دارالترجمه رسمی شماره 61 (آبیز)
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 


سیگار دختر هم سایه

مسعود بیزارگیتی

masood_bizargiti@yahoo.com

 


پرده لوردراپه را کمی چپ و راست می کردم تا جا به جا شود. قدیمی بود. با بندهای دو طرفش بالا و پائین نمی شدند. اگر جا به جا نمی کردم، دلم می گرفت. اگر چه یک اتاق سیزده- چهارده متری نمی توانست زمان را که می گذشت- البته خیلی کند- متوقف کند. ولی اگر یک جور سرم گرم نمی شد، مدام باید مخاطب خودم
 می شدم. مانند شب  و  روزهائی که بر من می گذشت. هر وقت که از جلوی آینه رد می شدم، عین مجسمه به من زل می زد. من هم بی اختیار نگاهم را کج می کردم تا در نگاهش بنشینم. عادتم شده بود. کمی از تنهائی یم را به او می دادم. هر روزش که به درازای یک سال یا شاید هم بیش تر بود. باید حسش کرد تا درازای زمان را فهمید. تا آن چه التهاب درون می گوئید و هرگز آرام نمی گیرد. من وقتی قسمتی از تنهائی یم را واگذار می کردم، به التهاب خودم مهار می زدم. یا آینه را سوراخ می کردم و از طریق نگاه هایش، التهابم را به درونش می ریختم. چاره ئی نداشتم. اگر آن پرده لعنتی نبود، لااقل می توانستم شب و روز را با تماشای آسمان بیرون و خودروهائی که بی وقفه از کنار هم می گذشتند، پر کنم. مجبور نباشم سایه سنگین آن نگاه را مدام روی سرم احساس کنم. چون که دیگر به پشت آینه ماندن بسنده نکرده بود. گاه سرک می کشید و سایه به سایه هم راهم می شد. به خاطر همین است که تلاش می کنم پرده لوردراپه را کمی جا به جا کنم، بی آن که باعث سقوطش شوم.

یک پنجره با چارچوبه عتیقه حد فاصل دنیای اتاق پر از کاغذ دیواری من با خیابان است. خیابانی که در بزرگ راه واقع شده و آدم های کمی که از آن جا رد می شوند، هرگز سراغ تو را با نگاه شان نمی گیرند. چون که می دانند کله سیاه هستی.

آن اتاق ها و شاید آن خانه های کنار هم ردیف شده، یک شکل و یک اندازه، برای شان آشنا است. بوی  ساختمان ها، بوی آدم هائی که در آن ها سکونت دارند. حتا سگ های شان که هم راه صاحبان شان از آن جا رد می شوند، نگاه شان  را کج نمی کنند.

چه انتظاری داشتم. غروب که از راه می رسید، فضای گورستان  بر  سر  شهر  خراب می شد. ساعت پنج به بعد  همه مغازه های شهر تعطیل بود، جز مغازه های شبانه. شاید  در  محله ئی هم مغازه های کوچکی یکی- دو ساعت بیش تر کار می کرد. دختر هم سایه تنها موجودی بود که دزدکی از خانه بیرون می زد و در مجاورت پنجره من سیگاری را پنهانی روشن می کرد. هر پکی که به سیگارش می زد، بالا و پائین خانه شان را می پائید. به قیافه اش می آمد  نوجوان باشد. مو بور و با چشم های روشن. هر غروب از  پشت  پنجره  تماشایش می کردم. وقتی او بود، مخاطب من غیبش می زد. سعی می کرد حداقل دو نخ سیگار در همان دقایق  بیرون  ماندن از خانه دود کند. چون  هر غروب  وقتی سیگار کشیدنش  تمام می شد، به خانه بازمی گشت. معلوم بود برای کشیدن سیگار دزدکی بیرون می زند. به سرم زد باهاش صحبت کنم. یک دفعه پیدایش شد و گفت: «به تو چه!»

البته زبانم را که نمی فهمید. زبانش را کمی یاد گرفته بودم. حضور چند دقیقه ئی او، مکانی را با فضای جدیدی برای من ترسیم می کرد. مجبور نبودم در آن لحظه ها جواب گوی مخاطب فضولم باشم که در خواب و بیداری هم راه من بود. با این که متوجه حضور همیشگی من در آن لحظه ها پشت پنجره بود، ولی به روی خودش نمی آورد. عین آن سگ های هم راه صاحبان شان که رد می شدند و نگاه شان را از سر ترحم هم کج نمی کردند.

بعدها که مستر تونی جایم را عوض کرد و پیش نهاد یک اتاق با یخچال و تلویزیون را در هتل داد، که آن سوی پنجره اتاق، حتا پرنده ئی هم پر نمی زد. اتاقی مشرف به پشت بام های ردیف شده و یک سان خانه ها، با دودکش های بتنی که به حالت سان دیدن صف کشیده بودند. فقط می شد هوای گرفته و گاه بارانی را رصد کرد.

یک روز چشم هایش را در آینه به من دوخت و گفت: «دیدی فضولی کار دست تو داد. این هم مزد جا به جا کردن پرده های لوردراپه. تو را چه به شمردن پک های سیگار دختر هم سایه!»

 


 
  
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
    
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر