دارالترجمه رسمی
آبيز
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

 

   

 

 

اسفند ماه میلاد هنرمندان بسیاری است. از جمله:

داریوش آشوری، هوشنگ ابتهاج، حسین مرتضائیان آب کنار (5 اسفند 1345)، مهدی اخوان ثالث، ع. پاشائی (7 اسفند 1318)، فرخ تمیمی (11 اسفند 1312)، رضا چای چی (15 اسفند 1341)، نصرت رحمانی (10 اسفند 1308)، اسماعیل رها (2 اسفند 1310)، عمران صلاحی (10 اسفند 1325)، محمود طیاری(19 اسفند 1317)، هرمز علی پور(10اسفند 1325)، اسماعیل فصیح (2 اسفند 1313)، ابوالقاسم فقیری (13 اسفند 1316)، سیاوش کسرائی (5 اسفند 1305)، هوشنگ گلشیری (25 اسفند 1316)، پرویز ناتل خانلری.

امید این که حیات هنری همه ایشان تداوم داشته باشد.

و اما در گفت و گوی اسماعیل فصیح با علی دهباشی (گفت و گوها، نشر صدای معاصر، 1379) به نکته های جالبی برخوردم که مناسب این صفحه می نمود. در زیر توجه شما را به مطالعه آن جلب می کنم.

سردبیر

 

 

 

 

من در جاهای دیگر هم گفته ام  که  بچه (چهاردهم یا شانزدهم)  و آخری  یک کاسب  چهارراه  گلوبندک  بودم. از  5-6  سالگی قصه خوانی را شروع کردم. یکی از خواهرهایم کتاب کرایه می کرد، لیلی و مجنون نظامی و میشل زواگو یا هرچه گیر می آمد. برایم بلندبلند می خواند. بعد خودم از ده- دوازده سالگی... فکر می کنم خواننده جبری (Compulsive reader) می تواند بعدها- بدبختانه- نویسنده جبری (Compulsive writer) هم بشود.

من بعد از این که دبستان عنصری را- حدودا تا پایان جنگ جهانی دوم در ایران- تمام کردم، به دبیرستان ره نما  رفتم  و  ششم طبیعی یم را گرفتم. آن زمان با دوران دکتر مصدق مصادف بود که 50 یا 100 تومان می گرفتند و معافی می دادند و من هم بدین ترتیب معافی یم را گرفتم و با بقیه پولی که از پدرم به من رسیده بود، از طریق ترکیه به پاریس و بعد به آمریکا رفتم.

...

در آمریکا رفتم ایالت مانتانا؛ آن جا در کالج ایالتی مانتانا درجه شیمی گرفتم. بعد به سانفرانسیسکو رفتم و حدود یک سال کار کردم، بعد شیمی را کنار گذاشتم. به مانتانا برگشتم و به دانش گاه مانتانا مزولا رفتم.

...

آن جا بود که من آقای ارنست همینگوی  را  دیدم. سال  1961 بود که من به مزولا آمده بودم و در حال گرفتن مدرک ادبیات انگلیسی یم بودم. در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را می گذراند، جنوب مانتانا. دانش کده زبان و ادبیات دانش گاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست، ولی تو نیامد. در همان جا روی چمن ها نشست و صحبت کرد و دانش جوها و اساتید هم دایره وار همان جلو توی چمن نشستند. یک روز بهاری و آفتابی در مانتانا بود. این خاطره هم شاید به یادآوری یش بیرزد، گرچه با دل تنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو، تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، پیراهن اسپرت و صندل. هر کس سؤالی می کرد و او جواب کوتاهی می داد، کمی با دل خستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانش گاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن؛ قهرمان اصلی رمان بزرگش؛ زنگ ها برای که به صدا درمی آید را یکی از اساتید همین دانش گاه انتخاب کرده بود. در دقایق آخری که می خواست بلند شود، نفس بلندی کشید، به اطراف به صورت وداع نگاه کرد... بعد باز به من که نزدیک بودم، نگاه کرد و چون قیافه ام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجائید؟»

لابد فکر می کرد مال آمریکای لاتین و آن جاهائی هستم که خودش چندین سال آخر را در آن جا، در کوبا گذرانده بود؛ قبل از این که انقلاب ضدآمریکائی فیدل کاسترو شروع بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همان طور که نشسته بودم، با لهجه خوب آمریکائی گفتم: «Iran… Good old Persia.»

با لب خند سرش را تکان داد و گفت: «Right… .»

حالا نمی دانم مقصودش Right بود یا Write. به هر حال گفتم: «I'm.»

پرسید: «Going back?»

گفتم: «I will.»

بعد جمله ئی گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسم شده زنگ می زند و در آن لحظه نفهمیدم به آینده زندگی من مربوط بود یا زندگی خودش. گفت: «There's hard times in the end.»

این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، صبح روزی از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده و خبرش توی آمریکا بدجوری پیچیده بود. چون شهر کچوم قبرستانش دست کشیش های سنت پرست کاتولیک بود و آن ها اجازه دفن میت "خودکشی" کرده را نمی دادند. و با تراکم سیل خبرنگارها و عکاس ها، جنازه اش تا دو روز روی زمین مانده بود، تا بالاخره پرزیدنت جان اف. کندی به عنوان رئیس جمهور ایالات متحد و کاتولیک سنتی کشور، فرمان دفن داد.

شب خاک سپاری او، من فکر می کردم آن جمله hard times ، آن روز توی مزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده. اما حالا مطمئن نیستم. او آن تابستان 60 سالش بود. من هم حالا 60 سال دارم و اوقات سختی درون خودم دارمg

 

تیر 1373  

 


 

صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   از دل برآيد   .   روز من    .   خبر
 گزارش   .    
از اين نگاه   .   شعر   .     نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  آینه های دیگر   .   پیام   .   کودک و نوجوان .   شماره آخر