دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


خون پدربزرگ، من، غم بانو و کتاب

الهام یکتا
eyektam@gmail.com

 

 


 

پدربزرگ مادری یم کتاب فروش بود و هر بـار که از تهران برمی گشت و بـار کتاب را  بر ایوان خانه اش می گسترد، سر از پا نمی شناختم. پدربزرگ مهربان هیچ دریغ نداشت از امانت دادن کتاب هائی که برمی گزیدم. از کودکی مرا "الهام خونم" به جای "الهام خانم" صدا می کرد و هرگز پاسخم نداد چرا "خونم" و نه "خانم". هر چند در همان عوالم کودکی برایم شیرین بود این گونه با عنوان خوانده شدن.

یکی از این بارگشودن ها مصادف بود با سال روز تولدم. اردی بهشت زیبا بود و نورافشانی دل نشین خورشید مهربان. لا به لای ستون های کتاب چرخ می زدم و با شوق تازه ها را ورق می زدم. پدرم هم کتابی را برداشته و گوشه ایوان مشغول مطالعه بود. ناگاه از جا برخاست و فرهنگ لغت انگلیسی یک جلدی آریان پور را از یکی از ستون ها برداشت و خطاب به پدربزرگم گفت: «حاج آقا، این را برای من حساب کنید.» بعد هم رو به من کرد و گفت هدیه تولدم است.

سر از پا نمی شناختم. گرچه نوجوان بودم و دانش آموز مقطع راه نمائی. اما داشتن چنین فرهنگی آرزوی بر زبان نیاورده ئی بود که به شیرینی به تحقق پیوسته بود. پدربزرگم هم که مشغول دسته بندی و جا به جا کردن کتاب ها بود، فرهنگ لغت فارسی عمید را برداشت و گفت: «این هم هدیه من به الهام خونم!»

شگفت زده از کار او نمی دانستم چه بگویم. ما هرگز جشن تولد و از این برنامه ها نداشتیم. اما همیشه هدیه تولدمان از سوی پدر و مادر محفوظ بود. اما این که پدربزرگم که از نسل قدیم تر بود، اهل این حرف ها باشد، برایم خیلی جالب بود. به ویژه که هر دو کتاب غنیمتی بودند و به تدریج هم به یکی از شیرین ترین خاطره های مربوط به سال روز تولدم تبدیل شدند.

سال ها گذشت و برادرم دانش جوی رشته پزشکی اصفهان شد. از جمله کتاب هائی که می خواست با خود ببرد، این دو و دیوان شمس بود که از قضا آن هم یکی از هدیه های تولدم بود. آن قدر دوستش داشتم که نمی توانستم نه بگویم. می دانستم هم به آن ها احتیاج دارد. پس با قید امانت موافقت کردم این سه کتاب را با خود به اصفهان ببرد. اما دوره دانش جوئی یش هم تمام شد، اما این سه به من بازگردانده نشدند! هر چه یادآوری کردم، انگار فراموشی قدرتر بود. عاقبت برادرم با خجالت گفت آن ها ورق ورق شده اند، اگر مایلم، نوشان را بخرد و به من برگرداند. اما من همان ها را می خواستم و آن دو یادگارنوشت های پدر و پدریزرگم را بر آن ها. پس نشد سال گشت تولدی بیاید و یادشان نیفتم و حسرت تکرار شیرینی آن سال تاب ناک را نداشته باشم.

 و اما به اجتماع که پا گذاشتم، به هر سو که رو می کردم، نشد هم دمی نیابم به نام غم بانو که از خود و زندگی یش برایم نگوید یا دفتر خاطراتش را به دستم ندهد تا داستانش کنم. گاه می اندیشیدم نکند همه درد عالم را برای این غم بانوان رقم زده اند تا به جان من بریزند. می توانم اشک های یکی از ایشان را از یاد ببرم که می موئید سه سال متوالی، در روز تولدش، شوهر او را به باد کتک گرفته بود یا دیگران را واداشته بود او را بیازارند و تا خون گریه نمی کرد، دست از  سرش  برنمی داشت؟! این است  که  دیگر نمی دانم خون صورت یا تن هم واره کبود او یا دیگر غم بانوان است که قصه ها و کتاب هایم را شکل می دهد یا خون پدربزرگی که در رگانم جاری است و اگر دور از او هم بودم، جعبه جعبه کتاب برایم می فرستاد تا بخوانمg

       


 

 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر