فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
نظامی
سرما که شروع می شود، سه گل دان نخل مرداب را به داخل خانه می آورم.
گرمای داخل خانه و آبی که پیوسته به آن ها می دهم، باعث می شود، قد
بکشند و بلندتر و پرپشت تر از بیرونی ها بشوند. ...
عصر سردی که نفسم تنگ است، کنار نخل مرداب ها می نشینم. پی در پی نفس
عمیق (آه؟) می کشم، در سکوت به صدای هستی گوش می دهم و به دی روز،
امروز و فردا می نگرم. از خدا شرح صدر می طلبم و ساعت بعد چه سبک بارم
و روحم چه رها از فشار درد و رنج های بی پایان.
و نفس کشیدن چه آسان می شود!
می اندیشم چرا چنین شد. چشمم به بوته های نخل مرداب می افتد. هوا چه
سبک است و این بوته ها چه اکسیژنی تولید می کنند!
نفس می کشم. ...
دو گل دان دیگر نخل مرداب را هم به داخل می آورم. دخترم می خندد و آن
قسمت خانه را جنگل و بعد پارک منزل مان می نامد. من اما رضایت می دهم
آن قسمت را باغ چه داخل خانه بنامم و حالا نه فقط وقت نفس تنگی کنارشان
بنشینم که حتا دیگر سجاده ام را هم آن جا پهن می کنم.
نفس می کشم. ...
اولین شبی که کنار باغ چه ام نماز می خوانم، دخترم حیرت زده از تغئیر
مکان همیشگی سجاده ام، سراغم می آید و از هر دری با هم حرف می زنیم. می
پرسد "سلسله رحم" یعنی چه. نمی توانم لبخند نزنم. می دانم بد شنیده. می
گویم درست کلمه "صله رحم" است و همان دم که معنایش می کنم، مبهوت می
شوم . چه واژه زیبائی در فرهنگ اسلامی، آن هم در جامعه پدرسالار آن
زمان پیامبر! در فرهنگ این بزرگ مرد، پیوند خانوادگی نه از طریق صلب
پدر، بل که با واژه زهدان مادر معنا می یابد. نمی توانم لبخند نزنم و
نگاه خندان و ستایش آمیزی به تاریخ اسلام نداشته باشم. ...
نفس می کشم. ...
چند هندوانه لا به لای گل دان های نخل مرداب قرار دارند. جائی خنک تر
از آن جا در خانه نیافته ام. آخر هندوانه فروش دوره گرد که صدای
بلندگویش مرا و دخترم را تا سر کوچه کشانده بود، آن قدر هندوانه شب
یلدا به ما فروخت که دیگر در یخ چال جائی نماند! هندوانه ها مرا به
روزگار کودکی یم برمی گردانند. ...
مادربزرگم هر سال چند هندوانه تابستانی را نگه می داشت تا شب یلدا برسد
و آن را به ما بدهد. ما یعنی دخترش (مادرم)، پدرم، من و دو برادرم.
هندوانه ها گاه سفید از آب درمی آمدند. اما شیرین بودند. خیلی. به
شیرینی لب خند مادربزرگی که هر بار دختر و خانواده اش به دیدار او می
رفتند، با یک یا چند محصول باغ چه های وسیع حیاطش راهی شان می کرد. و
پیش تر من بودم و برادرانم که شاهی تازه می چیدیم تا بوی تندش سر شوق
مان بیاورد یا لا به لای بوته های گوجه فرنگی می چرخیدیم تا زودتر
برنده بازی یافتن قشنگ ترین گوجه فرنگی شویم. و چه لذتی داشت با دستان
چسب ناک از شیره بوته گوچه فرنگی، ریزترین ها را هم به دهان بردن! وقت
بازگشت به خانه دست من پرتر از همه بود. دسته بزرگی گل رز و محمدی از
سفید و صورتی و زرد و قرمز، به پهنای آغوشم هم راه می بردم!
نفس می کشم. ...
و زندگی چه زیبا بود که چشم مان به دیدار مادر مادربزرگم هم روشن بود.
فقط او بود که اجازه داشت موهایم را بکشد و آب و شانه کند. هر صبح به
خانه اش می دویدم تا با گیس بافته بازگردم. شادی بی نظیری بود. برای هر
دومان. اما شاید جاذبه تماشای باغ دوهزارمتری دور خانه اش هم بود که
مرا چنین شتابان به سوی خود می کشید. آن درختان به و گلابی و سیب و
لیمو و ازگیل پرشکوفه در بهار و آن اطلسی های سوسنی و میناهای سفید و
ارغوانی روئیده لای سنگ چین های حیاط و آن بوته های سبز کاهوی نورسته
در باغ نشان حیات سبز همه ما بود. اما آن باغ در زمستان هم تماشائی
بود. میان شاخه های عریان درختان سیاه، کدوهای درشت سفید جا داشت تا
سرما بهشان بزند و شیرین شوند. سرانجام هم آن عصرهای دوست داشتنی فرا
می رسید که فرزندان و نوادگان به دیدار دسته جمعی مادرمادربزگم بیایند و
یکی از کدوهای پخته، جان ها را شیرین کام کند.
نفس می کشم. ...
انسان شناسان قرن بیستم می گویند زن بوده که کشاورزی و تمدن را پایه
ریزی کرده است. باور می کنم. نه برای آن که مردستیزم. بل که دفاع از
خود و تعریف خویشتن مردانه را به خود مردان وا می گذارم و در این جا
قصدم فقط تعریف خویشتن زنانه است. بنابراین گرچه من نه خانه ئی به
بزرگی خانه مادربزرگم دارم و نه به وسعت آن باغ بزرگ دور تا دور خانه
مادر مادربزرگم، اما من و دخترم هم به سهم خود می
توانیم حافظ و تداوم دهنده میراث اجداد کشاورز تمدن سازمان باشیم. من
هر روز به نخل مرداب ها آب می دهم، دخترم زردی برگ های شان را می گیرد
یا با آب پاش کوچکی مرطوب شان می کند. روز به روز سبزی شان چشم نوازتر
می شود و اکسیژن تولیدی شان بیش تر. کم کم جوانه های ظریفی هم پدیدار
می شوند که روی برگ های ضخیم شاخه های بلند نخل مرداب ها روئیده اند.
نفس می کشم. ...
نفس می کشیم. ...
هشتم مارس را روز جهانی زن اعلام کرده اند. اما
زن جهانی ( فلسطین، عراق، افغانستان و... ) هر روز از آلودگی جنگ، تعدی، خشونت، قحطی، بیماری، فقر،
گرسنگی، مرگ،
بی سوادی، بی فرهنگی، فساد، خیانت، رذالت و... مسموم می شود.
امیدوارم دست کم یک لحظه او بتواند نفسی
بکشد!
واللیل اذا عسعس، والصبح اذا تنفسg