دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا

 

 

 


اوپانیشادها
                                                                                                  ناهید توسلی
           

 

 

ناهید توسلی را سال ها است که می شناسم. از همان سال ها که جلسه های آینه ها را  برگزار  می کردم  و  او  از حاضران همیشگی یش بود. شور و شوق کودکانه و بی قراری او را به راحتی می شد حس کرد. هنوز پس از سال ها، حتا شنیدن صدایش از پشت تلفن کافی است تا آن بی قراری را دوباره حس کنم. مثل همیشه هم به من لطف دارد و وقتی  مطلب  زیر  را  در  آخرین ساعت های ارسال مجله به شبکه برایم می فرستد، درباره شیوه نویس متفاوت خودش و مجله که حرف می زنیم، با معصومیت کودکانه ئی می گوید: «مال منُ همین طور بذار!»

نمی توانم نه بگویم! اجابت این خواسته، کمینه هدیه آینه ها است به اوی مهربان و پرانرژی در سال گرد تولدش.

سردبیر              

 

الهام جان

     گفته‌ئی مطلبی برای روز بهاری زیبای 24 اردیبهشت، روز تولدم، بنویسم!

     می‌دانی كه من همیشه می‌نویسم. می‌نویسم، چون اگر ننویسم احساس می‌كنم نیستم. شاید برای اثبات هستنِ خودم می‌نویسم. شاید هم می‌نویسم، چون هیچ كاری به‌اندازه نوشتن آرام و ارضایم نمی‌كند. ولی نوشتن، با طرح ِ نوشتن از موضوع خاصی، عجیب گیرم می‌اندازد. انگاری كسی ایستاده است و مرا می‌نگرد و می‌پاید. انگار كسی كنارم نشسته است و منتظر تا ببیند چه می‌نویسم و من چه‌قدر دوست دارم كسی نداند چه می‌نویسم. می‌دانی چرا؟ چون، من پس از نوشتنِ بسیاری از نوشته‌هایم و چندبارخواندن، آن‌ها را پاره می‌كنم و دور می‌ریزم. آن‌ها را نمی‌خواهم. نه، هرگز نمی‌خواهم. انگاری بخشی از هستی دردین ِ خویش را كه از بالفعل بودن به بالقوه شدن تبدیل شده‌است، نابود می‌کنم تا بلكه بتوانم دیگر بالفعل‌های خویش را بیابم و آن‌قدر این كار را ادامه بدهم تا از این كالبد به دَر شوم و در پهنه بی‌كران هستی بی انتها رها، آزاد و آرام غوطه‌ور شوم.

     چقدر سخت است آدمی‌زاده از خویش بنویسد! از خویشتن خویش و از همه سخت‌تر، از یادآوری آن روزی كه بی‌خواهش خویش و بی‌اراده خویش در شكلی و لفافی این‌گونه در خاك و بر خاك اسیر می‌شود. این مرا یاد حافظ رند می‌اندازد و مرغ ملكوتش! 

     چند روزی است كه می‌اندیشم چه حسی دارم در روز تولدم تا بتوانم برایت بنویسم. می‌دانی كه انسان همیشه متأثر از شرایط لحظه‌های بودن خود است، لحظه‌هائی كه بی‌صبرانه در انتظار آمدنش است، تا آن لحظه‌ها را بی‌صبرانه به تاریخ رفته بازسپارد. انسان، انگاری، فقط همین شتاب را دارد. لحظه‌های دور دور را به سوی خویش فراخواند و بلافاصله از دست دهد. آن‌وقت بشود شكارگر پرشتاب آینده برای رساندن آن به حال و پرتاب‌گر پرشتاب حال به گذشته تا بنشیند و با یادهای از دست‌رفته آینده‌ئی كه در گذشته مدفون كرده است، دل خوش دارد!

     هیچ‌كس، هنوز، نفهمیده است چرا به این سنگستان و این خاكستان آمده است. اگر هستند كسانی كه می‌دانند، باید گفت خوشا به حال‌شان. نپنداری این نیهیلیسم است؟ نه! این سرگرمی لحظه لحظه بودن و هستن من است كه با آن درگیرم و سخت مشغول. دغدغه‌ئی كه یك لحظه آرامم نمی‌گذارد، گرچه مثل بچه آدم در مسیر این رودخانه خروشانی كه زندگی‌یش نام نهاده‌ئیم، همراه با بقیه به سرعت در جریانم! تا كِی- كه نمی‌دانیم كِی است - برسم به مصب آن رودخانه‌ئی كه به دریا می‌ریزد و دیگر خود نباشم، كه دریا باشم، كه همه باشم، همه و یگانه!

     روز من، 24 اردیبهشت، كه 62 سال از آن گذر كرده‌ام، انگاری همین دیروز بود و انگاری همین الآن است. گه‌گاه كه به چهره‌ام در آینه می‌نگرم، خویش را بیگانه می‌یابم! بیگانه‌ئی كه آن شیشه صیقل‌خورده از جیوه نشانم می‌دهد، با آن كه در درون من می‌زید، هزاران هزار زمان ِ دورِ دور متفاوت است. آن‌چه در درون دارم و حس می‌كنم و از آن لذت می‌برم، گوئی با آن‌چه آن آینه به من نشان می‌دهد، در تضاد است. پف زیر چشم‌ها، چین‌های كنار لب و موهای سپید كنار گونه‌ها، انگاری از آن ِ من نیست. من ی كه همه هستی‌ام یك‌ پارچه آتش است و یك جهان شوق و یك دنیا آرزو برای دانستن و دانستن و دانستن... . و بازهم دانستن!  كه سیر نمی‌شوم، كه خسته نمی‌شوم. انگار در درونه‌ام آتشی شعله‌ور است و هستی‌ام را گرم و روشن نگه‌داشته است. یاد روزهائی می‌افتم كه در كلاس‌های دوره فوق لیسانس و دكترا با هم‌كلاسی‌های هم‌سن دخترم درس حاضر می‌كردیم و مثل بچه‌ مدرسه ئی ها با آن‌ها دعا می‌كردیم امروز استاد از ما درس نپرسد. یادم رفته بود دیگر آن دخترجوان كه هیچ، نوجوان هم نیستم، كه زنی هستم میان‌سال! و باید با عجله بدوم خانه برای تهیه ناهار همسر و فرزندان! این همه پارادوكس را چگونه می‌توانستم در درون خود حل كنم، خودم هم نمی‌دانم. اما چرا... چرا... . تنها و تنها می‌دانستم (و صد البته هنوز هم می‌دانم) آن‌چه مرا به رفتن می‌كشانَد، به بودن می‌نشانَد و به شدن در شتابم می‌نَهد، "عشق" است و "عشق". آن نیروی جاودانه‌ئی كه "حوا"ی درون آدمی‌زاده بود كه آدمی، خویش از درون خویش به‌درش كشید. همو كه "میوه ممنوعه" را به خورد ما آدمیان داد، همو كه ما را، از بهشت ناآگاهی و بی‌خبری به این خاكستان هیچ در هیچِ پیچ در پیچ، برای جستن و یافتن "آگاهی" و "خبر" هبوط‌مان داد!

     من در زادروزم، دوست می‌دارم به خویشتن خویش بپردازم... . اما... چگونه؟ دست و بالم بسته زیستن ِ این‌سان است و من فقط می‌توانم "خیال" را میهمان ذهن و اندیشه‌ام كنم و سوار بر بال‌های آن به آسمان تنهائی خویش روم و با "او" بنشینم و بپردازم به عشق‌بازی.  به آسمان روم، با بال‌های خیال... . به جائی كه هیچ جا نیست... . به جائی كه... من نمی‌دانم كجاست. شمایان آیا می‌دانید؟ و هیچ‌كس آیا می‌داند؟

     الهام جان، در یكی از روزهای زیبای اردیبهشتی سال 1369، روز بیست و چهارم- مانند همیشه این روز- نشستم تا بنویسم. من، همیشه اول تاریخ روز را بالای ورقه كاغذم می‌گذارم... .

     بگذار عین مطلب را برایت در زیر بیاورم. به خواندنش می‌ارزد. تجربه‌ئی سخت زیبا بود... . بعدها نام آن را گذاشتم "اوپانیشادها":      

می‌خواستم‌ بنویسم‌. درونم‌ هیجان‌ شدیدی‌ داشتم‌. لبریز شده‌ بودم‌. باید جائی‌ خالی‌ می‌شدم‌. سنگین‌ شده‌ بودم‌. باید جائی‌ سبك‌ می‌شدم‌.    

     می‌دیدم‌، این‌ روزها بیشتر مردم‌ اهل‌ قلم‌ شده‌اند. یادم‌ می‌آمد سال‌های‌ اول‌ دهه پنجاه‌ بیشتر مردم‌ به‌ویژه جوان‌ترها خواننده‌ شده‌ بودند. می‌گفتند: «هركی‌ از نَنَش‌ قَر كرده،‌ اومده‌ شده‌ خواننده!»

      خُب‌، درست‌ هم‌ می‌گفتند. شاید  آنها هم‌ لبریز شده‌ بودند و باید جایی‌ خالی‌ می‌شدند یا سنگین‌ شده‌ بودند-  مثل‌ دمیس‌ روسس‌ یا- و باید جائی‌ سبك‌ می‌شدند. می‌دیدم‌ این‌ روزها بیشتر مردم‌ نویسنده‌ شده‌اند، یعنی‌ می‌نویسند؛ به‌ ویژه‌ زن‌ها. فكر كردم‌  یقین‌ آدم‌ وقتی‌ درونش‌ خیلی‌ درهم‌ برهم‌ می‌شود و انباشته‌ و به‌ قول‌ معروف‌  قاطی‌پا‌طی‌، سرریز  یا به‌قول‌ فرنگی‌ها "اُوِرفلو" (Overflow) می‌كند.

     اساسا" بر این‌ عقیده‌ بودم‌- و هستم‌- كه‌ مسلما هركس‌ از چیزی‌ كه‌ درونش‌ دارد، لبریز می‌شود و سرریز می‌كند. مثلا- و حتما-  چاه‌ مستراح‌ هم‌ یك‌ روز بالاخره‌ پر می‌شود. دریا هم‌ مَد می‌كند، رودخانه‌ هم‌ طغیان‌. حتا‌ جوی‌ آب‌  هم‌، و نیز... دل‌ عاشق‌!  

     گرچه‌ می گویند در نوشته،‌ كلمات‌ مثلا مستهجن‌ به کار نبریم- مثل‌ كلمه‌ مستراح‌ - ولی‌ من‌ هرگز نپذیرفته‌ ام‌. مگر هرپندی‌ پذیرفتنی‌ است‌؟ مگر مستراح‌ و محتویات‌ آن‌ جزئی‌ از زندگی‌ ما نیستند؟ فكر می‌كنم‌ مستراح‌ و محتویات‌ آن‌ همان‌قدر در زندگی‌ ما جا دارند كه‌ مثلا عطر‌ پونه‌ باغچه‌ یا بوی‌ پیچ‌ امین‌الدوله‌ كه‌ درحیاط‌، سمت‌ كوچه،‌ دیوار را در آغوش‌ گرفته‌ و رفته‌ بالا؛ و شب‌های‌ اردیبهشت‌ غوغا می‌كند! آه‌ كه‌ چه‌ عطر دل‌انگیزی‌ دارد!      

      اگر بدانیم در یك‌ گردش‌ دواری ‌ ،(circulation)همه،‌ خورنده‌ همان‌ چیزهائی‌ هستیم‌ كه‌ پس‌ می‌دهیم‌ و به آن‌ها‌ اَه‌ اَه‌ می‌گوئیم‌،  آنقدر از این‌ها نفرت‌ پیدا نمی‌كنیم‌! این‌ها، همان‌هائی‌ هستند كه‌ با چه‌ ولع‌ و با چه‌ اشتهائی‌ قبلا خورده‌ئیم‌ و در یك‌ سیكل‌ گردشی‌ دوباره‌ تغییر كمی‌ و كیفی‌ یافته،  همان‌ها را با آن‌همه‌ تزئینات‌ و هزینه‌ها و با چه اتیكتی‌ دوباره‌ می‌خوریم‌. من‌ وقتی‌ كاسه‌ - یا به‌ قول‌ معروف‌، سینك‌- مستراح‌ را هفته‌ئی‌ یك‌بار با سیم‌ و وایتكس‌ و گاه‌ حتی‌ بی‌دست‌كش‌ می‌شویم‌ كه‌ همین‌ احساس‌ را ندارم‌! بنابراین‌ مجبور نیستیم‌ همیشه‌ خود‌ را در چارچوب‌ بوی‌ خوش‌ رازقی‌ و یاس، شب‌بو یا پیچ‌ امین‌الدوله‌ اسیر كنیم‌!      

     شنیده‌‌ام‌ اولین‌ كسی‌ كه‌ این‌ گل‌ خوشبو، یعنی‌ پیچ‌ امین‌الدوله ‌را از فرانسه‌ به‌ ایران‌ آورده،‌ امین‌الدوله‌ بوده‌؛ پدر بزرگ‌ دكتر علی‌ امینی‌، یعنی‌ پدر خانم‌ فحرالدوله. همان‌ كه‌ رضاشاه‌ درباره‌اش گفته‌ بوده‌: «در ایران‌ تنها یك‌ مرد وجود دارد و  آن‌ هم‌ خانم‌ فحرالدوله‌ است‌!» و چقدر یك‌ زن‌ باید بدبخت‌ باشد كه‌ وقتی‌ می‌خواهند از او تعریف‌ كنندـ آن‌ هم‌ از نوع‌ رضاشاهی‌یش‌ - او را هم‌ طراز مرد كنند، كه‌ به‌ درد همان‌ رضاشاه‌ می‌خورد! به‌ هرحال‌، امین‌الدوله- یا هر كس‌ دیگری‌ كه بوده‌- اسمش‌ را به‌ این‌ گل‌ زیبا و خوش‌ بو چپانده‌ است‌. فكر می‌كردم‌ كاش‌ می‌شد حالا كه ‌این‌ همه‌ اسم‌ها را از روی مكان‌ها و خیابان‌ها و چیزها عوض‌ كرده‌اند، لااقل‌ این‌ گل‌ زیبا و خوش‌بو را هم‌ از زیر بار سنگین‌ دوله‌ها و سلطنه‌ها نجات‌ می‌دادند!

     خلاصه‌ به‌ نظر من‌ باید همه بوها را، همه‌ خوبی‌ها را، همه‌ بدی‌ها را، همه ظلم‌ها را، همه لطف‌ها را، همه‌ را، همه‌ را... با هم‌ پذیرفت‌، كه‌ زندگی‌ چیزی‌ جز انبان‌ همه‌ این‌ها با هم‌ نیست‌! حتی‌ تجزیه‌ واژه‌ "انبان" هم!

     می‌خواستم‌ بنویسم‌. درونم‌ هیجان‌ شدیدی‌ داشتم‌.  رفتم‌ پشت‌ میز ناهارخوری‌. یك‌ صندلی‌ كشیدم‌ جلو و نشستم‌. دستم‌ كاملا روی‌ میز مسلط‌ نبود. مثل‌ این‌كه‌ این‌ فاصله‌ برای‌ به‌كار بردن‌ كارد و چنگال‌ و فرو كردن‌ در سینه‌ یا ران‌ مرغ‌ و بوقلمون‌ مناسب‌تر بود تا قلم‌ و كاغذ. همین‌ كه‌ شروع‌ می‌كردم‌ به‌ تمركز و جمع‌ و جور كردن‌ ذهنم‌ و اقدام‌ برای‌ نوشتن‌، روی‌ میز پر می‌شد از دیس‌های‌ رنگین‌ پر از برنج‌ زعفران‌ زده‌ و مرغ‌ و كباب‌ و سالاد و ماست‌ و ترشی‌  و مربا و دستمال‌ سفره‌ و بشقاب‌ و قاشق‌ و چنگال‌. دور میز، روی‌ صندلی‌ها پر می‌شد از فك‌ و فامیل‌ و دوست‌ و... سر و صدا و بگو و بخند و... و من‌ یاد  میهمانی‌هایم‌ می‌افتادم‌. یاد كوفته‌ برنجی‌هائی‌ كه‌ یك‌ بار گوشه‌ كف‌گیر به‌ ظرف‌ بلور محتوای‌ آن‌ گیر كرد و كوفته‌ها روی‌ میز ولو شد. چقدر آن‌ شب‌ دلم‌ برای‌ رومیزی‌ توری‌ گران‌قیمتی‌ كه‌ خریده‌ بودم‌، سوخت‌. رومیزی‌ لك‌ شد و لك‌ آن‌ هم‌ دیگر نرفت كه‌ نرفت‌. به‌ خودم‌ می‌گفتم‌: «هیچ‌ وقت‌ هیچ‌ لكی‌ از بین‌ نمی‌ره‌. نباید گذاشت‌ چیزی‌ لكه‌ دار بشه»!

     البته‌ به‌ جز این‌ مشكلات‌، از طرف‌ دیگرهم‌، باد مستقیم‌ كولر كه‌ تازه‌ چند روزی‌ بود شوهرم‌ با خواری‌ و زاری‌ یك‌ روز جمعه‌اش‌ را حرام‌ كرده‌ بود و رفته‌ بود پشت‌ بام‌ تا آن‌ را راه‌ بیندازد، سخت‌ به‌ گردنم‌ می‌خورد. از بس‌ كه‌ هر سال‌ پول‌ داده‌ بودیم‌ و من‌ غر زده‌ بودم‌ كه‌: «آخه‌ مرد، چرا خودت‌ درستش‌ نمی‌كنی‌؟ ما دیگه‌ پول‌ این‌ هزینه‌هارُ نداریم.‌» شوهرم تصمیم‌ گرفته‌‌بود امسال‌ خودش‌ برود كله‌ پشت‌بام‌ و این‌ كار را انجام‌ بدهد. تازه‌ وقتی‌ عصر جمعه‌ با دست‌های‌ سیاه‌ روغنی‌ و صورتی‌ عرق‌ كرده‌ و آفتاب‌ خورده‌ و چهره‌‌ خسته‌ و گرفته‌ از  پشت‌بام‌ پایین‌ آمده‌ بود، یاد حرف‌ پسرخاله‌ام‌ افتادم‌ كه‌ می‌گفت‌: «كار مال‌ خره‌، اگر هم‌ مال‌ خر نیست‌، مال‌ تراكتوره‌! آدم‌ باید بشینه‌ پول‌ بیاد سراغش»!  من‌ مطمئن‌ بودم‌ حدیث‌ نفس‌ خود می‌گوید. چون‌ ماها نه‌ خر بودیم‌ و نه‌ تراكتور و نه‌ هم‌ هیچ‌وقت‌ پول‌ می‌آمد سراغمان‌!  همیشه‌ آن‌ خط‌ سوم‌ بودیم‌.

     اصلا از خیر نوشتن‌ گذشتم‌. چون‌ دیدم‌ علاوه‌ بر همه‌ این‌ها، آرتروز گردن‌ و كمر درد و سینوزیت‌ هم‌ مزید بر علت‌ است‌. از خیر نشستن‌ آنجا گذشتم‌. 

     از پشت‌ میز ناهارخوری‌ بلند شدم‌. جلوی‌ اطاق دخترم‌ كه‌ درش‌ باز بود، توقفی‌ كردم‌ تا ببینم‌ شاید بتوانم‌ آنجا، جای‌ راحتی برای‌ نشستن‌ و نوشتن‌ پیدا كنم‌. دیدم‌ دخترم‌ پشت‌ میز تحریرش‌ نشسته‌ و یك‌ استكان‌ چای‌ یخ‌كرده‌ كنار دستش‌ گذاشته‌ و انگشت‌ سبابه‌ دست‌ چپش‌ را هی‌ روی‌ لب‌ پایینی‌اش‌ می‌مالد و حالت‌ سخت‌ عصبی‌ دارد. حق‌ داشت‌. چند روز دیگر امتحانات‌ نهائی‌یش‌ شروع‌ می‌شد. كلاس‌ چهارم‌ ریاضی‌ فیزیك‌ بود. آنقدر كه‌ نگران‌ كنكور بود، نگران‌ امتحانات‌ نهائی‌اش‌ نبود. این‌ غول‌ كنكور، اپیدمی‌ تحصیلات‌ عالیه‌ و صرفا آكادمیك‌ و اِسناب‌ (snob)  دانشجو شدن‌ به‌هر قیمت‌!!   

     می‌خواستم‌ بنویسم‌. درونم‌ هیجان‌ شدیدی‌ داشتم‌. باید جائی‌ خالی‌ می‌شدم‌. رفتم‌ سراغ‌ میز پسرم‌.«واه‌... واه‌... واه‌...» آنقدر خرت‌ و پرت‌ و پیچ‌ و مهره‌ و... روی‌ میزش‌ بود كه‌ دیدم‌ اگر بخواهم‌ اول‌ آن‌ها را مرتب‌ كنم‌ و بعد شروع  به‌ نوشتن، ظهر می‌شود و او از دبستان‌ برمی‌گردد و دیگر فرصتی‌ برای‌ نوشتن‌ پیدا نمی‌كنم‌. همین‌ الآن‌ باید می‌نوشتم‌. الآن‌، همین‌ الآن‌... . كلمات‌ از دست‌ و بالم‌ آویزان‌ شده‌بودند. درونم‌ غلغلك‌ می‌رفت‌. حالم‌ داشت به‌هم‌ می‌خورد. توی‌ دلم‌ آشوب‌ می‌شد. یاد مقدمه‌ رمانامیلی‌ ال مارگریت‌ دوراس‌ افتادم‌:

         نوشتن‌ كتاب‌، مثل‌ بچه‌ به‌ دنیا آوردن‌ است‌. چیزی‌ است‌ كه‌ از وجود  شما زاده‌ می‌شود. در آرزوی‌ بچه‌دارشدن‌، كه‌ بعضی‌ اوقات‌ می‌تواند زنی‌ را تا  مرز دیوانگی‌ برساند، نیاز‌ مبرمی‌ به‌ فرارفتن‌ از زندگی‌ وجود دارد؛ نیاز به‌ داشتن‌ بچه‌ئی‌ از خود و از مردی‌ كه‌ دوست‌ می‌داریم‌. ولی‌ در نوشتن‌ كتاب‌ تنها هستیم‌، تنهای‌ تنها. سرنوشت‌ كتاب‌ هم‌ با سرنوشت‌ كودك‌ متفاوت‌ است‌.

          من‌ در زمان‌ جنگ‌ نوزادی‌ را از دست‌ دادم‌. دكتر به‌ علت‌ نبودن‌ بنزین‌ نتوانست‌ خودش‌ را به‌ من‌ برساند. 

     من كه‌ دو تا بچه‌ را با سزارین‌ به‌‌دنیا آورده‌ بودم‌، فكرمی‌كردم‌ كاش‌ می‌شد چند رمان‌ و قصه‌ را هم‌ با تكنیك‌ سزارین نوشت‌ و چاپ‌ كرد یا لااقل‌ كارهای‌ نیمه‌ نصفه‌ را یك‌‌جوری‌ بخیه‌زد و تمام‌ كرد. نمی‌خواستم‌ درهیچ‌ شرایطی‌ و به‌هیچ ‌علتی نوزادم‌ را از دست‌ بدهم‌. باید جائی‌ برای‌ نشستن‌ گیر می‌آوردم‌ و تا صفحات‌ سفید كاغذ را سیاه‌ نمی‌كردم،‌ راحت‌ نمی‌شدم‌.   

     از جلوی‌ اتاق كتابخانه‌ رد شدم‌.     

     «خدای‌ من‌... كاش‌ می‌شد پشت‌ این‌ میز نشست‌ و‌ لای‌ كركره‌ها را برای‌ نور بیشتر باز كرد»!  آن‌ اتاق و میز تحریرش‌، شوهرم‌، با آن‌همه‌ وسواس‌ و واژه‌ئی‌ به‌ نام‌ "مرتبی"، خود داستان‌ جداگانه‌ئی‌ است برای‌ نوشتن‌‌.

     پیش‌ خود فكركردم‌ چرا موقعی‌ این‌ خانه‌ را خریدیم‌ و اتاقها را تقسیم‌ كردیم،‌ هیچ‌ كس‌ به‌ فكرش‌ نرسید- یا اصلا چرا خودم‌ به‌ فكرم‌ نرسید- كه‌ به‌ زن‌، چه‌ زن‌ خانه‌، چه‌ مادر یا زن‌ نویسنده‌ هم‌ باید اتاقی‌ برای‌ كار و نوشتن‌ داد. معلوم‌ است‌ دیگر. این‌ كار، كار معمولی‌ و موجه‌ نبود. اگر بود كه ویرجینیا وولف درحسرت یك اتاق از آن خود، كتاب نمی‌نوشت!‌ طبق‌ سنت‌، مادرها یا همسرها باید یك‌ اتاق‌ داشته‌ باشند با حمام‌ سرش‌، با كمد لباس‌ و میزآرایش‌ و صد البته‌ یك‌ جعبه‌ جای جواهرات‌!!! (كه این البته جایش در خانه ما همیشه خالی بود و هست) یك‌ فضای‌ دیگر هم‌ به‌ زن‌ و به‌ مادر  واگذار شده‌ است‌: آشپزخانه‌!  خُب‌ مگر لازم‌ است‌ باز هم‌ جای‌ دیگری‌ به‌ "مامان" داده‌ شود؟ حالا اگر این‌ مامان‌ می‌خواهد غلط‌های‌ زیادی‌ كند... ادامه‌ تحصیل‌ بدهد، كتاب‌ بخواند، شعر و قصه‌ بنویسد یا از همه‌ بدتر با آن‌ سه‌‌پایه‌ و پالت‌ و یك‌مشت ‌قلم‌ مو و رنگ‌ و روغن‌ نقاشی‌ هم‌ بكند... خُب‌... اصلا  این مامان‌ غلط‌ می‌كند از این‌ كارها می‌خواهد بكند تا اتاقی‌ هم‌ بابت‌ این‌ كارها بخواهد! این‌ مامان‌ برود دیگش‌ را بساید!

     به‌یاد دوستی‌ افتادم‌ كه درحال حاضر‌ مقیم‌ ونكوور كانادا است‌ و ‌چندی‌ پیش‌ از من‌ پرسده‌ بود: «انگیزه‌ تو از... چی یه‌؟»

     مامان‌ الآنِ‌ الآن‌ باید می‌نوشت‌. همه‌ وجودش‌ و تمام‌ سلول‌هایش‌ پرشده‌ بود از كلمات‌... پر از... باید جائی‌ خالی‌ می‌شد.

     یاد بچگی‌های‌ پسرم‌ افتادم‌ كه‌ وسط‌ بازی‌ با بچه‌ها توی‌ حیاط‌  یا جاهای‌ دیگر، یك‌ مرتبه‌ دستش‌ را می‌گذاشت‌ روی‌ زیپ‌ شلوارش‌ و هی‌ پاهایش‌ را به‌ هم‌ می‌مالید و باز به‌ بازی‌ ادامه‌ می‌داد و هرچه‌ مادر می‌پرسید: «جی‌... داری‌؟» جواب‌ نمی‌داد تا بالاخره‌ با‌ تشر و دعوا هولش‌ می‌داد توی‌... و وقتی‌ بیرون‌  می‌آمد... آخی‌... سبك‌... راحت‌... و می‌دوید.

      باید جائی‌ می‌نشستم‌ و می‌نوشتم‌. دست‌ هایم‌ را بیهوده‌ در هوا تكان‌ می‌دادم‌. این‌ ورق‌ كاغذ بزرگ‌ كه‌ به‌ كاغذ امتحانی‌ معروف‌ بود و قبلاها زمان‌ دانش‌آموزی‌ ما ده‌ شاهی‌ بود  و حالا 25 ریال‌ خریده‌ بودم،‌ حیران‌ در دستم‌ مانده‌ بود. یاد مصاحبه‌ كامیلو خوسه‌سلا؛ برنده‌ نوبل‌ ادبی‌1989 افتادم‌ كه‌ در مجله‌ آدینه‌ شماره 45- 46 خوانده‌ بودم‌. فكر كردم‌ كه‌ تازگی‌ها این‌ مجله‌ آدینهدو شماره‌ را یك‌ جا می‌دهد بیرون،‌ آن‌هم‌ به‌ صورت‌ عمودی‌! به نظرم از ابتكارات سیروس علی‌نژاد باشد!  مثل‌ این‌كه‌ من‌ به‌ شوهر و بچه‌‌هایم‌ بگویم‌ ناهار و شام‌ را با هم‌ بخورند: ناهار- شام‌.  البته‌ چه‌ خوب‌ بود اگر می‌شد چنین‌كاری‌ كرد... . بله، یاد كامیلو خوسه‌‌سلا افتادم‌ كه‌ گفته‌ بود: «هیچ‌ چیز به‌اندازه‌ كاغذ سفید نگرانم‌ نمی‌كند.»

     به‌ هرحال‌، من‌ با یك‌ قلم‌ بیك‌ و یك‌ ورق‌ كاغذ ده‌شاهی‌ كه‌ حالا 25 ریال‌ خریداری‌ شده‌ بود، با هزاران‌ هزار سوژه‌ بكر و تازه‌ در ذهنم‌، فیش‌ها و یادداشت‌ها در دستم‌، درخانه،‌ حیران‌ و نگران‌ مانده‌ بودم‌... .

      از جلوی‌ اتاق كتابخانه‌ هم‌ رد شدم‌. هال‌ نیز جای‌ راحتی‌ برای‌ نوشتن‌ نبود. روی‌ مبل‌ كه‌ نمی‌شد، زیر دستی‌ می‌خواست‌. روی‌ میز هال‌ هم‌ كه‌ هم‌سطح‌ مبل‌ بود و نمی‌شد دولا نشست‌ و نوشت‌. دیگر جای‌ خجالت‌ است كه‌ بگویم‌ آرتروز كمر هم‌ دارم‌. چون‌ ممكن‌ است‌ گفته‌ شود زن‌ علیل‌ و مریض‌ را چه‌ به‌ نوشتن‌! گرچه‌ می‌دانستم‌ نه‌ علیلم‌ و نه‌ مریض‌...! همین‌طور، دور خودم‌ می‌چرخیدم‌ و می‌چرخیدم‌... .

     صدای‌ زنگ‌ تلفن‌! «آه‌... !»   

     هروقت می‌خواستم‌ بنویسم ، پریز تلفن‌ را می‌كشیدم‌ تا تمركز افكارم‌ به ‌‌هم ‌نخورد.  البته‌ به‌ صدای‌ تلفن‌ هم‌ حساس‌ شده‌ بودم‌.  به‌خصوص‌ وقتی‌ گوشی‌ را بر می‌داشتم‌ و شماره اشتباه‌ بود؛ كه‌ معمولا از هر ده‌ تلفن‌، پنج-‌ شش‌ تایش‌ اشتباه‌ می‌افتاد.

     صدای‌ زنگ‌ تلفن‌ قطع‌ نمی‌شد. یك‌ روند می‌زد. تعجب‌ می‌كردم‌ چرا آن‌ كسی‌ كه‌ پشت‌ خط‌ بود، حدس‌ نمی‌زد و فكر نمی‌كرد شاید من‌ خانه‌ نباشم‌ و بعد از چند بار زنگ‌زدن‌ تلفن‌ را قطع‌ كند! نه‌، هركه‌ بوده‌ می‌دانسته ‌است‌ من‌ باید خانه‌ باشم‌. منتظر ماندم‌ شاید دخترم‌ تلفن‌ را جواب‌ بدهد. گویا دخترم‌ هم‌ منتظر، تا مادر تلفن‌ را جواب‌ بدهد. تا او منتظر كه‌ من‌ تلفن‌ را بردارم‌ و تا من‌ منتظر كه‌ او، تلفن‌ قطع‌‌ شد. یك‌ مرتبه‌ دلم‌ شور افتاد:

     «نكند از مدرسه‌ پسرم‌... . نكند مادرم‌... پدرم‌؟ نكند شوهرم‌...، خواهر، برادر، مادرشوهر، خواهرشوهر، ... دوستی‌، آشنائی‌، با خبری‌ خوب‌... یا...!؟»

     به‌ خودم‌ نهیب‌ زدم‌:

     «حتما یكی‌ از این‌ تلفن‌های‌ روز آن‌ها است. مادر، خواهر، دوست، آشنا، بعد هم‌ نیم‌ ساعت،‌ سه‌ ربعی ‌حرف‌ وحرف‌ و غیبت‌ و صحبت‌ از ری‌ و روم‌ و بغداد و... گرانی‌ و سردی‌ و گرمی‌ هوا و معطلی‌ در صف‌ چه‌ و چه‌ و چه‌... گرفتاری‌ ویزای‌ كشور ثالث‌ و ... ویزای‌ امریكا و... عروسی‌ بچه‌ها در امریكا و چه‌ و چه‌ و... . بهتر... بهتر... . ولش‌ كن‌... !»

     با عصبانیت‌ كاغذ و قلم‌ و یادداشت‌ها و... همه‌ را محكم‌ پرت‌ كردم‌ روی‌ میز هال‌ و رفتم‌ توی‌ پاسیو:   

     «به‌ گور پدر نوشتن‌! اصلا به‌ من‌ چه‌ كه‌ قصه‌ بنویسم؟ این‌ همه‌ قصه‌نویس‌ تو این‌ مملكت‌ ریخته‌. اصلا كی‌ قصه‌ها و شعرای‌ منُ می‌خره‌ و می‌خونه؟ اصلا مگه‌ من‌ این‌ همه‌ پول‌ دارم‌ بدم‌ كه‌ قصه‌هامُ چاپ‌ كنم‌؟ به‌ دَرَك‌... یا اصلا مگه‌ من‌  با منتقدها آشنا هستم‌ كه‌ قبل‌ از توزیع‌ قصه‌هام‌ تو مجله‌ها، راجع‌ به‌ اونا نقد بنویسن‌...! ای‌ به‌ جهنم‌ كه‌ نمی شه‌ نوشت‌. اصلا اونائی‌ هم‌ كه‌ نوشتن‌، حالا فرضا  اگه‌ شوهر و زندگی‌ و بچه‌ و رفت‌ و آمد و غذا و مهمونی‌ و آشپزخونه‌ و... خواهرشوهر و مادرشوهر و... فك‌ و فامیل‌ هم‌ ندارند و اصلا هم‌  بیكار و... هستند... .»

     بغض‌ گلویم‌ را ‌ گرفته‌ بود. اگر دخترم‌ تو خانه‌ نبود، فریاد می‌زدم‌ و با صدای‌ بلند گریه‌ می‌كردم‌. دلم‌ به‌ حال‌ دختر پشت‌ كنكوری‌یم‌ می‌سوخت‌.

     اشك‌هایم‌ را فرو دادم‌. داخل‌ پاسیو شدم‌ تا خودم‌ را با برگ‌های‌ سبز دیفن باخیاها و با درختچه‌های‌ كوچكی‌ كه‌ سخت‌ عاشقشان‌ بودم‌ و از وقتی‌ تصمیم‌ گرفته‌ بودم‌ به‌ طور جدی‌ بنویسم،‌ آن‌ها را رها كرده‌ بودم‌ و آن‌ها هم‌ البته‌ شادابی‌ قبلی‌شان‌ را نداشتند، سرگرم‌ كنم‌.  بوی‌ نم‌ و هوای‌ نمور پاسیو مرا یاد شمال‌ انداخت‌. هوای‌ شرجی‌ پاسیو، مرا به‌ كوه‌های‌ چای‌زار لاهیجان‌ برد. هوس‌ چای‌ كردم‌. چند تا از برگ‌های‌  دیفن‌ باخیا را كه‌ زرد شده‌ بود، جدا كردم‌ و آوردم‌ توی‌ آشپزخانه‌ تا در سطل‌ آشغال‌ بیندازم‌ و یك‌ چای‌ داغ‌ بخورم‌ تا شاید كمی‌ حالم‌ جا بیاید. به‌ محض‌ این‌ كه‌ داخل‌ آشپرخانه‌ شدم‌، یك‌ مرتبه‌ متوجه‌ شدم‌ آشپزخانه‌ چه جای خوبی‌ برای‌ نوشتن‌ است‌. بلافاصله‌ برگ‌های‌ زرد دیفن‌باخیا را در سطل‌ آشغال‌ انداختم‌. وسایلم‌ را برداشتم‌ و آمدم‌ تو آشپزخانه‌. صندلی‌ را كشیدم‌ جلو و نشستم‌ پشت‌ میز و كاغذ سفید را كه‌ من‌ را هم‌ مثل‌ خوسه‌ سلا نگران‌ كرده‌ بود، گذاشتم‌ جلویم‌.

      حالا دیگر نشستم‌ تا بنویسم‌. هنوز درونم‌ هیجان‌ شدیدی‌ داشتم‌. حالا درست‌ حالت‌ پسرم‌ را داشتم‌ به‌ هنگام‌ بازی‌! احساس‌ كردم‌ كم‌كم‌ می‌خواهم‌ سبك‌ شوم‌.

     من‌، موقع‌ نوشتن‌ اول‌ كاری‌ كه‌ می‌كنم‌ نوشتن‌ تاریخ‌ روز است‌ در گوشه‌ راست‌ كاغذ. شروع‌ كردم‌:

     24/2/...

      تلفن‌ زنگ‌ زد. یك‌بار... دوبار... سه‌بار... دخترم‌ جواب‌ نداد. اصلا به‌ رویش‌ هم‌ نیاوردم‌. چهاربار... پنج‌بار... اَه‌... كلافه‌ شدم‌...  كلافه‌... . از پشت‌ میز آشپزخانه‌ كه‌ با این‌ زحمت‌ و بدبختی،‌ تازه‌ برای‌ نشستن‌ و نوشتن‌ پیدا كرده‌ بودم،‌ بلند شدم.

     مجددا به‌ هال‌ برگشتم‌. گوشی‌ را برداشتم‌:

     «الو...؟»

     «... !»

     «بفرمائید!»

     «... !»

     گوشی‌ را محكم‌ گذاشتم‌ روی‌ تلفن‌. با عصبانیت‌ گفتم‌:  

     «احمق‌ دیوانه!»

     دخترم‌ پرسید: «مامان‌، كی‌ بود؟»

     گفتم‌: «یك‌ احمق‌ دیوانه!»

     دخترم‌ گفت‌: «مامان‌، از كجا فهمیدی‌ هم‌ احمقه‌، هم‌ دیوونه‌؟ دیوونه‌ كه‌ نمی‌تونه‌ احمق باشه!»

     به‌ طرف‌ آشپزخانه‌ برگشتم‌. جواب‌ دخترم‌ را ندادم‌. نشستم‌ تا بنویسم‌. درونم‌ هیجان‌ شدیدی‌ داشتم‌. دو ساعتی‌ بود كه‌ كاغذ و خودكار به‌ دست‌،  علاف‌ شده‌ بودم‌. حیران‌ جا، مكان‌! حالا هم‌ كه‌ نشستم‌ و تاریخ‌ را نوشتم‌... .

   خُب‌. شروع‌ كردم‌.

     قلم‌ لای‌ انگشت‌ سبابه‌ و میانی‌ و شستم‌ مانده‌ بود. خودكار را چندبار چرخاندم‌. سر خودكار را برداشتم‌ و تیزی‌ نوك‌ آن‌ را در امتداد كلمهBIC  (بیك)  قرار دادم‌ و در دستم‌ گرفتم‌. دوباره‌ لای‌ انگشت‌های‌ سبابه‌ و میانی‌ و شست‌. حالا تیزی‌ سر یا در خودكار در امتداد كلمه‌ BIC قرار داشت‌. شروع‌ كردم‌ به‌ تماشای‌ خودكار. كنار كلمه‌ BIC  طرحی‌ شبیه‌ یك‌ پسربچه‌ كوچك‌ بود كه‌ به‌ نظر می‌آمد دست‌ راستش‌ را برای‌ اجازه‌‌گرفتن بالا برد‌ه‌ است‌. یاد بچه‌های‌ مدرسه پسرم‌ و یاد هم‌كلاسی‌هایش‌ افتادم‌. یاد آن‌ روز كه‌ رفته‌ بودم‌ پسرم‌ را از  مدرسه‌ بیاورم‌ و جلوی‌ در مدرسه‌ یكی‌ از بچه‌های‌ كوچولو در حالی‌كه‌ دست‌ راستش‌ را بالا برده‌ بود، به‌ آقای‌ ناظم‌ می‌گفت‌: «آقا... آقا... اجازه»! و آقای‌ ناظم‌ هم‌ كه‌ خیلی‌ سرش‌ شلوغ‌ بود و من‌ با او از دور سلام‌ علیك‌ مختصری‌ كرده‌ بودم‌، سخت‌ مشغول‌ رتق‌ و فتق‌ امور خروج‌ بچه‌ها از مدرسه‌ بود. حیاط‌ مدرسه‌ غلغله‌ بود. بچه‌ها تعطیل‌ شده‌ بودند، به‌مانند كندوئی‌ كه‌ درش‌ را بازكنند، زنبورها همه‌ بیرون‌ بزنند، با عجله‌ كیف‌هایشان‌ را در هوا می‌تكاندند و می‌دویدند و اگر ناظم‌ و بقیه‌ كاركنان‌ مدرسه‌، به‌ خصوص‌ مش‌ رمضون نبودند، روی‌هم‌ روی‌هم‌ می‌ریختند یا زیر دست‌ و پا خُرد می‌شدند. آقای‌ ناظم‌ با صدای‌ بلند به‌ آن‌ پسر گفت‌: «چی یه‌، چی یه‌؟» و آن‌ پسر‌ كوچولو كه‌ دست‌ راستش‌ هنوز در هوا بالا بود، گفت‌: «آقا... اجازه‌؟... آقا خدافظ‌.»

      دوباره قلم‌ را لای‌ انگشتان‌ سبابه‌ و میانی‌ و شست‌ گرفتم‌. قلم‌ همین‌طور لای‌ انگشتانم‌ بود. ذهنم‌ در هجوم‌ بی‌امان‌ كلمات‌ حالت‌ تدافعی‌ گرفته‌ بود. كاغذ سفید كه‌ به‌ قول‌ خوسه‌ سلا نگرانم‌ كرده‌ بود، همین‌طور سفید مانده‌ بود و من‌ را  در نگرانی‌ گذاشته‌ بود، با یك‌ تاریخ‌: 24/2/... و نه‌ بیشتر.

     روی‌ اعداد 24 و 2 خیره‌ شدم‌. خوشم‌ آمد هی‌ به‌ این‌ اعداد نگاه‌ كنم‌. هی‌ نگاه‌  می‌كردم‌. هم‌ از 2 خوشم‌ می‌آمد و هم‌ از4.  به‌ نظرم‌ می‌رسید كه‌ 4  مادر مرتب‌ و منظمی‌ است‌ كه‌ دختران‌ دوقلویش؛‌ 2 و 2 را به‌ دنبالش‌ می‌كشاند. باز نگاه‌ كردم‌.

     اعداد 4- 2- 2. فكر كردم2 تا 2 تا می‌شود 4 تا و نیز 2 به‌ اضافه‌ 2 می‌شود 4 تا. چه‌ خوب‌! از چپ‌ به‌ راست‌ خواندم‌: 2- 2- 4! از راست‌ به‌ چپ‌ خواندم‌ 4- 2- 2!  متوجه‌ 24 شدم‌. به‌ به‌! چه‌ عدد قشنگی‌، چه‌ عدد پرمعنا و پر احساسی‌! پیش‌ خودم‌ فكر كردم‌: «می‌گن‌ رنگا حامل‌ پیامن‌. من‌ می‌گَم‌ عددا هم!»

    احساس‌ كردم‌ 24 چه‌ عدد پر بركتی‌ است‌. حساب‌ كردم‌  دیدم‌ عدد 24 به‌ اعداد 2- 3- 4- 6- 8  قابل‌ تقسیم‌ است‌. چه‌ عدد جانانه‌ئی‌!  شاید كمتر عدد دورقمی‌ پیدا بشود كه‌ به‌ پنج‌ عدد قابل‌ قسمت‌  باشد! جائی‌ خوانده‌ بودم‌ عدد 12 و بعضی‌ مضارب‌ آن‌، یعنی‌ 24- 36- 72- 180 و 360  اعداد رُند و مبنا و كامپیوتری‌ هستند. یادم‌ افتاد به‌ 124 هزار پیغمبر. بهایلیاد و اودیسه كه‌ هركدام‌ دارای‌ 24 سرود هستند: «شاید رمز جاودانگی‌ این‌ دو اثر  همین‌ باشه.»

 پیش خودم فكر می‌كردم: «شاید رمز نجات‌ بشر در 124 هزار پیغمبره.»

  فكر كردم‌: «بی‌خود نیست‌، می‌گن‌ ریاضی‌ پدر همه‌ علومه‌. كاش‌ من‌هم‌ می‌رفتم‌ ریاضی‌ می‌خوندم‌.  این ادبیات‌ و شعر و عرفان‌ و زبان‌ و زبان‌شناسی‌ و اسطوره و... این‌ تازگی‌ها هم‌ نقاشی‌ و طراحی‌ و... .»

     صدای‌ زنگ‌!  انگار زنگ‌ در خانه‌ بود. به‌ خودم‌ آمدم‌. دخترم‌ گفت‌ می‌رود و اف‌ اف‌ را می‌زند.

     دخترم‌ وقتی‌ برای‌ زدن‌ اف‌ اف‌ از جلوی‌ آشپزخانه‌ رد می‌شد، بی‌اختیار بینی‌یش‌ را گرفت‌ و گفت‌:  «اوف‌ اوف‌... مامان‌... بوی‌ سوخته‌ و دود می یآد!»

     از پشت‌ میز آشپزخانه‌ كه‌ با آن‌ زحمت‌ برای‌ نوشتن‌ و خالی‌ كردن‌ درون‌ هیجان‌ زده‌ام‌ پیدا كرده‌ بودم،‌ بلند شدم‌. دود غلیظی‌ از یكی‌ از قابلمه‌ها به‌ هوا می‌رفت‌. با عجله‌ گاز را بستم‌. در قابلمه‌ را برداشتم‌. بوی‌ سوختگی‌ توی‌ بینی‌ام‌ زد. صورتم‌ را عقب‌ كشیدم‌: «خدای‌ من...!»

     هواكش‌ را زدم‌. پنجره‌ آشپزخانه‌ را باز كردم كه شاید‌ تا آمدن‌ شوهرم‌ این‌ بوی دود لعنتی‌ از خانه‌ و از ساختمان‌ بیرون‌ برود. فكر كردم‌: «ناهار چی‌؟ ای‌ وای!»

      مات‌ و مبهوت‌ به‌ سر میز برگشتم‌. دخترم‌ و پسرم‌ را دیدم‌ كه‌ به‌ سمت‌ آشپزخانه‌ می‌دوند.  هركدام‌ با یك‌ شاخه‌ گل‌ سرخ‌! من‌ فقط‌ می‌دیدم‌. در ذهنم‌ انگار می‌خواندم‌ یا می‌گفتم‌: «چه‌ گلی‌... چه‌ گلی‌... چه‌ رنگی‌... چه‌ بوئی‌...! چه‌ سوژه‌های‌ ناب‌ و بكری‌! چه‌ جملاتی‌... چه‌ فیش‌هائی‌... چه‌ یادداشت‌هائی‌...!»

     سرم‌ گیج‌ ‌رفت‌. به‌ نظرم می‌آمد تنم‌ یخ‌ كرده‌ بود. چشمانم‌ انگار چیزی‌ نمی‌دید. بوی‌ دود و غذای‌ سوخته‌، سرم‌ را به‌ دوَران‌ آورده‌ بود. ذهنم‌ به‌ كلی‌ خالی‌ شده‌ بود. انگاری‌ با سرنگ‌ همه‌ ذهن‌ و تخیلم‌ را بیرون‌ كشیده‌ بودند.  بچه‌ها به‌ طرفم‌ دویدند:

      «مامان‌... تولدت‌ مبارك‌!»

  هاج‌ و واج‌ بودم‌. بی‌ اختیار چشمم‌ افتاد به‌ روی‌ كاغذ سفید روی‌ میز آشپزخانه‌ كه‌ بوی‌ دود تمام‌ فضایش‌ را گرفته‌ بود. روی‌ كاغذ سفید كه‌ به‌ قول‌ خوسه‌ سلا، سفیدی‌یش‌ نگرانی‌ می‌آورد. چشمم‌ افتاد به‌ گوشه‌ راست‌ كاغذ. چشمم‌ افتاد به 24/2/... .

      بچه‌ها آمدند تا دست‌ بیندازند گردنم‌ و مرا ببوسند.

     من‌ فقط‌ واژه‌ها و سوژه‌ها را می‌دیدم‌. فیش‌ها را، یادداشت‌ها را... همه‌ را كه‌ همراه‌ با دود و بوی‌ غذای‌ سوخته‌ آشپزخانه‌ به‌ هم‌ بیخته‌ بودند و با هواكش‌ به‌  بالا عروج‌ می‌كردند و چشمان‌ اشك‌آلود و دودگرفته‌ من‌ بدرقه‌ راه‌ آنها بود.

     بوی‌ دود و غذای‌ سوخته‌ تمام‌ آشپزخانه‌ را گرفته‌ بود. بچه‌ها دست‌هایشان‌ روی‌ گردنم‌ آویزان‌ بود. پسرم‌ كه‌ قدش‌ كوتاه‌تر بود، گردنم‌ را محكم‌ كشید پائین‌. صورتم‌ را چنان‌ بوسید كه‌ همه‌ تف‌های‌ دهانش‌ به‌ لُپ‌ من‌ مالیده‌ شد.

     انگار صدای‌ شوهرم‌ درگوشم‌ رنگ‌ می‌زد. خودش‌ بود یا من‌ تنها صدایش‌ را می‌شنیدم‌:

     «از وقتی‌ زن‌ ما تصمیم‌ گرفته‌ نویسنده‌ بشه،‌ ما یك‌ لقمه‌ غذای‌ درست‌ حسابی‌ نخوردیم!»

     فكر كردم‌ الآن‌ است‌ كه‌ او هم‌ بیاید. رفتم به‌ طر‌ف‌ آشپزخانه‌  تا گل‌ها را در گلدان‌ جا دهم‌.

     كاغذ سفید هنوز روی‌ میز بود. سفیدی‌اش‌- هنوز هم - نگرانی‌ می‌آورد.  روی گوشه‌ كاغذ سفید دوباره‌ چشمم‌ افتاد به‌ اعداد 24/2/... .

     با شنیدن‌ صدای‌ دوباره زنگ،‌ پیش‌ خودم‌ گفتم‌: «حتما شوهرمه. خدا كنه‌ برام اوپانیشادها رُ هدیه‌ آورده‌ باشه!»

                                                                                                   24/2/1369

تهران

 


جشن دل تنگی

عباس معروفی

abbasmaroufi@gmx.de

 


بیست و هفتم اردی بهشت ماه عباس معروفی وارد پنجاه و یکمین سال زندگی خود می شود. در فرهنگ کهن ایرانی، پنجاه سالگی/ نیم قرنی را گرامی می داشتند و از آن پس با لفظ "شیخ"- به معنای انسان کامل که در علوم شریعت و طریقت و حقیقت کامل شده باشد- از فرد یاد می کردند. گرچه امروزه چنین مفهومی در فرهنگ عامه به فراموشی سپرده شده است، اما به دلیل محتوای عمیقش دوست دارم آن را یادآور شوم.

 و اما به مناسبت زادروز معروفی، داستان "جشن دل تنگی" او را برای این صفحه برگزیده ام. داستانی که هم اکنون در مجموعه دریاروندگان جزیره آبی تر جا دارد، اما ابتدا جزو مجموعه داستان آخرین نسل برتر بود و زمان چاپ نخستش به پیش از رمان سمفونی مردگان، یعنی دست کم به ربع قرن پیش و آغاز کار ادبی معروفی برمی گردد. و جالب این که از همان زمان، مشخصه های پست مدرنیسم را در این داستان وی می توان یافت.

سردبیر

 

 

 

 

حالا اتاق ساکت است. تخت خوابت را با همان روتختی صورتی رنگ ساده پوشانده ئیم و به هیچ کس اجازه نمی دهیم روی آن بخوابد. خود من هم تاکنون نخوابیده ام. من زمین را بیش تر دوست دارم. و کتاب هات را همان طور که بوده، گذاشته ئیم باشد، فقط یک قفل به شیشه کتاب خانه ات اضافه کرده ئیم. عکست را هم توی قاب  طلائی رنگ گذاشته ئیم و بالای کتاب خانه ات نصب کرده ئیم. بعد پرده ها است؛ همان پرده های قدیمی آبی و قرمز راه راه با گل های طلائی رنگ پنجره اتاق را می پوشاند. چند بسته کاغذ رنگی را توی هم تاب داده ام و نوارنوار از این سر اتاق به آن طرف آویخته ام. کاغذها با یک نسیم موج برمی دارند و در هم پیچ می خورند. یک کیک کوچک و یک جعبه مدادرنگی بیست و چهار رنگ هم روی میز گذاشته ام. به جای بیست و چهار شمع. آخر امروز بیست و چهارمین سال گرد زندگی تو را در اتاق خودت جشن می گیرم، تنهائی. شاید خیال کنی من دیوانه ام، مهم نیست. اما فرشته عزیز، بعضی چیزها هست که نمی توان باورش کرد، درست مثل فوتبالیستی که وقتی در آخرین لحظه ورود به میدان حس کند پاهاش از کار افتاده اند. در این چهار سالی که در ایتالیا هستی، همه اش فکر می کنم به داروخانه رفته ئی تا برای مادر قرص بگیری یا رفته ئی به مدرسه، یا جای دیگر، نمی دانم. به هر حال همین حالا یا یک ساعت دیگر برمی گردی و باز می گوئی: «این لوبیاها چی یه وسط اتاق؟»

«آوردم کاردستی درست کنم.»

«توی اتاق من؟»

بعدها که داشتی برای سفر آماده می شدی، می گفتی: «سعید، بیا نقاشی هاتُ رنگ کنم.»

برای همین هر روز نقاشی می کشیدم. حس می کردم تو مهربان شده ئی. همیشه مهربان بودی، اما آن روزها سرت را خوب با کارهای من گرم می کردی. وقتی با مادر دنبال  کارهای  گذرنامه ات  می رفتی، دلم می گرفت. آن وقت  تو  و  مادر خسته و مانده می نشستید پای سماور. مادر می گفت: «اگه باباتون زنده بود که من نمی بایست توی این اداره ها ویلون بشم.»

ما پدر نداشتیم. خب، عادت کرده بودیم پدر نداشته باشیم، اما هنوز بعد از چهار سال نتوانسته ام عادت کنم خواهر نداشته باشم. آینه و قرآن را، همان ها که روی تاق چه اند، مادر آورده بود فرودگاه. قرآن کوچک جلد چرمی. یک بار هم دم در حیاط بالای سرت گرفت، از زیرش رد شدی، برگشتی قرآن را بوسیدی، توی آینه خودت را نگاه کردی و خندیدی. مادر ایستاد که چند قدم بروی. بعد ظرف آب را که یک برگ سبز هم  در آن  شناور بود، پشت سرت بر زمین ریخت. تو می خندیدی، همه اش می خندیدی. شاید هم اشک می ریختی. برمی گشتی پنجره ها را نگاه می کردی. شانه هات را صاف کرده بودی که مثل زن های مغرور و متفکر به نظر بیائی. همین طور هم بود. با آن ساک بزرگ و پیراهن شیری رنگ و قدم های آرام و مرددی که برمی داشتی، شکل زن ها شده بودی. گاهی هم می پریدی بالا، قدم هات را تند می کردی و باز می شدی همان فرشته خودمان. لپ کوچولوها را می گرفتی و می کندی، بعد می بوسیدی شان، آن هم بی حساب و کتاب. به مادر هی می گفتی: «غصه نخوری ها!»

اما می دانم که دلت می خواست گریه کنی. دزدکی ما را نگاه می کردی و با احساس خوشی لبخند می زدی. چمدانت را من برداشته بودم و جلوجلو می بردم و از بس دل نکندنت را دیدم، خسته شده بودم. می خندیدم، اما دلم می خواست زار بزنم. توی دلم گفتم: «چقدر معطل می کنی، دختر. بیا برو، شرت را کم کن. دل ما را ریش کردی.»

مادر را می دیدی؟ لب هاش می لرزید، همه اش تو را نگاه می کرد و انگار شکوفائی آرزوهاش را در تو می دید. حالا خوب یادم است. تا به حال برایت ننوشته بودم، توی دلم می گفتم: «برو ببین آن طرف دنیا چه خبر است، آن جا که پر است از کشیش و اسقف و راهبه، آن جا که آلت قتل حضرت مسیح را مقدس می شمارند و به گردن می آویزند، آن جا که فقط یک شنبه ها در رحمت باز است... کاش زودتر خانم دکتر بشوی و لااقل به داد زن های فامیل برسی. چقدر معطل می کنی؟»

آخر دل کندی و انگار از منظومه تو در توئی جدا شدی. دائی کوچکه با اهل و عیال آمده بود. دائی بزرگه نیامده بود. گفته بود: «مگه سفر حج می ره؟ صد بار گفتم این دختره رُ تنها نفرستین خارج. کی به حرف ما رفت؟»

خاله ها و عمه ها هم بودند. بعد همه توی ماشین هاشان نشستند. هم سایه ها ریخته بودند بیرون. کوچه کوچک ما غوغا بود. وقتی ماشین ما راه افتاد، یادت است؟ ما توی ماشین عموجعفر بودیم. وقتی راه افتادی، بقیه هم دنبال ما ریسه شدند. مادر سرش را به شیشه در عقب ماشین تکیه داده بود و زیرچشمی نگاهت می کرد. تو می دانستی دارد نگاهت می کند، با لبخند هی حرف می زدی. به من گفتی نگذارم مادر دل تنگی کند. من گفتم: «به فکر خودت باش.»

مادر حالا منگ و بی حرف نشسته بود. خب، خسته شده بود. وقتی از زیر آینه و قرآن ردت می کرد، با ناله و خنده و گریه گفت: «حالا من تنهائی چه کار کنم؟ تنها دخترم... .»

خاله کوچکه، زهره، می گفت: «اوه، تو هم! مگه می ره دباغیش کنن؟»

عمه ها و خاله ها دور مادر را گرفتند: «حالا جلوی فرشته؟! فکر دختره رُ نمی کنی؟»

«نذار غصه بخوره.»

«ببین خواهر، بچه های ما هم که بزرگ شدن، باید برن.»

یکی از عمه ها به سرم دست کشید: «تو کی می ری، سعید جون؟»

گفتم: «هر وقت فرشته برگشت.»

«براش دل تنگی نکنی ها.»

«نه.»

مادربزگ به مادر گفت: «تو چرا هم چینی؟!»

مادر خود را جمع و جور کرد که بتواند جلو تو شادمان جلوه کند. آخر تو که نمی دانی جدائی از یک خواهر یا دختر خوب چه قدر مشکل است. انگار آدم را تکه تکه می کنند و دوباره به هم می چسبانند.

مادر به آن ها گفت: «آخه این دختر که می دونین با دخترای دیگه فرق داره... راستی راستی یه فرشته س.»

این طورها رفتی، توی آن همه شوق و امید و غم و گریه و خنده و هلهله. هواپیما از زمین کنده شد. زن ها زیر چادر، بلند بلند گریه را سر دادند و مردها و آقاپسرها کف زدند. کف زدند و شادی کردند. کوچک ترها نمی دانستند چه باید بکنند، کف بزنند یا گریه کنند، مبهوت ایستادند و هواپیما را نگاه کردند و حواس شان به ماشین های کوچک فرودگاه بود که از زیر هواپیماها مثل موش این طرف و آن طرف می دویدند. و من نگاهم را دوختم به هواپیما که هر لحظه در آسمان کوچک تر می شد.

بعد از آن روز در تمام این مدت، تو هر هفته نامه می نوشتی و با عکس می فرستادی.

مادر می گفت: «شکر خدا اخلاقش عوض نشده. نگاه کن سعید، هنوز با روسری و بی آرایش وساده س. یقین از اون قرتی پرتی ها خوشش نیومده.»

عکس ها را نشان می داد که گاه کشیش ها و راهبه ها و گاه دخترهای نیم برهنه و ژیگول ها پشت سرت می آمدند و می رفتند. چند مانکن هم پشت شیشه مغازه ئی خودشان را عرضه کرده بودند.

یک سال و نیم همین طور گذشت، بی آن که تو به ایران بیائی یا ما بتوانیم به تو سری بزنیم. بعد نوشتی مریض شده ئی و قرار است جراحی یت کنند. ما چه می دانستیم. دکترها به تو گفته بودند لازم نیست به ایران برگردی، خودشان معالجه ات می کنند. آخرین عکسی که فرستادی، روی تخت بیمارستان، با لباس سفید و رنگ پریده، لاغر و استخوانی، مثل دختربچه های گرسنگی کشیده، به دوربین نگاه کرده بودی که هیچ وقت نتوانیم فراموش کنیم. مادر هی تقلا می کرد سری به تو بزنیم، اما نمی شد. نه پول داشتیم و نه مادر تحمل هواپیما را داشت. بعد دوستانت از ایتالیا تلفن کردند و بدون ابهام و پوشیدگی گفتند فرشته مرده است. گفتند خود را در غم ما شریک می دانند. گویا هر کار از دست شان برمی آمده، کرده اند. ولی فرشته عزیزم، دیوار بیماری برای پزشکان دنیا خیلی بلند است. رک و پوست کنده گفتند فرشته مرده است. آن وقت ما یخ زدیم، بریدیم. مادر موهاش را می کند، صورتش را می خراشید و سرش را همان طور که نشسته بود، به دیوار می کوبید. زن ها توی اتاق مادر گریه می کردند و مردها یک جای دیگر. دیوارهای خانه ماتم گرفته بود. آفتاب غم زده نگاه می کرد. حس می کردم درخت ها شرمنده بودند نمی توانستند گریه کنند. یادت است؟ می دانم یادت است. هر دو درخت را، هم گلابی را، هم پیچ امین الدوله را با هم کاشتیم. آن روز تو شانزده ساله بودی و من یازده سالم بود. رفته بودیم پارک. گل فروش  بداخلاق  جلو  پارک  داشت  گل هاش  را  آب می داد. تو می خواستی نسترن بخری و من گل یاس می خواستم. اما مادر گفت: «یه درخت گلابی کوچولو بخرین که سالی شیش تا گلابی بده. سه تاشُ کرما بخورن، سه تاشُ ما بخوریم.»

بعد یک درخت گلابی  و  یک نهال پیچ امین الدوله خریدیم. همیشه زیادی  آب شان می دادیم، حتا  روزهای  بارانی  هم  آب شان می دادیم. کفر مادر بالا آمده بود. می گفت: «خودتون بخورین، ببینین نمی ترکین.»

حالا من می خواهم بیست و چهارمین سال زندگی تو را جشن بگیرم، با این همه دل تنگی و حرف. همه این چیزها را هم می نویسم و توی کتاب خانه ات می گذارم. می دانم که روزی می آئی و آن را می خوانی. امروز بیست آبان ماه است، باران از صبح می بارد و درخت های ما را زیر شلاق گرفته است. مادر بعد از آن گریه و زاری ها دچار سکون و سکوتی شده که این روزها گاه به گاه سراغش می آید، مات و تلخ، با رنگ پریده و چشم های منتظر، نگاهش را می دوزد به دوردست ها، شاید به تماشای چشم های سیاه و مهربان تو. آخر می دانی، مردن تو زندگی ما را تلخ کرد، اما مصیبت از وقتی شروع شد که جنازه ات را به ایران آوردند. همه بدبختی برای مادر بود. دائی بزرگه و دار و دسته اش چیزهائی به مادر می گفتند که روحیه اش برای همیشه از دست رفت.

جنازه را که می خواستند بیاورند، همه فامیل جمع شده بودند در سالن فرودگاه. عموها و عمه ها و دائی ها، همه بودند. دائی بزرگه هم بود. اخم هاش را در هم کرده بود و ایستاده بود: «همه این مصیبتا زیر سر این زن هاست، استغفرالله.»

همه ایستاده بودند. حتا یکی نمی توانست بنشیند. انتظار است دیگر، لعنتی، مثل بی خوابی، دلت می خواهد بنشینی، خسته ئی، اما نمی توانی. دلت می خواد هی آب بخوری، اما جا نداری. دلت می خواهد بایستی، ولی مگر می شود همه اش ایستاد. و اگر بخواهی قدم بزنی، کجا بروی؟ همه ایستاده بودند. مادر رنگ پریده و بی حال، بعد از آن همه گریه و اغما، حالا مبهوت آن جاها شده بود، پشت شیشه های قدی فرودگاه، بالای آشیانه های نقره ئی رنگ، چسبندگی زمین و آسمان، تو حتما آن جا بودی و از آن جا می آمدی. وقتی هم رفتی، توی همان جاها ناپدید شدی. مادر فقط به افق نگاه می کرد. انگار اصلا توی فرودگاه بود و نبود، گریه هم نمی کرد، شاید هم لبخند می زد. تو با دو چشم سیاه و براق، موهای طره دار و لبخندی که بر گونه هات چال می انداخت، می آمدی، با یک جفت گیسوی بافته و آویخته از دو سو. و دیگر چه می توانم بگویم؟

آن وقت هواپیما بر زمین نشست. چند لحظه بعد مسافران خنده بر لب با احساس شادی وارد سالن شدند و هلهله و شادمانی را توی وطن بوسیدند.

مادر حالا دیگر بی صبر شده بود. سنگین قدم برمی داشت، انگار سنگ به پاهاش بسته بودند، بی طاقت خودش را به این سو و آن سو می کشید. بعد کارگرهای فرودگاه صندوق چوبی بزرگ و زیبائی را با رنگ آلبالوئی صیقلی و مزین به صلیب از روی چرخ دستی بر کف آمبولانس گذاشتند. مصیبت از همین جا شروع شد.

دائی بزرگه با عصبانیت گفت: «اینه؟»

هیچ کس جوابی نمی داد و هیچ کس نمی دانست چرا تو در صندوق چوبی و صلیب دار خوابیده ئی. مادر کلافه بود، گفت: «حالا چه کار کنیم؟»

گفتم: «برای چی؟»

مادر نگاهم کرد: «هیچی مادرجون.»

فقط دائی بزرگه گریه نمی کرد، مثل شتر کینه ئی کف به لب آورده بود. می گفت: «اینم از کار تو، خواهر! ما رُ آوردی جلو این ملت که بی آبرو کنی؟»

مادر سرش را زیر انداخت و جوابی نداد.

دائی بزرگه طوری که همه بشنوند، گفت: «هی گفتم نفرستینش، بچه مسلمون فرستادین، کافر برش گردوندین!» بعد سرش را نزدیک تر آورد: «می دونم از من می رنجی، خواهر. ولی چوب خدا صدا نداره. آخه آقاجون، خدا قهرش می گیره. دختر مثل دسته گل، عجب کاری یه ها! فرستادیش تو اون کفرستون.»

مادر نمی دانست چه بگوید. دائی بزرگه مجال حرف زدن به کسی نمی داد و همین طور می گفت. می گفت تو فرهنگت را از دست داده ئی. اما بار فرهنگی که فقط روسری و جوراب و تـابوت کرایه ئی نبود، خیلی چیزهـا بود، چهار هزار سال بود و ما وقتی چمدان هات را باز کردیم، تازه فهمیدیم در شلوغی ایتالیا گم نشده ئی. مثل وقتی که بدرقه ات می کردیم، برت گرداندیم. مادر باز گریه کرد. هذیان گفت و هی به خودش پیچید.

می گفت: «عمه خانم، یعنی شما فکر می کنین فرشته ارمنی شده؟»

«نه منیژه جان، صبر داشته باش برسیم.»

جنازه را بی صدا گذاشتند کف هال، رو بـه روی دریچه کـولر. دائی بزرگه که مثلا بزرگ فـامیل مـان هم هست، بسم الله گفت و چفت هـای  تـابوت  را  بـاز کرد و در را به آرامی برداشت. حـالا مـادر می بایست کنار تـابوت می نشست و تـو را دست می زد، می بوسید، گریه می کرد، هر کار که می خواست.

یک باره پچ پچ ملایمی، مثل شعله آتش همه اتاق ها را در برگرفت و به هر کس دامن زد. تو وسط تابوت خوابیده بودی. باد موهات را، طره ها را، بازی می داد. انبوه موی شفاف دور سرت جا خوش کرده بود و در امتدادشان دو دست کشیده، دو چشم بسته، دهان سرد و متبسم و لباس مخمل آبی کم رنگ. گونه ها سرخ و سفید بودند، ناخن ها لاک زده، با تاجی از گل، عروس! مرده که نبودی، داشتی می خندیدی. سکوت و بهت مادر در صورتت موج می زد. همیشه فکر می کنم مادر چیزی در خود دارد که بعضی ها ندارند؛ من گمان می کنم وقار و نجابت باشد. تو هم درست مثل مادر، اما یک چیز هم از پدر به ارث برده بودی: سرطان خون.

حالا پوشش نازکی از گرد گچ روی چهره ات نشسته بود و رنگت را روشن تر می کرد و چشم های سیاه و مژه های بلندت را برجسته تر نشان می داد  و  لب های ساکتت سرخ تر می زد. هیچ وقت تو را به این شکل آرایش کرده ندیده بودم. همان طور که پیش ترها بودی، بیش تر می پسندیدم.

فقط روزهای تعطیل می توانستم خفته ات را ببینم و سر به سرت بگذارم. پتو را دور خودت پیچانده بودی و صورتت را تا بینی زیر پتو برده بودی، فقط چشم هات را می شد دید. دو قطره آب هم کافی بود که پشت چشم هات را تر کند و کار خوابت را بسازد. تا آن جا که یادم است، تو این طور می خوابیدی، نه با آرایش و تور و لاک و سرخاب و سفیداب.

چمدان ها را خاله باز کرد. هر سه چمدانت را باز کرد. لباس ها همه بود، کهنه و نو، حتا آن هائی که وقت رفتن به تن داشتی. روسری ها، پیراهن های قلم کار، چادرنماز، همه شسته شده و اتو خورده و نایلون شده. بعد کتاب هات را زیر و رو کردند. حافظ و قرآن و شاه نامه و خیام و قاب عکس و این جور چیزها را. همه چیزهات را فرستاده بودند.

دائی بزرگه قرآن را برداشت: «ببین، لای این کتابُ وا نکرده. اون جا انجیل می خونن.»

مادر با گریه نگاهت کرد: «آره دخترم؟»

چند ظرف خرما و حلوا وسط اتاق ها گذاشته بودند که کسی یادش نرود تو مرده ئی. یکی از عمه ها دستی به سر من کشید که دیگر تنها شده بودم.

دائی بزرگه گفت: «خب، ببریمش قبرستون ارمنی یا.»

بعد احمد آقا، شوهر خاله کوچکه، شوهر زهره را می گویم، که تازه رسیده بود، سر دائی بزرگه هوار کشید و گفت: «بس کنین دیگه، خجالت بکشین! اینا رسم شونه، مرده رُ آرایش می کنن، به دستور کشیش یه صلیب و یه کتاب انجیل رو سینه مرده می ذارن.»

گریه امان همه را بریده بود.

یکی از هم سایه ها گفت: «پناه بر خدا! عروس می کنن و می فرستن.» بعد مادر در تابوت را دوباره باز کرد. انجیل و صلیب را از روی سینه ات برداشت، ناخن گیر آورد و ناخن هات را گرفت. می دانی مادر چه کشید؟ اصلا جلو دائی ها گریه نمی کرد که مبادا سرکوفتش بزنند.  بعد که احمد آقـا گفت رسم خارجی ها این جور است، مثل دیوانه ها کنار تابوت نشست و زار زد. ناخن هات را می گرفت و مویه می کرد:

«اول این انگشت بزرگ. بار اول نه، خیلی هم بلند نیست، مامان. بار دوم هم چیزی نگو، چقدر سست و بی حالی! لب خند بزن، صبر کن، حالا دستتُ نکش. بار سوم بگو، خودتُ سنگین نکن. خب، آدم دلش تنگ می شه، کف دستتُ ببینم... ظرف و لباساتُ کی می شست؟ خب حالا... حالا... حالا اون دست، خب آدم دلش تنگ می شه، اول انگشت بزرگ، باز یادت رفت؟ آ دخترم، خیلی لاغر شده ئی مادر، صبر کن. حـالا استون  و  پنبه می آرم. یه استون بدین. لاک هـاتُ پـاک می کنم، تو که لاک دوست نداشتی... ولی دست هات قشنگ شده، قرمز به رنگ پوستت می آد، نه، نه، حالا اون دستتُ بده. نه، چه انگشتای کوچولوئی... بذار ببوسم شون. آخ خدا، صبر کن... حالا... حالا... مادر... .»

آرایش صورتت را پاک کردند، تاج گل سفید را از سرت برداشتند، لباس های مخمل را از تنت بیرون آوردند و در تابوت را بستند که دیگر کسی تو را نبیند. دائی بزرگه برایت برد یمانی آورد. بعد با آمبولانس سیاه رنگی بردندت بهشت زهرا.

مادر می گفت: «شکمشُ پاره کرده بودن و سینه شُ شکافته بودن.»

تن سرد و یخ زده ات را غسل دادند، سدر و کافور زدند، روی چشم هات دو مهر کوچک گذاشتند. و تو را در کفن پیچیدند. نماز خواندند. بعد تلقین. و بعد تو را در گور گذاشتند.

آخرین باری که دیدمت، با رنگ پریده، بی آن که خونی در تنت باشد، روی  تـابوت  بـرزنتی بهشت زهـرا خـوابیده بـودی. زیـر چشم هـات کبود شده بود و آن قدر نحیف و شکسته به نـظر می آمـدی که نـمی شد شنـاختت. مـا، مـن و مادر، هر هفته جمعه ها بهشت زهرا می آمدیم. حالا هم می آئیم، چند شاخه گل روی قبرت می گذاریم، قبر را با گلاب می شوئیم، مادر قرآن می خواند و ما برای مهربانی ها و عزیزی هات گریه می کنیم. شاید هم برای تنهائی خودمان.

تهران- 1360        

 


بود و نبود، هست و نیست

نگاهی به داستان کوتاه "جشن دل تنگی" عباس معروفی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 
 

خصلت اصلی زمان ما غیبت

 و ناپیدائی است.

ژان  بودریار

عنوان داستان؛ "جشن دل تنگی" استعاره عنادیه ئی (Oxymoron) است که سبک و ساختار داستان را نیز از آن خود می کند.

 جشن هم واره با شادی توأم است و سرور را تداعی می کند. اما دل تنگی به اندوه و حتا افسردگی راه می برد. بنابراین در کنار هم آمدن آن دو غریب می نماید و استعاره عنادیه را شکل می دهد. استعاره ئی که هر جزء آن، جزء دیگر را نفی می کند. وقتی خواننده وارد داستان می شود و موقعیت راوی و اطرافیانش را در می یابد، می بیند این نفی دوسویه مدام تکرار می شود:

سال گرد تولد فرشته؛ خواهر راوی است. راوی/ سعید که این تک خواهر خود را بسیار دوست دارد، سال گشت میلادش را به جشن می نشیند. اما فرشته دو سال پیش مرده است و او و مادرش هنوز سوگ وار این عزیز خود هستند. این موقعیت متناقض راوی و دیگر آدم هـا و حتا واقعه هـا،زمـانی هم که راوی به گذشته برمی گردد و روز پرواز فرشته را  به ایتالیا  به یـاد می آورد، تکـرار می شود:

اما می دانم که دلت می خواست گریه کنی. دزدکی ما را نگاه می کردی و با احساس خوشی لب خند می زدی. (1)

 

می خندیدم، اما دلم می خواست زار بزنم.  (2)

 

این طورها رفتی، توی آن همه شوق و امید و غم و گریه و خنده و هلهله. هواپیما از زمین کنده شد. زن ها زیر چادر، بلند بلند گریه را سر دادند و مردها و آقاپسرها کف زدند. کف زدند و شادی کردند. کوچک ترها نمی دانستند چه باید بکنند، کف بزنند یا گریه کنند، مبهوت ایستادند و هواپیما را نگاه کردند و حواس شان به ماشین های کوچک بود که از زیر هواپیماها مثل موش این طرف و آن طرف می دویدند. (3)

مشابه این موقعیت در روز بازگشت فرشته، البته در حالت جنازه تکرار می شود. راوی حال خود و دیگر استقبال کنندگان را چنین وصف می کند:

انتظار است دیگر، لعنتی، مثل بی خوابی، دلت می خواهد بنشینی، خسته ئی، اما نمی توانی. دلت می خواهد هی آب بخوری، اما جا نداری. دلت می خواهد بایستی، ولی مگر می شود همه اش ایستاد. و اگر بخواهی قدم بزنی، کجا بروی؟ (4)

و از همین عنوان، موضوع، موقعیت، ماجرا و سبک متناقض نمای داستان (هست/ نیست، می شود/ نمی شود، باید/ نباید و...) است که وجه پست مدرن آن عیان می شود. زیرا "پست مدرنیته" به لحاظ معناشناختی مفهوم سلبی است که یک سره بر اساس فقدان و غیبت تعریف می شود- بر اساس ناپدید شدن چیزی که قبلا وجود داشت- و زوال و نظم هم زمانی و درزمانی و هم چنین زوال جهت دار بودن تغئیر از جمله قطعی ترین مشخصات تعریف کننده آنند. (5) 

حضور جسمانی فرشته در گذشته و نبودن او در حال، در عین این که تأثیر عاطفی یش هنوز زنده و باقی است، به اضافه هدف سفر او که پزشک شدن و درمان بیماری دیگران بوده است، اما خود در غربت به سرطان مبتلا می شود و می میرد، موقعیت متناقض و پست مـدرن داستـان را شکل می دهد. در ضمن مـاهیت تناقض و نفی، ویـرانی است و ویرانی به منزله یکی از مشخصه هـای پست مدرنیسم در دنیای راوی و خواهر و مادرش، با مرگ فرشته و آرزوهای شان اتفاق می افتد. این واقعه دردناک همان تعبیری است که زیگمونت باومن  در کتاب اشارت های پست مدرنیته خود عرضه می کند: پست مدرنیته حقیقت و معیارهای زیبائی و آرمان های زندگی را به چیزهائی از هم گسیخته یا در حال گسستگی تبدیل می کند. (6) مرگ آرمان های این خانواده که با مرگ فرشته اتفاق می افتد، مرگ زیبائی را نیز به هم راه دارد. فرشته زیبا، سلامت و شادمان، عاری از هر آرایشی به ایتالیا می رود و در تابوتی باز می گردد، در حالی که صورت و ناخن هایش آرایش شده اند. این آرایه نیز به او می آید. مادر و راوی در بحران مواجه شدن با مرگ دل بندشان دچار گسست اندیشه و باور می شوند و مردد می مانند او در کدام حالت زیباتر است. اما واقعیت فوری خود را به رخ می کشد: این زیبائی آرایه ئی و دروغین است و بر چهره مرگ نقاشی شده است. و زمانی که این بزک از چهره و ناخن فرشته زدوده می شود، رنگ پریده او واقعیت موجود و تناقض نمای دیگری را نمایان می کند. اما معروفی از این تناقض نمائی ها و ویرانی های پی در پی هدفی دارد. به زعم باومن ویران گری، حقیقت حقیقت را عیان می سازد، حقیقتی که در نفس وجود سکنا می گزیند. (7) مرگ و ویرانی جسمانی فرشته نیز این حقیقت را آشکار می کند که از مرگ و بیماری نمی توان گریخت، حتا اگر به آخرین دستاوردهای جهان مدرن مسلح شوی و از همه امکانات و ابزار پیش رفته آن برخوردار باشی. و از همین جا است که داستان از روایت ساده مرگ یک خواهر دوست داشتنی فراتر می رود و بعد جامعه شناختی می یابد و هر یک از شخصیت های داستان می توانند از خود فراتر روند. به عبارت به تر لایه دیگری برای داستان رقم زنند. زیرا هنر پست مدرن... به چیزی غیر از خودش اشاره می کند و حاوی اطلاعاتی درباره دنیائی است که هنر پست مدرن بخشی از آن است. (8) مشخصه پست مدرنیته این است که در آن دنیای انسانی هم چون جهانی تلقی می شود که به نحو تقلیل ناپذیر و چاره ناپذیر کثرت گرا است و به چندین واحد خودمختار و مرکز اقتدار تقسیم شده است که هیچ گونه نظم افقی یا عمودی بالفعل یا بالقوه ئی ندارند. (9) با این تعبیر دائی بزرگه نماینده جامعه پیشامدرن و بسته می شود. او بارها مخالفت خود را با رفتن فرشته به خارج (جدائی از حیطه اقتدار جامعه بسته پیشامدرن) اعلام می کند. دائی بزرگه از این بابت چنان زخم خورده است که حتا روز بازگشت جنازه فرشته نمی تواند درد خویشتن را از یاد ببرد و به جای آن که با مادر داغ دیده/ خواهرش هم دردی کند، بیش تر بر زخمش نمک می پاشد. راوی روایت می کند همه بدبختی ها برای مادر بود. دائی بزرگه و دار و دسته اش چیزهائی به مادر می گفتند که روحیه اش برای همیشه از دست رفت. و دائی بزرگه می گوید می دونم از من می رنجی، خواهر. ولی چوب خدا صدا نداره. آخه آقاجون، خدا قهرش می گیره. دختر مثل دسته گل، عجب کاری یه ها! فرستادیش تو اون کفرستون. زیرا مادر از قانون جامعه بسته خود تبعیت نکرده است و دخترش را تنها به دیار غریب فرستاده است. دائی بزرگه چند بار یادآور می شود چه قدر به مادر پند داده است نباید فرشته را به ایتالیا بفرستد: دائی بزرگه طوری که همه بشنوند، گفت: «هی گفتم نفرستینش... .»

تأکید نویسنده بر پندهای دائی بزرگه هدف دار است. زیرا انسان در جامعه پیشامدرن معنای ویژه خود را دارد. و چون این معنا از پیش تبیین شده است، از طریق پند به دیگران انتقال می یابد. بنابراین اندرز جزو رکن های جامعه پیشامدرن و گفتمان های آن محسوب می شود. به علاوه در جامعه پیشامدرن، انسان با اجتماع تعريف می شود نه اجتماع با انسان. دائی بزرگه پیش از عزیمت فرشته می گوید مگه سفر حج می ره؟ صد بار گفتم این دختره رُ تنها نفرستین خارج. کی به حرف ما رفت؟ به زعم او، تعریف و تشخص فرشته به عنوان عضوی از این جامعه باید درون خود آن صورت بگیرد، نه بیرونش. تضادی که فرشته با خروجش از این جامعه ایجاد می کند، وضعيت خطرناكی را نذیر می دهد که دائی بزرگه بیان کننده آن است. در نتیجه چون  تسامح در دنیای دائی بزرگه جائی ندارد، هنگام خروج فرشته از کشور، یک سره خود را کنار می کشد و خلاف دیگر خویشاوندان برای بدرقه به فرودگاه نمی آید.

و اما مادر که شکوفائی آرزوهایش را در فرشته می دید، نماینده قشر واسطه بین جامعه پیشامدرن و مدرنیسم می شود و به همین دلیل متهم و حتا مطرود فرهنگ جامعه مردسالارش است: دائی بزرگه هم بود. اخم هاش را در هم کرده بود و ایستاده بود: «همه این مصیبتا زیر سر این زن هاست، استغفرالله.»

ناگفته نماند مادر به دلیل انعطاف پذیری و گسستن بندهای تحجر ، بیش تر از ذهنیت مدرن برخوردار است.

سرانجام فرشته نیز بار نمایندگی نسل جدی، اندیش مند و پی جوی مدرنیسم را بر دوش می کشد. راوی او را به وقت عزیمت به ایتالیا چنین وصف می کند: شانه هات را صاف گرفته بودی که مثل زن های مغرور و متفکر به نظر بیائی. همین طور هم بود. فرشته کوله باری از فرهنگ غنی خود (قرآن، حافظ، شاه نامه، خیام) را هم راه برده است (10) تا در تقلای گفتمان فرهنگی،  با انجیل و کشیشان و راهبه های آن دیار مباهله نسل خود را انجام دهد. راوی تأکید می کند: توی دلم می گفتم: «برو ببین آن طرف دنیا چه خبر است، آن جا که پر است از کشیش و اسقف و راهبه، آن جا که آلت قتل حضرت مسیح را مقدس می شمرند و به گردن می آویزند، آن جا که فقط یک شنبه ها در رحمت باز است.» (11) قرار هم است راوی/ برادرش راه او را ادامه دهد و پس از بازگشت فرشته از ایتالیا، وی به خارج برود. اما در همان گام نخست، شکست اتفاق می افتد و تلاقی دو فرهنگ،  به مرگ یکی منجر می شود. چرا؟ چون بر گفتمان فرهنگی تمدن ها در سطح افراد اجتماع، قانون جنگل حاکم است و برنده آن است که نه فرهنگ غنی تر، بل که امکـانـات تبلیغی بیش تری دارد. بنـابراین مدرنیسم مسلح به امپریـالیسم رسانه ئی جهانی و جدیدترین و پیش رفته ترین فن آوری ها و... مجال بروز یا بالندگی به فرهنگ ملی/ دینی نمی دهد و تلاش برای گفتمان فرهنگی، از همان آغاز به شکست طرف ضعیف منجر می شود. به عبارت دیگر واقـع گرائی سنت و معصومیتش، مقهور فـانتزی مـدرنیسم و رنـگ و لعاب هـایش می شود  و  فرشته سـاده و شـاداب و سرزنده، بـا بزک و زیبائی دروغین، مرده از ایتالیـا بـاز می گردد. بـه زبـان جامعه شناسیک، آن فرهنگ او را در خود تحلیل می برد و وقتی به تمامی نابودش کرد، جنازه اش را برای موطنش می فرستد. همان گونه که یکی از هم سایه ها، مبهوت درباره فرشته می گوید پناه بر خدا! عروس می کنن و می فرستن. ناگفته نماند این رنگ و روغن زیباساز مرده فرشته ، در ابتدای داستان نیز قرینه سازی می شود و راوی مهیای جشن دل تنگی خویشتن/ سنت و فرهنگ ملی/ دینی، جعبه مدادرنگی بیست و چهار رنگ خود را به جای بیست و چهار شمع روی میز می گذارد تا خاطره نقاشی های خود را با کمک خواهر در کودکی زنده کند. در بیان نمادین، او رنگ های ساده و کم جلوه مدادرنگی را در تقابل با رنگ و روغن پرزرق و برق و چشم گیر غربی قرار می دهد.                        

و اما ارزشی  که در این داستان به فرهنگ ملی/ دینی داده می شود، سکوی پرش پست مدرنیسم نیز است. زیرا در مدرنیسم فهمیدن از مجرای دانستن/ دانش صورت می گیرد، اما در پست مدرنیسم فهمیدن حالتی از وجود داشتن (12) قلم داد می شود که با تخریب ظاهرسازی های دروغین/ زدودن بزک فرشته و بازگشت به هویت فرهنگی خویشتن انجام می شود. به همین علت جهان سوم یا هر نام دیگری که به آن می دهند، از این بابت بیش تر مستعد پذیرش و وقوع پست مدرنیسم است تا مدرنیسم.

مخلص کلام این که جشن دل تنگی راوی و اتفاقی که در ذهن او از طریق یادآوری خاطره حیات و مرگ خواهرش رخ می دهد، بازیافت خویشتن و هویت خویشتن است و نیز تعئین جای گاه خود/ خانواده اش/ جامعه اش در این جهان. البته پست مدرنیته به سان مدرنیته هیچ جان داروئی برای شفای دردهای بشر نیاورده است. نه او را از تنهائی می رهاند، نه از پوچی و نه حتا از دردهای جسمانی. بنابراین دیدگاه پست مدرنیته از موقعیت برتر و سلطه جو و پرمدعای مدرنیته عقب نشینی می کند و این حقیقت را عریان می کند که مدرنیسم در پیش رفته ترین جامعه هایش عاجز و درمانده ئی بیش نیست. همان گونه که در داستان، بیماری سرطان فرشته در یکی از کشورهای پیش رفته غربی بدون علاج باقی می ماند. به زبان باومن پارادوکس اخلاقی وضعیت پست مدرن این است  که تمـامیت انتخـاب اخـلاقی و مسؤولیت را بـه عـامـلان پس می دهـد، در حـالی که در آن واحد آرامش نـاشی از هـدایت جهـان شمولی را از آن هـا دریغ می دارد که روزگـاری اعتماد به نفس مدرن آن را نوید می داد. وظـایف اخلاقی افـراد سنگین تر می شود، در حالی که منابع اجتماعی لازم برای به انجام رساندن این وظایف تحلیل می رود. (13) این نظر باومن  در  داستان "جشن دل تنگی" چنین بیان می شود: مادر و فرشته راه آینده را انتخاب کرده بودند. فرشته می بایست پزشک می شد و مسؤولیت انسانی خود را توسع می بخشید. یعنی حضور پررنگی در جامعه نیمه بسته خود می یافت. همان گونه که این حضور با مرگ پدر برای نسل پیشین/ مادر به اجبار رقم خورده بود. اما مادر به دلیل بی تجربگی نسلش از این بابت  و  فراوانی مشکلات  و  ناهنجاری های اجتماعی، فشار روانی و عاطفی زیادی را متحمل می شود و طبیعی هم است از حضور اجتماعی خویش گله مند باشد- اگه باباتون زنده بود که من نمی بایست توی این اداره ها ویلون بشم. زیرا او از امکانات و توانائی های کافی برای انجام مسؤولیت هایش برخوردار نیست و برای همین تجلی آرزوهای خود را در فرشته می بیند. شاهدش نیز همین بس که حتا نمی تواند پس از دریافت خبر بیماری فرشته به ایتالیا برود و دست کم در روزهای آخر عمر دل بندش، او را هم راهی کند. اجتماع در وجه بستگان هم به دادش نمی رسد. (14) یعنی یک بار دیگر بازگشت به همان پارادوکس/ تناقض نمائی که از همه وجه های این داستان بیرون می زند. به همین دلیل هم خواننده صداهای گوناگونی را از درون داستان می شنود. صداهای متباین مادر، دائی بزرگه، احمد آقا و... در نهایت، هم زیستی خود را در مراسم غرب زدائی جسد فرشته در خانه نشان می دهند. اما در جهان پست مدرن در همهمه صداهای اخلاقی، هیچ یک نمی تواند دیگران را ساکت کند و افراد با ذهنیت خود به مثابه یگانه مرجع اخلاقی غائی تنها می مانند. ناگزیر این صداهای متباین داستان "جشن دل تنگی" با هم می جنگند تا سرانجام راوی بتواند با بصیرت تازه و حاصل از مرگ خواهر، تصمیم بگیرد و انتخاب خود را بکند. در این مرحله بی آن که نویسنده رک بگوید، خواننده آگاه است راوی نمی داند راهی که مادر و خواهرش رفتند صحیح بوده است یا نه. اما استنباط می کند راوی مادر و وطنش را انتخاب کرده است  تا  در  تنهائی حزن آلود خود تنها  نباشند و نمانند. البته خواننده هنوز نمی داند راوی برای ادامه زندگی چه راهی را در پیش گرفته است. زیرا پست مدرنیته به معنای چشم باز کردن به روی بی هودگی رؤیاهای مدرن عام گرائی است. (15) به عبارت به تر، در پایان داستان به ظاهر همه چیز سر جای خود است. اما در باطن هيچ يك از عنصرهای آغازین ماجرا سر جای خود نيست و گويی همه بنیادها (خانواده، اجتماع، ارزش ها و...) دارد روی هم آوار می شود. به تعبیر عطار نیشابوری در اسرارنامه گهی بوده گهی نابوده بودیم/ گهی کشتیم و گه هیچی درویدیم/ بسی در پویه این راز گشتیم/ کنون بر ناامیدی بازگشتیم. به همین دلیل معروفی پست مدرنيست با این داستان هشدار می دهد بايد تضادهای جامعه خود را جدی بگيریم، وگرنه نتیجه های فاجعه باری را شاهد خواهیم بود و حکم آن فوتبالیستی را پیدا می کنیم که در آخرین لحظه ورود به میدان حس می کند پاهاش از کار افتاده اند. به دلیل همین پست مدرنیست بودن نیز معروفی پایان باز به داستانش می دهد تا راه برای فعالیت ذهن خواننده باز باشد و او نیز مانند راوی- به عنوان هم ذات خود او در این جهان پرتناقض ِ پرتلاطم- انتخاب کند چه باید بکند.     

نکته مهم دیگری که این داستان بابت مشخصه های پست مدرنیته در خود دارد، اخلاق گرائی است. باومن می گوید اخلاق نیز، هم چون سیاست، بخش ضروری نظریه جامعه شناختی درباره پست مدرنیته است که داعیه درجه ئی از کمال دارد. برای توصیف جامعه مدرن می توانستیم مسائل اخلاقی را کنار بگذاریم یا جای گاهی فرعی و حاشیه ئی برای آن ها در نظر بگیریم، زیرا تنظیم اخلاقی کردار تا حد زیادی تابع فعالیت ناظر به تحمیل قوانین و قانون گذارانه نهادهای جامعه بود، و هر آن چیزی که بدین طریق تنظیم و قانون مند نمی شد، "امر خصوصی" به شمار می رفت یا به مثابه خرده ریزهائی تلقی می شد که باید در جریان مدرنیزاسیون کامل از میان برداشته شود. چنین وضعیتی دیگر وجود ندارد؛ گفتمان اخلاقی  به دست نهادها  به پس صحنه  رانده نمی شود و بنابراین، عمل اخلاقی و راه حل های اخلاقی (یا حل نشدن مسائل اخلاقی) باید بخش ضروری هر مدل نظری در باب پست مدرنیته باشد. (16) به همین دلیل داستان "جشن دل تنگی" حاوی مدل نظری گفتمان اخلاقی  بین فرشته در یک سو و راوی، مادر، دائی بزرگه و دیگر بستگان در سوی دیگر است. همان گونه که در بالا اشاره شد، هر یک از این افراد نماینده جریان اجتماعی ویژه ئی هستند و واکنش ویژه خود را نشان می دهند که حاکی از اصول اخلاقی شان نیز است. وقتی فرشته عکس های خود را از ایتالیا می فرستد، مادر می گفت: «شکر خدا اخلاقش عوض نشده. نگـاه کن، سعید، هنوز بـا روسری  و  بی آرایش و ساده س. یقین از اون قرتی پرتی ها خوشش نیومده.»

عکس ها را نشان می داد که گاه کشیش ها و راهبه ها و گاه دخترهای نیم برهنه و ژیگول ها پشت سرت می آمدند و می رفتند. چند مانکن هم پشت شیشه مغازه ئی خودشان را عرضه کرده بودند. (17) اما هنگامی که جنازه فرشته آغشته به مواد آرایشی و عطر و پوشیده در لباس پر زرق و برق به وطن باز می گردد، دائی بزرگه روایت دیگری را از فرشته عرضه می کند: هی گفتم نفرستینش، بچه مسلمون فرستادین، کافر برش گردوندین! اما شوهر خاله کوچکه می آید و  او  و  دیگران را  به خطا بودن  برداشتش  واقف می گرداند. احمد آقا، شوهر خاله کوچکه، شوهر زهره را می گویم که تازه رسیده بود، سر دائی بزرگه هوار کشید و گفت: «بس کنین دیگه، خجالت بکشین! اینا رسم شونه، مرده رُ با رسم خودشون آرایش می کنن، به دستور کشیش یه صلیب و یک کتاب انجیل روی سینه مرده می ذارن.» این جا است که در می یابیم راوی و مادر برخطا نبوده اند و حقیقت وجودی فرشته در ایتالیا به برداشت آن ها نزدیک است. مادر نمی دانست چه بگوید. دائی بزرگه مجال حرف زدن به کسی نمی داد و همین طور می گفت. می گفت که تو فرهنگت را از دست داده ئی. اما بار فرهنگی که فقط روسری و جوراب و تابوت کرایه ئی نبود، خیلی چیزها بود، چهار هزار سال بود و ما وقتی چمدان هات را باز کردیم، تازه فهمیدیم در شلوغی ایتالیا گم نشده ئی. مثل وقتی که بدرقه ات می کردیم، برت گرداندیم. بنابراین سلامت اخلاقی فرشته به برگ برنده راوی و مادر تبدیل می شود. برگ برنده ئی که غیرمستقیم به اخلاق گرا بودن راوی اشاره دارد. این برگ برنده بی هیچ شعار یا رو بودن، با جمله همیشه فکر می کنم مادر چیزی در خود دارد که بعضی ها ندارند؛ من گمان می کنم وقار و نجابت باشد. تو هم مثل مادر... . یا هیچ وقت تو را به این شکل آرایش کرده ندیده بودم. همان طور که پیش ترها بودی، بیش تر می پسندیدم، در دستان خواننده گذاشته می شود. به همین دلیل نیز این داستان یا داستان های مشابه به غنی تر ساختن مبحث های اخلاقی منجر می شود. در حالی که مدرنیته نقش ناچیزی در غنی تر ساختن مباحث اخلاقی داشته است. و چه آفرینش گران چه خوانندگان عادت دارند از این دید به هنر معاصر نگاه کنند و حتا اخلاق گرائی را ضعف هنرمند برشمرند. در حالی که پست مدرنیته مانند مدرنیته کنش های انسانی را از مدار ارزیابی اخلاقی بیرون نمی کند و برعکس مباحث اخلاقی مشخصا پست مدرن اساسا از دو ویژگی حساس و مهم وضعیت پست مدرن نشأت می گیرند. کثرت مراجع و نقش مرکزی انتخاب درخودسازی عاملان پست مدرن. (19)

 

تکمله

داستان "جشن دل تنگی" پس از رمان سال بلوا دومین موردی است که مرا متوجه مشخصه های پست مدرن آثار معروفی کرده است. ردگیری این مشخصه ها نیز مرا به سوی نکته ظریفی ره نمون شده است:

هر گونه "ایست" بودن اثر یا نویسنده ئی باید کاملا درونی باشد. یعنی نمی توان با خواندن مکتب ادبی و آموختن مشخصه های آن، اثری با همان مشخصه ها آفرید. ضمن آن که پست مدرنیته بیش تر تفکر و فلسفه است تا تکنیک و تا زمانی که این تفکر و فلسفه درونی خود نویسنده نباشد، نمی توان با عاریه گرفتن تکنیک، اثر پست مدرن آفرید. چون حاصل چیزی نخواهد بود جز تصنع. اما هنگامی که آن مشخصه ها درونی خود نویسنده باشد و به ویژه او حاصل آن دوران- در این جا معروفی به منزله نویسنده سربرزده از دوران پست مدرن- آن گاه است که پس از گذشت 26 سال از نوشتن اثری (تاریخ پای داستان "جشن دل تنگی" سال 1360 را نشان می دهد. یعنی زمانی که متنی در مورد  پست مدرنیسم به فارسی ترجمه نشده بود.) در کمال حیرت می توان مشخصه های پست مدرنیته را در آن یافت. خط بطلان هم  بر همه چیز نکشیم  و  مدعی نشویم جامعه مـا مدرنیسم را از  سر نگذرانده، چگونه می توان از پست مدرنیسم سخن گفت! نه، در جهانی که دیگر "ده کده" نامیده می شود، ما نیز بی آن که خود واقف باشیم، ناخواسته از روح پست مدرنیته متأثریم. منتها هنرمند به دلیل حساس بودن روحش، در هویداکردن این تأثر پیش تاز است.

 

فروردین 1386

_____________________________________________________

1-               معروفی، ع. دریاروندگان جزیره آبی تر. تهران: ققنوس، 1382، ص247.

2-               همان

3-               همان، ص249 

4-               همان، ص251

5-               باومن، ز. اشارت های پست مدرنیته. تهران: ققنوس، 1384، ص82.

6-               همان، ص10

7-               همان، ص11

8-                همان، ص84

9-               همان، ص91

10-    گرچه در این داستان نسبت های بینامتنی (Intertextuality) به عنوان یکی از مشخصه های پست مدرنیته را شاهد نیستیم. اما تأکید چند باره بر این کتاب ها که موجب تشخص بخشی به آن ها (Personification) به عنوان  نمودگاران  فرهنگ  ملی  می شود، نشانه ئی از این تمهید پست مدرن است.

11-          دریاروندگان جزیره آبی تر، ص247

12-          اشارت های پست مدرنیته ، ص11

13-          همان، ص31

14-    یادآور می شوم این داستان نمونه مناسبی برای روی کرد فمینیستی است و از این منظر نیز حرف ها برای گفتن دارد.

15-          اشارت های پست مدرنیته، ص191 

16-          همان، صص337- 338  

17-          دریاروندگان جزیره آبی تر، ص249

18-          همان، ص254

19-          اشارت های پست مدرنیته، ص 338

 


 

صفحه اول   .   درباره ما  .   شماره هاي پيشين   .  از دل برآيد  .  روز من   .   خاطره   .    خبر
   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو   .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان   .   هزارتو   .   شماره آخر