پرده لوردراپه را کمی چپ و راست می کردم تا جا به جا
شود. قدیمی بود. با بندهای دو طرفش بالا و پائین نمی شدند. اگر جا به جا نمی
کردم، دلم می گرفت. اگر چه یک اتاق سیزده- چهارده متری نمی توانست زمان را که
می گذشت- البته خیلی کند- متوقف کند. ولی اگر یک جور سرم گرم نمی شد، مدام باید
مخاطب خودم
می شدم. مانند شب
و
روزهائی که بر من می گذشت. هر وقت که از جلوی
آینه رد می شدم، عین مجسمه به من زل می زد. من هم بی اختیار نگاهم را کج می کردم
تا در نگاهش بنشینم. عادتم شده بود. کمی از تنهائی یم را به او می دادم. هر
روزش که به درازای یک سال یا شاید هم بیش تر بود. باید حسش کرد تا درازای زمان
را فهمید. تا آن چه التهاب درون می گوئید و هرگز آرام نمی گیرد. من وقتی قسمتی
از تنهائی یم را واگذار می کردم، به التهاب خودم مهار می زدم. یا آینه را سوراخ
می کردم و از طریق نگاه هایش، التهابم را به درونش می ریختم. چاره ئی نداشتم.
اگر آن پرده لعنتی نبود، لااقل می توانستم شب و روز را با تماشای آسمان بیرون و
خودروهائی که بی وقفه از کنار هم می گذشتند، پر کنم. مجبور نباشم سایه سنگین آن
نگاه را مدام روی سرم احساس کنم. چون که دیگر به پشت آینه ماندن بسنده نکرده
بود. گاه سرک می کشید و سایه به سایه هم راهم می شد. به خاطر همین است که تلاش
می کنم پرده لوردراپه را کمی جا به جا کنم، بی آن که باعث سقوطش شوم.
یک پنجره با چارچوبه عتیقه حد فاصل دنیای اتاق پر از کاغذ دیواری من با خیابان
است. خیابانی که در بزرگ راه واقع شده و آدم های کمی که از آن جا رد می شوند،
هرگز سراغ تو را با نگاه شان نمی گیرند. چون که می دانند کله سیاه هستی.
آن اتاق ها و شاید آن خانه های کنار هم ردیف شده، یک شکل و یک اندازه، برای شان
آشنا است. بوی ساختمان ها، بوی آدم هائی که در آن ها سکونت دارند. حتا سگ های
شان که هم راه صاحبان شان از آن جا رد می شوند، نگاه شان را کج نمی کنند.
چه انتظاری داشتم. غروب که از راه می رسید، فضای گورستان بر سر شهر خراب می شد.
ساعت پنج به بعد همه مغازه های شهر تعطیل بود، جز مغازه های شبانه. شاید در محله ئی هم مغازه های کوچکی یکی- دو ساعت بیش تر کار می کرد. دختر هم سایه تنها
موجودی بود که دزدکی از خانه بیرون می زد و در مجاورت پنجره من سیگاری را
پنهانی روشن می کرد. هر پکی که به سیگارش می زد، بالا و پائین خانه شان را می
پائید. به قیافه اش می آمد نوجوان باشد. مو بور و با چشم های روشن. هر غروب از
پشت پنجره تماشایش می کردم. وقتی او بود، مخاطب من غیبش می زد. سعی می کرد
حداقل دو نخ سیگار در همان دقایق بیرون ماندن از خانه دود کند. چون هر غروب وقتی سیگار کشیدنش تمام می شد، به خانه بازمی گشت. معلوم بود برای کشیدن سیگار
دزدکی بیرون می زند. به سرم زد باهاش صحبت کنم. یک دفعه پیدایش شد و گفت: «به
تو چه!»
البته زبانم را که نمی فهمید. زبانش را کمی یاد گرفته بودم. حضور چند دقیقه ئی
او، مکانی را با فضای جدیدی برای من ترسیم می کرد. مجبور نبودم در آن لحظه ها
جواب گوی مخاطب فضولم باشم که در خواب و بیداری هم راه من بود. با این که متوجه
حضور همیشگی من در آن لحظه ها پشت پنجره بود، ولی به روی خودش نمی آورد. عین آن
سگ های هم راه صاحبان شان که رد می شدند و نگاه شان را از سر ترحم هم کج نمی
کردند.
بعدها که مستر تونی جایم را عوض کرد و پیش نهاد یک اتاق با یخچال و تلویزیون را
در هتل داد، که آن سوی پنجره اتاق، حتا پرنده ئی هم پر نمی زد. اتاقی مشرف به
پشت بام های ردیف شده و یک سان خانه ها، با دودکش های بتنی که به حالت سان دیدن
صف کشیده بودند. فقط می شد هوای گرفته و گاه بارانی را رصد کرد.
یک روز چشم هایش را در آینه به من دوخت و گفت: «دیدی فضولی کار دست تو داد. این
هم مزد جا به جا کردن پرده های لوردراپه. تو را چه به شمردن پک های سیگار دختر
هم سایه!»