کرده است نه ژاپن. مردم هر دو کشور با سنت های کهن گذشته خود خداحافظی
کرده و چشم بسته در دام ارزش های غرب افتاده اند.
اگر بخواهیم شیوه داستان نویسی را در هر دو رمان
بررسی و مقایسه کنیم، می بینیم اولا هر دو با زمان حال آغاز می شوند.
سمفونی مردگان
هنگامی آغاز می شود که اورهان اورخانی صاحب حجره
پدر شده و دارد درباره دختر برادرش آیدین که ممکن است روزی به حجره
بیاید و بگوید مغازه پدر من
اینجاست؟ [ص9] با ایاز پاسبان صحبت می
کند. در زمان حال داستان، آیدین زنده نیست. همان طور که در آغاز رمان
خشم و هیاهو
که آن هم با زمان حال آغاز می شود، کوئنتین دیگر زنده نیست و جیسن
سرپرست خانواه شده است. باز هم مانند
خشم و هیاهو،
سمفونی مردگان با زمان حال به پایان می
رسد:
دلش می خواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب جوری سیخ و صاف بر
بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هر کس می دید، می گفت: «مردی خود را
در آب حلق آویز کرده است.» [ص369]
در تغئیر زاویه دید، رمان عباس معروفی با رمان
ویلیام فاکنر فرق دارد. فاکنر داستانش را در چهار فصل و از زاویه دید
چهار شخصیت نوشت. در فصل اول، بنجی ابله داستان را از زبان خودش می
گوید و ذهنش که قادر نیست از وقایع استنتاج های منطقی کند، فقط
تأثیراتش را از وقایع بیرونی، بدون روال منطقی و به صورت تداعی معانی
بیان می کند. در فصل دوم، کوئنتین حساس و رمانتیک و در فصل سوم، جیسن
سوداگر و سرانجام در فصل پایانی، دیلسی؛ خدمت کار سیاه پوست خانواده،
هر یک داستان را از زاویه دید خود بازگو می کنند. در
سمفونی مردگان
زاویه دید دائم تغئیر می کند و در یک فصل یا به
قول آقای معروفی موومان، چند شخصیت با هم و هر یک از زاویه دید خود
ماجرا را نقل می کنند. فصل مربوط به کوئنتین در رمان فاکنر، شاعرانه تر
و هذیان های این شخصیت داستان به زبان شعرگونه و به روش جریان سیال
ذهنی عرضه می شود. در سمفونی
مردگان هم جاهائی که آیدین سخن می گوید،
هذیان هایش تا حدودی شعرگونه است:
نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا می شود. پاهای من
چهار تا می شود. زلزله هم می آید. اورهان هم مست می کند. با یک انگشت
همه دنیا را می شود تکان داد. بروم جلو آینه. صورتم را نزدیک آینه
بگیرم و با صدای بلند بگویم حرام زاده، حرام زاده، با صدای ته حلق،
حرام زاده، بیا حلالت کنم.
حلال حلال من به آسمان است. [صص287- 288]
سبک این متن را با متنی در رمان
خشم و هیاهو
مقایسه کنید که از قول کوئنتین؛ هم زاد آیدین گفته می شود:
هنگامی که سایه قاب پنجره روی پرده ها افتاد، ساعت بین هفت و هشت بود و
آن گاه من با شنیدن صدای ساعت دوباره در چنگ زمان بودم. ساعت از آن
پدربزرگ بود و هنگامی که پدر آن را به من داد گفت کوئنتین، من آرام گاه
تمامی امیدها و آرزوها را به تو می بخشم؛ این امر به طور مشقت باری
شایسته آن است که آن را در راه کسب تمامی تجربیات پوچ انسان به کار
بندی، تجاربی که نه تنها نمی توانند خواسته های فردی تو را برآورده
کنند، بل که خواسته های خود او یا پدرش را هم برآورده نکرده اند. آن را به تو می
دهم، نه به خاطر آن که زمان را به یاد آوری، بل که شاید بتوانی گاه و
بی گاه آن را لحظه ئی فراموش کنی و همه نیروی خود را صرف فتح آن نکنی.
گفت چرا که هیچ نبردی را پیروزی نیست. حتا جنگی هم در نمی گیرد. میدان
نبرد به انسان، تنها بلاهت و نومیدی یش را آشکار می سازد و پیروزی سراب
فیلسوفان و ابلهان است.
در جاهائی که آیدین هذیان می گوید، نویسنده با ترکیب واقعیت و خیال به
سبک سوررئالیستی می نویسد. سبک نوشتن در این بخش ها تحسین انگیز است و
با خواندن آن ها خواننده به یاد نقاشی های سالوادور دالی می افتد:
شهر بزرگ بود، خانه سورملینا مثل یک موزه بود. چند نفر آدم در هم گره
خورده بودند. جذام نصف تن شان را پوسانده بود. مثل صخره تکه تکه، مثل
درخت اره شده. مثل آب نبات کشی. در هم پیچ و تاب خورده بودند، مثل حروف
کوچک فرانسه. حرف دوم سر نداشت، به جایش یک زخم بزرگ جوش خورده روی
گردنش بود. مثل آب نبات کشی. مثل اره درخت شده. [ص285]
سمفونی مردگان
رمانی است در خور توجه و ماندنی. انتشار این
گونه داستان ها بدون شک در تحول رمان فارسی نقش پراهمیتی خواهد داشت.
به امید موفقیت برای همه دست اندرکاران نوشتن و به امید روزی که رمان
فارسی جائی در ادبیات جهان برای خود باز کند. تا آن روز راه بسیار
درازی در پیش داریم.
عباس معروفی: اجازه بدهید به خاطر ایام ویژه ئی
که در آن به سر می بریم، به یاد حکیم فرزانه؛ فردوسی صحبت را با شعر او
آغاز کنم: به نام خداوند جان و
خرد. اولین بار نیست که در مورد آثارم
مقابل دوستان قرار می گیرم. مطمئنا آخرین بار هم نخواهد بود. اما این
جا جای گاه ویژه ئی است و به من احساس آرامش خاصی می دهد. فکر می کنم
خانه خودم است و دربرابر نزدیک ترین دوستانم قرار گرفته ام. بنابراین
با آمادگی کامل در خدمت تان هستم تا به هر گونه سؤال شما در زمینه رمان
سمفونی مردگان
پاسخ بگویم.
محمدرضا پی سپار: آیا شخصیت های رمان تان تخیلی هستند یا این که در
جامعه و زندگی خود الگو داشته ئید؟
معروفی: البته به جز شخصیت فروزان که فرعی است و مقداری درباره او
الگوبرداری کردم، بقیه شخصیت ها ساخته تخیلم هستند و الگوی خاصی
نداشتم. ممکن است درصدهائی از شخصیت ها را از آدم هائی برداشت کرده
باشم، اما الگوی به تمامی زنده نداشتم.
پی سپار: تا چه حد از تجربه، برای نوشتن کمک می گیرید؟
معروفی: برای نوشتن سرما، باید سرما را دقیق احساس کرد. درحال بستنی
خوردن و تماشای برف نمی توان گفت چه قدر سرد است. بالشخصه خودم از دوره
ابتدائی که درس می خواندم، کار هم می کردم. حرفه های زیادی را تخصصی
کار کرده ام. مثلا نجاری هم بلدم. از هر کار به اندازه ده سال کتاب
خواندن بهره برده ام.
پی سپار: اصولا هر هنرمندی می خواهد افکار و عواطفش را با مردم در میان
بگذارد. طی مدتی که این رمان را می نوشتید، چه اندیشه ها و احساسی
داشتید؟
معروفی: الان درست پانزده سال است که کار می کنم. هر شب می نویسم.
احساس خاصی ندارم. یعنی این طور نیست که موقع نوشتن این داستان احساس
خاصی داشته باشم و آن داستان، احساس دیگری. در واقع، هنگام نوشتن احساس
خدائی دارم. احساس می کنم همه دنیا در دست من است و با این احساس راحت
کار می کنم. در حالی که بعد از نوشتن، اصلا چنین حسی در من نیست. احساس
یک بنده کوچک را دارم.
پی سپار: یعنی در حال نوشتن احساس می کنید، بنده نیستید؟!
معروفی: منظورم آن احساس خدائی خداوند بزرگ نیست. احساس آفریدگاری است.
پیام هائی برایم می آید. چیزهائی را از جاهائی به دست می آورم و از آن
ها استفاده می کنم. هنگام نوشتن، تمام چیزها و تصویرها را از خیلی بالا
می بینم. با حرکت به اصطلاح شطرنج بازانه نویسنده شدیدا مخالفم. موافق
نیستم که نویسنده با دست مهره هایش را حرکت بدهد. فکر می کنم آدم هائی
که آن جا آفریده می شوند و شروع به زندگی می کنند، می باید هر جور که
دل شان می خواهد حرکت کنند. برای همین است که می گویم چنین احساسی
دارم.
...: آیا وقتی که شروع به نوشتن رمان کردید، دقیق می دانستید چه پایانی
خواهد داشت؟
معروفی: اغلب نمی دانیم. موقعی که می نویسیم، نمی دانیم چه اتفاقی می
افتد.
مریم صمیمی: داستان ها همواره اوج و افتی دارند. این امر هنگام نوشتن
بر شما تأثیر ندارد و هم راه اوج و افت داستان، دچار این حالت ها نمی
شوید؟
معروفی: رمانم می بایست با آن بخش عاشقانه اش و ذهن سورمه شروع می شد.
اگر این کار را می کردم، مطمئنا بخش اورهان و آیدین دیگر برای خواننده
جذابیتی نداشت و رمان را رها می کرد. بارها به دوستان و هم کاران گفته
ام، آدم داستانی را شروع به خواندن می کند، صفحه دهم که می رسد، می
گوید: «بروم یک پرتقال بخورم.»
صفحه چهاردهم می گوید: «چای هم بد نیست.»
در صفحه هیجدهم می گوید: «چه قدر دلم می خواهد قدم بزنم.»
بعد هم کتاب را کنار می گذارد و می گوید: «به درد نمی خورد، بروم کتاب
دیگری بخوانم.»
این بزرگ ترین خطری است که نویسنده را تهدید می کند. وقت نوشتن هم
واره نگرانم. فکر می کنم خواننده ام خیلی بی حوصله است، وقت ندارد،
گرفتار است. وقتی هفتاد درصد وقتش را صرف مسائل اقتصادی می کند، وظیفه
من چیست؟ چگونه صرفه جوئی کنم؟ توصیه ام به همه نویسنده ها و خودم این
است که خواننده حوصله اش را از دست داده و مدام کار دارد. باید تلاش
کنم نگهش دارم. حالا دو صفحه بخوان، چهار صفحه دیگر بخوان. بنابراین
هیچ جا برای من حالت افتی وجود ندارد. مدام به اوج فکر می کنم. از اول
تا آخر با یک دید نگاه می کنم.
...: چرا می نویسید و با نوشتن چه می خواهید بگوئید؟
معروفی: این سؤال از همه نویسندگان شده است و تنها پاسخی که برای خود
می پسندم، این است که "می خواهم زنده بمانم."
پی سپار: از این حرف شما می شود چنین تعبیر کرد که غیر وقت نوشتن زنده
نیستید!
معروفی: من همیشه زنده ام، ولی از ساعت ده شب تا سه صبح زندگی می کنم.
روزها را هم در دفتر مجله هستم. یکی را به عنوان عشق می کنم و یکی را
به عنوان حرفه.
الهام صیدالی: در نشستی فرمودید نویسنده از اثرش جدا است. با توجه به
این که این موضوع از نظر روان شناسی رد شده، چه توجیهی دارید؟
معروفی: نویسنده صبح که بلند می شود، حرکت می کند، شروع می کند به کار
کردن. این نویسنده نیست. این بخش خودآگاهش است و خیلی کارها می کند؛
چراغ قرمز را رد می کند، فریاد می زند، سر پول دعوا می کند، وقت غذا
خوردن ولع دارد. ولی وقتی می آید نویسنده می شود، یعنی ضمیر ناخودآگاه
به کمکش می آید، آن وقت روی خیلی از خصوصیاتش سرپوش می گذارد. ممکن است
حتا در نهادش جنبه خون ریزی و قتل داشته باشد، ولی این ناخودآگاه به آن
لگام می زند. این است که فکر می کنم بخش نویسنده آدم با بخش روزمرگی یش
فرق دارد.
...: چرا اردبیل را به عنوان محل وقوع حادثه ها برگزیدید؟
معروفی: اردبیل سرمای معروف و برف و یخ بندان ویژه ئی دارد. اگر به
اخبار گوش کنید، می بینید همیشه دمای اردبیل زیر صفر است. فضای حاکم بر
رمان من نیز زیر صفر است. دلیل دوم نکته خاصی است که در کارهای بورخس
دیده ام. معمولا شهرهائی که می سازد، نزدیک به مرز غیب است و در دسترس
نیست. من هم خیلی دلم می خواهد شهر داستانم دور از دسترس باشد و همان
گونه که آدم ها الگوبرداری نشده اند، شهر هم نشود. شهری باشد که از نو
ساخته باشمش. اگر قرار باشد تهران را بسازم، این طور که الان هست، نمی
نویسم. آن طور که می خواهم، می نویسم. من گزارش گر نیستم. دلم می خواهد
از خاطره ام عبور کرده باشد، نه این که شهر را مستقیم گزارش کنم.
پی سپار: آداب و رسوم و مکان داستان شما به منطقه خاصی از ایران مربوط
است. آیا فکر نمی کنید برای مردم دیگر مناطق کشور، ارتباط برقرار کردن
با آن مشکل باشد؟
معروفی: نه. این طور فکر نمی کنم. مردم فهم شان خیلی بالا است. معمولا
هر قدر نویسنده تلاش کند، مردم به همان نسبت ارزش کارش را می فهمند.
...: علت تقسیم رمان به موومان و تکرار موومان اول در پایان رمان چیست؟
معروفی: به دلیل احساس نزدیکی یم به موسیقی است
که رمان سمفونی است و به موومان تقسیم شده. به نظر من تمام دنیا دارای
ریتم است. ما در سکوت مطلق هم صدائی می شنویم. همه چیز، کوه، درخت و...
دارای صدا و موسیقی است. اصولا سراسر زندگی موسیقی است. فکر می کنم بار
موسیقی ها را پیدا کرده ام. اما در مورد رمان، همان طور که می دانید،
هر سمفونی چهار موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه های
قرآن اول
سمفونی مردگان
برای زینت یا دل استفاده نشده، بل که اورتور است.
برای تکرار موومان یکم، باید به یکی از کارهای
برجسته و معروف چایکفسکی اشاره کنم که قطعه هائی برای پیانو است و
مرگ در پاریس
نام دارد. کار در قسمت اول بسیار قوی شروع می شود. بعد با یک ملودی
ادامه می یابد. چایکفسکی می گوید آن را از پیرمرد مستی گرفتم که نیمه
شبی از پشت خانه رد می شد و زمزمه می کرد. کل کار بر اساس آن ملودی
ساخته شده و چایکفسکی روی آن واریاسیون می کند و پیش می رود. منتها
مرتکب اشتباهی می شود و موومان اول را تکرار نمی کند. اگر می کرد، این
سمفونی به شاه کاری تبدیل می شد. موومان یکم در رمانم تکرار می شود،
چون می خواهم مزه اولیه کار تا آخرین لحظه در ذائقه خواننده باقی
بماند.
...: چرا این اسم را برای رمان تان انتخاب کردید؟
معروفی: اسم اول این کتاب چیز دیگری بود؛
کلاغ های سیاه خدا.
روزی اتفاقی کتاب کوچکی به نام
کلاغ های خدا را در کتاب فروشی دیدم.
پشیمان شدم و از سال 1364 اسم کار را
سمفونی مردگان گذاشتم. چون همان موقع هم
که می نوشتم، به فرم سمفونی نوشته می شد. یعنی شخصیت ها در ذهن من
سازبندی شده اند. می دانم کدام یک ویولن است، کدام آلتو است، کدام ساز
بادی می نوازد و کدام طبل است. این ها در ذهنم جای گاه ویژه ئی دارند
که مایل نیستم بازش کنم.
...: در مقدمه رمان تان آیه هائی از
قرآن
آورده شده، اما در متن کتاب اشاره ئی به مصلوب شدن عیسا مسیح وجود دارد
که در
قرآن
رد شده. این تناقض را چگونه توجیه می کنید؟
معروفی: البته آیدین خواب می بیند مصلوب شده و این جزو رؤیاهای کار
است. اما من از خیلی کتاب های دیگر استفاده کرده ام. در رمان غیر از
داستان هابیل و قابیل، تم های دیگر هم وجود دارد. مثلا باید بیژن و
منیژه را دیده باشید. منتها این جا منیژه برای بیژن نان نمی آورد. بل
که دسته ئی موی طلائی، روزنامه و کتاب می آورد. مسیح هم هست. احتمالا
مریم هم هست و خیلی چیزهای دیگر.
...: چرا پیرمرد اورهان را برادرکش می نامد؟
معروفی: در شهر می دانند، اورهان برادرش یوسف را کشته است. خودش هم می
داند که همه می دانند.
...: در اصل نقش پیرمرد چیست و چه قصدی دارد؟
معروفی: فکر می کنم خیلی واضح است. هیچ جای رمان
پیچیدگی ندارد. پیرمرد حضور پیدا می کند تا ساعت اورهان را ببرد و
برایش کبریت و سیگار بگذارد.
...: آیا گرفتن ساعت اورهان توسط پیرمرد، بدین معنا نیست که وی نمادی
از عزرائیل است؟
معروفی: در نقدی هم به این تفسیر برخورده ام. ولی منظورم این نبود. فقط
می خواستم اورهان را بی زمان کنم. همین.
...: آیا حقیقتا فکر می کنید ارزش های انسانی مرده است؟
معروفی: نه، نه. اگر دقت کنید، می بینید حتا اورهانی که شخصیت منفی
رمان است و بسیار خبیث و نفرت انگیز، آیدین را دوست دارد. من هم خیلی
دوستش دارم. به خاطر این که هنوز انسان است و در تمام کار افشای درون
می کند. چون خود را افشا می کند، نمی تواند به خود دروغ بگوید. البته
چند دروغ می گوید، ولی در آن لحظه های آخر رمان، لحظه هائی که تب و لرز
می کند و می میرد، به خود تسلیم می شود و انسانی می شود که به نظرم
باید برایش گریست.
...: آیا به اعتقاد خودتان، با نوشتن این رمان بازگو کننده واقعیت ها
هستید یا این که از واقع گرائی پرهیز کرده ئید؟
معروفی: البته این سؤال را من باید از شما بکنم که آیا در رمان توانسته
ام راست نمائی کنم یا خیر. به نظرم، این سؤال می بایست این طور مطرح می
شد که "اصلا در کار راست نمائی نشده" یا "این جای کار را نمی توان باور
کرد." در بعضی رمان ها، بخش هائی هست که خواننده را اذیت می کند. یعنی
خواننده احساس می کند نویسنده دارد به او دروغ می گوید. آن جا همان
قسمتی است که نویسنده ناتوان است. یعنی نویسنده نتوانسته دروغش را به
شما بباوراند. ولی مثلا مارکز قشنگ ترین دروغ دنیا را به شما می
باوراند و من از راه دور دستش را به خاطر این دروغ قشنگ می بوسم. می
گوید: «وقتی از کنار رودخانه رد می شدم، سنگ هائی دیدم شبیه تخم
جانوران ماقبل تاریخ.»
می خواهم از آقای مارکز بپرسم: «تو جانور ماقبل تاریخ را کی دیدی؟!
این تخم ها چه شکلی بود؟! کی دیده تا حالا؟! چرا این قدر دروغ می
گوئی؟! و چرا این قدر قشنگ دروغ می گوئی؟!»
...: در مورد مصداق رمان با جامعه چه نظری دارید؟
معروفی: به این سؤال نمی توانم پاسخ بدهم.
...: پای گاه طبقاتی شخصیت های شما کجا است؟
معروفی: اصولا چنین طبقه بندی ندارم. اگر کارهای
دیگرم را خوانده باشید، می بینید چنین نکرده ام. البته جز در داستان
های اولین کتابم؛ رو به روی آفتاب
که در سال های 55-56 نوشته شده. آن موقع نوزده-
بیست سال داشتم و به جای این که فقر را بنویسم، فقیر را می نوشتم. در
آن مجموعه تا حدی بررسی طبقاتی کرده ام، ولی از آن به بعد حتا در
کارهائی که نیاز بوده، بدان تمایلی نداشته ام. مثلا در نمایش نامه
ورگ ضرورتا
می بایست چنین می کردم، اما نکردم. به همین دلیل است که فیلم
دزد دوچرخه
را خیلی دوست دارم، اما کارهای گورکی را کم تر می پسندم.
عباس زاهدی: بعضی منتقدین مثل جناب آقای دکتر مقدادی، رمان شما را با
خشم و هیاهو
مقایسه کرده اند. در حالی که بنده هیچ شباهتی ندیده ام. نظر خود شما
چیست؟
معروفی: من حالا دیگر باور کرده ام. یعنی
پذیرفته ام کار شباهت هائی با خشم
و هیاهو دارد. باید افتخار کنم که کارم
شبیه خشم و هیاهو
شده است. ولی لااقل به خودم نمی توانم دروغ
بگویم. من هیچ گونه تأثیری از این کتاب نگرفته ام. من از شعر فروغ خیلی
بیش تر تأثیر پذیرفته ام تا این کتاب. چندی پیش یادداشت های روزانه
مربوط به وقتی را که روی
سمفونی
مردگان کار می کردم، ورق می زدم. شعری از
فروغ - همه هستی من آیه تاریکی است
- را دیدم که با من بازی ها دارد. فکر می
کنم سمفونی مردگان
بچه این شعر است. شعرهای نیما، اخوان و
آتشی را
هم دوست دارم.
به نظرم موردهائی هست که رمان تفاوت آشکاری با
خشم و هیاهو
پیدا می کند. از جمله این که آیدین نمی میرد. ممکن بود با مرگ آیدین،
شباهتی به مرگ کوئنتین ایجاد شود. اما آیدین در بیست و هشت سالگی به
تکامل می رسد و در چهل و دو سالگی عروج می کند، ولی نمی میرد.
...: آیا هم چنان که کدی در رمان
خشم و هیاهو
مظهر ارزش خاصی است، آیدین نیز این گونه است؟
معروفی: فکر می کنم به اندازه کافی در مورد نماد این شخصیت در نقدها،
به ویژه نقد آقای مشیت علائی صحبت شده. ایشان به شاعر، صنعت گر و
پیامبر اشاره کرده اند.
...: چرا شخصیت های زن رمان این قدر کم رنگ هستند و چرا آیدا و
سورملینا این قدر راحت حذف می شوند؟
معروفی: فکر نمی کنم به راحتی حذف شوند. زاویه
دید در سمفونی مردگان
که من به آن دوربین گیری می گویم، طوری بوده که
نمی توانسته ام از آبادان فیلم برداری کنم. برای همین از خبرهای شنیده
شده استفاده کرده ام. در واقع خودم را در دوربین گیری محدود کردم. می
شود پنجاه دوربین به کار برد و همه جا رفت. ولی دیگر این رمان نمی شد و
می دانم چه چیز وحشت ناکی می شد! آن وقت دیگر امروز در خدمت شما نبودم!
...: سرانجام آیدا و این که چرا در برابر چشمان فرزندش خود را به آتش
کشید، تا پایان رمان در پرده ئی از ابهام باقی می ماند. با توجه به این
که آیدا حداقل در ذهن آیدین در سراسر رمان حضور دارد، چرا بیش تر به
این موضوع نپرداخته ئید؟
معروفی: برای دومین یا سومین سؤال منتظر این پرسش بودم. دیر به دست مان
رسید. آیدین و آیدا دو تکه از یک مجموعه اند. مجموعه ئی که یک تکه اش
هنرمند و تکه دیگرش مظهر زندگی و زایش است. معتقدم بخش سلحشور مرد، بخش
مردانه اش و بخش هنرمند او بخش زنانه اش است. آیدین در بخش هنرمندش قوی
است. لیکن این دو بال، این دو تکه مجموعه، یعنی آیدین و آیدا مدام در
خطر سوختن است. به تاریخ ایران نگاه کنید و ببینید آیا سرنوشت همه
هنرمندان این نبوده. فکر می کنم همه این چیزها را در رمان گفته باشم.
به خاطر مرکب بودن ذهن این هنرمند یا پیامبر، آیدا حتا بعد از مرگ هم
در ذهن آیدین سیلان و وجود دارد. هم چنان که سورملینا پس از مرگ، در
ذهن آیدین سیلان دارد.
...: چرا آیدین ترجیح می دهد به دست اورهان کشته نشود و خود را غرق می
کند؟
معروفی: فکر می کنم به تر است سؤال کننده یک بار دیگر رمان را بخواند.
..: در رمان بارها از کلمه
پاپاخ
استفاده کرده ئید. آیا صرفا به معنای کلاه و دستار است یا سمبل بوده و
معنای وسیع تری دارد؟
معروفی: نه. پاپاخ کلاه شاپو است. نوعی کلاه است. الان در شهرهای
آذربایجان، در تبریز کم تر، اما در خوی و اردبیل و دیگر شهرهای کوچک هم
می توانید آن را ببینید.
...: کلاغ های سیاه یا صدای
برف. برف
آن ها سمبل چیست؟
معروفی:
برف. برف که همان "قار، قار" است. من
خیلی به صدای کلاغ ها دقت کرده ام. در واقع نمی گویند قار قار. می
گویند قَر قَر. یعنی اگر دقت کنید، صدای شان مقداری فتحه دارد! این است
که به برف. برف
نزدیک تر دیدم.
وقتی که بچه بودم، در وسط حیاط خانه ئی که زندگی
می کردم، کاج بلندی بود. همیشه فکر می کردم چون کلاغ ها با برف می
آیند، در واقع می خواهند نوید برف را بدهند و برای همین می گویند
برف. برف.
بعدا که بزرگ شدم، دیدم نه، می گویند قار قار!
...: علت شروع رمان در حدود سال های بیست چیست؟
معروفی: رمان در سال 55 رخ می دهد، ولی برای این که خاست گاه شخصیت
هایم را بگویم، می بایست به گذشته برمی گشتم.
...: بعضی نویسندگان اهمیت بیش تری به طرح داستان می دهند و برخی به
شخصیت. بعضی هم این دو را ترکیب می کنند. این کتاب نشان می دهد شما روی
هر دو حساسید. آیا کلا شیوه نگارش تان این گونه است؟
معروفی: فرض کنید می خواهیم صحنه تئاتری را
آماده کنیم. به هر کار مجازیم، اما کوچک ترین رنگ، کوچک ترین وسیله
اضافی یا کوچک ترین شیئی که ذهن تماشاگر را منحرف کند، حضورش غیرضروری
است و باید حذف شود. در رمان حق نداریم یک لیوان یا یک مداد اضافی مصرف
کنیم. در کتاب مدراتو کانتابیله
آن دبارد می گوید:
«مدراتو کانتابیله.»
و با مداد به پیانو تقه می زند. مارگریت دوراس
با همین حرکت و بدون این که زیاده گوئی کند، یک اتاق را با پیانو و
تمام اشیائی که آن جا هست، برای شما می سازد.
در بسیاری رمان ها، به خصوص رمان های قرن نوزده، نویسنده دوربینش را
کنج اتاق می گذارد و هر آن چه می بیند، فیلم برداری می کند. رمان که
تمام شد، هیچ خاطره ئی از اشیای اتاق در ذهن تان ندارید. چون ذهن
خواننده خیلی ظریف است و نمی شود کیلوئی برخورد کرد. نمی شود ناگهان یک
تن کالا در ذهنش ریخت. البته ما روی شخصیت پردازی دقت می کنیم. در
انتخاب دیالوگ، اسم ها، اشیا و هر چیزی که در رمان وجود دارد، دقت می
کنیم. تک تک اشیا و اجزای رمان اصل است و هیچ چیز فرعی وجود ندارد. نمی
شود گفت چون مثلا این ها کلاغند، باید فرعی تلقی شوند و مهم نیست به
فرض چهار تا یا شصت تا باشند. یا این شخصیت فرعی است و حالا نشان
ندادید، ندادید. تک تک آدم های داستان باید نمود خودشان را داشته
باشند. حتا معتقدم اشیا در رمان باید شخصیت داشته باشند.
...: نوشتن رمان چه قدر طول کشید؟ آیا مایلید در آن تغئیری بدهید؟
معروفی: چهار سال و هفت ماه طول کشید تا این رمان نوشته شد. اگر چاپ
نشده بود، هنوز روی آن کار می کردم.
...: کلا چه نظری در مورد
سمفونی مردگان
دارید؟ آیا خود از آن استقبال می کنید؟
معروفی: سؤال سختی است. هنوز بعضی شب ها این رمان را خواب می بینم.
خواب می بینم در آن خانه یا قهوه خانه شورآبی هستم. بنابراین هنوز با
آن درگیرم و با احساسم بازی می کند. اما تقریبا یک سالی می شود به خاطر رمان تازه ئی که دارم می نویسم، می کوشم هر چه سریع تر از آن کنده و
جدا شوم. دیگر بیش از این نمی شود روی آن وقت گذاشت. باید به فکر
کارهای تازه بود.
...: چه سوژه هائی را به نویسندگان جوان پیش نهاد می کنید و در حال
حاضر خود چه سوژه ئی در دست دارید؟
معروفی: من سوژه ام را لو نمی دهم! به ترین
توصیه ام به نویسندگان نیز این است که سوژه هائی را برگزینند که با آن
ها می توان مرده را زنده کرد. بالشخصه ترجیح می دهم سوژه ئی را بنویسم
که همه ردش کرده اند و می گویند بی ارزش است. دوست ندارم دنبال سوژه پر
از حادثه و اکشن بروم و آخر هم من آنم که رستم بود پهلوان.آدم باید
خیلی از خودش توقع داشته باشد. باید بتواند خود را کشف کند. گرچه
چیزهای روزمره آزاردهنده است و امیدوارم هیچ انسانی دچار روزمرگی نشود.
ولی از این سو هم امیدوارم همه نویسندگان چیزهای از بین رونده و روزمره
را بگیرند و زنده کنند. این ها همه سوژه است. شاید برای تان جالب باشد
بدانید، سال 61 یا 62 بود. روزنامه ئی می خواندم. می خواستم
سمفونی مردگان
را بنویسم. اما هنوز شروع نکرده بودم. نوشته بود
برادری به خاطر سی و چهار هزار تومان، سر برادرش را برید. هنوز بریده
روزنامه را دارم. این خبر خیلی به من کمک کرد.
یکتا: در حال حاضر چه کارهائی در دست نوشتن یا چاپ دارید؟
معروفی: مجموعه داستان
عطر یاس را
زیر چاپ دارم و فعلا در حال نوشتن رمان
سال بلوا
هستمg
چهارشنبه
12 دی 1369