دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

___________

 

 

   

 

 

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها  در  همه جا  شناور بودند. آن ها  که از بی کاری خسته و کسل شده بودند، روزی دور هم جمع شدند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:« بیائید بازی کنیم. مثلا قایم باشک.»

همه از این پیش نهاد شاد شدند و دیوانگی فریاد زد: «من چشم می گذارم.»

از آن جا که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد.

دیوانگی جلو درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن. همه رفتند تا جائی پنهان شوند.

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت میان ابرها مخفی شد.

هوس به مرکز زمین رفت.

طمع داخل کیسه ئی مخفی شد که خودش دوخته بود.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد ونه...، هشتاد...، هشتاد و یک. همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد. جای تعجب هم نبود. چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است. در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید. نود و پنج...، نود و شش...، نود و هفت. هنگامی که دیوانگی به صد رسید، عشق پرید و میان بوته گل رزی پنهان شد. دیوانگی فریاد زد: «دارم می یام.» و اولین کسی را که پیدا کرد، تنبلی بود. زیرا تنبلی تنبلی یش آمده بود جائی پنهان شود! لطافت را هم یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته دریاچه، هوس در مرکز زمین... و یکی یکی همه را پیدا کرد، به جز عشق. او از یافتن عشق ناامید شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد او میان گل سرخ است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره این کار را کرد تا با صدای ناله ئی متوقف شد.

عشق از بوته بیرون آمد. عشق با دست هایش صورت  خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطره های خون بیرون می زد. شاخه های چنگک به چشمان عشق فرو رفته بودند و وd نمی توانست جائی را ببیند. او کور شده بود!

دیوانگی گفت: «من چه کردم؟! من چه کردم؟! چگونه می توانم تو را درمان کنم؟»

عشق پاسخ داد: «تو نمی توانی مرا درمان کنی. اما اگر می خواهی کاری بکنی، راه نمای من شو.»

و این گونه بود که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی هم واره کنار او استg


منبع: ناشناس
 

 

 

عطر دسته گلی

به اشتباه

دری به جهان واژه ها گشود

 

این لحظه های برگ و بهار

                                 آغاز

بوی متین کدام بنفشه را

 

نه

به همین صدای سکوت قناعت کن

به خاطره شهریور

و سایه روشن اندام برگ ها

                                  در عبور ماه

و دست هائی که در مهتابی دنیا

از کوچه ممنوع     می گذشتg

صفحه های 46- 47 زبان گم شده مسعود بیزارگیتی

نشر حرف نو

 
 

 

یک نامه پر از ماه و تو را دارم یاد

در پاکت گل گذاشتم دادم باد

: ای علت سبز خاک هر جا هستی

هر روز تو روز دوستت دارم بادg

صفحه 35 باران که بیاید همه عاشق هستند ایرج زبردست

روشن مهر

 

 

 

 

 


 
صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر