عباس معروفی (متولد 1336) هم در رمان
سمفونی مردگان
(1368) تراژدی فروپاشی یک خانواده سنتی ایرانی
را حول جنون و از دست رفتگی یک روشن فکر شکل می دهد. مضمون و صناعت
سمفونی مردگان،
رمان خشم و هیاهوی
فاکنر را به یاد منتقدان آورده است. پیش از معروفی، بهمن شعله ور رمان
سفر شب
(1346) را بر الگوی خشم و هیاهو
ساخت. قهرمان آن رمان نیز بیگانه حساسی است که با خود، خانواده و محیط
درگیر است. او اندیشه های متعالی در سر دارد، اما عاقبت ناگزیر می شود
در مقابل دنیائی که او را پس می زند، خود را به دیوانگی بزند و با "وضع
موجود" مصالحه کند.
معروفی در
سمفونی مردگان هم موقعیت تاریخی خاصی را
تجسم می بخشد. (برخورد جامعه سودجوئی با روشن فکران) و هم با به
کارگیری اشاره های اساطیری، ماجرا را در طول هستی بشر می گستراند و به
رمان کلیت نمادین می بخشد. و در این راه فرم سازگار با مقاصد خود می
یابد. رمان در چهار موومان و از چهار دیدگاه مختلف روایت می شود. بیان
واقعیت از چند زاویه دید و به نمایش گذاشتن شباهت ها و تناقض های ماجرا
(فرم صحه گذاری بر تعدد و تنوع دیدها) در پیوند با تناقضی است که شخصیت
و فرجام قهرمان رمان را شکل می دهد.
تنوع دیدگاه ها بر تحرک رمان می افزاید، خواننده از جوانب گوناگون با
شخصیت و موقعیت قهرمان درگیر می شود. هر راوی بخشی از ماجرا را روایت
می کند و جنبه خاصی از شخصیت اصلی را آشکار می سازد تا رمان به پژوهشی
در باب شخصیت روشن فکری به نام آیدین تبدیل شود. نویسنده در هر موومان
زاویه دید عوض می کند تا نوای تازه ئی ساز کند. اما دنباله ماجرای
موومان قبل را با پیش و پس رفتن هائی در زمان پی می گیرد. به این
ترتیب، هر موومان ادامه خطی صحنه ئی است که موومان پیش را تشکیل می
داد، یعنی با این که در بخش هائی از رمان، زمان به شیوه رمان های مدرن
شکسته شده است، اما حادثه های رمان- در کل- در مسیر زمان تقویمی رمان
های رئالیستی مألوف پیش می رود. علت برخی تکرارهای رمان را در همین
دوگانگی باید جست. تمایل به شرح و توضیح علت و معلولی هر چیز، از اهمیت
گزینش در این رمان کاسته و سبب برخی پرگوئی ها شده است. در حالی که
نویسنده رمان مدرن چندان به فکر شرح و توضیح منطقی روی دادها نیست و هم
واره کشف بخش هائی از ماجرا را به عهده فعالیت ذهنی خواننده می گذارد.
موومان اول استخوان بندی نو دارد، زمان آن بیست و چهار ساعت است، اما
طی آن رخ دادهای چهل و سه سال از زندگی اعضای خانواده به صورت تصویرهای
گسسته ئی از دریچه ذهن پریش اورهان بیان می شود. گشایش داستان در فضای
سرد و دودآلود، در شهری مدفون شده زیر آوار برف و آوای کلاغ ها است تا
یخ زدگی رابطه ها و مناسبت های شخصیت های ماجرا به نمایش درآید. اورهان
به تشویق ایاز پاسبان (حافظ نظم موجود) به راه افتاده است تا برادر
دیوانه خود، آیدین، را بیابد و بکشد. به تدریج سفر او معنای فراتر از
مفهوم
واقعی
خود
می یابد
و
تمثیلی می شود از سیری در یک زندگی تیره و
سترون: مرد در دشت برف پوش می رود و برف خاطره های غم انگیز، جسم و
ذهنش را در سرمای مرگ فرو می برد. او هم در احوال خویش می اندیشد و هم
به وضعیت برادرش و هم گذشته خانواده را به یاد می آورد. بدین سان فضا
اندک اندک ساخته می شود و انگیزه های مالی و عاطفی اورهان برای اقدام
به قتل روشن می شود. رابطه
اورهان
و
آیدین
گرانی گاه رمان است و بقیه
ماجراها حول این رابطه وضوح می یابند، مفهوم تمثیلی رمان نیز از دل
همین رابطه سر بر می کشد. اورهان با تردید راه افتاده است، یادهای ضد و
نقیضی که به ذهنش می آید، نشان می دهد ضمن نفرت از آیدین، به "حضور" او
احتیاج دارد. اورهان که شخصیتش گام به گام ساخته می شود و در پایان
داستان چون موجود زنده و دارای گوشت و خون پیش روی خواننده قرار می
گیرد، آدمی است شکست خورده در جلب عشق و محبت دیگران. سکونت در خانه
بزرگ و مخروبه پدری، اضطراب، تنهائی و وحشت او را برجسته تر می
نمایاند. او که زندگی نکرده است، حسرت زندگی کوتاه اما پرمعنای آیدین
را می خورد. احساس نیاز به وجود دیگری و ایجاد ارتباط با او، جان این
مرد سترون را می گدازد. اما مشکل اورهان در این است که نمی تواند دیگران را
دوست داشته باشد و به آن ها کمک کند- توجه کنید به نقش او در غرق شدن
نزدیک ترین دوستش در شورآبی. خاطره هایش همه از مرگ و ویرانی است؛
سرمای زمستان، برودت روحی او را بازتاب می دهد، هم چنان که گرگ هائی که
زوزه می کشند، نمایش گر گرگ وارگی این "حیوان سرگشته اند." اورهان عمری
راه های کوبیده را طی کرده است تا پدرسالاری شود که برادرکشی هم می
کند.
به همان کندی که اورهان در برف پیش می رود، در
تجربه ذهنی او سهیم می شویم و ماجرا را در حد دید او هم پا با ذهنیات
او کشف می کنیم و با اعضای خانواده آشنا می شویم: پدر تاجر خشک و
متعصبی است که هر یک از فرزندانش را فدای اقتداری می کند که هم واره
کوشیده است با شدت عمل نسبت به زیردستان حفظ کند. احساس بی نیازی آیدین
پدر را ذله می کند و او به صلاح دید ایاز پاسبان، آیدین را طرد می کند،
کتاب هایش را به آتش می کشد و به زیرزمین دخمه وار می راندش. اما مادر
حتا تا دم مرگ نگران آیدین است. آیدا، تای دیگر آیدین مرگ فجیعی دارد.
بعد از خودسوزی او، زندگی خانواده
مثل بهمن بزرگی از برف در سراشیبی دره مرگ فرو می غلتید و هیچ کس نمی
توانست یا نمی خواست جلوش را بگیرد.
تقدیر شومی در انتظار همه اعضای خانواده است. حتا آیدین و آیدا که می
کوشند از تقدیر خود بگریزند، موفق نمی شوند. گوئی جبر وراثت و محیط
آنان را به سوی نابودی می راند. در شب عروسی آیدا، نویسنده با نوعی پیش
آگاهی قدرگرایانه- که به اصالت واقع گرایانه رمان لطمه می زند- به این
سرنوشت اشاره می کند. در آن شب، رعد و برق و تگرگ، لامپ های ریسه
چراغانی را می شکند و آیدین در خرابه کنار منزل پی آواز عاشیقی می رود
که از جوانی یش خیر ندیده است.
برادر دیگر خانواده، یوسف، نیز افلیج و در هم شکسته جنگ است و عاقبت به
دست اورهان سر به نیست می شود. تمامی این یادایادی ها با مضمون اساسی
رمان- رابطه آیدین و اورهان ارتباط می یابد. مرگ آیدا بر تلاش های
اورهان برای کنار زدن آیدین می افزاید.
سال ها بعد که آیدین به دوران کودکی خود وا پس می گشت،
در می یافت همه مسیرها از همان جا تغئیر کرده بود. او به خوبی می دانست
که وارثان تنها طمع بیش تری برای تصاحب به کار می برند.
اورهان به قهوه خانه ئی می رسد که روزگاری پاتوق
آیدین بود. اما اکنون آن جا ویرانه ئی است با اسکلت جانوری که گرگ آن
را دریده است. اشاره دیگری به رابطه دو برادر. اورهان به پیرمردی برمی
خورد که او را برادرکش
می نامد. پیرمرد وقتی اورهان خواب است، ساعت او
را با خود می برد. ساعت مفهوم استعاری در این داستان دارد. اورهان وقتی
به راه می افتد، از مقابل مغازه ئی می گذرد که ساعت قرار گرفته در
ویترین آن سی سال پیش از کار افتاده است. ساعت کلیسائی هم که آیدین در
زیرزمین آن محبوس است، کار نمی کند. گم شدن و از کار افتادن ساعت ها،
نشانه ئی از شکستن زمان ساعت و گستراندن آن به وسیله زمان ذهن است؛ از
کار افتادن ساعت، یادآور زمان های مرده ماجرائی هم است که همه آدم های
درگیر در آن یا مرده اند یا آخرین دقایق حیات خود را می گذرانند.
هنگامی که اورهان به خواب می رود، راوی دانای کل- که به شکل محدود هم
راه با دیدگاه ذهنی اورهان، موومان اول را روایت می کرد- فرصت می یابد
تا موومان دوم را به تنهائی شرح دهد. این بخش بافت توضیحی دارد، گسترده
تر از موومان اول است، اما عمق و فشردگی آن را ندارد. خواننده در این
موومان هر چند با زمینه های تاریخی و اجتماعی شکل گیری و اضمحلال شخصیت
آیدین بیش تر آشنا می شود، اما احساس می کند با نکته تازه تری از آن چه
در موومان اول خوانده یا در موومان سوم می خواند، برخورد نمی کند.
موومان های اول و سوم، فعالیت ذهنی دقیق تری را از سوی خواننده می
طلبند و با برانگیختن پرسش هائی در ذهن او، خواستار مشارکت فعال تر به
هنگام خواندن می شوند. اما موومان دوم را- با وجود برخی صحنه های
درخشان مثل صحنه حضور مادر و آیدین در گورستان- مانند رمان های سرگرم
کننده هم می شود خواند و از آن گذشت و رسید به موومان های بعدی که بار
دیگر مضمون اساسی رمان را دنبال می کنند.
آیدین در خانواده ئی بری از مهر و در میان آدم
هائی ناتوان از برقراری رابطه عاطفی، تنها کسی است که به انزوای خود
آگاهی می یابد و برای چاره کردن تنهائی و پرورش فردیت خلاق خود، شیوه
مألوف زیست را وا می نهد و راه پرخطر، اما تازه ئی در پیش می گیرد.
جسورانه از وضعیت امن خود دل می کند تا راهی به زندگی نو و توأم با عشق و هنر بیابد. آیدین دنبال خودِ گم شده اش می گردد. اورهان همیشه مطیع
بوده، در محدوده مجاز ترقی کرده و زندگی یش در سکون گذشته است. او با
خودش غریبه است، در حالی که آیدین با اطرافیانش احساس بیگانگی می کند.
او به عنوان کسی که دغدغه شناخت خود را دارد، از ابتذالی می گریزد که
همگان را فرا گرفته است و مانند چهره شهادت دهنده ئی، زندگی آن ها را
به سخره می گیرد. آیدین بازتابنده روان شناسی اجتماعی روشن فکرانی است
که قربانی نابه هنجاری های اجتماعی و جهل خانواده می شوند. معروفی در
مصاحبه ئی می گوید: انتخاب اسم شخصیت ها در داستان و رمان خیلی اهمیت دارد.
(1) آیدین به معنای روشنائی است . همه راویان داستان از او سخن می
گویند و گفتار هر یک از آنان پرتو تازه ئی برهستی او می افکند. شخصیت
همه آدم های رمان در نوع رابطه ئی که با آیدین دارند، معنا و مفهوم می
یابد. هنگام توصیف رابطه آیدا و سورملینا با آیدین، فضا روشن و عاطفی
است. اما رابطه آیدین و اورهان هم واره بر زمینه ئی از برف و دل مردگی
مطرح می شود. همه از آیدین می گویند، اورهان هم در پی او می گردد. گوئی
آیدین گوهر روشنائی بخش زندگی دیگران است. حتا اورهان تاجر، چراغی است
که وجودش از او روشنائی می گیرد و در کنار وجود او معنا می یابد. از
این رو، با زمینه سازی برای کشتن برادر هنرمند، در واقع خودش را کشته
است.
آیدین روشن فکر رمانتیکی است که از وضع موجود
راضی نیست و خود را در مقام تبعیدی و شورشی می بیند. او هنرمند حساسی
است که در مناسبات اجتماعی متکی بر قدرت پول، منزلتی ندارد. چنین است
که هم واره با اشتیاق به گذشته و یادها می گریزد و می خواهد "خود را
وقف خاطراتش کند." او عارف و شاعرمسلک است- البته شعرهایش بهره ئی از
ظرافت و استحکام شاعرانه نبرده اند- و نمی خواهد مانند پدر و اورهان
تاجر و سرگرمی فروش شود. عشق او به سورمه نیز رنگ و بوی رمانتیک دارد.
تصویر گل شقایقی که آیدین به سورمه می دهد و در راه پرپر می شود، معنای
کلی موومان سوم را در بر دارد. در خانواده اورخانی تنها آیدین است که
"شهامت عاشق شدن و خود بودن" را دارد و می کوشد "تصوری که جهان او را
در آن زندانی ساخته، در هم شکند." تصویر گل پرپر شده ، "تصور رمانتیک
عشق [را] که متضمن گسستن و فاجعه است" (2) در ذهن خواننده جا می دهد و
از سمفونی مردگان
رمان عاشقانه ئی می سازد. داستان عشق رمانتیک آیدین و سورمه توجه
خوانندگان خسته از رواج خشونت و روحیه قابیلی را بر می انگیزد.
طنز زندگی در این است که او جسارت جدا شدن از
"گذشته" را ندارد و عاقبت به همان شیوه زندگی رو می آورد که از تکرار
آن بدش می آمد. بینش تراژیک رمان نیز ناشی از تناقض بین رد و پذیرش
است: آیدین ضمن بیزاری از وضع موجود نمی تواند راه و روش تازه در پیش
گیرد و هویت دیگرگون بیاید. او که از خانه پدری گریخته و در کارخانه
چوب بری موسیو سورن کار گرفته و در آن جا عاشق سورمه شده است، وقتی از
خودسوزی آیدا با خبر می شود، به خانه باز می گردد. پدر را عفو می کند و
بنا به وصیت او به کار در حجره می پردازد و با اورهان در می افتد.
آیدین که زمانی آرزوهای متعالی داشت، باز می گردد تا "فقط وجود داشته"
باشد. سورمه در باره او می گوید
همیشه بین برخورد و گریز، گریز را انتخاب می کرد.
و عاقبت "جنون" آخرین پناه این روشن فکر درمانده
می شود. فرجام او، مانند آخر و عاقبت اغلب قهرمانان آثار رمانتیک،
دیوانگی است.
جست و جوی آیدین به شکست می انجامد. او خودش را نمی یابد، زیرا بیش از
حد به سنت ها و اخلاقیات حاکم بر خانواده پای بند است. آشفتگی و جنون
او ناشی از بی اطمینانی درباره هویت خویش در محیطی است که نوآوری را
تاب نمی آورد. آیدین آدم سرکشی است که چون هیچ آرمان اجتماعی مشخصی
ندارد، به تقدیر گردن می نهد. پندارگرای سرخورده ئی می شود که عاشق
انزوا است و مصاحب و هم دمی جز طبیعت ندارد. بی هوده نیست که دریاچه
شورآبی بازتابنده ضمیر ناخودآگاهش می شود. به قولی، نویسنده هر داستان
رمانتیکی شرحی از "درگیری میان فرد و جهان، رؤیا و واقعیت، شعر و نثر"
می دهد، اما در نهایت "تسلیم و رضا را تنها راه حل این درگیری" (3) می
داند.
در موومان سوم، سورمه در ذهن آیدین جا گرفته- یا
به گفته خودش ذهن آیدین را تسخیر کرده است- و به ترین خاطره های دوران
زندگی یش رابا آیدین بازگو می کند: بازگشتی به گذشته به روایت زن مرده
ئی که گاه ذهنیت خودش را شرح می دهد و گاه خیال آیدین را "توی ذهن خود
راه می برد" و ذهنیت او را نقل می کند. اگر موومان اول با نفرت اورهان
مشخص می شود، موومان سوم را محبت سورمه رنگین می سازد. داستان از آن
جائی ادامه می یابد که موومان دوم پایان یافته بود: مرگ آیدا سبب می
شود آیدین بعد از چهار سال به خانه برگردد تا با پدر آشتی کند. روزها
به حجره برود و عصرها را با سورمه بگذراند. به شعر بی توجه شود و در
بی وزنی غریبانه ئی ول
شود.
موومان سوم خلاف فصل های دیگر که در تیرگی و
سرما می گذرند، روشن و گرم است. آتش که هم واره نقش ویران گر در
ماجراها داشته و آیدا، کتاب ها و اتاق آیدین را سوزانده است، اینک در
اعماق آیدین شعله بر می کشد. آتش طغیان و سرپیچی از اوامر پدرسالار از
درون او را می سوزاند. ترس از آتش، به ترس از طغیان و نافرمانی تبدیل
می شود: آیدین برای آشتی به خانه برمی گردد. او آتشی است که می افسرد
تا باز کی برافروزد. اورهان به فکر خاموش کردن او است. آگاهی آیدین
مجنون به این واقعیت، با تلمیح اسطوره ئی بیان می شود:
در آن شب آیدین خواب دید مسیح شده است، با
تاج خاری بر سر و صلیبی بر دوش. او را به بیابانی می برند که مصلوب
کنند.
در موومان چهارم از طریق تصویرهای پراکنده و مبهمی که در ذهن آیدین
جریان می یابند، از مرگ سورمه بر اثر جذام آگاه می شویم. آیدین که به
پایان کار خود رسیده، دیوانه ئی است زنجیریِ اورهان و ساعت ذهنش در سی
سال پیش از کار افتاده. او که از گذر زمان آگاه نیست، می کوشد واقعه ها
را با سادگی و بی تکلفی دیوانه ئی ببیند که بی هیچ منطقی به جهان می
نگرد و گذشته و حال را از هم تشخیص نمی دهد.
اگر معتقد باشیم رمان سازمان ارگانیک دارد و هر
جزء آن کارکرد مشخصی در این سازمان دارد، به این نتیجه می رسیم که تک
گوئی آیدین نقش ساختاری در رمان ایفا نمی کند و تأثیری در پیش رفت
داستان و پرورش شخصیت ها ندارد. پراکنده گوئی های آیدین- که در عین حال
تسلسل حادثه ها در آن رعایت شده- گاه حسی و شاعرانه است مانند بیان یک
دیوانه و گاه استدلالی و گزارشی چون ادای دیوانه بازی. نویسنده در
موومان چهارم نمی تواند داستان را به شکل درونی و در عمق شخصیت ها پیش
ببرد و جنبه های تازه ئی از آن را آشکار کند. می توان گفت اگر موومان
چهارم نباشد- یعنی شخصیت موومان نه از طریق نقل قول مستقیم خود او، بل
که از ورای گفته های دیگران درباره او ساخته می شود- بار نمادین داستان
تقویت می شود. آیدین باید هم چنان گم بماند و ما که- مانند اورهان-
پاره هنرمند را در خودمان کشته ئیم
و شاید هم در جامعه مان. (4) هم چنان به
دنبال او؛ این بخش گوهرین و شریف وجودمان بگردیم.
آخرین قسمت رمان، بخش دوم از موومان یکم است.
اورهان چون محتضری در بستر مرگ
وقار اصلی خودش را پیدا می کند. لحظه
مرگ، لحظه بازگشت اورهان به شفافیت دوره کودکی است:
هر آن چه در کودکی از آن می ترسید، به
سراغش آمده بود. احساس می کند در شب
ظلمانی روح خود گم شده است و راه به جائی نمی برد. می فهمد نتوانسته
است غرور آیدین را در هم بشکند. به خصوص که آیدین در وجود دختری که از
سورمه دارد، ادامه پیدا می کند: می
دانست که دنیا هیچ وقت بی حرکت نمی ایستد.
آیدین
پیدایش می شود... این سوجی [آیدین] بی شک نقاب است... آدم ها فقط یک
نیمه از عمرشان را زندگی می کنند. من مال نیمه اول بودم و او نیمه دوم.
طنابی را که می خواست با آن آیدین را دار بزند، به گردن خود می بندد و
در آب شورآبی- و به تعبیری ذهنیت آیدین- می لغزد.
دلش می خواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب
جوری سیخ و صاف بر بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هر کس می دید، می
گفت: «مردی خود را در آب حلق آویز کرده است.»
کتاب با امید، آرزو و شاید تسلا پایان می یابد. امید و آرزوی این که
حقیقت نیرو بگیرد و ذهنیت آیدین ها بتواند اورهان ها را در خود غرق کند
و ما نیمه دوم عمرمان را زندگی کنیمg
صد سال داستان نویسی ایران،
جلد سوم، صفحه های 1087- 1095