دارالترجمه رسمی شماره 61 (آبیز)

 
مرکزفوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

 

 


عقربه چرخید و ناگهان...

سیمین بهبهانی

 

 

 

 

 


یکی از روزهای سال 1333 در دکه کفاشی در خیابان اسلامبول نشسته بودم و کفشی را به پا می آزمودم. زن جوانی وارد شد که گیسوانش را از پشت با بندی بسته و ابروانش را چون کمانی کشیده بود. نگاهش گرداگرد مغازه چرخید و روی چهره من ثابت ماند. آن گاه بی آن که بگوید چه می خواهد، از دکه خارج شد. سیما و نگاهش در ذهنم ثابت مانده بود. آیا خودش بود؟ عکسی از او در جائی دیده بودم. شاید او هم عکسی از من در مجموعه
سه تار شکسته دیده بود. شاید او هم با خود گفته بود: «آیا خودش بود؟»

قطعا هر دو خودمان بودیم و حالا من خودم هستم با زندگی و او و خودش با جاودانگی.

مدتی گذشت و آن چهره و آن نگاه به همان صورت در ذهنم ماند و گاه به گاه از زیر نقاب بیرون می آمد و نگاهم می کرد. شعرهایش را که در گوشه و کنار مجله ها چاپ می شد، می خواندم. شاید او هم شعرهای مرا می خواند.

در آن زمان کمابیش هر دو شهرتی داشتیم در حد جوانی و ناپختگی مان. اما آغاز انفجار آوازه مان دو نقطه بود که با هم چندان فاصله ئی نداشت.

...

روزگار می گذشت. او در راهی قدم گذاشته بود و من در راهی دیگر. او صرفا لحظه هائی از عشق را باز می گفت که بیانش پیش از آن فقط برای مردان مجاز بود و من فاجعه هائی را آشکار می کردم که فقر  و نابرابری  در سطح های  مختلف  جامعه  به  بار می آورد. چندی نگذشت که همه ما متوجه شدیم فروغ برای اعلام اعتراض خود علیه جامعه سنتی مردسالار بهای گرانی پرداخته است. شاید کسانی هم بودند که از آب گل آلود ماهی می گرفتند و با ساختن داستان های کتبی و شفاهی، بازار بگومگوهای شبانه را گرم نگه می داشتند.

فروغ همسر پرویز شاپور بود، مرد خوش ذوقی که بعدها عبارت ها و جمله های نکته پردازانه و کوتاه او با نام ابداعی "کاریکلماتور" سال ها ورد زبان ها شد و تابستان امسال خود او به جاودانگی پیوست. فروغ از پرویز شاپور پسری داشت که در آن هنگام سه- چهار ساله بود، فرزندی که بالا می گرفت و حرمت های مردانه خود را در خوش نامی سنتی خانواده می جست. شنیدیم که میان شاپور و فروغ جدائی افتاده و پسر را پدر زیر نظارت و حضانت گرفته است.

تحمل پچ پچه های موذیانه و جدائی همسر و فرزند برای فروغ آسان نبود. زن جوان که جز اعتراض علیه سنت های مردسالارانه- با زبان شعر- گناهی نداشت، به بیمارستان افتاد. در این هنگام بیش از چند ماه از انتشار مجموعه اسیر نگذشته بود. من جز آن ملاقات چند لحظه ئی در کفاشی، دیدار دیگری با فروغ نداشتم. با شنیدن خبر بیماری یش، نسخه ئی از کتابش را خریدم و ظرف چند ساعت آن را خواندم. هنوز خواندن آن شعرها به پایان نرسیده بود که حس کردم گلویم از غصه ورم کرده و اشکم در تمام مدت مطالعه از جریان باز نایستاده است. آن زمان فکر می کردم همه چیز برای شاعر این شعرها، با این همه احساس ظریف، پایان یافته است. به من گفته بودند فروغ در وضع روحی بسیار بدی به سر می برد. به همین سبب برای آن کشت زار عظیم شعر که هنوز کاملا بارور نشده به سوی خزان می رفت، دریغ می خوردم.

خوش بختانه فروغ پس از یک ماه بیمارستان را ترک گفت و دوباره به شیوه تازه تر و پر توان تر به نوشتن و سرودن پرداخت. مشتاق دیدارش شده بودم. برای نخستین بار در خانه دوست مشترک با ذوقی به نام فروز یاسائی دیدارش کردم. این دوست هر هفته جلسه ادبی ترتیب می داد که من و لعبت والا و فروغ و چند شاعر جوان دیگر در آن جمع می شدیم و شعرهامان را می خواندیم. این جلسه ها دو- سه ماهی بیش تر دوام نیافت. بعد از آن او را در مجمع های فرهنگی یا در خانه خانم فخری ناصری ملاقات می کردم که خودش خوش ذوق بود و خانه اش اغلب محل اجتماع اهل ادب و هنر می شد. فروغ به تنهائی خود و یاوه گوئی های کژاندیشان خو گرفته بود، اما هرگز دست از سماجت و ابرام در راهی برنمی داشت که در پیش گرفته بود و در همه شعرهایش زنانگی و سخن "تنانه" به صورت آشکار و با تصویرهای تازه و رنگین بیان می شد. البته از میان اهل شعر، طرف داران و مدافعان سرسختی هم داشت.

فروغ هر چه بیش تر به توفیق دست می یافت، تندخوتر و پرخاش جوتر می شد، تا جائی که صراحت لهجه و صداقت ستودنی او به خشونت شگفت انگیزی بدل شده بود که اغلب دل دوستان را می آزرد و این از آن اندام کوچک و آن دل نازک و آن طبع حساس بعید می نمود.

شبی در محفلی در خانه خانم پروین صوفی، بی هیچ محمل، چنان مرا آزرد که خنجری را در سینه احساس کردم و تصمیم گرفتم دیگر نبینمش. با این همه شش ماه بعد در جلسه ئی که به دعوت انجمن فرهنگی ایران و آمریکا تشکیل شده بود، با او رو به رو شدم. تا آن جا که به خاطر دارم، در این جلسه نادر نادرپور، رضا سیدحسینی، مهدی اخوان ثالث، بیژن مفید، منوچهر آتشی، رضا براهنی، یدالله رؤیائی، فتح الله مجتبائی و همسر آمریکائی شاعرش با چند تن دیگر حضور داشتند. آقای بشارت یا بشارتی هم حضور داشت که گرداننده جلسه و انجمن بود. قرار بود جلسه های شعرخوانی ترتیب داده شود. با تعجب دیدم فروغ به حضور من و یکی- دو تن دیگر در آن جلسه اعتراض می کند، به این بهانه که "اینان نوپرداز نیستند." فروغ در آن روزگار یکی- دو سالی بود که چارپاره ها را کنار گذاشته و سرودن به شیوه نیمائی را آغاز کرده بود. همان روزها غزل "شراب نور" از من در روزنامه آژنگ به چاپ رسیده بود که تصویرهای بسیار تازه ئی داشت. چند تن از حاضران به آن غزل اشاره کردند تا گواهی برای نو بودن کار من عرضه کنند. دریغ که فروغ نمی پذیرفت و مرتب برای حذف من لجاج می ورزید. پاسخ من سکوت کامل بود و البته غوغای موافق و مخالف که همه جوان بودند، به آسمان رسیده بود و به سخن گفتن من نیازی حس نمی شد.

سرانجام موافقت ها و مخالفت ها به این نتیجه رسید که نخستین جلسه عمومی که در تالار سخن رانی انجمن بر پا می شود، شب شعرخوانی من باشد. آن چه می نویسم، یاد گذشته ها است تا نیاگاه میل تهی شدن از رقابت ها و هم چشمی های روزگار جوانی را سیراب کرده باشم. و دریغ که وقتی به بی نیازی و اغماض می رسیم که دیگر آن شور و هیجان در ما نمانده و روزگار غبار نقره بر سرمان افشانده است.

شبی که قرار بود شعر بخوانم، فروغ کمی دیر آمد. جای نشستن نبود. کسی برخاست و او بر جایش نشست. من پشت میکروفن بودم و نادرپور هم معرف من بود و کنارم نشسته. فروغ به دو- سه شعرم گوش داد و آرام جلسه را ترک گفت. اگر تجربه و مهربانی و گشاده دلی امروزین را می داشتم، می بایست از پشت تریبون ورودش را  خوش آمد  می گفتم و  شعرش  را  که  ستودنی هم بود، می ستودم و راهی برای توافق می گشودم و صمیمانه بگویم که نداشتم.

باز چراغ های رابطه تاریک ماند. آن طور که می شنیدم، فروغ با آن زبان قاطع و صریح و صادق، که اغلب خوش آیند ابنای روزگار نیست، بسیاری اطرافیان را پراکنده بود. خوش بختانه "گلستانی" شادی بخش و موافقت آموز بر سر راهش دمید و گمان دارم که آسودگی خاطر فروغ و تغئیر آشکار در محتوای  شعر او از این هنگام  پدید آمد. نسیم  عشقی  وزیده  بود. نمی گویم  این  نسیم می توانست هر بی مایه نامستعدی را به شاعر ارزش مندی بدل کند، این عشق کیمیا نبود که از مس طلا بسازد. اما بر ای وجود مستعد و حساس و مشتاقی چون فروغ فرصت مغتنمی بود: دست کم آسایشی و فراغتی تا شکفتگی حیرت انگیزی را موجب شود. تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد بی گمان حاصل این آشنائی است. فروغ مثنوی "عاشقانه" خود را در آغاز پیدایش همین آشنائی سرود، تا آن جا که می گوید:

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر  کسی   را   تو   نمی انگاشتم

سفرهائی که فروغ به انگلیس و اروپا کرد، او را در جریان های ادبی روزآمد جهان قرار داد. شعر فروغ دیگر شعر لجاج بر سر آشکار کردن عواطف جسمی و پنهانی نبود. از آن پس شعاعی از تفکر و چون و چرا و تفحص در احوال جامعه و روزگار بر شعر فروغ تابید و او از هزارتوهای درون خود راهی بر روشنائی آفاق گسترده تری گشود.

این آشنائی موهبت تازه تری نیز به ارمغان  آورد  و  آن  آگاهی  فروغ  از  دنیای  سینما و فیلم و عکس بود. فیلم خانه سیاه است نقش پرداز حال جذامیان و وضع جذام خانه و عواطف زنده این مردگان رانده از جامعه است، اثری ساخته همین روزگار که جایزه بین المللی ارزنده ئی را نصیب فروغ کرد. تأثیر این آگاهی در شعرهای دو کتاب آخر فروغ کاملا آشکار است. در شعرها اغلب انگار که چند صحنه فیلم برداری را می بینیم که دوربین به تصادف از آن صحنه ها فیلم گرفته و آن فیلم ها را کنار هم چیده است، بی آن که به ارتباط منطقی آن ها بیندیشد.

...

فروغ در اکثر شعرهای تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد دغدغه پیوستگی سطرها و انسجام کل واحد شعر و سامان دادن فرم و ساختار را رها کرده است و در عوض شعرش به حضور حادثه های پی در پی و نامنتظر بدل شده است و همین راز جاذبه کم نظیر آن است که خواننده را، در منظومه نسبتا بلندی، بی خستگی به دنبال خود می کشد، گیرم که در پایان خواننده از خود می پرسد: «برای چه به این جا رسیدم؟»

شعر فروغ ساده و روان است. او با زبان بی تکلف روزانه سخن می گوید. از این رو نقطه ابهامی در سطرهایش باقی نمی ماند که خواننده نیازمند دوباره خواندن باشد و دوباره خوانی این شعرها صرفا به ضرورت درک لذت بیش تر است.

ویژگی دیگر شعر فروغ، احساس قوی و تصویرهای تازه و رنگین است. نور و چراغ و آب و آتش و پرنده و ماهی و فلس رنگین و فواره و بادکنک و حباب کف صابون و عطر مزرعه ها و شکفتن و رستن و ابر و آسمان و آفتاب و بسیاری دیگر از مظاهر معمول طبیعت در شعر فروغ مقام ارج مندی دارند و آن را رنگین و پرغوغا و پرتحرک می کنند.

فروغ در بحبوحه جوانی و در اوج توفیق در شعر و رفاه نسبی و آرامش ذهنی بود که روزگار شکفتگی و پختگی و درخشش او را چشم نداشت و در بعدازظهر روز زمستانی در تصادف نامنتظری از خودرو به خیابان پرتاب شد و عالمی را داغ دار خود کرد. آن کس که با او بود، نقل می کرد در آخرین نفس گفته بود: «آه خدا!»

خبر مرگش را باور نمی کردم. تا چند ماه پس از مرگش شعری نسرودم. انگار که لال  شده  بودم. شاید  کسی که مرا به شاعری برمی انگیخت، او بود که از جنس من بود و با نیروی شگفتی مرا به سرودن و آزمایش نیرو وا می داشت.

سرانجام مطمئن شدم او زنده است. برای همیشه زنده است و آن چه سروده، کافی است تا نامش مسیر تاریخ را و  آینده را هم چنان پی گیر بپیماید. فقط همان هنگام بود که دوباره نوشتن را آغاز کردم. پس اگر هنوز می نویسم، به پاس آن است که این فرصت را یافته ام  شعر را به گونه های تازه و تازه تر بیازمایم. چه فرق می کند، هر یک از ما به اندازه فرصت و امکان خود روزگار خود را می سازیم و در آن اثر می گذاریم.

16 بهمن 1378   

 

 


فیل سفید هنر

تحلیل فیلم صبح به خیر بابل برادران تاویانی

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 


نخستین عنصر بصری فیلم صبح به خیر بابل به عنوان رکن عمده ساختاری، فیل سفیدی است که دو برادر معمار دست طلائی، بر بنای تعمیر شده حک می کنند. این نقش در عین حال نشانه پایان کار مرمت آن اثر باستانی است. چندی بعد که برادران دست طلائی به هالیوود می روند، فیل خاکستری دیوید وارک گریفیث (1) را به دستور وی خرد می کنند و خود در جنگل فیل دیگری می سازند. آن جا یکی از مدعوین تماشاگر می گوید این فیل خاکستری است و باید سفید شود. برادران دست طلائی  نیز  به این  توصیه عمل می کنند. سرانجام فیل سفید برای آخرین بار در انتهای فیلم بر بنای تاریخی دوباره مرمت شده نشان داده می شود. نه فقط برای منتقد به عنوان تماشاگر حرفه ئی ، حتا برای تماشاگر اندکی دقیق نیز این پرسش پیش می آید چرا برادران تاویانی فیل سفید را به عنوان عنصر بصری تأکیدی اثر خویش برگزیده اند و چرا مثلا از شیر، گرگ یا هر حیوان دیگری سود نبرده اند و چرا این فیل باید سفید و نه خاکستری باشد. هنگامی که عنصری در اثری چنین دائم خود را به رخ می کشد و از بیننده می طلبد به او دقیق شود و بگوید چیست و چرا هست، کار نقد تفسیری بر اساس روی کرد ساختارگرایانه آغاز می شود و چنان که پیش تر اشاره شد، ارزش خود را در جهت ارتقای دانش و بینش خواننده، در این جا تماشاگر و کمک به کسب لذت بیش تر او به واسطه ادراک ظرافت های هنری اثر آشکار می سازد. و به قول ای. سی. همیلتن در کتاب نورتروپ فرای و کالبدشناسی نقد او منتقد می کوشد تا اثر را معنا کند، اما نه با ارجاع به زمینه تاریخی یا تفسیر تجربه بی واسطه خواندن، بل که با مشاهده ساختار آن، در درون ادبیات و ادبیات در درون فرهنگ. (2)

یا به تعبیر خود فرای:

وظیفه منتقد تعبیر و تفسیر هر اثر ادبی است... تا به این ترتیب بتواند به تلاش و کوشش خویش برای درک معنی و منظور ادبیات به طور کلی ادامه دهد. (3)

بنابراین از آن جا که معنای هر اثر عبارت است از ساختار تصویرپردازی به هم راه استلزامات مفهومی (4) باید سراغ فیل سفید رفت و معنای آن را یافت.

فیل سفید در فرهنگ آمریکائی نشانه هر چیز نایاب و فوق العاده گران بها تا بدان حد است که نتوان برایش قیمتی متصور شد. طبیعی است نگه داری و حفاظت از چنین چیزی فوق العاده مشکل و حتا مخارجش کمرشکن است. ریشه تاریخی آن نیز به داستان پادشاه سیام برمی گردد که عادت داشت به درباریان مغضوب فیل سفیدی هدیه کند تا با هزینه مراقبت از آن خانه خراب شوند! (5) وقتی برادران دست طلائی در پایان مرمت بنای باستانی، آخرین خط های روی فیل سفید را ترسیم می کنند، بر بی بدیل بودن بنا به مثابه اثر هنری و به موازات آن هنر خویشتن تأکید می ورزند. لیکن در مراسم شامی که پدر پس از آن برگزار می کند، ورشکستگی شان را اعلام می دارد. اعلام این وضعیت یعنی ورشکسته شدن و پایان کار هنر معماری سنتی/ تاریخی ایتالیا. زیرا جهان صغیر (Microcosm) پدر و پسرانش قرینه ئی برای جهان کبیر (Macrocosm) هنر معماری سرزمین شان است. ناگزیر دو پسر دست طلائی برای ادامه کار به آمریکا (هالیوود) می روند و دست سرنوشت یکی از بناهای ساخته شده آن ها را در معرض تماشای هنرمند بزرگ دیگری به نام دیوید وارک گریفیث قرار می دهد. شم هنری گریفیث فوری ارزش کار برادران دست طلائی را حس و هنرشان را ستایش می کند. پیش از پرداختن به ادامه رابطه گریفیث با این دو برادر، باید گفت او به عنوان یکی از پایه گذاران فنون هنر سینما، هم واره مورد ستایش و تقدیر سینماگران در طول تاریخ این هنر قرار گرفته است. از جمله همین برادران تاویانی با فیلم صبح به خیر بابل. اما در ارج گذاری و تحسین ایشان زیرکی خاصی نهفته است. مثال دم دستی آن به دیدار پدر  به عنوان نماینده هنر رو به زوال معماری تاریخی ایتالیا و گریفیث به منزله نماینده هنر تازه متولد شده سینما برمی گردد. در فیلم شاهدیم پدر قطعه چوبی را از  روی  زمین  بر می دارد، وقتی  به  گریفیث می رسد، آن را بر زمین می اندازد و گریفیث خم می شود و چوب را برمی دارد. آن گاه است که گریفیث به عنوان استاد مورد تفقد پدر قرار می گیرد. به این ترتیب برادران تاویانی می گویند این گریفیث/ سینما است که ابتدا باید در برابر پدر/ معماری؛ هنر دیرینه سر تعظیم فرود آورد تا خود مقبول واقع شود. به علاوه ستایش گریفیث از فیلم کابیریا که اثر ایتالیائی است، آشکارا اعلام برتری سینمای ایتالیا بر سینمای هالیوودی است. منتها برادران تاویانی پا را فراتر می گذارند و به زبان نمادین نیز این برتری را بیان می کنند. یعنی با استفاده از همان فیل سفید مورد بحث. چون فیل سفید بر بنای مرمت شده به دست پدر، حک شده است. هم چنین عنصر بصری اصلی فیلم برادران تاویانی؛ سینماگران ایتالیائی است و به تبع مفهومش بر ناب بودن سینمای ایتالیا اشعار دارد. ناگزیر این سینمای آمریکا است که باید در برابر عظمت هنری سینمای خطه چکمه پوش سر خم کند، هر چند خود آغازگر این هنر در تاریخ بشریت باشد. کما این که برادران دست طلائی فیل خاکستری گریفیث را به مثابه هنر دست دوم یا هنری که نزد بسیاری می توان یافت، می شکنند و خود فیل سفیدی می سازند که نادر است و ما به ازای هنر یکه و بی نظیر آن ها قرار می گیرد. جالب این که آن ها برای ساختنش از پرده های تبلیغاتی هالیوود بهره می گیرند- در واقع همان دزدی که از روی دیوار می کنند- و آن ها را بر فیل خویش می پیچند. آیا برادران تاویانی صریح تر از این می توانستند بگویند هنرمند ایتالیائی هم نسل و بعد از گریفیث، ابزار کار را از سینمای آمریکا گرفته و فنش را از او آموخته، اما دستاوردش بسی باارزش تر و ناب تر از هم تایان آمریکائی است؟

عنصر ساختاری مهم دیگر، با عنوان فیلم بنا گذاشته می شود. صبح به خیر بابل سلام بر دیاری است که مردمانش به فرمان نمرود یا هر صاحب قدرت دیگر برجی ساختند تا فرمان روا از آن بالا برود و به خدا برسد یا با تفاخر به بلندی و شکوه آن ادعای خدائی کند. در تورات داستان دیگری نیز در این باب آمده است:

پس از توفان نوح مردم در دشت شنعار، برجی بنا کردند تا علامت مرکزیت شهر باشد و مجامع رسمی خود را در آن جا تشکیل دهند. (6)

هم چنین از باغ های معلق این سرزمین که از عجایب هفت گانه دنیا به شمار می رود، سخن به میان آمده است.

هرچند:

هرودت از این باغ ها نام نبرده، اما از حوض بزرگ و خندق دور بابل... یاد کرده است. هوای صاف و درخشان این شهر، موجب توجه به آسمان و اجرام شد و نیایش و ستایش ستارگان و ساختن هیکل و معبد برای آن ها، باعث پیدایش علم نجوم گردید. (7)

 چنان که از جمله های شاهد فوق پیدا است، بابل (Babylon) به عنوان پای تخت و Babylonia (که نام فیلم برادران تاویانی است) به عنوان اسم سومر اولیه، تداعی گر هنر معماری و مجسمه سازی است. بنابراین مفهوم صبح به خیر بابل از نقطه نظر تاریخی، سلام بر هنر معماری؛ این هنر دیرپا است. با وجود این، پدر ورشکستگی این هنر دیرینه را اعلام می کند. شاید یکی از استدلال های پدر این است که هنر معماری پابند و اسیر مکان است. چه کلیسای جامع کاتادرال باشد که در انگلستان است، چه سی و سه پل که زینت بخش شهر اصفهان است. تماشای این بناهای باشکوه و معظم و حظ بصری بردن و سر فرو آوردن در برابر هنر سازندگان شان، مستلزم بار سفر بستن هر غیربومی به مکان های شان است. و ناگزیر برای هر انسان هنردوست و شیفته اثر هنری میسر نیست. اما فیلم هر سازنده ئی در هر گوشه دنیا می تواند حتا از پرده سینما بگریزد و بر صفحه چهارده اینچی تلویزیون هر خانه ئی در هر جای دنیا بنشیند و تماشاگر را محو تماشای خویش کند و بر حسب میزان حس زیباشناختی یش او را متلذذ و راضی گرداند. بنابراین استدلال پدر سطحی نگری است. کما این که با "صبح به خیری" که برادران تاویانی در عنوان فیلم خویش از آن بهره می برند، اعلام می دارند هیچ هنری پایان نمی یابد. و اگر هم به ظاهر چنین شود، در باطن از طریق هنر دیگری یا از درون آن به حیات خویش ادامه می دهد. و همواره نیز تازه و بدیع است، به ویژه اگر با آن هنر فصل مشترک هائی داشته باشد. همان طور که برخی نور، سایه روشن، رنگ، پرسپکتیو، کمپوزیسیون و.. را از فصل مشترک های هنر معماری و سینما برمی شمرند و این دو را نزدیک می دانند. بر این مبنا برادران معمار دست طلائی به هالیوود راه می یابند و هنر خویش را در آن جا تداوم می بخشند. در نتیجه سلام برادران تاویانی به بابل؛ مظهر هنر معماری تاریخ، سلام به طلوع هنرمند است که گاه نمرودوار از سر تفرعن به ادعای خدائی می رسد. حال چه شاعر باشد چه نویسنده، چه پیکرتراش چه نقاش یا معمار که هر یک با ابزار کار خاص خود جهان یا چیز نوینی پدید می آورند. اما در روند این ساز و کار، هر چه اثر هنرمند یکتاتر، او و اثرش گران قدرتر و ماندگارتر در طول تاریخ بشریت. در ضمن اگر اثر هنری دچار نقصان شود، هم واره هنرمند دیگری خواهد آمد تا زیبائی و کمال از دست رفته را بدان بازگرداند. همان طور که پدر و دو پسر دست طلائی اش به تعمیر آن بنای باشکوه همت می گمارند. به همین دلیل صحنه مرمت در آغاز و انتهای فیلم یکی است تا بر این چرخه تأکید شود. به همین دلیل نیز وقتی در ایتالیا شب است؛ به نشانه رکود و رخوت و خواب، پدر به پسر دست طلائی ساکن آمریکا صبح به خیر می گوید. زیرا در آن جا روز؛ به نشانه حرکت، فعالیت و بیداری است و پسران پی مشغله/ هنر خویش هستند. پسرها نیز به نوبه خود شب ها به پدر پیرشان صبح به خیر می گویند. چون آن وقت در ایتالیا شب است و پدر هنرمند کار خویش را انجام می دهد. پس در دنیای هنر شب، تاریکی، رخوت و رکود وجود ندارد و هر جا یکی به خواب می رود، دیگری در آن سوی دنیا بیدار می شود و راهش را ادامه می دهد.

مبحث تداوم هنر و هنرمندی به گونه دیگری نیز از طریق زبان رمزی فیلم مطرح می شود. همان طور که پیش تر اشاره شد، ذات هنر و هنرمند هرگز ایستا نیست و بشر هم واره میل به کمال جوئی دارد و تمایل وی برای ارضای حس زیباشناختی یش حد و مرز نمی شناسد. بنابراین حتا اگر مانند پدر به خاتمه رشد یا اوج هنری مانند معماری قائل باشیم- که در عمل نمی توان چنین اندیشید. زیرا پست مدرنیسم با اوج گیری دوباره هنر معماری آغاز می شود.- به عینه شاهدیم کشش به زیبائی/ هنر و خلق اثر هنری باعث می شود پسران دست طلائی/ هنرمند قالب دیگری برگزینند و حیات هنر/ هنری خویش را تداوم بخشند. بدین علت برادر معمار دست طلائی در انتهای صبح به خیر بابل دستان زخمی یش را مقابل دوربین فیلم برادران تاویانی به علامت تسلیم بالا می برد تا اعلام کند هنرمند معمار ایتالیائی که قرن ها بناهای باشکوه و معظم ساخته است، از این پس رسالت هنری خویش را از طریق سینما تداوم می بخشد. زیرا هنر هنر است و چنان که پیش تر اشاره شد، افزون بر مشابهت های باطنی، حتا مشابهت های صوری و پیش پا افتاده را می توان در هنرهای متفاوت شاهد بود. برای مثال همان طور  که از بنای  تاریخی  در آغاز  فیلم  صبح  به خیر بابل پرده برداری می شود، پرده تالار سینما کنار می رود تا فیلمی را به عنوان اثر هنری تماشاگر شویم. هنرمند نیز هنرمند است. چه مثل پدر در ابتدای فیلم بر صندلی نشسته باشد و کار مرمت بنای قدیمی را توسط پسران دست طلائی اش نظاره و هدایت کند، چه مثل گریفیث یا هر کارگردان دیگری بر صندلی خود بنشیند و کار ساختن فیلم را سامان بخشد. زیرا ذات هنر یکی است و این تجلی و نمود خارجی آن است که گوناگون می باشد.

و اما در ادامه شرح نقش مهم بابل در ساختار فیلم، به داستان برج بابل برمی گردیم. پیش تر گفته شد هدف سازندگان این برج از نظر تورات تجمع در آن و پراکنده نشدن شان بود، اما:

چون این امر موافق خواست خدا نبود، شب بخفتند و صبح که برخاستند، زبان های ایشان مختلف و هر کدام به لغتی متکلم شدند و هر دسته به گوشه ئی پراکندند و از هر کدام ملتی ریشه گرفت. نوشته اند که به این دلیل این شهر را بابل نامیدند که چون زبان مردم مختلف شد، همه "بل بل" می کردند و زبان یک دیگر را نمی فهمیدند، این حالت به "تبلبل السنه" معروف است. (9)

علت این عذاب و صحت یا عدم صحت آن در دستور کار ما قرار ندارد. همین بس که به گفته دکتر یاحقی؛ مؤلف فرهنگ اساطیر حتا در میان آفریقا چنین داستانی برای توجیه تفاوت زبان های اقوام بشری وجود دارد. نمونه امروزین آن نیز همین دو برادر دست طلائی ایتالیائی که به یقین در بدو امر بابت درک و سخن گفتن به زبان انگلیسی دچار مشکل بوده اند و به رابطه نزدیک ترشان با آمریکائی ها لطمه خورده است. و متقابلا آمریکائی های انگلیسی زبان با آن ها چنین مشکلی داشته اند. اما آن چه برای ما؛ تماشاگر فیلم صبح به خیر بابل اهمیت دارد، کمک گرفتن برادران تاویانی از این داستان تورات جهت بیان عدم مفاهمه هنرمند و مخاطبانش است. هنر برادران دست طلائی مورد درک هنرمند سینماگری تقریبا به هوش مندی و تبحر خود- گریفیث- قرار می گیرد. چون هر دو به زبان مشترک هنر حرف می زنند. اما تهیه کننده یا مدیرتولید گریفیث سد راه این برادران هنرمند می شود، چون زبان شان/ هنرشان و ارزش آن را درنمی یابد و حتا اگر مجبور به اعتراف به زیبائی و کمال اثر ناب شان شود، از فرط حسادت آن- همان فیل سفید- را به آتش می کشد.

اسطوره دیگری که در صبح به خیر بابل مورد استفاده قرار گرفته است، اسطوره هابیل و قابیل است. دو برادر دست طلائی به توصیه پدر، هم واره باید "برابر و برادر" بمانند. اما وقتی همسر یکی از ایشان می میرد، آن دو دیگر برابر نیستند و حتا چنان از هم دور و جدا می شوند که بسان بابلیان، به بلای نفهمیدن زبان یک دیگر گرفتار می آیند و در کره ارض پراکنده می شوند و یکی از جبهه آمریکا در جنگ جهانی اول سر در می آورد و دیگری در جبهه ایتالیائی های فاشیست. اما این برادرکشی که به فیلم وجهه ضدجنگ بودن می بخشد، به زعم برادران تاویانی فقط از طریق هنر است که می تواند خاتمه یابد. در نتیجه دو برادر خسته زخمی و به جان آمده از مصیبت های جنگ، به کمک دوربین فیلم برداری یک بار دیگر یگانه می شوند و یکی با چشمان پر از اشک، مقابل آن لبخند می زند و آن دیگری دست خویش را به نشانه تسلیم بالا می برد. و فیلم/ گزارش باقی مانده از ایشان، همان میراث هنرمندانه ئی می شود که هنرمند برای نسل پس از خویش، چه در وجه فرزند چه در وجه مردم، به ارث می گذارد. اما نکته این جا است که ایشان مقابل همان بنای باشکوه چنین می کنند که از پیشینیان به ارث برده بودند و خود با ترمیمش آن را سالم به نسل بعد تحویل دادند. بنابراین حتا اگر به قیاس فیل سفید اهدائی پادشاه سیام، هنر یگانه آنان، خانه خراب شان کرده است، اما به دلیل بودن در کنار آن بنای مرمت شده- یعنی اثر هنری شان- می توان امید داشت روزی زخم های جسمی و روحی آنان نیز التیام یابد. صحنه پایانی بنا نیز می تواند تأکیدی بر این امر باشد.

دوشنبه

1 مرداد 1380

 

_____________________________________________________
 

1- دیوید وارک گریفیث (1875- 1948) یکی از مهم ترین کارگردانان تأثیرگذار در تاریخ سینما است. او در فیلم هایش اجزای بیان سینمائی را کشف کرد و اولین اجرای فلاش بک و فید- اوت به او منتسب است. مهم ترین فیلم هایش تولد یک ملت و تعصب است که بخش هائی از فیلم اخیر او در صبح به خیر بابل مورد استفاده قرار گرفته است.

2- ویژه نامه رمانس و ملودرام به کوشش منصور ابراهیمی. تهران: بنیاد فارابی، ص53.

3- فرای، ن. تخیل فرهیخته، چ2، ترجمه سعید ارباب شیرانی. تهران: مرکز نشر دانش گاهی، 1372، ص26.

4- ویژه نامه رمانس و ملودرام، ص69

5- The Oxford Reference Dictionary edited by Joyce M. Hawkins, Great Britain: 1968, P. 937.

6- یاحقی، م. ج. فرهنگ اساطیر. تهران: سروش، 1369، ص117.

7- همان، ص116

8 - The Oxford Reference Dictionary, P.58.

9- فرهنگ اساطیر، ص117

 


 
  
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
    
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر