ناهید توسلی را سال ها است که می شناسم. از همان سال ها که جلسه های
آینه ها را برگزار می کردم
و او از حاضران همیشگی یش بود. شور و شوق کودکانه و بی
قراری او را به راحتی می شد حس کرد. هنوز پس از سال ها، حتا شنیدن
صدایش از پشت تلفن کافی است تا آن بی قراری را دوباره حس کنم. مثل
همیشه هم به من لطف دارد و وقتی مطلب زیر را
در آخرین ساعت های ارسال مجله به شبکه برایم می فرستد، درباره
شیوه نویس متفاوت خودش و مجله که حرف می زنیم، با معصومیت کودکانه ئی
می گوید: «مال منُ همین طور بذار!»
نمی توانم نه بگویم! اجابت این خواسته، کمینه هدیه
آینه ها است به اوی مهربان و پرانرژی در سال گرد تولدش.
سردبیر
الهام جان
گفتهئی مطلبی برای روز بهاری زیبای 24
اردیبهشت، روز تولدم، بنویسم!
میدانی كه من
همیشه مینویسم. مینویسم، چون اگر ننویسم احساس میكنم نیستم. شاید
برای اثبات هستنِ خودم مینویسم. شاید هم مینویسم، چون هیچ كاری
بهاندازه نوشتن آرام و ارضایم نمیكند. ولی نوشتن، با طرح ِ نوشتن از
موضوع خاصی، عجیب گیرم میاندازد. انگاری كسی ایستاده است و مرا
مینگرد و میپاید. انگار كسی كنارم نشسته است و منتظر تا ببیند چه
مینویسم و من چهقدر دوست دارم كسی نداند چه مینویسم. میدانی چرا؟
چون، من پس از نوشتنِ بسیاری از نوشتههایم و چندبارخواندن، آنها را
پاره میكنم و دور میریزم. آنها
را نمیخواهم. نه، هرگز نمیخواهم. انگاری بخشی
از هستی دردین ِ خویش را كه از بالفعل بودن به بالقوه شدن تبدیل
شدهاست، نابود میکنم تا بلكه بتوانم دیگر بالفعلهای خویش را بیابم و
آنقدر این كار را ادامه بدهم تا از این كالبد به دَر شوم و در پهنه
بیكران هستی بی انتها رها، آزاد و آرام غوطهور شوم.
چقدر سخت است
آدمیزاده از خویش بنویسد! از خویشتن خویش و از همه سختتر، از یادآوری
آن روزی كه بیخواهش خویش و بیاراده خویش در شكلی و لفافی اینگونه در
خاك و بر خاك اسیر میشود. این مرا یاد حافظ رند میاندازد و
مرغ ملكوتش!
چند روزی است كه میاندیشم چه حسی دارم
در روز تولدم تا بتوانم برایت بنویسم. میدانی كه انسان همیشه متأثر از
شرایط لحظههای بودن خود است، لحظههائی كه بیصبرانه در انتظار آمدنش
است، تا آن لحظهها را بیصبرانه به تاریخ رفته بازسپارد. انسان،
انگاری، فقط همین شتاب را دارد. لحظههای دور دور را به سوی خویش
فراخواند و بلافاصله از دست دهد. آنوقت بشود شكارگر پرشتاب آینده برای
رساندن آن به حال و پرتابگر پرشتاب حال به گذشته تا بنشیند و با
یادهای از دسترفته آیندهئی كه در گذشته مدفون كرده است، دل خوش دارد!
هیچكس، هنوز، نفهمیده است چرا به این
سنگستان و این خاكستان آمده است. اگر هستند كسانی كه میدانند، باید
گفت خوشا به حالشان. نپنداری این نیهیلیسم است؟ نه! این سرگرمی لحظه
لحظه بودن و هستن من است كه با آن درگیرم و سخت مشغول. دغدغهئی كه یك
لحظه آرامم نمیگذارد، گرچه مثل بچه آدم در مسیر این رودخانه خروشانی
كه زندگییش نام نهادهئیم، همراه با بقیه به سرعت در جریانم! تا كِی-
كه نمیدانیم كِی است - برسم به مصب آن رودخانهئی كه به دریا میریزد
و دیگر خود نباشم، كه دریا باشم، كه همه باشم، همه و یگانه!
روز من، 24 اردیبهشت، كه 62 سال از آن
گذر كردهام، انگاری همین دیروز بود و انگاری همین الآن است. گهگاه كه
به چهرهام در آینه مینگرم، خویش را بیگانه مییابم! بیگانهئی كه آن
شیشه صیقلخورده از جیوه نشانم میدهد، با آن كه در درون من میزید،
هزاران هزار زمان ِ دورِ دور متفاوت است. آنچه در درون دارم و حس
میكنم و از آن لذت میبرم، گوئی با آنچه آن آینه به من نشان میدهد،
در تضاد است. پف زیر چشمها، چینهای كنار لب و موهای سپید كنار
گونهها، انگاری از آن ِ من نیست. من ی كه همه هستیام یك پارچه آتش
است و یك جهان شوق و یك دنیا آرزو برای دانستن و دانستن و دانستن... .
و بازهم دانستن! كه سیر نمیشوم، كه خسته نمیشوم. انگار در درونهام
آتشی شعلهور است و هستیام را گرم و روشن نگهداشته است. یاد روزهائی
میافتم كه در كلاسهای دوره فوق لیسانس و دكترا با همكلاسیهای همسن
دخترم درس حاضر میكردیم و مثل بچه مدرسه ئی ها با آنها دعا میكردیم
امروز استاد از ما درس نپرسد. یادم رفته بود دیگر آن دخترجوان كه هیچ،
نوجوان هم نیستم، كه زنی هستم میانسال! و باید با عجله بدوم خانه برای
تهیه ناهار همسر و فرزندان! این همه پارادوكس را چگونه میتوانستم در
درون خود حل كنم، خودم هم نمیدانم. اما چرا... چرا... . تنها و تنها
میدانستم (و صد البته هنوز هم میدانم) آنچه مرا به رفتن میكشانَد،
به بودن مینشانَد و به شدن در شتابم مینَهد، "عشق" است و "عشق". آن
نیروی جاودانهئی كه "حوا"ی درون آدمیزاده بود كه آدمی، خویش از درون
خویش بهدرش كشید. همو كه "میوه ممنوعه" را به خورد ما آدمیان داد، همو
كه ما را، از بهشت ناآگاهی و بیخبری به این خاكستان هیچ در هیچِ پیچ
در پیچ، برای جستن و یافتن "آگاهی" و "خبر" هبوطمان داد!
من در زادروزم،
دوست میدارم به خویشتن خویش بپردازم... . اما... چگونه؟ دست و بالم
بسته زیستن ِ اینسان است و من فقط میتوانم "خیال" را میهمان ذهن و
اندیشهام كنم و سوار بر بالهای آن به آسمان تنهائی خویش روم و با
"او" بنشینم و بپردازم به عشقبازی. به
آسمان روم، با بالهای خیال... . به جائی كه هیچ جا نیست... . به جائی
كه... من نمیدانم كجاست. شمایان آیا میدانید؟ و هیچكس آیا میداند؟
الهام جان، در یكی از روزهای زیبای
اردیبهشتی سال 1369، روز بیست و چهارم- مانند همیشه این روز- نشستم تا
بنویسم. من، همیشه اول تاریخ روز را بالای ورقه كاغذم میگذارم... .
بگذار عین مطلب را برایت در زیر بیاورم.
به خواندنش میارزد. تجربهئی سخت زیبا بود... . بعدها نام آن را
گذاشتم "اوپانیشادها":
میخواستم بنویسم. درونم هیجان شدیدی داشتم. لبریز شده بودم. باید
جائی خالی میشدم. سنگین شده بودم. باید جائی سبك میشدم.
میدیدم، این روزها بیشتر مردم اهل قلم شدهاند. یادم میآمد
سالهای اول دهه پنجاه بیشتر مردم بهویژه جوانترها خواننده شده
بودند. میگفتند: «هركی از نَنَش قَر كرده، اومده شده خواننده!»
خُب، درست هم میگفتند. شاید آنها هم لبریز شده بودند و باید
جایی خالی میشدند یا سنگین شده بودند- مثل دمیس روسس یا- و
باید جائی سبك میشدند. میدیدم این روزها بیشتر مردم نویسنده
شدهاند، یعنی مینویسند؛ به ویژه زنها. فكر كردم یقین آدم
وقتی درونش خیلی درهم برهم میشود و انباشته و به قول معروف
قاطیپاطی، سرریز یا بهقول فرنگیها "اُوِرفلو" (Overflow)
میكند.
اساسا" بر این عقیده بودم- و هستم- كه مسلما هركس از چیزی كه
درونش دارد، لبریز میشود و سرریز میكند. مثلا- و حتما- چاه
مستراح هم یك روز بالاخره پر میشود. دریا هم مَد میكند،
رودخانه هم طغیان. حتا جوی آب هم، و نیز... دل عاشق!
گرچه می گویند در نوشته، كلمات مثلا مستهجن به کار نبریم- مثل
كلمه مستراح - ولی من هرگز نپذیرفته ام. مگر هرپندی پذیرفتنی
است؟ مگر مستراح و محتویات آن جزئی از زندگی ما نیستند؟ فكر
میكنم مستراح و محتویات آن همانقدر در زندگی ما جا دارند كه
مثلا عطر پونه باغچه یا بوی پیچ امینالدوله كه درحیاط، سمت
كوچه، دیوار را در آغوش گرفته و رفته بالا؛ و شبهای اردیبهشت
غوغا میكند! آه كه چه عطر دلانگیزی دارد!
اگر بدانیم در یك گردش دواری
،(circulation)همه، خورنده همان چیزهائی هستیم كه پس میدهیم و به
آنها اَه اَه میگوئیم، آنقدر از اینها نفرت پیدا نمیكنیم!
اینها، همانهائی هستند كه با چه ولع و با چه اشتهائی قبلا
خوردهئیم و در یك سیكل گردشی دوباره تغییر كمی و كیفی یافته،
همانها را با آنهمه تزئینات و هزینهها و با چه اتیكتی دوباره
میخوریم. من وقتی كاسه - یا به قول معروف، سینك- مستراح را
هفتهئی یكبار با سیم و وایتكس و گاه حتی بیدستكش میشویم
كه همین احساس را ندارم! بنابراین مجبور نیستیم همیشه خود را
در چارچوب بوی خوش رازقی و یاس، شببو یا پیچ امینالدوله اسیر
كنیم!
شنیدهام اولین كسی كه این گل خوشبو، یعنی پیچ امینالدوله
را از فرانسه به ایران آورده، امینالدوله بوده؛ پدر بزرگ دكتر
علی امینی، یعنی پدر خانم فحرالدوله. همان كه رضاشاه دربارهاش
گفته بوده: «در ایران تنها یك مرد وجود دارد و آن هم خانم
فحرالدوله است!» و چقدر یك زن باید بدبخت باشد كه وقتی
میخواهند از او تعریف كنندـ آن هم از نوع رضاشاهییش - او را هم
طراز مرد كنند، كه به درد همان رضاشاه میخورد! به هرحال،
امینالدوله- یا هر كس دیگری كه بوده- اسمش را به این گل زیبا و
خوش بو چپانده است. فكر میكردم كاش میشد حالا كه این همه
اسمها را از روی مكانها و خیابانها و چیزها عوض كردهاند، لااقل
این گل زیبا و خوشبو را هم از زیر بار سنگین دولهها و سلطنهها
نجات میدادند!
خلاصه به نظر من باید همه بوها را، همه خوبیها را، همه بدیها
را، همه ظلمها را، همه لطفها را، همه را، همه را... با هم
پذیرفت، كه زندگی چیزی جز انبان همه اینها با هم نیست! حتی
تجزیه واژه "انبان" هم!
میخواستم بنویسم. درونم هیجان شدیدی
داشتم. رفتم پشت میز ناهارخوری. یك صندلی كشیدم جلو و نشستم.
دستم كاملا روی میز مسلط نبود. مثل اینكه این فاصله برای
بهكار بردن كارد و چنگال و فرو كردن در سینه یا ران مرغ و
بوقلمون مناسبتر بود تا قلم و كاغذ. همین كه شروع میكردم به
تمركز و جمع و جور كردن ذهنم و اقدام برای نوشتن، روی میز پر
میشد از دیسهای رنگین پر از برنج زعفران زده و مرغ و كباب و
سالاد و ماست و ترشی و مربا و دستمال سفره و بشقاب و قاشق و
چنگال. دور میز، روی صندلیها پر میشد
از فك و فامیل و دوست و... سر و صدا و بگو و بخند و... و من یاد
میهمانیهایم میافتادم. یاد كوفته برنجیهائی كه یك بار گوشه
كفگیر به ظرف بلور محتوای آن گیر كرد و كوفتهها روی میز ولو شد.
چقدر آن شب دلم برای رومیزی توری گرانقیمتی كه خریده بودم،
سوخت. رومیزی لك شد و لك آن هم دیگر نرفت كه نرفت. به خودم
میگفتم: «هیچ وقت هیچ لكی از بین نمیره. نباید گذاشت چیزی
لكه دار بشه»!
البته به جز این مشكلات، از طرف دیگرهم، باد مستقیم كولر كه
تازه چند روزی بود شوهرم با خواری و زاری یك روز جمعهاش را
حرام كرده بود و رفته بود پشت بام تا آن را راه بیندازد، سخت
به گردنم میخورد. از بس كه هر سال پول داده بودیم و من غر
زده بودم كه: «آخه مرد، چرا خودت درستش نمیكنی؟ ما دیگه پول
این هزینههارُ نداریم.» شوهرم تصمیم گرفتهبود امسال خودش برود
كله پشتبام و این كار را انجام بدهد. تازه وقتی عصر جمعه با
دستهای سیاه روغنی و صورتی عرق كرده و آفتاب خورده و چهره
خسته و گرفته از پشتبام پایین آمده بود، یاد حرف پسرخالهام
افتادم كه میگفت: «كار مال خره، اگر هم مال خر نیست، مال
تراكتوره! آدم باید بشینه پول بیاد سراغش»! من مطمئن بودم
حدیث نفس خود میگوید. چون ماها نه خر بودیم و نه تراكتور و نه
هم هیچوقت پول میآمد سراغمان! همیشه آن خط سوم بودیم.
اصلا از خیر نوشتن گذشتم. چون دیدم علاوه بر همه اینها، آرتروز
گردن و كمر درد و سینوزیت هم مزید بر علت است. از خیر نشستن آنجا
گذشتم.
از پشت میز ناهارخوری بلند شدم. جلوی اطاق دخترم كه درش باز
بود، توقفی كردم تا ببینم شاید بتوانم آنجا، جای راحتی برای
نشستن و نوشتن پیدا كنم. دیدم دخترم پشت میز تحریرش نشسته و
یك استكان چای یخكرده كنار دستش گذاشته و انگشت سبابه دست
چپش را هی روی لب پایینیاش میمالد و حالت سخت عصبی دارد. حق
داشت. چند روز دیگر امتحانات نهائییش شروع میشد. كلاس چهارم
ریاضی فیزیك بود. آنقدر كه نگران كنكور بود، نگران امتحانات
نهائیاش نبود. این غول كنكور، اپیدمی تحصیلات عالیه و صرفا
آكادمیك و اِسناب (snob)
دانشجو
شدن بههر قیمت!!
میخواستم بنویسم. درونم هیجان شدیدی
داشتم. باید جائی خالی میشدم. رفتم سراغ میز پسرم.«واه...
واه... واه...» آنقدر خرت و پرت و پیچ و مهره و... روی میزش
بود كه دیدم اگر بخواهم اول آنها را مرتب كنم و بعد شروع به
نوشتن، ظهر میشود و او از دبستان برمیگردد و دیگر فرصتی برای
نوشتن پیدا نمیكنم. همین الآن باید مینوشتم. الآن، همین
الآن... . كلمات از دست و بالم آویزان شدهبودند. درونم غلغلك
میرفت. حالم داشت بههم میخورد. توی دلم آشوب میشد. یاد
مقدمه رمان امیلی ال
مارگریت دوراس افتادم:
نوشتن كتاب، مثل بچه به دنیا
آوردن است. چیزی است كه از وجود شما زاده میشود. در آرزوی
بچهدارشدن، كه بعضی اوقات میتواند زنی را تا مرز دیوانگی
برساند، نیاز مبرمی به فرارفتن از زندگی وجود دارد؛ نیاز به
داشتن بچهئی از خود و از مردی كه دوست میداریم. ولی در نوشتن
كتاب تنها هستیم، تنهای تنها. سرنوشت كتاب هم با سرنوشت كودك
متفاوت است.
من در زمان جنگ نوزادی را از دست دادم. دكتر
به علت نبودن بنزین نتوانست خودش را به من برساند.
من كه دو تا بچه را با سزارین بهدنیا
آورده بودم، فكرمیكردم كاش میشد چند رمان و قصه را هم با
تكنیك سزارین نوشت و چاپ كرد یا لااقل كارهای نیمه نصفه را
یكجوری بخیهزد و تمام كرد. نمیخواستم درهیچ شرایطی و بههیچ
علتی نوزادم را از دست بدهم. باید جائی برای نشستن گیر
میآوردم و تا صفحات سفید كاغذ را سیاه نمیكردم، راحت نمیشدم.
از جلوی اتاق كتابخانه رد شدم.
«خدای من... كاش میشد پشت این میز نشست و لای كركرهها را
برای نور بیشتر باز كرد»! آن اتاق و میز تحریرش، شوهرم، با
آنهمه وسواس و واژهئی به نام "مرتبی"، خود داستان جداگانهئی
است برای نوشتن.
پیش
خود فكركردم چرا موقعی این خانه را خریدیم و اتاقها را تقسیم
كردیم، هیچ كس به فكرش نرسید- یا اصلا چرا خودم به فكرم نرسید-
كه به زن، چه زن خانه، چه مادر یا زن نویسنده هم باید اتاقی
برای كار و نوشتن داد. معلوم است دیگر. این كار، كار معمولی و
موجه نبود. اگر بود كه ویرجینیا وولف درحسرت یك اتاق از آن خود، كتاب
نمینوشت! طبق سنت، مادرها یا همسرها باید یك اتاق داشته باشند
با حمام سرش، با كمد لباس و میزآرایش و صد البته یك جعبه جای
جواهرات!!! (كه این البته جایش در خانه ما همیشه خالی بود و هست) یك فضای دیگر هم به زن و به
مادر واگذار شده است: آشپزخانه! خُب مگر لازم است باز هم جای
دیگری به "مامان" داده شود؟ حالا اگر این مامان میخواهد غلطهای
زیادی كند... ادامه تحصیل بدهد، كتاب بخواند، شعر و قصه بنویسد یا
از همه بدتر با آن سهپایه و پالت و یكمشت قلم مو و رنگ و
روغن نقاشی هم بكند... خُب... اصلا این مامان غلط میكند از
این كارها میخواهد بكند تا اتاقی هم بابت این كارها بخواهد! این
مامان برود دیگش را بساید!
بهیاد دوستی افتادم كه درحال حاضر مقیم ونكوور كانادا است
و چندی پیش از من پرسده بود: «انگیزه تو از... چی یه؟»
مامان الآنِ الآن باید مینوشت. همه وجودش و تمام سلولهایش
پرشده بود از كلمات... پر از... باید جائی خالی میشد.
یاد بچگیهای پسرم افتادم كه وسط بازی با بچهها توی حیاط یا
جاهای دیگر، یك مرتبه دستش را میگذاشت روی زیپ شلوارش و هی
پاهایش را به هم میمالید و باز به بازی ادامه میداد و هرچه
مادر میپرسید: «جی... داری؟» جواب نمیداد تا بالاخره با تشر و
دعوا هولش میداد توی... و وقتی بیرون میآمد... آخی... سبك...
راحت... و میدوید.
باید جائی مینشستم و مینوشتم. دست هایم
را بیهوده در هوا تكان میدادم. این ورق كاغذ بزرگ كه به كاغذ
امتحانی معروف بود و قبلاها زمان دانشآموزی ما ده شاهی بود
و حالا 25 ریال خریده بودم، حیران در دستم مانده بود. یاد
مصاحبه كامیلو خوسهسلا؛ برنده نوبل ادبی1989 افتادم كه در مجله
آدینه
شماره 45- 46 خوانده بودم. فكر كردم كه تازگیها این مجله
آدینه دو
شماره را یك جا میدهد بیرون، آنهم به صورت عمودی! به نظرم از
ابتكارات سیروس علینژاد باشد! مثل اینكه من به شوهر و
بچههایم بگویم ناهار و شام را با هم بخورند: ناهار- شام.
البته چه خوب بود اگر میشد چنینكاری كرد... . بله، یاد كامیلو
خوسهسلا افتادم كه گفته بود: «هیچ چیز بهاندازه كاغذ سفید
نگرانم نمیكند.»
به هرحال، من با یك قلم بیك و یك ورق كاغذ دهشاهی كه حالا
25 ریال خریداری شده بود، با هزاران هزار سوژه بكر و تازه در
ذهنم، فیشها و یادداشتها در دستم، درخانه، حیران و نگران مانده
بودم... .
از جلوی اتاق كتابخانه هم رد شدم. هال نیز جای راحتی برای
نوشتن نبود. روی مبل كه نمیشد، زیر دستی میخواست. روی میز
هال هم كه همسطح مبل بود و نمیشد دولا نشست و نوشت. دیگر جای
خجالت است كه بگویم آرتروز كمر هم دارم. چون ممكن است گفته
شود زن علیل و مریض را چه به نوشتن! گرچه میدانستم نه علیلم
و نه مریض...! همینطور، دور خودم میچرخیدم و میچرخیدم... .
صدای زنگ تلفن! «آه... !»
هروقت میخواستم بنویسم ، پریز تلفن را میكشیدم تا تمركز افكارم
به هم نخورد. البته به صدای تلفن هم حساس شده بودم.
بهخصوص وقتی گوشی را بر میداشتم و شماره اشتباه بود؛ كه
معمولا از هر ده تلفن، پنج- شش تایش اشتباه میافتاد.
صدای زنگ تلفن قطع نمیشد. یك روند میزد. تعجب میكردم چرا آن
كسی كه پشت خط بود، حدس نمیزد و فكر نمیكرد شاید من خانه
نباشم و بعد از چند بار زنگزدن تلفن را قطع كند! نه، هركه بوده
میدانسته است من باید خانه باشم. منتظر ماندم شاید دخترم تلفن
را جواب بدهد. گویا دخترم هم منتظر، تا مادر تلفن را جواب بدهد.
تا او منتظر كه من تلفن را بردارم و تا من منتظر كه او، تلفن
قطع شد. یك مرتبه دلم شور افتاد:
«نكند از مدرسه پسرم... . نكند مادرم...
پدرم؟ نكند شوهرم...، خواهر، برادر، مادرشوهر، خواهرشوهر، ...
دوستی، آشنائی، با خبری خوب... یا...!؟»
به خودم نهیب زدم:
«حتما یكی از این تلفنهای روز آنها است. مادر، خواهر، دوست، آشنا،
بعد هم نیم ساعت، سه ربعی حرف وحرف و غیبت و صحبت از ری و
روم و بغداد و... گرانی و سردی و گرمی هوا و معطلی در صف چه و
چه و چه... گرفتاری ویزای كشور ثالث و ... ویزای امریكا و...
عروسی بچهها در امریكا و چه و چه و... . بهتر... بهتر... . ولش
كن... !»
با عصبانیت كاغذ و قلم و یادداشتها و... همه را محكم پرت كردم
روی میز هال و رفتم توی پاسیو:
«به گور پدر نوشتن! اصلا به من چه كه قصه بنویسم؟ این همه
قصهنویس تو این مملكت ریخته. اصلا كی قصهها و شعرای منُ
میخره و میخونه؟ اصلا مگه من این همه پول دارم بدم كه
قصههامُ چاپ كنم؟ به دَرَك... یا اصلا مگه من با منتقدها آشنا
هستم كه قبل از توزیع قصههام تو مجلهها، راجع به اونا نقد
بنویسن...! ای به جهنم كه نمی شه نوشت. اصلا اونائی هم كه
نوشتن، حالا فرضا اگه شوهر و زندگی و بچه و رفت و آمد و غذا و
مهمونی و آشپزخونه و... خواهرشوهر و مادرشوهر و... فك و فامیل هم
ندارند و اصلا هم بیكار و... هستند... .»
بغض گلویم را گرفته بود. اگر دخترم تو خانه نبود، فریاد میزدم
و با صدای بلند گریه میكردم. دلم به حال دختر پشت كنكورییم
میسوخت.
اشكهایم را فرو دادم. داخل پاسیو شدم تا خودم را با برگهای سبز
دیفن باخیاها و با درختچههای كوچكی كه سخت عاشقشان بودم و از
وقتی تصمیم گرفته بودم به طور جدی بنویسم، آنها را رها كرده
بودم و آنها هم البته شادابی قبلیشان را نداشتند، سرگرم كنم.
بوی نم و هوای نمور پاسیو مرا یاد شمال انداخت. هوای شرجی
پاسیو، مرا به كوههای چایزار لاهیجان برد. هوس چای كردم. چند
تا از برگهای دیفن باخیا را كه زرد شده بود، جدا كردم و آوردم
توی آشپزخانه تا در سطل آشغال بیندازم و یك چای داغ بخورم تا
شاید كمی حالم جا بیاید. به محض این كه داخل آشپرخانه شدم،
یك مرتبه متوجه شدم آشپزخانه چه جای خوبی برای نوشتن است.
بلافاصله برگهای زرد دیفنباخیا را در سطل آشغال انداختم.
وسایلم را برداشتم و آمدم تو آشپزخانه. صندلی را كشیدم جلو و
نشستم پشت میز و كاغذ سفید را كه من را هم مثل خوسه سلا نگران
كرده بود، گذاشتم جلویم.
حالا دیگر نشستم تا بنویسم. هنوز درونم
هیجان شدیدی داشتم. حالا درست حالت پسرم را داشتم به هنگام
بازی! احساس كردم كمكم میخواهم سبك شوم.
من، موقع نوشتن اول كاری كه میكنم نوشتن تاریخ روز است در
گوشه راست كاغذ. شروع كردم:
24/2/...
تلفن زنگ زد. یكبار... دوبار... سهبار... دخترم جواب نداد. اصلا
به رویش هم نیاوردم. چهاربار... پنجبار... اَه... كلافه شدم...
كلافه... . از پشت میز آشپزخانه كه با این زحمت و بدبختی،
تازه برای نشستن و نوشتن پیدا كرده بودم، بلند شدم.
مجددا به هال برگشتم. گوشی را برداشتم:
«الو...؟»
«... !»
«بفرمائید!»
«... !»
گوشی را محكم گذاشتم روی تلفن. با عصبانیت گفتم:
«احمق دیوانه!»
دخترم پرسید: «مامان، كی بود؟»
گفتم: «یك احمق دیوانه!»
دخترم گفت: «مامان، از كجا فهمیدی هم احمقه، هم
دیوونه؟ دیوونه كه نمیتونه احمق باشه!»
به طرف آشپزخانه برگشتم. جواب دخترم را ندادم.
نشستم تا بنویسم. درونم هیجان شدیدی داشتم. دو ساعتی بود كه
كاغذ و خودكار به دست، علاف شده بودم. حیران جا، مكان! حالا
هم كه نشستم و تاریخ را نوشتم... .
خُب. شروع كردم.
قلم لای انگشت سبابه و میانی و شستم مانده بود.
خودكار را چندبار چرخاندم. سر خودكار را برداشتم و تیزی نوك آن را
در امتداد كلمهBIC
(بیك) قرار دادم و در دستم گرفتم. دوباره لای انگشتهای
سبابه و میانی و شست. حالا تیزی سر یا در خودكار در امتداد كلمه
BIC
قرار داشت. شروع كردم به تماشای خودكار. كنار كلمه
BIC طرحی شبیه یك پسربچه كوچك بود كه به نظر میآمد دست
راستش را برای اجازهگرفتن بالا برده است. یاد بچههای مدرسه
پسرم و یاد همكلاسیهایش افتادم. یاد آن روز كه رفته بودم
پسرم را از مدرسه بیاورم و جلوی در مدرسه یكی از بچههای
كوچولو در حالیكه دست راستش را بالا برده بود، به آقای ناظم
میگفت: «آقا... آقا... اجازه»! و آقای ناظم هم كه خیلی سرش
شلوغ بود و من با او از دور سلام علیك مختصری كرده بودم، سخت
مشغول رتق و فتق امور خروج بچهها از مدرسه بود. حیاط مدرسه
غلغله بود. بچهها تعطیل شده بودند، بهمانند كندوئی كه درش را
بازكنند، زنبورها همه بیرون بزنند، با عجله كیفهایشان را در هوا
میتكاندند و میدویدند و اگر ناظم و بقیه كاركنان مدرسه، به
خصوص مش رمضون نبودند، رویهم رویهم میریختند یا زیر دست و پا
خُرد میشدند. آقای ناظم با صدای بلند به آن پسر گفت: «چی یه،
چی یه؟» و آن پسر كوچولو كه دست راستش هنوز در هوا بالا بود،
گفت: «آقا... اجازه؟... آقا خدافظ.»
دوباره قلم را لای انگشتان سبابه و میانی و شست گرفتم. قلم
همینطور لای انگشتانم بود. ذهنم در هجوم بیامان كلمات حالت
تدافعی گرفته بود. كاغذ سفید كه به قول خوسه سلا نگرانم كرده
بود، همینطور سفید مانده بود و من را در نگرانی گذاشته بود، با
یك تاریخ: 24/2/... و نه بیشتر.
روی اعداد 24 و 2 خیره شدم. خوشم آمد هی به این اعداد نگاه
كنم. هی نگاه میكردم. هم از 2 خوشم میآمد و هم از4. به
نظرم میرسید كه 4 مادر مرتب و منظمی است كه دختران دوقلویش؛
2 و 2 را به دنبالش میكشاند. باز نگاه كردم.
اعداد 4- 2- 2. فكر كردم2 تا 2 تا میشود 4 تا و نیز 2 به
اضافه 2 میشود 4 تا. چه خوب! از چپ به راست خواندم: 2- 2- 4!
از راست به چپ خواندم 4- 2- 2! متوجه 24 شدم. به به! چه عدد
قشنگی، چه عدد پرمعنا و پر احساسی! پیش خودم فكر كردم: «میگن
رنگا حامل پیامن. من میگَم عددا هم!»
احساس كردم 24 چه عدد پر بركتی است. حساب
كردم دیدم عدد 24 به اعداد 2- 3- 4- 6- 8 قابل تقسیم است. چه
عدد جانانهئی! شاید كمتر عدد دورقمی پیدا بشود كه به پنج عدد
قابل قسمت باشد! جائی خوانده بودم عدد 12 و بعضی مضارب آن،
یعنی 24- 36- 72- 180 و 360 اعداد رُند و مبنا و كامپیوتری هستند.
یادم افتاد به 124 هزار پیغمبر. به
ایلیاد و
اودیسه كه
هركدام دارای 24 سرود هستند: «شاید رمز جاودانگی این دو اثر همین
باشه.»
پیش خودم فكر میكردم: «شاید رمز نجات بشر در 124 هزار پیغمبره.»
فكر كردم: «بیخود نیست، میگن ریاضی پدر همه علومه. كاش منهم
میرفتم ریاضی میخوندم. این ادبیات و شعر و عرفان و زبان و
زبانشناسی و اسطوره و... این تازگیها هم نقاشی و طراحی و... .»
صدای زنگ! انگار زنگ در خانه بود. به خودم آمدم. دخترم گفت
میرود و اف اف را میزند.
دخترم وقتی برای زدن اف اف از جلوی آشپزخانه رد میشد،
بیاختیار بینییش را گرفت و گفت: «اوف اوف... مامان... بوی
سوخته و دود می یآد!»
از پشت میز آشپزخانه كه با آن زحمت برای نوشتن و خالی كردن
درون هیجان زدهام پیدا كرده بودم، بلند شدم. دود غلیظی از یكی
از قابلمهها به هوا میرفت. با عجله گاز را بستم. در قابلمه را
برداشتم. بوی سوختگی توی بینیام زد. صورتم را عقب كشیدم:
«خدای من...!»
هواكش را زدم. پنجره آشپزخانه را باز كردم كه شاید تا آمدن
شوهرم این بوی دود لعنتی از خانه و از ساختمان بیرون برود. فكر
كردم: «ناهار چی؟ ای وای!»
مات و مبهوت به سر میز برگشتم. دخترم و پسرم را دیدم كه به
سمت آشپزخانه میدوند. هركدام با یك شاخه گل سرخ! من فقط
میدیدم. در ذهنم انگار میخواندم یا میگفتم: «چه گلی... چه
گلی... چه رنگی... چه بوئی...! چه سوژههای ناب و بكری! چه
جملاتی... چه فیشهائی... چه یادداشتهائی...!»
سرم گیج رفت. به نظرم میآمد تنم یخ كرده بود. چشمانم انگار
چیزی نمیدید. بوی دود و غذای سوخته، سرم را به دوَران آورده
بود. ذهنم به كلی خالی شده بود. انگاری با سرنگ همه ذهن و
تخیلم را بیرون كشیده بودند. بچهها به طرفم دویدند:
«مامان... تولدت مبارك!»
هاج و واج بودم. بی اختیار چشمم افتاد به روی كاغذ سفید روی میز
آشپزخانه كه بوی دود تمام فضایش را گرفته بود. روی كاغذ سفید
كه به قول خوسه سلا، سفیدییش نگرانی میآورد. چشمم افتاد به
گوشه راست كاغذ. چشمم افتاد به 24/2/... .
بچهها آمدند تا دست بیندازند گردنم و مرا ببوسند.
من فقط واژهها و سوژهها را میدیدم. فیشها را، یادداشتها را...
همه را كه همراه با دود و بوی غذای سوخته آشپزخانه به هم
بیخته بودند و با هواكش به بالا عروج میكردند و چشمان اشكآلود
و دودگرفته من بدرقه راه آنها بود.
بوی دود و غذای سوخته تمام آشپزخانه را گرفته بود. بچهها
دستهایشان روی گردنم آویزان بود. پسرم كه قدش كوتاهتر بود،
گردنم را محكم كشید پائین. صورتم را چنان بوسید كه همه تفهای
دهانش به لُپ من مالیده شد.
انگار صدای شوهرم درگوشم رنگ میزد. خودش بود یا من تنها صدایش
را میشنیدم:
«از وقتی زن ما تصمیم گرفته نویسنده بشه، ما یك لقمه غذای
درست حسابی نخوردیم!»
فكر كردم الآن است كه او هم بیاید. رفتم به طرف آشپزخانه تا
گلها را در گلدان جا دهم.
كاغذ سفید هنوز روی میز بود. سفیدیاش- هنوز هم - نگرانی میآورد.
روی گوشه كاغذ سفید دوباره چشمم افتاد به اعداد 24/2/... .
با شنیدن صدای دوباره زنگ، پیش خودم گفتم:
«حتما شوهرمه. خدا كنه برام
اوپانیشادها رُ هدیه آورده باشه!»
24/2/1369
تهران