هرمیون گفت: «پس علامت خبیث این جا چی کار می کنه؟»
رون نگاهش کرد. فهمید ولدمرت به آن جا حمله کرده بود. حالا چه طور باید از آن
جا می رفتند؟ به آسمان خیره شد. فکری به ذهنش رسید. بلند شد. وردی زیر لب
خواند. بعد از چند دقیقه جاروی پرنده اش آمد. با این که از پرواز نفرت داشت،
اما مجبور بود. کودک و رون با تعجب به او خیره شده بودند. هرمیون پایش را به
زمین زد و جارو بالا رفت . رفت تا جائی که علامت به وجود آمده بود. جلو رفت.
دستش را داخل علامت برد. سرد بود. حس بدی داشت. چوبش را در آورد و به طرف علامت
گرفت و گفت: «آرنولد.»
علامتش مانند تکه های شیشه خرد می شد. بعد از چند دقیقه کامل از بین رفت.
هرمیون نفس راحتی کشید. آسمان روشن تر از قبل شده بود. برگشت به پائین. رون مات
و مبهوت نگاهش می کرد. گفت: «حالا چی شد؟»
هرمیون به او هیچ نگاهی نکرد. کودک (کریس) روی زمین نشسته بود. هرمیون به طرفش
رفت. قبل از این که به کریس برسد، صدای زنانه ئی توجهش را جلب کرد. صدا می گفت:
«بیا این جا.»
برگشت. زنی را دید که مانند فرشته ها صورتش نورانی بود و موهای طلائی و چشمانی
آبی فیروزه ئی داشت. زن لب خند می زد. هرمیون چشمانش درشت شده بود. رون هم به
زن نگاه می کرد. او را به یاد فلور دلاکوره می انداخت. هرمیون آرام جلو رفت .
دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما زن در حرفش پرید و گفت: « برا چی اومدی
این جا؟»
هرمیون گفت: «دنبال گردن بند طلائی.»
زن گفت: «چرا علامتُ از بین بردی؟»
هرمیون جواب داد: «ازش متنفرم. دوست ندارم ببینمش.»
زن به چشمانش خیره شده بود. می دانست هرمیون دروغ می گوید. گفت: « به هر حال
می تونی یه آرزو بکنی. هر چی دوست داشته باشی. کمی هم به فکر خودت باش. من می
دونم تو دلت و چی می گذره.»
هرمیون دوست نداشت کسی بفهمد. فکر کرد فعلا تنها آرزویش این است که از این جا
خلاص بشود. یاد کودک افتاد و به طرفش برگشت. به او خیره شده بود.
زن گفت: «لطفا زودتر.»
هرمیون گفت: « از این جا خارج بشیم.»
بعد ادامه داد:« چی سر بچه ها می یاد؟»
زن گفت: «پدر و مادرش جادوگر بودن و مردن. یه کاریش می کنم. می برمش یه جائی.»
هرمیون فهمید چرا او به هری شباهت داشت. چون هری هم در بچگی مادر و پدرش را از
دست داده بود. زن به طرف کودک رفت. دستش را گرفت و بعد غیب شد.
در جلویش چیز نورانی ظاهر شد. می دانست باید داخلش برود. گفت: «رون بیا.»
او و رون واردش شدند. قبلا هرمیون به آن جا آمده بود. همان جنگل بود. سیب زندگی
(حیات). کمی جلوتر رفت. همان خانه هائی که در آن پرندگان وحشی (یا به اصطلاح
جانور) بود. کمی جلوتر رفتند. رون گرسنه اش بود. از سوراخی که در آن جا بود،
غذاها معلوم بود. آن درخت هم کنارش بود. رون رفت جلو. هرمیون دست او را کشید و
فریاد زد: « رون بیا این جا.»
رون به راهش ادامه داد و گفت: «برا چی باید بیام؟»
هرمیون گفت: « رون، اگه از جونت سیر شدی، برو.» و راهش را کج کرد و از آن جا
گذشت.
رون به طرفش برگشت. پایش را به زمین کوبید و گفت: «چرا همه چیزای خوب بده.» و
دوید و به هرمیون رسید.
هرمیون گفت: «این قده غرغر نکن. بیا.»
رون با خودش حرف می زد و غرغر می کرد و هرمیون سرش را تکان می داد. بالاخره
هردو به خیمه هائی رسیدند که قبلا بود. هرمیون خواست به خیمه بزرگ نزدیک شود که
دو نیزه جلوی او را گرفتند. صدائی که شباهت زیادی به صدای آن پیرمرد داشت، به
گوش رسید: «نیزه رُ بردار. بذار داخل بیاد.»
هرمیون نزدیک شد. پیرمرد سیب های زیادی دور و برش بود. او کور بود. چه طور می
توانست بفهمد او آمده است؟ رون هم داخل آمد. پیرمرد گفت: « دخترم، دیدی به تو
گفتم اگه گردن بندُ اشتباه برداری، رسیدن دوباره به اون مشکله؟ اما حالا می
تونی بری، ولی گردن بند دیگه اون جا نیست.» و با دست به بیرون خیمه شاره کرد تا
برود و کوه را ببیند. هرمیون رفت، اما چیزی نبود. برگشت. رون با ابرو اشاره کرد
. پیرمرد گفت: «پسرم، چی کار می کنی؟»
هرمیون عصبانی شد. به پیرمرد نزدیک شد و گفت: «ببخشین، شما ما رُ می بینین؟»
پیرمرد لبخند زد. صورت پر چین و چروکش شکل دیگری شد. گفت: «دخترم، من نمی بینم،
ولی احساس می کنم. امروز چند تکه ابر تو آسمون بود. حالا بعد از این که از
خیمه بیرون رفتین، اگه تاآخر جنگل برین، به صحرائی می رسین. اون جا براتون
اتفاقاتی می افته. منم به کمک تون می یام. حالا برین.»
هرمیون و رون از خیمه خارج شدند. هردو در تعجب بودند که فرد نابینا چه طور می
دید و چطور نمی دید!
از جنگل که خارج شدند به کوه های شنی فراوانی رسیدند که حرکت می کردند. اما
بالاخره توانستند از بین آن ها عبور کنند. کمی که استراحت کردند، ناگهان هر دو
به نقطه دوری خیره شدند. اهرام ثلاثه مصر پیش روی آن ها بود! درخت های نخل
اطراف آن ها به چشم می خورد. رون فوری به پشت سرشان نگاه کرد. اثری از جنگل
نبود. در گوشه ئی رود پر آبی قرار داشت. هرمیون گفت: «به نظرم این رود نیله.»
هردو تشنه بودند و نزدیک شدند. زنی در آن جا بود که آب برمی داشت. هرمیون
نزدیک شد و گفت: « خانم، ببخشین... .»
زن برگشت. سر تا پای هرمیون را برانداز کرد و بدون حرف زدن رفت. هرمیون به
دنبالش رفت. زن وارد دهی شد که همه جایش به رنگ طلا بود. هرمیون گفت: «رون
بیا.» رون آبی به صورتش زد و به دنبال هرمیون به راه افتاد. وقتی وارد ده طلایی
شدند، همه مردم به آن ها نگاه می کردند. آن ها هم برای هرمیون و رون بسیار عجیب
بودند. چون لباس های قدیمی و عجیبی پوشیده بودند. در ضمن به زبان عجیبی حرف می
زدند. رون گفت: «هرمیون، می فهمی چی می گن؟»
هرمیون سرش را به علامت منفی تکان داد. هردو به پیش می رفتند تا به جائی
رسیدند که سکو بود. بر هر سکو نشانه چیزی بود. هرمیون چشمش به سکوئی افتاد که
رعد و برق را نشان می داد. آن ها به زمان های خیلی قبل رفته بودند. برگشت و
گفت: «رون، بدو. باید از این جا بریم.»
رون که متحیر بود، به دنبالش دوید و گفت: «یواش تر.»
مردم راه شان را می بستند. ناچار ایستادند. اما مردم کنار رفتند. هرمیون تا
دوردست را می دید. فقط عقرب بود که می آمد! مردم هم عقب می رفتند و عقرب ها
نزدیک تر می شدند. رون گفت: « هری، بگم خدا چی کارت کنه که چه بلائی سرمون
آوردی.»
هرمیون گفت: « ناراحتی، برگرد همون جائی که بودی.»
رون نفسش را با صدا بیرون داد. بعد گفت: « لطفا یه فکری برا اینا بکن.»
تعداد عقرب ها هر لحظه زیادتر می شد. هرمیون گفت: «آماده باش.» و چوبش را در
آورد و جلوی عقرب ها گرفت. گفت: « خیلی از این کار بدم می یاد، اما مجبورم.» و
فریاد زد: «آواندا کدورا.»
نور سبزی از چوب جادویش بیرون آمد. عقرب ها به عقب پرتاب می شدند و هرمیون ورد
را تکرار می کرد. رون هم کار او را تکرار می کرد، اما فایده ئی نداشت. رون گفت:
«فایده ئی نداره. انگار هر کدوم شونُ می کشیم، چهار تا اضافه می شه.»
هرمیون به کارش ادامه داد. ناگهان سایه مردی روی عقرب ها افتاد. عقرب ها کنار
رفتند.
*******************
هری شب را نتوانست بخوابد. صبح ورم تیل در را باز کرد. هری بلند شد. دم باریک
با صدای خشنی گفت: «بیا.»
هری ژاکتش را پوشید. دنبال ورم تیل راه رفت. به تالار بزرگی وارد شدند. روی
میزی انواع غذاها بود و دو تا صندلی دو طرفش بود. ولدمرت با ناخن های بلندش به
هری اشاره کرد بنشیند. هری نشست. ولدمرت صحبت را شروع کرد: «هری، تو دی شب به
من ملحق شدی. اما هنوز یه چیز مونده. تو خیری و من شر. من طرف شیطانم و تو
مخالفش. تو اون طرف نشستی. رنگ من تیره و سیاهه، اما رنگ تو روشنه.»
لرد خبیث راست می گفت. لباس لرد خبیث سیاه بود و لباس او روشن، اما ژاکتش سیاه
بود. ولدمرت ادامه داد: «تو به من ملحق شدی. قسمت شیطانیت، اون ژاکتته. خُب،
بریم سر اصل مطلب.»
دستش را تکان داد و دو نفر آن وسط ظاهر شدند. یکی از آن ها دختری بود با
موهای طلائی که لباس سفیدی داشت. اما موهای دومی سیاه مایل به قهوه ئی بود و
گوش های درازی داشت و مانند خفاش بود . لرد گفت: «این جا یه نبرد انجام می
گیره. اگه سفیده برنده بشه، تو آزادی. اما اگه ببازی، روحت به شیطان فروخته می
شه و تا ابد باید این جا بمونی و من می تونم خیلی کارا باهات بکنم.» و به هری
خیره شدg