روز اول فروردین ماه، روز جهانی زمین است. اگر نبود هم، رستاخیز
طبیعت و اوج شکوفائی زمین در اردی بهشت ماه، ناخواسته ذهن و روان
آدمی را به سمت زمین سوق می داد.
و
اما زمانی که این متن را می نگارم، نهم فروردین است و سومین
روزی است که باران می بارد. گرچه چنین اتفاقی در تهران غنیمت است و
سخت خوش حال کننده، اما نمی توانم نگران
سقف های کاه گلی بسیار خانه های دیگر نباشم که ممکن است تاکنون فرو
ریخته باشند یا خدای نکرده فرو بریزند. اما چه می توانم بکنم؟ هستی
است و طبیعت و انسان... و چند قمری، کبوتر و گنجشک که هر روز به
مهتابی می آیند تا خرده نان هائی را بخورند که برای شان می ریزم.
پس دست بر شانه های هم دیگر- من و دخترم را می گویم- بارها به
تماشای باران و این پرندگان سرمازده می ایستیم/ می نشینیم و به
مهتابی می نگریم که چشم انداز چند درخت کاج و چنار و اگر کمی جلوتر
برویم، درخت خرمالوی بی باری را دارد که از همه بهار فقط چند دانه
شکوفه را با خود داشت و حال پر برگ های کوچک شده است. در
این دقیقه هائی که آدمی رویش هستی را با تمام وجود درک می
کند، برای دخترم از روزگاری می گویم که به
هر طرف خانه مادرِ مادربزرگم در
شمال می چرخیدی، می توانستی درخت و
گل و سبزی ببینی، یا خانه مادربزرگم که آغاز بهارش غوغا
بود. درختان به و سیب و ازگیل و گیلاس و گلابی وحشی های سر به فلک
کشیده، پر ازشکوفه های سفید و صورتی می شدند و در آن خانه را که به
رویم می گشودند، احساس می کردم به بهشت پا گذاشته ام و نمی توانستم
از ستایش و تحسین آن همه زیبائی خودداری کنم. و حال چشم انداز
فرزندم دو- سه درخت است و باقی ساختمان های چند طبقه. درد حسرت آن
گذشته در سینه ام می خلد و دخترم را تنگ به خود می فشارم. ان
شاءالله روزی فرا خواهد رسید که او فرزندش را در آغوش
خواهد داشت و به بارش باران می نگرد. اما چشم انداز ایشان چه خواهد
بود؟ جامعه شناسان غربی از فروپاشی تمدن شان می گویند و نویسندگان
شان (مارگارت اتوود، فیلیپ کی دیک و...) از نابودی تمدن و حتا حیات
در سراسر کره زمین. چشم اندازها احتمال چنین پیش گوئی را قریب به
یقین می کند و این نگرانی را روزافزون که به راستی چه بر سر زمین
خواهد آمد. و من می اندیشم سرنوشت بشر/ ما چه خواهد شد.