دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

 

وقتی مرگ آخرالدواست
بررسی کوتاهی در سمفونی مردگان

سیمین بهبهانی

 

 


پس از نظرخواهی یم درباره رمان
سمفونی مردگان در بهار 1370، مهربانو سیمین بهبهانی مقاله زیر را برای چاپ در کتاب مرگ رنگ به من دادند. اما چاپ کتابم طول کشید و ایشان آن را در ماه نامه کلک، شماره 17، مرداد 1370به چاپ رساندند.

سردبیر

 

 

 

 

طرح

سمفونی مردگان داستانی از جهل، حسد، تعصب، ریا، حرص، حق کشی و تجاوز به حقوق دیگران است. داستان خانواده کوچکی است  که در مقیاس  وسیع تر، جامعه بیمار و منحطی را تصویر می کند که سرانجامی جز زوال ندارد. بازار قلب اقتصاد چنین جامعه هائی است و تردید نیست روحیات حاکم بر چنین جامعه هائی در فرد بازاری به تر از هر کس تجسم می پذیرد. پس داستان از بازار در اردبیل آغاز می شود.

همه چیز در این داستان دودآلود و تیره است. قهرمان ها همه به صورتی تصویر می شوند که کم تر  نقطه مثبتی  در آنان  به چشم می خورد. پدر مستبد، جاهل، ریاکار و اهل بند و بست است. برادر کوچک تر حسود، خودخواه، متجاوز و جانی بالفطره است. مادر و خواهر نمونه تسلیم و عبودیت محض هستند. هیچ نقش سازنده ئی ندارند، مگر آن که با بدبختی خود کنار آیند. برادر بزرگ تر نمودار لودگی و مسخرگی طبیعت و تقدیر است. در این میان برادر میانی که روشن بین و مقاوم و جست و جوگر است، زیر فشار جو حاکم و محیط ظالم خود مچاله و در هم کوفته به صورت رقت انگیزی، مرگ پیش از مرگ را درمی یابد. به این ترتیب داستان چنین آغاز می شود:

دود ملایمی زیر طاق های ضربی و گنبدی کاروان سرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه جلو خان بیرون می زد. و با وجود روشن بودن همه چراغ ها و حتا زنبوری ها، کاروان سرا از دور به ده کده ئی در مه شبیه بود. مناسب تر از این براعت استهلالی برای این داستان نمی توان تصور کرد.

در این داستان یک مقایسه ذهنی و ناگزیر نیز به چشم می خورد: مقایسه آیدا؛ دختر محروم و پشت تاپوئی این خانواده که سرانجامی جز خودکشی ندارد با یک دختر ارمنی مستقل و جهت دهنده و سازنده که در انتخاب راه زندگی آزاد و مختار است. همین قیاس را میان پدر این خانواده با دو مرد ارمنی، موسیو گالوست و موسیو سورن می توان در نظر گرفت که اولی حقوق دختر خود را به رسمیت می شناسد و دومی حقوق انسانی یک موجود زنده، یعنی آیدین را.

زمان

زمان در این داستان نقش بسیار مؤثری را ایفا می کند. زمان نخست، زمان بیرونی نقل است که یک شبانه روز ادامه دارد. یعنی از زمانی که اورهان تصمیم به ترک دکان می گیرد و آواره بیابان پر برف می شود و شب را در مخروبه می گذراند و سرانجام، روز بعد، گم شده در بیابان سفید بی علامت، در شورآبی به خواب مرگ فرو می رود.

زمان دوم زمان بیرونی اتفاقات و وقایع داستان است که باید یک دوران چهل و دو- سه ساله، حول محور جنگ جهانی دوم و ماقبل و مابعد شهریور بیست باشد.

زمان سوم زمان درونی و ذهنی است که بی ترتیب و بی رعایت تقدم و تأخر و بر مبنای خطور خاطره های قهرمان ها، در برابر خواننده حضور پیدا می کند. این همان جریان سیال ذهن است که دائم میان حال و گذشته در رفت و آمد است.

زمان چهارم زمان نقل داستان به روایت دانای کل است که بارها در میان تداعی های قهرمان رخ می نماید و رشته نقل را به دست می گیرد و خواننده به طور طبیعی متوجه می شود قهرمان که تاکنون از راه تک گوئی های درونی داستان را پیش می رانده، به ملایمت جای خود را به وی داده است. به عنوان مثل، از نیمه صفحه 48 هوا تیره و تار بود، بی هیچ مفصلی رشته تداعی به رشته نقل مستقیم راوی گره می خورد و در اواخر صفحه 54 پس از جمله  پیرمرد هم چنان  ساکت  بود، راوی جای خود را به اورهان می دهد و از صفحه 63 به بعد باز راوی سخن می گوید و در همان صفحه باز اورهان داستان غرق قایق موتوری و سی و نه جوان را در شورآبی، با تداعی ها تجسم می بخشد و تا پایان موومان اول این تناوب ادامه می یابد و اصلا در هر جا که این تک گوئی های درونی وجود دارد، خالص و بی حضور راوی نیست. خصوصیت  این شگرد در ملایمت  و  نرمش  جا به جا  کردن  روایت  و تک گوئی درونی است، به طوری که توجه به آن مستلزم دقت است.

ریخت و ساختار

از درون مایه و زمان که بگذریم، ریخت و ساختار این داستان بسیار جالب توجه است. دست فروش ها را دیده ئی چگونه بساط خود را می گسترند؟ هر چیز را با ظرافت در جای خاصی قرار می دهند، گاه قرینه می سازند، گاه رنگ ها را با هم جور می کنند یا تضادشان را در نظر می گیرند و سپس برای برچیدن بساط نیز از پیش حساب می کنند. یعنی می دانند اول کدام قسمت را باید برچید و کدام شی را در صندوق گذاشت که متحمل فشار نشود، نشکند، از ریخت نیفتد و بالاتر از همه این که جای خالی بساط دریغی را در تماشاچی هنوز مشتاق، برانگیزد.

این داستان از لحاظ ریخت و ساختار با همین ظرافت و پیش بینی تدوین شده است و طی چهار موومان بیان می شود که به تناسب نام داستان که سمفونی است، یادآور حرکت جمعی و حساب شده هر دسته از نوازندگان یک سمفونی است. در موومان اول قهرمان دیوانه (آیدین) با تک گوئی های برادر کوچک ترش (اورهان) به وضع رقت انگیزی چهره می نمایاند. برادر نهایت ظلم و خشونت را نسبت به وی روا می دارد- برادری که اکنون به جای پدر وظیفه حکومت ظالمانه بر برادر دیگر را به عهده دارد و همان پدرسالاری مستبدانه و حق شکنانه را ادامه می دهد.

در این موومان سرانجام قهرمان ها و حوادث مبهم است، اما حضور و تشکل شان کاملا واضح. وجود برادر دیوانه محرز است، اما علت دیوانگی که در آخر موومان یکم به آن اشارت استعاری می رود، نامعلوم. اشارتی که در یک جمله  شاعرانه  برای  وصف چشم های مادر می رود، در اواخر کتاب در صفحه 336 با خوراک یک پرنده کم یاب که اکنون می دانی چلچله است، تلفیق می شود و آن گاه است که علت جنون را درمی یابی و این همان جادوئی است که هنگام بازخوانی اشاره اولین، لذت کشف را به تو ارزانی می کند. جمله چنین است: چشم های مادر از قعر فرو رفتگی ها، در سقف مانده بود، مثل لانه چلچله ها در تنه درختان پیر و آن گاه جمله صفحه 336 را با جمله زن جادوگر در صفحه 359- مگر مغز چلچله خورده ئی؟- ربط می دهی و در می یابی که چه به خورد آیدین داده اند که دیوانه شده است. اما آخرین تیر هنگامی رها می شود و بر  دل  می نشیند  که  می خوانی هر وقت چلچله می دید می خواند [ص353] و این یکی از شگردهای چیدن هنرمندانه این بساط است.

پس از موومان اول که با روایت توأم با تک گوئی های درونی اورهان خاتمه می پذیرد، موومان دوم آغاز می شود که کاملا روایت است به همان نحو مرسوم و با توالی منطقی زمان. وقایع این بخش از داستان مربوط به شهریور بیست و بعد از آن است. روحیه تحکم آمیخته با زبونی پدر، کاملا یادآور روحیه اکثر حکام مستبد تاریخ است که در حق آن ها می توان گفت عاجز و مسکین هر چه دشمن و بدخواه/ دشمن و بدخواه هر چه عاجز و مسکین. آقای لرد نماد استعمارگر جا خوش کرده در مستعمره خویش است. ایاز نماد یک وابسته به حکومت است که به مصداق اگر ز باغ رعیت... زور می گوید، خاصه خرجی می کند، قدرت خود را به رخ می کشد، عامل جنایت می شود و حتا راه نمائی هایش اگر چه محبت آمیز هم باشد، از روی جهل و فاجعه بار است.

مخالفت با زن و حتا نفس کشیدنش در آفتاب و هوای تازه، مخالفت با سواد و آگاهی و شعر و هنر، مخالفت با رنگ و نور و شادی، در این موومان به طرز چشم گیری ظاهر می شود. آیدا باید در گوشه آشپزخانه استخوان بپوساند و به اولین خواستگار که یک بره مطیع می خواهد، شوهر کند و سرانجام خلاص خود را در خودسوزی بجوید. مادر حق جانب داری از کسی یا اظهار عقیده ئی ندارد و فقط می تواند بارها را به دوش بکشد و بگوید من می کشم، تو رُ سنه نه. (بگذریم از این که فقط سنه نه کافی است و تو رُ حشوی است که فارسی زبان ها به علت ناآگاهی به آن افزوده اند و در زبان محاوره به همین صورت مصطلح شده است.) آیدین باید حسرت پوشیدن پالتو قرمز را به صورت دملی در اعماق ضمیر خود حفظ کند و در عروسی آیدا، باید به التماس مادر و برای پیش گیری از فاجعه چند آهنگ را قطع کنند که با همه شادی، غم در خلال شان موج می زند.

موومان سوم بسیار ابتکاری و در عین حال شاعرانه و عاطفی است. در این موومان سورملینا که مرده است، سخن می گوید. انگار که از زندگی چیزهائی به یاد می آورد. تکه تکه و بی رعایت توالی زمان، همه را بیان می کند. پس از مرگ نیز، انگار بر همه زندگی آیدین نظارت داشته است. باز هم حالات او را بیان می کند. در این موومان، مرگ حاکم اصلی است. مرگ است که با همه سنگینی و یأس و تیرگی خود باز عطوفت و رقت هم راه می آورد. نزدیکی با مرگ، تندخوترین و مستبدترین آدم ها را به موجود عارف مسلک و بی نیاز بدل می کند. پدر می گوید آیدین، اورهان هم دیگر را خیلی دوست داشته باشید، زندگی ارزشی ندارد. شیوه نگارش همان تک گوئی های درونی است، منتها به بیان روح سورملینا که گوشه های مبهم داستان و نحوه عشق و ازدواج خود را با آیدین ترسیم می کند. مثل کسی که تکه های بریده و در هم ریخته یک نقش را پیدا می کند و کنار هم می چیند تا سرانجام نقش را سامان بخشد. تعبیرهای شاعرانه و عاطفی در این بخش بسیار است: پنجه دست چپم را که یک انگشتری با نگین آبی فیروزه در انگشت میانی یم بود، از هم گشودم و لای موهاش فرو بردم و گفتم:«عزیزم، عزیزم.» گفت:«کجائی؟» و گریه کرد.

موومان چهارم با تک گوئی آیدین دیوانه آغاز می شود. هذیان بی منطق یک دیوانه است که از خلال آن می توانی بدبختی، درماندگی، ستم کشی یک دیوانه را ببینی و بر حالش گریه کنی. دیوانه ئی که برادر زنجیرش می کند، کتکش می زند و غذای کافی ندارد. زیرش ادرار می کند و دست آخر همین برادر به یک پیاله چای میهمانش می کند: چرند نگو، بیا چای بخور.

و آن گاه بازگشت به موومان اول، زیباترین و معمول ترین راه برای جمع و جور کردن و برچیدن بساطی است که گسترده شده است- شگرد دایره ئی که فرمش از فرم زندگی الهام می گیرد. دایره ئی از عدم تا عدم. از تولد تا مرگ. یک قوس صعودی که در اوج نزول می کند و به نقطه اول باز می گردد. این موومان با همان شگرد آمیخته از روایت و تک گوئی درونی، سرانجام همه ندانسته ها را برایت آشکار می کند. سر دیوانگی آیدین، برادرکشی اورهان و قتل یوسف، وجود دختری که بازمانده آیدین و سورملینا است، حرص به دست آوردن همه میراث پدر همه با هم و در کنار هم شکل نهائی داستان را کامل می کنند و سرانجام همه حرص ها و همه سوداها در بیابانی پر برف و بی نشانه و بی راه گسترده می شود و اورهان را چون گوی سرگردانی تا کنار شورآبی می کشد. شورآبی که حلال همه نمک ها و به تعبیری حلال همه سوداها است. همان طور که یک دست گاه موسیقی با نت اصلی یا شاهد، فرازهای اولین را آغاز می کند، فرازهای آخرین این سمفونی هم با همان نت آغازین پایان می پذیرد. مرگ در شورآبی که خود مرده است و هیچ نمی رویاند، اما لجن های آن حیات می بخشد و درمان می کند و این آخرین پیام سمفونی مردگان است: اگر پیش از مرگ همه رذایل را نمیرانی، مرگ تو را و آن ها را با هم در بر خواهد گرفت. نگرش چنین عرفانی به مرگ از سوی جوانی که تا این "آخرین منزل هستی" فاصله ئی دراز دارد، جالب توجه است. عمرش دراز و قلمش پر توان باد. g

 

5 تیر 1370  

 


اقیانوسى به عمق یك وجب

نگاهى به رمان زندگى كوتاه است یاستین گوردر

فتح ‏الله بی ‏نیاز
Fatoalah_b@yahoo.com

 


    داستان زندگى كوتاه است بیان گر تقابل غیرطبیعى امور دنیوى و معنوى از زبان قدیس آگوستین؛ یكى از فیلسوفان قرون وسطا است. در این اثر، تضاد ظاهرى این امور را زنى به
‏نام فلوریا به ‏نحو مستدلی برطرف می ‏کند و هریك در جاى خود قرار می ‏گیرد.

    نویسنده كتاب گذرش به عتیقه ‏فروشى می ‏افتد. توجهش به جعبه ئى جلب می ‏شود كه محتوى كاغذهائى است متعلق به قرن شانزدهم. می ‏فهمد این كاغذها نامه ‏هائى است به زبان لاتین كه زنى به‏ نام فلوریا آمیلیا خطاب به ایرلیو آگوستین؛ اسقف اعظم هیپو نوشته است. نویسنده آگوستین را به ‏عنوان فیلسوف و قدیس می ‏شناسد و كتاب اعترافات او را مطالعه كرده است. ارسال نامه از سوى  زنی به آگوستین، نویسنده را كنجكاو می ‏كند؛ زیرا هیچ ‏جا در این ‏باره چیزى نشنیده و مطالعه نكرده است. جعبه را می ‏خرد و با كمك  دوستانى كه زبان  لاتین  می ‏دانند، نامه ‏ها  را ترجمه می ‏كند  و  به ‏صورت  كتابى  با عنوان  زندگى كوتاه است به ‏چاپ می ‏رساند.

    فلوریا كتاب اعترافات آگوستین را كه یكى از مهم ‏ترین آثار او است، می ‏خواند و چون حس می ‏كند بیش از هر كس دیگرى آگوستین را می ‏شناسد و به ماهیت او پى برده است و هم چنین به این دلیل كه خود نیز فلسفه و الهیات می ‏داند، تصمیم می ‏گیرد اثر آگوستین را نقد كند.

    فلوریا دانش جوى جوانى در كارتاژ بود. آگوستین نیز آن جا دانش جو بود. آن ها در اولین نگاه سخت عاشق هم می ‏شوند و بدون توجه به اختلاف طبقاتى، زندگى مشترك را با هم شروع می ‏كنند. آگوستین هم شیفته جسم او می ‏شود هم شیفته روحش. پس از گذشت یك سال و نیم، صاحب پسرى می ‏شوند. وقتى پسرشان دوساله می ‏شود، به زادگاه آگوستین مى‏روند و به ‏رغم میل مادر او، در خانه آگوستین ساكن می ‏شوند. از همان ابتدا فلوریا پى می ‏برد او و مادرش رابطه‏ ناگسستنى دارند. قدرت مادر بین او و آگوستین فاصله می ‏اندازد. فلوریا با اشاره به بخشى از اعترافات، رابطه آگوستین و مادرش را مانند رابطه اودیپ با مادرش توصیف می ‏كند و می ‏گوید همان ‏طور كه اودیپ خود را كور كرد، او نیز قصد دارد خود را اخته كند. از نظر او، آگوستین مادرش را جاى خدا نشانده است و وقتى او می ‏میرد، براى پر كردن خلاء درونى خود، خدا را به ‏جاى مادر می ‏نشاند. به هر حال رابطه پسر و مادر، فلوریا را بیمار می ‏كند. به ‏همین دلیل وقتى قرار می ‏شود به كارتاژ بازگردند، فلوریا خوشحال می ‏شود. مادر آگوستین در كارتاژ نیز در زندگى آنها دخالت می ‏كند، اما پس از چندى آن ها به رم می ‏روند. آگوستین به تدریس می ‏پردازد. هم زمان نزد پیروان آكادمى (افلاطون) به تحصیل فلسفه می ‏پردازد. پس از چندى به ‏عنوان استاد سلطنتى فنون معانى و بیان به میلان نقل ‏مكان می ‏كند. آگوستین طى مدت اقامت ‏شان در میلان با رفتارش به فلوریا می ‏فهماند كه ارزش زیادى براى او قائل است.

    آگوستین در نتیجه تعالیم استادان الهیات،  شروع به تردید درباره تمایلات دنیوى و شهوانى می ‏كند و به ترین كار براى رسیدن به رستگارى را دورى از آغوش زنان می ‏پندارد. مادرش نزد آن ها می ‏آید و آگوستین را وامی ‏دارد كه با دخترى هم تراز خود ازدواج كند. آگوستین به خواست گارى می ‏رود و جواب مثبت می ‏گیرد. مادرش پیش فلوریا می ‏رود و جریان خواست گارى و ازدواج را به او می ‏گوید و از او می ‏خواهد هرچه زودتر خانه آگوستین را ترك كند. او قبلا ترتیب مسافرت فلوریا را به آفریقا (كارتاژ) داده است. فلوریا همان ‏شب به كارتاژ می ‏رود. هنگام رفتن آگوستین از او می ‏خواهد قول بدهد به هیچ‏ وجه با مرد دیگرى معاشرت نكند. مدت زیادى از رفتن فلوریا نمی ‏گذرد كه آگوستین نامه ‏ئى برایش می ‏نویسد و دوباره تقاضاى خود را درباره عدم‏ معاشرت با مردهاى دیگر مطرح می ‏كند. از آن ‏سو، دخترى كه آگوستین از او خواست گارى كرده است، دو سال بعد به سن ازدواج می ‏رسید. آگوستین در اعترافاتش انتظار بی ‏صبرانه خود را براى تصاحب جسم این دخترِ خوب و زیبا بیان می ‏كند و چون نمی ‏تواند دو سال بدون زن بماند، به ‏جاى فلوریا زن جدیدى براى خود دست و پا می ‏كند؛ درحالی ‏كه با بی ‏شرمى از فلوریا خواسته بود با مرد دیگرى معاشرت نكند و هم زمان به رهائى از قیدهای  دنیوى و جسمانى می ‏اندیشد. بعد از این واقعه ها آگوستین به استادان الهیات و پیروان افلاطون می ‏پیوندد  و  به ‏قول  فلوریا  در هزارتوى  وحشت ناكى  گم می ‏شود كه آن ها ایجاد كرده ‏اند. از همان ‏زمان آگوستین با اصرار بیش ترى  عشق  و  تمایلات  دنیوى را كه از نظر فلوریا وجه تمایز خدا و انسانند؛ به چشم مانع رستگارى می ‏نگرد. گرچه سعى می ‏كند طبق نداى درونی ‏یش فقط دنبال خدا باشد، اما نمی ‏تواند. زیرا به ‏رغم شناخت راه خدا، ترجیح می ‏دهد راه گم راهى را انتخاب كند و دنبال ارضاى تمایلات شهوانى خود باشد. این خواست چون به حكم مقامات كلیسا ممنوع نشده است، در ازدواج مصلحتى او با دخترى تجلى پیدا می ‏كند كه بی ‏صبرانه انتظارش را می ‏كشید. اما در آغوش او، یاد فلوریا می ‏افتد و آن ‏قدر دل تنگ می ‏شود كه از آغوش دختر بیرون می ‏آید و زیر درخت انجیرى می ‏رود كه آن جا با فلوریا آشنا شده بود. تا حد  بی ‏هوشى  گریه  می ‏كند و بعدها هم سرش را نیز ترك می ‏كند و مانند برده  یا فرد تهی ‏مغزی در برابر ریاضت كُرنش می ‏كند. (ص 94) او به این نتیجه می ‏رسد هیچ ‏یك از لذت های شهوانى و جسمانى این دنیاى خاكى، هر اندازه قوى و لذت ‏بخش و هر اندازه با تقدس همراه باشند، با رستگارى ابدى قابل مقایسه نیستند. او نمی ‏خواهد قبول كند عشق به مخلوق خدا، در عرض عشق به خدا نیست؛ درحالى كه فلوریا كه چشم دل دارد، عقیده او را در این ‏باره اشتباه می ‏داند.

    یك‏ بار فلوریا جلوتر از آگوستین راه می ‏رفت كه او خود را به فلوریا رساند، گیسوانش را بوئید و بعد به او گفت: «زندگى خیلى كوتاه است.» فلوریا آن زمان متوجه معناى این جمله نشده بود، اما حالا در نامه ‏اش به او می ‏نویسد زندگى بسیار كوتاه است. در این زندگى كوتاه، فرصتى براى محكوم كردن عشق وجود ندارد.

    مادر آگوستین می ‏میرد. آگوستین سعى می ‏كند براى او سوگ وارى نكند و حتا پسرش را نیز از این كار منع می ‏كند،  زیرا  سوگ وارى و اشك ریختن را عمل جسمانى می ‏داند. اما چنان ‏كه خودش بعدها در اعترافات می ‏نویسد، وقتى تنها می ‏شود مخفیانه براى مادر گریه می ‏كند. فلوریا اشك نریختن را مانند اشك ریختن عمل جسمانى می ‏داند و در نامه ئى یادآور مى‏شود او انسان است و احساسات انسانى دارد. پس بی هوده تلاش می ‏كند آن احساسات را پس بزند. آگوستین زمانی ‏كه فلوریا  شروع  به نوشتن  نامه ‏ها می ‏كند، پنجاه ‏ساله و اسقف اعظم شهر هیپو است. فلوریا در همین زمان كتاب اعترافات او را می ‏خواند. آگوستین نیز آن ‏قدر در مقدس ‏نمایى افراطى شده است كه عشق پاك خود و فلوریا را عمل خبیث، ننگین و تمایل شهوانى محض می ‏داند و حتا تمام تمایلات طبیعى خود مانند میل به غذا خوردن را نیز تمایل جسمانى می ‏داند. او خود و تمام موجودات بشر را زائیده عمل شیطانى تصور می ‏كند. آگوستین حتا علاقه ‏هاى دوران كودكى خود، كتاب ‏هاى عاشقانه ‏ئى كه در دوران جوانى مطالعه كرده است و چیدن گلابى را از درخت، جزو گناهان خود به ‏شمار مى‏آورد. حتا دلش می ‏خواهد حواس پنج‏ گانه ‏اش را نسبت به محركات خارجى منفعل كند. زیرا لذت آن ها را جسمانى می ‏پندارد.

    به‏ راستى چه چیزى در فلسفه این افراد وجود دارد كه بر جدائى زوج عاشقی صحه می ‏گذارد؟ به ظاهر رقیب عشقى فلوریا، اصل فلسفى به ‏نام ریاضت است. بنابراین به‏ عنوان  زن حق دارد به این اصل حسادت كند، چون آگوستین خود را تسلیم آن كرده است. نتیجه مطالعه های فلوریا او را به حقیقتی می ‏رساند؛ حقیقتى كه برایش از آگوستین عزیزتر است. با اتكا به این حقیقت تك‏ تك امورى را كه آگوستین گناه می ‏داند، از كتاب اعترافات او نقل ‏قول مى‏كند و بعد آن ها را مورد نقد قرار می ‏دهد و درباره رابطه های عاشقانه دوران جوانی ‏شان می ‏نویسد كه آن رابطه ها شهوانى و جسمانى محض نبودند. زیرا او و آگوستین علاوه بر این رابطه ها، رازهاى پنهانى هم با هم دیگر داشتند كه مثل دو دوست درباره آن ها صحبت می ‏كردند. ولى چون مردها نمی ‏توانند رابطه دوستى صادقانه ئى با زنان برقرار كنند (ص 48) آگوستین نمی ‏خواهد آن رابطه های دوستانه را به یاد آورد. در رابطه عاشقانه، مرد و زن عاشق جسم و روح هم دیگرند. ولى آگوستین بعدها این رابطه را تا سطح تمایلات شهوانى محض تنزل می ‏دهد، فقط براى این ‏كه حرف خود را به اثبات برساند. اصولاً مگر در انسان زنده، روح و جسم می ‏توانند از هم منفك شوند كه آگوستین به مرزبندى دست بزند؟ فلوریا با اتكا به عقیده ارسطو مبنى بر این ‏كه خداوند تمام انسان ‏ها را در تركیبى از جسم و روح آفریده است و زندگى هم راه با تولد و تداوم نسل براى‏شان مقدر فرموده است، محرومیت از امور دنیوى و لذت های جسمانى معمولى را محكوم می ‏كند. فلوریا معتقد است از دید خداوند هیچ‏ یك از اعضاى بدن بر اعضاى دیگر برترى ندارند و هر كدام در كامل شدن جسم و روح او نقش خاصى به ‏عهده دارند. پس نباید اعضاى تناسلى را عضو كم‏ ارزش ‏تر از اعضاى دیگر پنداشت. اصولاً همان ‏طور كه براى ادامه زندگى باید رفع گرسنگى و تشنگى كرد، به همان ‏قسم نیز باید تمایلات شهوانى را در سطح طبیعى ارضا كرد. آگوستین نقل قول ناقصى از پولس مى‏نویسد: براى مرد به تر آن است كه زنى را لمس نكند (ص 41) درحالی ‏كه پولس انسان‏ ها را اندرز می ‏دهد كه براى پرهیز از فحشا حتماً همسر انتخاب كنند ورابطه‏ شان با همسران ‏شان چنان باشد كه  به یك جسم تبدیل شوند و نتوانند به هم خیانت كنند. آگوستین در اعترافاتش ادعا می ‏كند به ‏واسطه درون ‏بینى به عشقى رسیده است كه به امور مادى ارتباطى ندارد؛ غافل از این ‏كه نشانه ‏ها و علائم خداوند را حتا می ‏توان در عشق به گُل و درختان و در الهه زیبائى، ونوس، هم یافت. (ص 81) ولى آگوستین نمی ‏تواند خدا را در نعمت ‏هاى دنیوى ببیند كه به انسان‏ ها اعطا كرده است. از نظر فلوریا تمام امور دنیوى و نیازهاى جسمانى، نعمت‏ هاى خداوند هستند. آگوستین درواقع با پیروى از عقاید افلاطونیان، مانوى‏ ها و ناصرى ‏ها افكار تحقیرآمیزى نسبت به آن ها پیدا كرده است تا آن ‏حد كه فكر می ‏كند رفع نیازهاى طبیعی ‏یش باعث ایجاد رضایت ‏خاطر خطرناكى می ‏شود. فلوریا می ‏نویسد در جهان هستى چیزهائى هم وجود دارد كه هم براى رفع نیازهاى روحى مناسب است و هم برطرف‏ كننده نیازهاى جسمى است.(ص39) از نظر فلوریا افكار منفى آگوستین درباره امور دنیوى و جسمانى، دست بر قضا او را بیش از دیگران غرق در آن امور می ‏كند. زیرا تمام وقتش را صرف اثبات بد بودن آنها می ‏كند؛ كارى كه از نظر فلوریا شرم‏ آورتر از خبیث شمردن عشق دوران جوانی ‏شان است. آگوستین بدون آن‏ كه خود بفهمد، به این موضوع اعتراف می ‏كند و می ‏نویسد در زمان بیدارى پیوسته از اعمال دنیوى و جسمانى پرهیز می ‏كند، اما در رؤیا خود را تسلیم آنها می ‏كند؛ رؤیاهائى كه با واقعیت تفاوت چندانى ندارند. فلوریا به ‏خوبى آگاه است در آن رؤیاها است كه آگوستین دلش براى او تنگ مى‏شود. اگر نظریات فروید، یونگ و فروم را در ساده‏ ترین اشكال‏ شان به ‏عنوان سنگ محك انتخاب كنیم، چون آگوستینِ حقیقى در رؤیاهایش نمود پیدا می ‏كند، پس در نهان دلِ در گرو امور دنیوى دارد.

    پس از مرگ مادر آگوستین و به ‏هم خوردن ازدواجش، فلوریا براى دیدن پسرش به رم مى رود. آگوستین دلش تنگ شده است، ولى نمی ‏خواهد با او رو به ‏رو شود. بر فراز كوهى با فلوریا قرار ملاقات می ‏گذارد. آن جا هم دیگر را سخت در آغوش می ‏گیرند و آگوستین از او می ‏خواهد براى همیشه با او بماند. آن ها دوباره زندگى مشترك ‏شان را شروع می ‏كنند، اما نه زیر یك سقف؛ زیرا آگوستین می ‏ترسد زندگى جدیدشان با شكست مواجه شود. به همین دلیل نمی ‏خواهد پسرشان فعلاً از موضوع چیزى بداند. فلوریا با آن‏ كه از زمان ترك خانه آگوستین فرزندش را ندیده است، به ‏رغم دل تنگى شدید براى دیدن او، فِراست آگوستین را می ‏پذیرد.  فلوریا چنان ‏كه خود آگوستین می ‏گوید، فكر می ‏كند مادر او مانع عمده پیوندشان بوده است، اما پى می ‏برد اشتباه می ‏كند و آگوستین روزی به این دلیل، بدون مقدمه فلوریا را به ‏باد كتك می ‏گیرد. آن ‏قدر او را می ‏زند كه تمام بدنش زخمى و خون از آن جارى می ‏شود. اما یك ‏باره از زدن دست می ‏كشد و به گریه می ‏افتد. در حال گریه از فلوریا و خدا تقاضاى بخشش می ‏كند. بعد زخم ‏هاى فلوریا را كه شدیداً از او ترسیده است، می ‏بندد و بعد از چندى او را دوباره به كارتاژ می ‏فرستد. زیرا او را تهدیدى براى وصال به خدا و رستگارى روح خود می ‏پندارد. فلوریا بیش از آن ‏كه از دردهاى جسمانى خود به ‏خاطر كتك ‏هاى او ناراحت شود، از رفتار او شرمنده و مأیوس می ‏شود.او حس می ‏كند به‏ خاطر باز شدن درهاى آسمان به ‏روى آگوستین، باید مانند بره‏ ئى قربانى شود. زیرا آگوستین خدا را موجودى می ‏داند كه به قربانى شدن انسان ‏ها در راه خود نیازمند است. به ‏عبارتى او تنها راه رسیدن به خدا را قربانى كردن تمایلات دنیوى و شهوانى می ‏داند. ولى فلوریا به چنین خدائى اعتقاد ندارد؛ خدائى كه زندگى زنى را به ‏خاطر نجات روح مردى به تباهى و ویرانى بكشاند. (ص 54) و عمل آگوستین و طرز فكر او را سبب دورى او از خدا می ‏داند. انسان از نظر فلوریا تنها موجودى است كه توانائى دارد كه پدیده ‏هاى طبیعى را به‏ عنوان مخلوق و آیه های خداوند بشناسد. به همین دلیل می ‏تواند با ادراك خود مقام والاى خداوند را به نمایش بگذارد؛ كارى كه آگوستین عمداً از آن دورى می ‏كند.

    دو سال پس از آخرین دیدار، پسرشان می ‏میرد. آگوستین به ‏راحتى مرگ او را نادیده می ‏گیرد و در اعترافاتش می ‏نویسد او محصول و تجسم گناه جوانی ‏یش بوده است و به همین دلیل خداوند او را گرفته است تا مجازات گناه خود را پس بدهد. فلوریا كه تا زمان مرگ فرزندش به حكم آگوستین نتوانست او را ببیند، می ‏نویسد جدا كردن و دور كردن فرزند از مادر، بزرگ ‏تر از گناه رابطه جسمانى و شهوانى با زنی است. فلوریا به آگوستین یادآور می ‏شود تو دیگر خودت نیستى، بل كه سایه ئى از خودتى؛ تنها به این دلیل كه در عالم رؤیاهایت هنوز در حال غلبه بر تمایلات شهوانى هستى؛ تمایلاتى كه از نظر فلوریا با پیش گرفتن ریاضت نمی ‏توان آنها را نابود كرد.

    در واقع ما می ‏فهمیم فلوریا به آگوستین می ‏گوید دنیا را باید در زمان حال دریافت، دنیا پهناور است و دانش انسان درباره‏ اش بسیار كم و مهم‏ تر این‏كه، زندگى هم بسیار كوتاه است، پس براى درك آن شایسته است نزد انسان ‏ها بازگشت؛ انسان ‏هایى كه در این دنیا زندگى می ‏كنند. دنیائى كه  خداوند  براى  انسان  و  راحتى هر دو جنس آفریده است. فلوریا حس مى‏كند هم ‏اكنون با خدا زندگى می ‏كند و به هیچ ‏وجه از او نمی ‏ترسد. وحشت او از مردان كلیسا است؛ مردانى كه ممكن است با خواندن نامه‏ هاى او زنان را قتل ‏عام كنند، زیرا آن ها را مانع رستگارى خود می ‏دانند.

    به دلیل اعتراف فلوریا به این وحشت، نویسنده فكر می ‏كند نامه ‏هاى او به دست آگوستین نرسیده است، زیرا او نیز جزو مردان كلیسا بود. البته از این امر مطمئن نیست، ولى هیچ مدركى هم وجود ندارد ثابت كند آگوستین آن نوشته‏ ها را خوانده است. با توجه به خصوصیاتى كه از آگوستین شناخته ئید، به نظر شما اگر او نامه‏ ها را می ‏خواند، چه تغئیرى در او رخ می ‏داد؟

  


 

اسطوره مصیبت قومی دردمند

بهرام مقدادی

 

 

اگر بخواهیم از رسالت هنرمندی سخن بگوئیم که ریشه های عمیقی در فرهنگ قومی خود دارد، باید اعتراف کنیم "رسالت هنری" آن گاه به کمال می رسد که شاعرانه انجام گیرد. در رمان سال بلوا هم با هنرمندی سر و کار داریم که به سرزمینش عشق می ورزد و بار مصیبت های تاریخی یش را خاضعانه به دوش می کشد. ما به این دلیل به خواندن ادبیات رو نمی آوریم که چاره ئی برای دردهای خود پیدا کنیم. ما ادبیات می خوانیم که بدانیم تا چه اندازه دردهای مان جهانی و اسطوره ئی است. به عقیده کلود لوی استروس، شناخت هر اسطوره به یاری نظام اسطوره های دیگر ممکن است. به عبارت دیگر هر اسطوره هم چون گفتاری است که درون نظام نمادینی عرضه می شود و با بررسی هر اسطوره:

معنای عنصرهای اسطوره دیگر آشکار می شود و در نهایت می توان نظامی هم خوان به دست آورد که در آن هر اسطوره، صرفا در مناسبت با دیگر اسطوره ها شناخته شود. پس هر اسطوره شکل دیگرگون شده اسطوره دیگر است و از این رو می توان از ترکیب عنصرهایش به ترکیب معنائی آن اسطوره و در کل به ترکیب معنائی نظام اسطوره ها یا منطق اسطوره ها پی برد. زیرا نظام کامل مناسبات متقابل در هر اسطوره جود دارد که فراتر از نظام روائی و زمان مند می رود. (1)

بنا بر این نظریه، اسطوره ادیپ شهریار، آدونیس، اوسایریس (2)، سیاوش، مسیح و حسینا که با هم وجوه مشترک دارند، همگان بیان کارکرد این جنبه ناخودآگاه همگانی ذهن انسانند. هر قومی به بلاگردانی نیاز دارد که نماینده رفاه قبیله یا مملکت است و باید جان خود را فدا کند و به کفاره گناهان مردم تا دم مرگ رنج بکشد تا مملکت را به باروری و زایندگی برساند.

تصویر دار در آغاز روایت شب یکم، همین مضمون را در سراسر رمان تکرار می کند. زیرا دار، به گفته نوشآفرین، شخصیت اصلی رمان سال بلوا، آونگ خاطره های ما در ساعت تاریخ [ص135] است:

دار سایه درازی داشت. وحشت ناک و عجیب. روزها که خورشید بر می آمد، سایه اش از جلو همه مغازه ها و خانه های خیابان خسروی می گذشت. سایه مردی که در برابر نور گردسوز پاهاش را از هم باز کرده و بالاسر آدم ایستاده است. شب ها شکل جانوری می شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست هاش را از دو طرف حمایل کرده است. شکل یک جانور خیس که آویخته اندش تا خشک شود و قطره قطره آب چکان تا صبح به گوش می رسید. انگار کسی را که دار زده اند، خونش قطره قطره در حوض می ریزد، یا اشک هاش بر صورتش سر می خورد و از چانه اش فرومی افتد. چیزی نظیر صدای سکسکه مردی مست که از واماندگی در ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر تکرار می شود: «دنگ. دنگ. دنگ.»

نوشآفرین؛ دختر سرهنگ نیلوفری که راوی شب های یکم، سوم، پنجم و هفتم از هفت روایت داستان است و به همین دلیل شخصیت اصلی و کانونی رمان به شمار می آید، عاشق حسینا؛ برادر سیاوشان شده و در سراسر رمان از این عشق ناکام رنج می برد:

شاید همیشه این احساس را داشتم که در مقابل یاد نگاه کوزه گری، حسینا نامی تیره بخت احساس گناه می کردم. به خودم می گفتم خاک بر سرت که لایق او نیستی. یا نه، خاک بر سر او که دلش را حرام تو کرد. [ص15]

و به همین دلیل سرش را در شال سبز رنگی فرو می برد که  یادگار  حسینا  بود و بوی او را در خود نگه داشته بود و بوی خاک می داد. واژه خاک که چونان ترجیع بندی در سراسر رمان به کار برده می شود و مایه اصلی (Leitmotif) آن به شمار می آید، درون مایه داستان و یگانگی روحی نوشا و حسینا را به خاک میهن پیوند می دهد:

بی آن که بتواند آرامشش را حفظ کند، چنان سخت بغلم کرد که احساس کردم دارم تو دست هاش خرد می شوم، لب هاش بوی خاک می داد، موهاش بوی خاک می داد و تنش بوی خاک می داد. انگار خاک بود و در آن تاریکی احساس می کردم مرده ام و خاک مطبوع همه اندامم را پوشانده است، بی آن که بتوانم یا بخواهم تکان بخورم، تسلیم آن خاکی شدم که انگار از وجود خودم بود. بارها در آن مرده بودم، کوزه گری مرا ساخته بود و  در  من  روح  دمیده بود، با خاکی  باران خورده  و  دل چسب. من  چه قدر  او  را می شناختم، شاید هزار سال. و چرا باید برای داشتن او باید به زمین و زمان التماس می کردم. [ص202]

سرهنگ نیلوفری که آرزویش این بود دخترش همسر شاه جوان شود، به او می گوید:

می دانی، ملکه یک مملکت بودن، یعنی مادر یک ملت بودن. می خواستم دورادور ناظر مادری یت باشم. گاه گاهی نظریاتی بدهم، بگویم دل به اجنبی و غریبه نده، به مردم مملکت خودت اعتماد کن. به جهنم که اجنبی ها خوش شان نمی آید. [ص255]

به گفته حسینا ما مردها همیشه بچه ئیم... زن ها همیشه مادرند و مردها بچه... تو مادر منی. [ص273] نوشآفرین که هم واره با ضربه های موزر شوهرش، دکتر معصوم  زیر شکنجه  است  و  سرانجام هم از شدت کتک خوردن های پی در پی و بی امان او بی هوش می شود و می میرد، مام میهن است که از دست می رود و برای نجاتش به بلاگردانی نیاز داریم که همان حسینا است. اما در پایان داستان به جای او و برادرش، سیاوشان را می کشند. حسینا در سنگسر، محل وقوع داستان، غریب است و به آن جا آمده تا برادرهایش را پیدا کند. او از اهالی زرنگیس است، نزدیک کوه نیزوا؛ جوانی است عاشق پیشه و انقلابی، شغلش کوزه گری و سنگ تراشی است. نوشآفرین درباره اش می گوید حسینا را در باد دیده بودم و در مه گم کرده بودم. [ص43] نوشآفرین قبل از ازدواج با دکتر معصوم عاشقش شده است، ولی چون اوشغل مهمی ندارد، عالیه خانم؛ مادرش اجازه نمی دهد دخترش با او ازدواج کند:

[حسینا] آن کوزه گر بی سر و پا که ولوله ئی در دختران به پا کرده بود، و پا نمی داد، به حسین خان مهمات می رساند، سر از سیاست در می آورد، شب نامه پخش می کرد و مثل آدم های افسانه ئی همه جا بود و نبود. و آن جوان ژولیده موی گرسنه که از بوی غذا سست می شد و می افتاد، ناگفتنی ها را می گفت، با چهره مظلومانه و صدای نرم و پیرانه اش هیچ کس را جز دکتر معصوم برنمی آشفت. بعد که پی گیری کردند، دانستند چوپان ژولیده مو از طرف خانواده حسینا پیغام آورده که پدرش مرده است. آمده بود او را برگرداند، معلوم هم نشد کجا رفت. [ص301]

رحمت ایزدی نخ فروش مسؤولیت حمل جنازه ها را به عهده دارد  و  در جنگ ها و کشت و کشتارها مرده ها را از شهر زنده ها می برد به شهر خودشان. می گوید من بی طرفم. به من تیراندازی نکنید که بتوانم مرده ها را جمع کنم. [ص31] در این وادی، مرگ رحمت ایزدی است! مه غلیظی بر شهر سایه افکنده، حتا تابستان هم در آن شهر برف می بارد. رحمت ایزدی با لباس سفید، زنگوله به دست دنبال جنازه ها می گردد. مردم انتظار می کشند که گاری چه وقتی از راه برسد و رحمت ایزدی چه کسی را جزو مرده ها اعلام کند. در این میان فیلسوف شارلاتان آلمانی داریم به نام ملکوم که مهندس معدن شناس است. او به سنگسر آمده تا به وسیله پلی کوه پیغمبران را به کافرقلعه متصل کند و به این منظور جوان ها را به کار  می گیرد  و  بودجه شهر  را برای ساختن آن پل هدر می دهد. ملکوم می گوید پل من یک مسأله فلسفی است. در آلمان به من نیاز فراوان دارند، به خصوص حالا. اما من خاک این جا را بسیار بکر می بینم. [ص126] او خودش را به هیأت فیلسوفان درآورده است، پیپ می کشد و عینک های مختلف دارد و می گوید طوری این پل عظیم را خواهد ساخت که کوه پیغمبران همیشه بر کافرقلعه مشرف باشد. دکتر معصوم درباره اش می گوید:

تحصیلاتی در فلسفه ندارد، اما آن قدر در هند و پاکستان و ایران گشته که حالا یک فیلسوف به تمام معناست. وقتی ببینی یش فکر می کنی دارد چیزی را آرام آرام می جود، اما این طور نیست. به نظر من فلسفه می خورد. [ص35]

 ملکوم می گوید گنج ها زیر این سرزمین خوابیده. [همان] و نقشش در این است که بلوا را گرم نگه دارد، از یک سو به یاغی ها گفته بود تا من این جا هستم بجنگید و دولتی ها را به زانو درآورید و از سوی دیگر به سرهنگ آذری گفته بود می خواهد پلی بسازد که سربازان دولتی بتوانند یک شبه کار یاغی ها را یک سره کنند. و آخر سر هم پس از ربودن ثروت ملی از آن جا فرار می کند.

شارلاتان دیگر میرزا حبیب رزم آرا است که باید نامش را رزم ِ آرا تلفظ کرد. چون با آرای مردم رزم می کند. او برای خانه مردم، با دست گاهی که اختراع کرده است، قبله تعئین می کند و سروان خسروی جاسوس و دولت مرکزی از او حمایت می کنند. یک بار برای دو خانه مجاور دو جور قبله تعئین می کند و هنگامی که به همین منظور به خانه دکتر معصوم می آید، چنان نگاه شهوت باری به همسرش، نوشآفرین، می اندازد که نوشآفرین چندشش می شود. بعد رزم آرا به آن ها می گوید هیچ گاه رو به خدا نماز نخوانده اند، همیشه رو به هندوستان ایستاده اند و به آن ها می گوید بروید خدا را شکر کنید که رو به روسیه نایستاده ئید. نوشآفرین راوی شب یکم می گوید:

او [رزم آرا] گفت که پیغمبر در لحظه آخر زندگی به اطرافیانش نگاه کرد. عرض کردند بعد از شما چه می شود. فرمود یوم البدتر، یوم البدتر. برای همین دنیا روز به روز بدتر می شود، یوم البدتر. یک لحظه واژه اش را در ذهنم مرور کردم. یومش عربی بود و بدترش فارسی. آقای یغمائی دبیر ادبیات مان می گفت که بدتر صفت تفضیلی است. دانستم که این هم از حقه بازی امثال رزم آرا است که این حرف ها را از قول بزرگان نقل می کنند، یأس و ناامیدی را در دل ها بکارند و بعد بگویند حالا ما آمده ئیم که به ترش کنیم، قبله تان را صاف کنیم و آن چه ما می گوئیم، راه رستگاری است. و گفت که بدبختی بزرگ بشر از چیست. از همین که آدم دینش درست نباشد و نداند که نداند که نداند. یا چه می دانم، آن کس که بداند که نداند که بداند، در جهل بماند، شاید هم نماند. [ص38]

از فضای داستان چنین استنباط  می شود  که  نوشآفرین،  پدرش (سرهنگ نیلوفری)، مادرش (عالیه خانم)  و  نوکر  زردشتی مقطوع النسل شان (جاوید)، مظهر ایران باستان هستند. به ویژه که اعضای این خانواده از شهر شیراز، مرکز استان فارس و محل استقرار شاهان ایران باستان، یعنی تخت جمشید، به سنگسر آمده اند. نوشآفرین می گوید من سال ها پیش وقتی از شیراز کنده شدم، مردم. [ص143] عالیه خانم که پس  از  مرگ  شوهرش کم حرف شده است و دائم سیگار می کشد، به روزهای از دست رفته اش می اندیشد که روزگاری زن قدرت مندترین مرد منطقه فارس بوده و توانسته است قشنگ ترین خانه سنگسر را با باغش از مستر ملکوم اجنبی بخرد. این خانه در چوبی قهوه ئی بلندی دارد که بالای آن به انگلیسی عدد بیست نوشته شده است و سرهنگ نیلوفری پس از خریدن خانه گفته بود بالاخره از چنگ این ملکوم دیوانه درش آوردم. [ص42] سرهنگ نیلوفری هنگامی که کنار یکی از ستون های این خانه می ایستد، می گوید این ستون ها مرا یاد تخت جمشید می اندازند. [ص46] نوشآفرین که به گفته شوهرش اجاقش کور است [ص62] و فرزندی ندارد، انقراض و پاشیدگی سلسله ارزش های کهن جامعه را بازتاب می دهد، مظلومیت و سرانجام مرگش بیان غروب و افول یک تمدن است:

دنیای کودکی یم به سرعت می گریخت و روزها تلخ می گذشت. گاهی احساس می کردم دنیا بر اساس عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زن ها بشوند و خردشان کنند، به صورت شان چروک بیندازند، اگر توانستند بچه دامن شان بیندازند و اگر نتوانستند اشک شان را دربیاورند. زن موجودی است مفعول و بی اراده که همه جرأت و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتری شان را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود. مرد باید برنده می شد. اما نمی دانم آیا خدا هم چنین تقدیر کرده بود؟ یا من بداقبال بودم؟ این چیزها را من هرگز نفهمیدم. زن های دیگری را هم می شناختم که یا نشمه سروان خسروی بودند یا عنکبوت قالی یا وامانده در پله های خانه پدری، یا چه اهمیت دارد؟ معصوم می زد و من هنوز صداها را می شنیدم. حسرت خواب های قضا شده، حسرت ملحفه های سفید، حسرت بوی خاکی که مدام مرا برمی گرداند و حسرت شب هائی که گم کرده داشتم و نمی توانستم بخوابم. آخ که من چه قدر حسرت به دل بودم. [ص64]

 به فرمان سروان خسروی؛ جاسوس و حامی ملکوم و رزم آرا، دار را درست وسط فلکه شهر برپا کرده اند تا میهن پرستانی چون حسینا را از آن بیاویزند و اسطوره بلاگردان شدن جان برکفانی را که عاشقانه به میهن (نوشآفرین) عشق می ورزند، در بعد جهانی تحقق بخشند. خودکامگی، وحشت و حکومت نظامی نفس همه را بریده بود و ملتی در خود فرو می رفت. [ص71] در جامعه کوچک (Microcosm) سنگسر، که کنایه از جامعه بزرگ (Macrocosm) ملی است، خطر آدم هائی چون میرزا حبیب رزم آرا به مراتب بیش تر از ملکوم اجنبی است. او به دکتر معصوم گفته بود:

شما درست رو به هندوستان نماز خوانده ئید... من هندوستان بوده ام. دوهزار نوع دین وجود دارد، دوهزار خدا وجود دارد، یکیش را من خودم از نزدیک دیده ام.

و ادامه داده بود:

باز خدا را شکر کنید که رو به هندوستان بوده ئید. بعضی یک عمر رو به روسیه نماز خوانده اند، افتخار هم می کنند، بچه هم پس انداخته اند و همه حرام زاده. [صص 80- 81]

در غیبت حسینا که شخصیت مه آلودی دارد، هم هست هم نیست، میرزاحسن رئیس نقش هدایت مردم را به عهده دارد، مردم سنگسر دوستش دارند و به او اعتماد می کنند و نیروهای دولتی از او حساب می برند. او دائم به مردم هشدار می دهد که به حرف رزم آرا گوش ندهند. اما بعضی سنگسری ها از ترس سروان خسروی یا چیزهای دیگر در خانه هاشان را به روی او می گشایند. میرزاحسن رئیس طی سال ها در تنویر افکار مردم تلاش کرده بود. او اولین کسی بود که رادیو را به سنگسر آورد، دستور داد ک صندوق پست هم جلو مغازه اش نصب کنند و با تحکم به سروان خسروی گفته بود ببین پسرجان، پیش از این که حرف بزنی یا اقدامی از قبیل ساختن دار به سرت بزند، یک بار تاریخ این سرزمین را بخوان. امثال تو خیلی آمده اند و رفته اند. با مردم درنیفت. [ص92] یا به سروان خسروی گفته بود آن رزم آرای دیوانه دین مردم را از بین می برد، تو امنیت شان را.  [ص99]

در فرهنگ مردم سنگسر آزادی مفهوم ندارد. شارلاتان هائی چون میرزا حبیب رزم آرا، مستر ملکوم، سروان خسروی و دیگران خون مردم را می مکند و اگر در این میان حسینائی پیدا شود که بخواهد مردم را آگاه کند، باید اعدام شود. سایه دار همیشه بر سر اهالی سنگسر سنگینی می کند. سروان خسروی می گوید:

هر کس رو به قبله ئی که رزم آرا تعئین کرده، نماز نخواند، اعدام می شود... چه کسی دست به قتل میرزا حبیب رزم آرا زده است؟ من حسینا را این جا دار می زنم. من حسین خان را به همین طناب آویزان می کنم. من این دار را برای رفاه عموم ساخته ام... من دار می زنم کسی را که رفتار مشکوک داشته باشد... . [صص230-231]

همه  از  سایه  هم دیگر می ترسیدند  و هیچ کس  به هیچ کس اعتماد  نمی کرد. مردم  حتا در خانه در بسته شان آسوده  نبودند و نمی دانستند رو به کدام طرف نماز بخوانند، چون قبله شان گم شده بود. قتل میرزا حبیب رزم آرا، سرقت خزانه انجمن شهر، پخش شب نامه های آتشین، تحریک مردم برای هو کردن سروان خسروی، ساختن کوزه های کوچک منفجره و خیلی از اتفاق های دیگر را به حساب حسینا گذاشته بودند، اما پیدایش نمی کردند. شایع کرده بودند حسینا به جذام مبتلا است و این مرض نمادی است که خواننده را به یاد اسطوره سردار فیلوکتتیس یونانی می اندازد که در سر راه جنگ تروی، ماری به پایش نیش می زند و محل زخم چنان عفونتی می کند که سربازان و فرماندهان یونانی او را در جزیره ئی تنها رها می کنند. اما بعد می فهمند بدون تیر و کمان سحرآمیزش در این جنگ هیچ گاه به پیروزی نخواهند رسید. ادموند ویلسن در سلسله مقاله هائی زیر عنوان "زخم و کمان" فیلوکتتیس را که زخم التیام ناپذیر و در عین حال کمان سحرآمیزی داشت، نماد هنرمند و روشن فکر می دانست. زیرا از یک سو حضور روشن فکر و هنرمند برای آگاهی مردم جامعه ضروری است (داشتن تیروکمان سحرآمیز) و از سوی دیگر جامعه این گروه را (به خاطر داشتن زخم چرکین و عفونی) طرد می کند. در رمان سال بلوا هم می بینیم از یک سو حضور حسینا در جامعه سنگسر ضروری است، اما از سوی دیگر، کسانی  چون  دکتر معصوم  که می گویند  حسینا جذام گرفته است، او را عملا مطرود جامعه کرده اند تا کسانی چون ملکوم اجنبی، فارغ البال ثروت ملی را به یغما ببرند:

مدتی می شد که در شهر پیچیده بود جذام آمده است. آنان که زخم و تاولی نداشتند، باور نمی کردند. به خصوص اعضای انجمن شهر شایعه را در حد فحشی تصور می کردند که در موقع عصبانیت از لبان دکتر معصوم پخش شده بود. اما مردم وحشت زده این بلا را هم پذیرفته بودند و تسلیم شده بودند. جنگ در کافرقلعه بالا گرفته بود، تیراندازی شدت یافته بود و سرهنگ آذری خواسته بود که از موقعیت استفاده کند و در یخ بندان کار حسین خان و یاغی ها را یک سره کند. اما دومین لشکر خود را به دم تیر داده بود و خودش هم سر تیر رفته بود. بوی نعش و مردار در بخش جنوبی سنگسر موج می زد و لاش خورها بر فراز کافرقلعه در پرواز بودند. گرانی بیداد می کرد، سرما امان مرم را بریده بود، نان و قند و شکر جیره بندی شده بود، دزدی و غارت شبانه هم چنان ادامه داشت، تجاوز به دختران جوان روز به روز بیش تر می شد، نه نظمی، نه قانونی، نه حمایتی. همه چیز علیه مردم، مالیات، قوای انتظامی، سربازان خارجی، قحطی، گرانی، بی نانی، بیماری، سرما و مرگ. حتا جوان ها هم ناچار بودند در کارگاه پل سازی ملکوم پتک بکوبند که از نان سیاه عقب نمانند و این پل محال، نه آغازی داشت و نه پایانی. این که چه طور ممکن بود از کوه پیغمبران به کافرقلعه اشراف پیدا کرد، هیچ وقت پاسخی نداشت. اما همه پذیرفته بودند آقای ملکوم عاقبت پل را خواهد ساخت. حالا کی؟ شاید هزار سال دیگر. پتک می زدند و پیش می رفتند. غاری  کشف  می شد، راه آبی  به دست  می آمد،  طناب  می کشیدند  و  چراغ  می بردند؛ سکه های عهد دقیانوس، کوزه های گلی ممهور به مهر آدمیان  ماقبل تاریخ، نعل اسب وحشی های آدم خوار، دیگ و دیگ بر و دیگ چه دودزده دزدان کوه نشین، ورق پاره کتاب پیامبران راه گم کرده غیرالهی، پیه سوزهای بی مصرف، زنگوله بزهای چموش، شاخ گاوهای فرورفته در باتلاق، گاری های  در راه مانده،  میله های  شکنجه گران  بی دین، گرز  پادشاهان  شکست خورده، گردن بند فاحشه های دربار، جنازه مومیائی شده اربابان رعیت کش، شمشیرهای زنگ زده، آخ که چه قدر زباله و آشغال از تاریخ جا مانده بود. دنیا چه ارشی دارد؟ ما آلمانی ها معتقدیم عاقبت همه چیز بر خاک می ماند و آدمی می رود. جهان باتلاقی گندیده و مرگ بار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید  زندگی  کرد  و  مرد  و رفت. ببینید چه قدر آشغال بر جا گذاشته اند! علت عقب ماندگی و گرسنگی مردم در چیست؟ همه باید متحد شوید، دشمن را بشناسید و بجنگید. من کوه پیغمبران را به کافرقلعه وصل می کنم. من راه آهن را از وسط شهر عبور می دهم. من بزرگ ترین پل تاریخ را می سازم که بزرگ ترین سنگر یاغی ها را تصرف کنم. یاغی بی سنگر، مرده ئی بیش نیست. به پیش. آخ که این جوان ها چه خوب کار می کردند، صداشان در نمی آمد، کوه را می شکافتند ، سنگ را سوراخ می کردند، هیچ وقت ضعفی نشان نمی دادند، مریض نمی شدند، کار می کردند، عرق می ریختند و بعد هم مثل بقیه آدم ها، بی سر و صدا می مردند. مرگ چیز خوبی است، زندگی می کنیم که بمیریم. با هم دعوا نکنید، دعوای تان را بیاورید پیش من، صلح کنید و بروید سر کار. ما آلمانی ها ضرب المثلی داریم که می گوید جنگ مال جنگ جوست، شما که جنگ جو نیستید. شعر مال شاعر است، چرت و پرت نگو، برو سر کار. نان بخور که ضعف نکنی. دماغه پل که ساخته شد، ملغمه ئی از سنگ و آهن و چوب بود. دو تا درخت گز هم این طرف و آن طرفش کاشتند که دل ناژداکی شهردار نشکند. به قول شما ایرانی ها تا توانی دلی به دست آور. به میرزاحسن رئیس گفته بود که ما با انگلیسی ها خیلی توفیر داریم، این جا مملکت زرخیزی است آن ها در امور مملکت شما مداخله می کنند، به مادیات و دنیا و مافی ها نظر دارند. اما ما آلمانی ها به معنویات توجه داریم، دخالتی هم در امور جاریه نمی کنیم. دود پیپش را هم حلقه حلقه داه بود بیرون. به سروان خسروی گفته بود که تا زنده ام از من استفاده کن، آن قدر برات احترام قائلم که بی چشم داشتی راه نمائی یت می کنم. یادت باشد، همیشه خودت تصمیم بگیر و کار خودت را بکن، اما قبل از آن با من مشورت کن. به دکتر معصوم گفته بود که جهان کوهی است وهم آلود، بهش فکر نکن، می گذرد. چه عینک های قشنگی داشت، پیپش چه بوی خوبی می داد.

اولین کسی بود که خبر کشته شدن سرهنگ آذری و شکست لشکرش را شنیده بود، بی آن که کار را تعطیل کند، و بی آن که به کسی بگوید، اثاثیه به دست آمده را در یکی از استیشن ها بار زده بود و در آن مهلکه برف و تیراندازی کوه پیغمبران را به مقصد نامعلومی ترک کرده بود. [صص 298-300]

تکنیک داستان نویسی معروفی در سال بلوا بدیع و اصیل است. کل داستان در هفت شب روایت می شود که راوی شب های زوج، نویسنده  و راوی شب های فرد، نوشآفرین است. زمان تاریخی رمان که طول آن شش ماه است، اواخر سلطنت رضاشاه، وقایع شهریور بیست و سال های جنگ جهانی دوم را در بر می گیرد- یعنی از آغاز ساخته شدن دار، (تصویر اصلی رمان) تا پایان کار؛ به عبارت دیگر زمان حال داستان (Mechanical Time) همان هفت شب است ولی زمان عاطفی (Affective Time) از طریق تداعی معانی تمام زندگی نوشآفرین و کل تاریخ ایران را در بر می گیرد. به غیر از قصه اصلی، سی و نه قصه دیگر در بافت داستان تنیده شده که درون مایه همه شان مثلث عشقی است که در همه آن ها صورت های مثالی یونگ ؛ سایه، سیماچه و انیما دیده می شود و مثلث عشقی خسرو- شیرین- فرهاد را بازتاب می دهد. نوشآفرین، شخصیت اصلی رمان یا انیمای حسینا، چهارده سال پس از مرگش با میرزاحسن رئیس ملاقات می کند و از درون ذهن او داستان را روایت می کند:

جلو خانه خودمان که رسیدم، میرزاحسن رئیس را دیدم، روی سکوی کنار پله ها نشسته بود و داشت نوه اش باسی را به کشف یک افسانه می برد، افسانه دختری که عاشق یک کوزه گر شده بود:

« مردم هزار جور حرف می زنند، بعضی می گویند جذام گرفت و مرد، بعضی می گویند از این جا رفت. خبر درست که ندارند، می گویند یار داشت. پسر غلام حسین تک هیچ کدام از این حرف ها را قبول ندارد، می گوید گمان نمی کنم اصلا هم چو زنی وجود داشته است. دروازه را می شود بست، اما دهن مردم را نمی شود بست. من بارها و بارها از بچگی دیده بودمش. بعد از عروسی یش ما پاگشا کردیم، با شوهرش آمد خانه ما. خیلی خوشگل بود، دیگر خوشگل تر از او مادر بزاید. شوهرش دکتر معصوم نامی بود که همین جا سه تا کوچه پائین تر مطب داشت، بالای کارخانه قند. در سال بلوا چو انداخت جذام. به من گفت زنش جذام گرفته، حتا یک روز مرا به بالین نوشآفر ین برد. با سروان خسروی و ناژداکی شهردار رفتیم. نمی دانم چه بلائی سرش آورده بود که بی هوش روی تخت خوابیده بود. [صص335-336]

نوشآفرین مرده  در پایان  رمان با نوه میرزاحسن رئیس ملاقات می کند که کودک هشت ساله ئی است و نامش باسی است و به او می گوید: کوچولو، خواهش می کنم مرا از یاد نبر، من خیلی غریبم [ص347] باسی هم زاد حسینا است و آخرین راوی داستان. زیرا او است که همه ماجراها را از نوشآفرین مرده می شنود که درون ذهن میرزاحسن رئیس روایت می کند تا مبارزات حسینا را تداوم بخشد و بلاگردان دیگری در اسطوره قومی خود شود.

از تکنیک های دیگر معروفی آمیزش افسانه و تحیل است. در بافت رمان، افسانه دخترپادشاهی که عاشق مرد زرگر شده است، ولی سرانجام پسر وزیر عاشق آن دختر می شود و با او ازدواج می کند، با واقعیت رمان یعنی عشق نوشآفرین به حسینا و سرانجام ازدواجش با دکتر معصوم ترکیب می شود. [صص 13، 135-138، 243-245، 281، 331-332] این روش تنیدن داستان در داستان به سال بلوا حال و هوای قصه های هزار و یک شب را می دهد. اما درجهان بینی معروفی کوزه گر (حسینا) شخصیت برتری دارد تا مرد زرگر. زیرا او کسی است که خاک را کیمیا می کند و این کیمیاگری خاک از حسینا قهرمان اسطوره ئی می سازد که نجات دهنده خاک میهن است(3)g

 

 _____________________________________________________

1-        احمدی، ب. ساختار و تأویل متن. تهران: نشر مرکز، 1370، صص 188- 189.

2-    شخصیت اساطیری مشابه آدونیس در اساطیر مصر باستان که پس از شهادت در اثر فداکاری های همسرش، آی سیس، رستاخیز کرد و خدای مرگ و رستاخیز شد.

3- این مقاله پیش تر در ماه نامه کلک، شماره35-36، بهمن و اسفند1371، صفحه های199- 207 منتشر شده است.

 


نام و نقش آن در پرداخت شخصیت

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 

از دیرباز نویسنده ادبیات داستانی اسم شخصیت ها را آگاهانه انتخاب می کرد تا از همان بدو ورود شخصیت به داستان، در خواننده ذهنیت و تلقی خاصی نسبت به او ایجاد کند. شخصیت منفی، اسمی با بار معنائی منفی داشت و شخصیت مثبت، بار معنائی مثبت. اما با پدید آمدن رمان مدرن در عصر "قانون نسبیت"، آن مطلق نگری و جزم اندیشی اولیه نسبت به اسم ها از بین رفت. در نتیجه دیگر از چگونه "بودن" آدم ها سخن نمی رود، بل که چگونگی "شدن" آن ها مورد بحث قرار می گیرد. ناگزیر  اسم  شخصیت ها هم چون خود آن ها می باید در طول زمان سیلان یابند و اشاره ئی باشند به اسطوره، نماد، تمثیل و... در موردهائی حتا نوع دیدگاه نویسنده را نسبت به انسان نشان دهند. به همین دلیل نیز در رمان سمفونی مردگان از هر دو شیوه نام گذاری استفاده شده است. بدین معنی که عنوان های انتخابی شخصیت های مطرح تر، به استثنای پدر، تابع اصول متنوع رمان مدرن است و نام شخصیت های فرعی بر اساس قانون های کلیشه ئی رمان سنتی انتخاب شده است.

شخصیت های اصلی

الف) اورهان و آیدین اورخانی

اورهان و اورخان دو تلفظ مختلف از یک اسم ترکی- مغولی هستند. اورهان یعنی "چراغ" و اولین حضور او در رمان نیز کنار چراغ است. [ص9] این هم راهی تا زمان حضور اورهان در حجره ادامه دارد: اورهان به فس فس زنبوری گوش سپرد. اما وقت خروج آن را خاموش می کند. این عمل هشیارباشی به خواننده است. زیرا اورهان در راه بی بازگشت قدم می گذارد و در حقیقت با خاموش کردن چراغ زنبوری، چراغ عمر خود را خاموش می کند.

و اما آیدین یعنی "روشن" و گفت و گوی زیر که چند بار در طول رمان تکرار می شود، وجه تسمیه او است:

پدر پرسید: «دنبال چه می گردی؟»

گفت: «دنبال خودم.» [ص73]

آیدین خود را می جوید تا هم چون نامش روشن شود، تا از تاریکی جهل و تنگ نظری پدر و اطرافیان برهد، تا نقشش را در این عالم بیابد. زیرا رسیدن به نور آگاهی و حقیقت نهایت کمال انسانی است. اما این راه آسان طی نخواهد شد. آن که طالب نور است و آتش، هم چون پرومته؛ یار مهربان بشر به زنجیر کشیده خواهد شد.

اورهان دنبال چیست و تفاوت شخصیت او با آیدین چگونه نشان داده می شود؟ پاسخ در تکرار پرسش پدر توسط اورهان و تداعی معانی بعد آن نهفته است:

گفتم: «دنبال چه می گردی؟»

گفت: «خودم.»

دنبال شهر می گشت. نه شهر خودشان. هر شهری که بشود یک تکه نان پیدا کرد و از یخ زدگی نجات یافت... . [ص331]

آرمان اورهان همه عمر نان خوردن و اندوختن بود. پس در ساعت های آخر حیات نیز دنبال آن است.

نکته دیگری که از نام این دو برادر مستفاد می شود، دیدگاه اگزیستانسیالیستی نویسنده است. از آن جا که هر دو این اسم ها مفهوم "روشنائی" را در بر دارند، می توان دریافت از دید معروفی آدم ها به دور از هر گونه آلایش و در پاکی محض به دنیا می آیند. اما این خودشان هستند که هم چون آیدین می توانند روشنی خویش را تداوم بخشند یا هم چون اورهان نور را در خود خفه کنند. به بیان دیگر، هر انسانی خود ماهیت خویشتن را تعئین می کند. به همین دلیل نیز نویسنده قائل به مجازات است و اورهان را در شورآبی غرق می کند.

ب) آیدا اورخانی

آیدا یعنی "در ماه" یا "هم چون ماه" و مترادف فارسی آن "مهوش" است. به زبان عامیانه هر زیباروئی به ماه تشبیه می شود و آیدا نیز نامش را در وهله اول مدیون زیبائی یش است- آیدا بیش از حد زیبا بود. [ص89] اما از این معنای ظاهری که بگذریم، به مفهوم ژرف تری دست می یابیم. ماه تداعی گر شب است و هم پای شب می آید و می رود. آیدا نیز همه  عمر  در  شب  می زید  تا  توسری خور مردان باشد، حتا برادر کوچک ترش اورهان. آیدین ِ روشن فکر متفاوت از دیگران نیز خواسته های او را در نمی یابد و حاضر نیست وی را به تماشای کارخانه پنکه سازی لرد ببرد، آرزوئی که آیدا در تب آن می سوخت. پدر هم نگهبان شب است و مترصد تا کورسوئی در دل آیدا راه نیابد. او را ناموس خود می نامد و ازدواجش را ناموس دزدی. یعنی آیدا هویت مستقل از خود ندارد و بی پدر هیچ است. اما ازدواج هم برای آیدا رهائی نیست، بل که اسارت پیچیده تر و حزن انگیزتری است. روز عروسی مطرب ها چنین تهنیتش می گویند:

چند قطعه شاد و پرخروش اجرا کردند که خیلی غم انگیز بود. (1) ... لا به لای نت ها موجی از غم زبانه می کشید... . [ص139]

همه چیز از شومی این وصلت خبر می داد:

باران و باد، بعد ناگاه رعد و برق تند و سپس چنان تگرگی گرفت که لامپ های ریسه چراغانی زیر ضرب دانه های یخ زده یکی پس از دیگری شکست. سیم برق در هوای توفانی تاب خورد. کوچه حالا تقریبا تاریک شده بود. [ص141]

حتا آن روز که آبادانی برای نخستین بار در خانه پدر را زد، مادر در جواب اورهان که پرسید کیست، گفت: «عزرائیل.» و این چه پیش بینی شومی است برای آیدای مظلوم و بی نوا. عاقبت مرگ او نیز به سان زندگی یش در خانه پدری، در تنهائی و غربت است. حتا آیدین که آن همه دوستش داشت و به وی نزدیک بود، هرگز نمی فهمد چرا وی از  خانه  شوهر  رانده می شود  و  خودسوزی می کند.

اما کشف راز خودسوزی آیدا نمی تواند چندان مشکل باشد. او که هر سال پانزده روز به خانه پدر می آمد، اگر چه از آن سکوت دیرینه در آمده بود، اما غم عجیبی در ته چشم هاش موج می زد. این غم عجیب چه می توانست باشد جز نارضایتی آیدا از رفتار شوهر شیفته زندگی و فرهنگ آمریکائی با آن همه فساد و ابتذالش؟ پدر هم که راه بازگشتی نگذاشته بود. بنابراین برای او که هرگز بر پای خود ایستادن را تجربه نکرده و هم واره سایه مردی را بر سر دیده بود، چه راهی می ماند جز خودسوزی؟

ماه هم واره در کنجی از آسمان و در دل شب، آرام و بی سر و صدا نورافشانی می کند. تا حدی که حضورش برای همگان به صورت عادی در می آید و حتا به تدریج نادیده گرفته می شود. خیانت آیدا و دیگر زنان معمولی جامعه ما چون ماه- که نامش نیز برگرفته از آن است- حاشیه ئی است و به ظاهر تأثیری بر کسی یا چیزی ندارد، اما غیبت شان خلأ عظیمی ایجاد می کند. هم چنان که مرگ آیدا تمام واقعه های بعدی رمان را موجب می شود. پدر طاقت مرگش را نمی آورد و به رغم جوری که همه عمر بر او روا داشته است، یک سال بعد به وی می پیوندد. آیدین نیز از مرگ جفت توأمان خود ضربه می خورد. تا  آن جا  که  سورملینا به وی می گوید بعد از مرگ آیدا خودت را دار زدی. (2) در واقع با مرگ آیدا بخشی از وجود آیدین می میرد، یعنی بخش هنرمند او. همان گونه که در رمان شاهدیم، پس از خودسوزی آیدا، آیدین قدرت سرایش شعر را از دست می دهد و  به مرور  زمان  و  به  سبب حادثه های تلخی که رخ می دهد، خود وی نیز مانند آیدا می سوزد، منتها از درون. (3)

ج) آیاز

پس از قطع بارش برف، هنگامی که همه جا سپیدپوش شده است، ماه در می آید و نورش به دلیل سفیدی برف بیش از همیشه جلوه می کند. به چنین مهتابی، در شب چنین سردی، آیاز می گویند. آیاز پاسبان نیز چنین وصف می شود: شرق و غرب عالم توی مشتش بود.

آیاز پاسبان شب های سرد اختناق است. حضورش در رمان نیز بیش تر در شب های سرد و پربرف است. وقتی خبر خوابیدن غائله سبیل کلفت ها را می آورد، برف هم چنان می بارد. وقتی به واسطه پدر از نقش استاد دل خون باخبر می شود، چند روز بعد در شبی که ماه بدر تمام زمین را روشن کرده بود، سه مأمور به خانه استاد دل خون ریختند. به سراغ اورهان هم وقتی می آید که سرمای زمستان بیداد می کند.

اگر چه در فرهنگ ما مهتاب روشن گر شب های دل دادگان و یاور آن ها است، اما معروفی هم چون گارسیا لورکا در نمایش نامه عروسی خون آن را چشمان دژخیم می کند. آیاز پاسبان همه جا حضور دارد و از همه چیز باخبر است. او روشن گر راه کسانی است که جز با زور و قلدری به ادامه بقا قادر نیستند. به همین دلیل پدر شیفته آیاز است و اورهان همه جنایت هایش را با مشورت او انجام می دهد.

از دیگر ویژگی های شخصیت آیاز این است که در هر نظامی می تواند به بقا ادامه دهد. زیرا لازمه استبداد و خفقان، وجود آیاز پاسبان ها است. او در بحران درگیری دولت با حزب دموکرات آذربایجان  چنین  توصیه ئی  به پدر  می کند: جنگ زرگری که شنیده ئی. روزها می زنند به تیره و تار هم دیگر و شب ها توی یک کاسه آب گوشت می خوردند. من که مأمور تأمینات نظمیه ام، هوای هر دو طرف را دارم، یعنی بی طرف. [ص122]

نویسنده برای پرداخت شخصیت آیاز پاسبان از دو تمهید استفاده می کند:

الف) در صفحه 40 آیاز پاسبان کتاب های آیدین را با دست وزن می کند. یعنی برای او و مانند او، میزان ارزش یا جرم بودن کتاب برابر است با وزن آن و نه محتوایش. دشمنی آیاز پاسبان ها با آگاهی و روشن فکری نه به دلیل عقلانی و منطقی یا وقوف آن ها بر راه صواب یا برعکس اشتباه، بل که به دلیل احساس خطری است که از سنگینی کفه اندیشه آن ها می کنند.

ب) دیگر این که آیاز عادت داشت هر وقت به حجره می آمد، یک سیر پسته بخرد و پولش را با اصرار تمام بدهد و بنشیند آن ها را مغز کند و یک باره همه را در دهان بریزد. این عادت آیاز در واقع کنایتی به نحوه ایفای شغلش است. او خبرها را یک به یک از این و آن می گیرد و از کنار هم قرار دادن آن ها به کل واقعه دست می یابد، سپس یورش می برد و غائله را به نفع خود تمام می کند.

د) یوسف اورخانی

نام یوسف یادآور یوسف پیامبر است و زیبائی چشم گیرش. شاید نویسنده با انتخاب این نام و بلائی که جنگ بر سرش می آورد و او را مسخ و نفرت انگیز می کند، اعتراضش را به جنگ نشان می دهد. هم چنان که آیدین بعدها می اندیشد جنگ جهانی دوم فقط برای این به وجود آمده بود تا یوسف را از هیأت انسانی خارج کند. البته رابطه شخصیت یوسف با محتوای نام خانوادگی اورخانی را نیز نباید از قلم انداخت. او نیز به تبع این نام و با نشانه هائی که از بی قراری ها، بلندپروازی ها و شور و شرش تا پیش از فلج شدن داده می شود، در پی روشنی بوده است، اما به دلیل جهل و ناآگاهی، یک باره و برای همه عمر تمام سرمایه انسانی، مادی و معنوی خود را از دست می دهد.

و) جابر اورخانی

در بین شخصیت های اصلی رمان، فقط نام پدر کلیشه ئی است. جابر یعنی زورگو و ستم گر. پدر نیز همه عمر به زور و جبر کوشید آیدین را به راه خود آورد و سلطه خود را بر مادر، آیدا و دیگران حفظ کند. همان طور که در مقاله های پیشین نشان داده شد، پدر نیز آیدین را دوست دارد. اما جهل، تعصب، خودمحوری و استبداد مانع می شود او به تبع نام خانوادگی یش، چراغ وجودش را برای روشنی بخشیدن به کانون خانوادگی خود به کار گیرد و برعکس با هر قدمی که در جاده عمر به جلو می گذارد، بیش از پیش روشنی و نور را از آنان دریغ می کند.

شخصیت های فرعی

دیگر نام های رمان را برحسب رابطه شان با اورهان و آیدین می توان تفکیک و تشریح کرد. در حاشیه اورهان این اسم ها مطرح می شوند:

الف) جمشید

جمشید نام نخستین پادشاه اساطیری ایران است که در برخی منبع ها او را فرزند خدای خورشید ذکر کرده اند و اولین بشری که مرگ بر او چیره شد و آن گاه خدای دوزخ شد. رابطه این نام با خورشید، هم جهت با اسم های دیگر رمان است که با چراغ، نور و روشنی پیوند دارند. منتها خود جمشید تا زنده است نشانی از نور و روشنی معنوی را  با  خود  هم راه  ندارد. تا این که می میرد و روح او به سان سیر اساطیری نامش، بر دوزخی حکم می راند که برای مادر، اورهان و آیدین ایجاد می کند. پس از واقعه غرق شدن چهل تن در شورآبی، مادر همیشه می ترسید روح جمشید بیاید و یکی از پسرانش را با خود ببرد. اورهان نیز به دلیل نجات ندادن وی به هنگام غرق شدن، هم واره از خاطره اش در عذاب بود. آیدین نیز جمشید را دوست داشت و از مرگش معذب بود. شاید به این دلیل که نتوانسته بود او را از بی هوده زیستن برهاند. جمشید دیلاق به رغم قد درازش، عمر کوتاهی داشت و بی حاصل: دراز و بی نور، مثل جمشید دیلاق. [ص272]

ب) آذر

آذر همسر اورهان است و وجودش هم چون نامش، آتش به جان او می زند. به این ترتیب چه نامش چه وجودش، هم چون بیش تر نام های رمان از شیوه اصلی معروفی در انتخاب نام های سمفونی مردگان، یعنی از محتوائی از جنس نور و روشنی پیروی می کند.

آذر نخستین زنی است که به اورهان لب خند می زند و شراره های این لب خند، اورهان بی اعتنائی دیده از زنان را در همه عمر می گدازد. چه آن روز که برای نخستین بار در گاراژ به چشم اورهان می آید، چه بعدها که طلاقش می دهد. آذر برای اورهان نمود گرمای زندگی و کانون خانوادگی است. اما عقیم بودن اورهان ، این جا نیز به شکستش می کشاند و آذر و زن برای او موجود غیرقابل دسترس می شود.

ج) بیوک

 بیوک یعنی "بزرگ و مهتر". او صاحب همان قهوه خانه ئی است که مغزچلچله را برای اورهان آماده می کند تا به خورد آیدین بدهد. بیوک هم درشت هیکل است هم استاد به عمل آوردن خوراک مغز چلچله تا با نام و نقش او هم خوان شوند.

د) نایدانف و شوشانیک

پزشکان رمان نام های ارمنی یا روسی دارند تا بیگانه بودن شان با دردها  و  رنج های  مردم و در نتیجه ناتوانی شان برای درمان آن ها نشان داده شود. هم چنان که دکتر نای دانف وقتی با نشانه های بیماری آیدین مغز چلچه خورده رو به رو می شود، با بی خیالی به اورهان می گوید ببرش دیوانه خانه. نایدانف یعنی "کسی که پیدا شده" و شوشانیک یعنی "گل سوسن".

و اما نام هائی که در حاشیه حضور آیدین مطرح می شوند:

الف) ناصر دل خون

ناصر دل خون پیرمردی است درویش صفت که عمری را به رنج سپری کرده است و اکنون در کنج عزلت دست آوردهای خود را در اختیار جوانان قرار می دهد و به مصداق نامش یار و یاور آن ها است. او هم به آیدین شعر می آموزد، هم مهر پدری را که وی از آن محروم است، به وی عرضه می کند. او که سرانجام سر به نیست می شود، مصداق این شعر نیما است:

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را

تا کشم از سینه پردرد خود بیرون

تیرهای زهر را دل خون؟

و سرانجام این که وی با نقشی که در رشد هنری آیدین؛ نماد روشن فکران آن سال ها ایفا می کند، می تواند قرینه نیمائی شود که پدر شعر نو فارسی لقب گرفته است.

ب) فروزان

فروزان اولین زنی است که آیدین با او رابطه برقرار می کند. فروزان یعنی "مشتعل، درخشنده، شادمان و سرخوش". او با این معناها هم سوی اسم های دیگری می شود که بار نور و روشنی را در رمان یدک می کشند.

فروزان معناهای اسم خود را با چنین عمل کردی موجه می کند:

همان تابستان، وقتی آیدین وارد اتاق او شده بود، فروزان در را بسته بود و او را همان کنار در به دیوار چسبانده بود و با لرزشی شبیه تشنج، با حالتی تب گونه، پیراهن آیدین را به تنش جر داده بود و گفته بود: «پیش من نمی آئی؟» و مثل مار بهش پیچیده بود. [ص159] 

 نیز زمانی که آیدین درمانده و سرگردان در دشت و بیابان به او پناه می آورد، از بیرون خانه اش چنین منظری را شاهد می شود: روشنائی پنجره اتاق فروزان فضای اطراف را فرا گرفته بود. در آن روزهای تیره و تار بی پناهی، این روشنائی و وجود فروزان است که موجب کورسوی امیدی در دل آیدین برای ادامه زندگی می شود. سپس وی واسطه آشنائی آیدین با گالوست میرزایان کارخانه دار می شود و او را به استخدامش در می آورد.

ج) گالوست میرزایان

گالوست یعنی صدا و خبرخوش. آیدین تحت تعقیب پدر و آیاز پاسبان است. نه پولی دارد که از شهر خارج شود نه پناه گاهی که در آن مخفی شود. گالوست میرزایان می آید تا این خبر خوش را به وی بدهد که می خواهد او را در پناه خویش بگیرد.

ه) سورن میرزایان

سورن یعنی "نیرومند و توانا" و این خوش نامی است برای مردی که بار گران سال ها غم و اندوه را بر دوش دارد. خود می گوید: من چیزی از زندگی نفهمیدم. جنگ ما را از هم پاشید. مادرت تیفوس گرفت و با آن فلاکت مرد. هر چه داشتیم نابود شد. [ص237]

زندگی من هم سوخت. زنم مرد، بچه ام دانیال که یک ساله بود، مرد... . [سورملینا] ازدواج بی سرانجام و بدی داشت. شوهرش سه ماه بعد از عروسی مرد. [ص214]

و) مادام یوگینه

بین شخصیت های فرعی رمان فقط نام مادام یوگینه است که بعد اسطوره ئی می یابد. معادل فرانسوی یوگینه اوژنی و ریشه اش "ژن" است. در اساطیر رومی هر زنی یک "ژونون" داشت که معرف صفات زنانه و حامی وی محسوب می شد. (4) وظیفه اصلی ژونون ها نگهبانی و مراقبت از افراد و اشیا در زندگانی بود و در توالد و تناسل افراد  نقش  اسرارآمیزی برعهده داشتند. مادام یوگینه ئی که هم واره در حال بافتن چیز ارغوانی رنگی است، در حقیقت در ذهن خود عشق بین سورملینا و آیدین را می بافد. او مراقب سورملینا است و نگران که ازدواج وی چگونه سر خواهد گرفت و از سوی دیگر آن قدر هوشیار است که از طریق خواب به واقعیت پی می برد. او خواب می بیند آیدین گوش واره ملیله ئی به گوش های سورملینا آویخته است. تعبیر خواب مادام یوگینه حاملگی سورملینا است. در حقیقت مادام یوگینه فرشته- ژونون- حامی سورملینا است.

ه) انوشیروان آبادانی

از نام انوشیروان به دو صورت در رمان استفاده شده است: برای آبادانی؛ شوهر آیدا و مدرسه انوشیروان عادل. انوشیروان آبادانی مصداق همیشگی ستم شوهران به همسرشان  است و با توجه  به هم زمانی ورود او در رمان با ورود امپریالیسم آمریکا به ایران، می توان نام او را کنایتی از استعمار نیز دانست که با شعار آبادانی کشورهای عقب مانده وارد ایران شد ولی در عمل کرد آن چه انوشیروان های عادل در طول تاریخ کردند.

 ی) سورملینا

و اما مهم ترین نام کنار نام آیدین سورملینا است. این اسم یونانی است و معروفی آن را از رمان بازگشت به خاک یونان نیکوس کازانتزاکیس وام گرفته است. منتها تلاش من برای یافتن معنایش، حتا به رغم مراجعه به سفارت یونان، تاکنون بی نتیجه مانده استg

 

8 اردیبهشت 1370

__________________________________________________

 1- به این نوع جمله ها که غلط نما هستند، استعاره عنادیه یاOxymoron  گفته می شود.

1-  معروفی در جلسه پرسش و پاسخ دانش کده زبان های خارجی دانش گاه تهران می گوید: بخش سلحشور مرد بخش مردانه اش است و بخش هنرمند مرد بخش زنانه اش. (مهویزانی، ا. آینه ها، دفتر یکم، تهران: روشنگران، 1373، ص25.)

2-  تفاوت سوختن این خواهر و برادر توأمان نیز جالب توجه است و بیان گر شرایط عینی جامعه. همیشه فکر و روان مردان است که می سوزد، اما در زنان افزون بر این، جسم شان نیز قربانی می شود.

3-    گریمال، پ. فرهنگ اساطیر یونان و روم، جلد دوم، ترجمه احمد بهمنش، ص483.  

 


 

صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   از دل برآيد   .   روز من    .   خبر
 گزارش   .    
از اين نگاه   .   شعر   .     نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان .   شماره آخر