از همان ابتدای انتشار رمان
سمفونی مردگان،
بسیاری مدعی شدند رد پای خشم و
هیاهو را در آن مشاهده کرده اند. (1) و
به تدریج این اتهام در پرونده کاری عباس معروفی ثبت شد که تحت تأثیر
فاکنر است و سمفونی مردگان
تقلیدی است از خشم و هیاهو.
برای پی بردن به واقعیت این امر باید دید تأثیرپذیری یعنی چه و چه
مصداق هائی دارد. آیا چون معروفی از تکنیک جریان سیال ذهن و تداعی
معانی استفاده کرده و خط مستقیم زمان روایت را شکسته، تحت تأثیر فاکنر
است؟ چرا به همین دلیل تحت تأثیر جیمز جویس، مارسل پروست یا دوروتی
ریچاردسن نباشد که سلسله جنبانان این تکنیک ها هستند؟ اگر او از زاویه
دید اول شخص یا سوم شخص استفاده می کند، برای مثال چرا تحت تأثیر دیکنز
یا داستایفسکی نباشد؟ اگر معروفی برای تقسیم بندی فصل های رمانش از
اصول و قانون های موسیقائی پیروی می کند، چرا تحت تأثیر میلان کوندرا
نباشد که رمان هایش سمفونی و تقسیم شده به شش یا هفت موومان هستند؟
هنرمند انسان بی ریشه و بی پشتوانه تاریخی-
فرهنگی نیست. ضرورتا به آشنائی با تجربه ها و دستاوردهای پیشینیان نیاز
دارد تا اساس کار را بیاموزد. به طور قطع معروفی تکنیک را از کسی
(کسانی) آموخته است. اما مهم نیست از که. مهم این است که آیا او
توانسته است استفاده درست و اصولی از آن به عمل آورد یا خیر و سرانجام
به نوبه خود، توانسته است چیز نوینی بر آن بیفزاید یا خیر. با این پیش
ذهنیت، مقاله حاضر مقایسه ئی است بین جنبه های مختلف دو رمان
خشم و هیاهو
و سمفونی مردگان
تا مشخص شود خشم و هیاهو
سرمشق
سمفونی مردگان بوده است یا خیر.
فرم
فاکنر خشم و
هیاهو را به قصد نوشتن داستان کوتاه آغاز
می کند. (2) آن چه می نویسد فصل نخست رمان
خشم و هیاهوی
فعلی است، اما احساس می کند داستان آن گونه که می خواهد، از کار در
نیامده است. (3) یکی دیگر از شخصیت ها- کوئنتین- را برمی گزیند و از
زاویه دید او داستان را بازنویسی می کند. حاصل کار باز هم اقناع کننده
نیست. برادر سوم- جیسن- نیز می باید بخت خود را بیازماید. لیکن او هم
کاری از پیش نمی برد و سرانجام نویسنده با سلاح دانای کل پا به عرصه
کارزار می گذارد و روایت دیلسی را از وقایع می نگارد. اما ماجرا خاتمه
نمی یابد و پانزده سال پس از انتشار چاپ اول کتاب، فاکنر ضمیمه ئی به
رمان می افزاید و تاریخ خاندان کامپسن را با توالی زمانی منظم روایت می
کند.
بعدها فاکنر می گوید اگر می توانست دوباره بخت
خود را می آزمود و کل رمان را بازنویسی می کرد. بنابراین فرم
خشم و هیاهو
از پیش طراحی شده نیست و هر فصل قرار بوده است مکمل فصل پیشین باشد که
در نهایت نیز رضایت خاطر نویسنده را فراهم نیاورده است.
اما معروفی از نقطه مقابل فاکنر شروع کرده است. او به قصد نوشتن رمان
چهار جلدی کار را شروع می کند. (4) پنج هزار صفحه می نویسد، اما درمی
یاید زمان پرگوئی گذشته است. زواید را حذف می کند و با معجزه ایجاز،
رمان را به حجم فعلی آن می رساند. او آگاهانه فصل های رمان را چون
موومان های سمفونی به فرم
AfDfCfBfA
می نویسد. خود می گوید:
از سال 64 بود که اسم کار را گذاشتم
سمفونی مردگان.
چون همان موقع هم که این را می نوشتم به فرم سمفونی نوشته می شد. یعنی
شخصیت ها در ذهن من سازبندی شده اند. می دانم کدام یک از شخصیت ها
ویولن است، کدام ساز بادی می نوازد و کدام طبل است.
(5)
معروفی پیش نوائی (اورتوری) نیز برای سمفونی خود می نویسد:
رمان به فرم سمفونی نوشته شد. می دانید که معمولا هر سمفونی چهار
موومان دارد و یک مقدمه یا اورتور. آیه های
قرآن
اول
سمفونی مردگان
برای زینت یا دل استفاده نشده، بل که اورتور است.
(6)
بحث درباره کاربرد این پیش نوا (اورتور) را به مجال دیگر واگذار می
کنم. اما معروفی موومان یکم را در انتهای کتاب تکرار می کند. علت را
خود چنین توضیح می دهد:
یکی از آثار برجسته چایکوفسکی که قطعاتی است برای پیانو، معروف است به
"مرگ در پاریس". اگر موومان اول این سمفونی در آخر تکرار می شد، می
توانست یک شاه کار باشد... موومان یکم [سمفونی
مردگان]
تکرار می شود تا خواننده مزه این کار را تا لحظه آخر احساس کند.
(7)
تکرار موومان یکم در انتهای رمان مبین نکته دیگری نیز است: زندگی آیدین
(ها) همیشه در اسارت دیوارهای وجود زورمدارانی هم چون اورهان (ها) است.
و این واقعیتی است تاریخی. تاریخ هم واره وصف حال جنگ آوران و خون
ریزان است و در حاشیه اندکی به فلان شاعر یا هنرمند پرداخته شده یا
بیشینه در لا به لای صفحه های زندگی اورهان (ها)، تذکره آیدین (ها)
نگاشته شده است. بنابراین موومان یکم در ابتدا و انتها تکرار می شود تا
روایت مستقیم زندگی آیدین در موومان دوم با دو موومان یکم روایت اورهان
محاط شود.
ضرب آهنگ (ریتم) موومان ها به ترتیب تندfکندfتندfملایم
است. موومان یکم با نقطه اوج رمان شروع می شود که عزم اورهان برای کشتن
آیدین است. ضرب آهنگ همه چیز تند و سریع است. همه شخصیت ها نیز به
خواننده معرفی می شوند اما با سرعت و از طریق خاطره کوتاهی. موومان دوم
که شرح زندگی آیدین از کودکی تا جوانی است، به دلیل تقویمی بودن زمان
آن، ضرب آهنگ کندی دارد تا به مرگ آیدا می رسد. موومان سوم موومان عشق
است؛ عشق پرشور آیدین و سورملینا. طبیعی است ضرب آهنگ موومان تند باشد.
اما موومان چهارم، سال های یک نواخت انزوای آیدین در قالب سوجی ملایم و
حزن انگیز است.
زاویه دید
زاویه دید در سه بخش اول
خشم و هیاهو
به صورت اول شخص است و در بخش چهارم، دانای کل. اما دیدگاه هر یک از
راویان با شخصیت و سرشت شان متناسب است:
الف)
بنجی به سان دوربین بی آن که دخل و تصرفی در نقل وقایع انجام دهد یا آن
ها را تفسیر کند، تصویرها را ضبط می کند. از جمله می گوید
آن گاه طویله سر جایش نبود و ما مجبور
شدیم صبر کنیم تا سر جایش برگشت. [ص26]
(8) این حرف او یعنی طویله تاریک بود و بعد از روشن کردن چراغ، فضای
درون قابل تشخیص شد. یا می گوید
دست ورش با قاشق آمد توی کاسه. قاشق تا دهان من بالا آمد. بخار توی
دهانم را قلقلک داد.[ص26] همه این سه
جمله بنجی برای این است که بگوید: «من غذا می خوردم.» نمونه دیگر این
که او می گوید بعد اتاق آمد اما
چشم هایم بسته شد. این هم یعنی نور چراغی
که روشن شد، چشم هایم را آزار داد و آن ها را بستم.
بنجی علت ها را درنمی یابد. فقط معلول ها برایش محسوس است و همان را
نیز در حافظه ثبت می کند. در واقع فاکنر این نوع روایت را برمی گزیند
تا نشان دهد اگر انسان عاری از ذهنیت های قراردادی و از پیش تعیین شده
باشد، چگونه به جهان می نگرد. در عین حال ذهنیت بنجی برای فاکنر دید
نوستالژیک و آرمانی است. زیرا موجود این گونه در معصومانه ترین حالت و
موقعیت انسانی قرار دارد.
ب)
زاویه دید اول شخص کوئنتین، روایت جدال درونی
است. واقعه ها و خاطره هایش چنان فراوان و آزاردهنده اند که از هر یک
با جمله های مقطع یاد می شود و خواننده می باید آن ها را جمع بندی کند
تا به اصل موضوع پی ببرد. روایت کوئنتین حاوی اطلاعات بیش تری نسبت به
آن چه نیست که بنجی عرضه کرده بود. با وجود این، سردرگمی ها و پرسش های
کوئنتین خواننده را به جست و جوی ریشه ها حواله می دهد.
ج)
روایت اول شخص جیسن آکنده از جمله هائی مانند
این است:
می گویم: «... .»
می گوید: «... .»
تا تنگ نظری و حقد اندیشه اش را نشان دهد. حضور دیگران در خاطره های
جیسن به حضور خود وی منوط است. جیسن خاطره ئی نقل نمی کند، مگر این که
خود در آن نقش فعال داشته باشد. زیرا به رغم تهی مغزی و بی سوادی، خود
را مرکز عالم می داند و همگان را مطیع خویشتن می خواهد. با این شیوه
روایت، فاکنر ماهیت طبقه جدیدی، سرمایه داری، را به ریش خند می گیرد که
در حال سلطه یافتن بر جامعه آمریکا است.
د)
و سرانجام فصل چهارم که روایت دانای کل است تا
به ادعای فاکنر روایت روشن و بدون ابهام از تمام داستان باشد.
اما زاویه دید در
سمفونی مردگان
پیچیده تر و یکی از نوآوری های معروفی است. برای مثال در موومان یکم دو
نوع روایت وجود دارد: سوم شخصی که راوی وقایع زمان حال است و اول شخصی
که گذشته را روایت می کند. راوی سوم شخص بی طرف است و صرفا آن چه می
بیند، بیان می کند. اما هر جا "من" راوی به سخن در می آید، عریان کردن
درون و پرده برداشتن از پلیدی ها و خباثت های پنهان شده زیر نقاب مردم
فریب اورهان است. با وجود این، این "من" به تدریج تغئیر موضع می دهد.
ابتدا حق به جانب است، اما با هر قدمی که به سوی مرگ برمی دارد، از
منیت خود می کاهد و می پذیرد برای دیگران نیز باید جائی قائل باشد.
با این ترتیب روایت، خواننده شاهد انجام دو محاکمه است: یکی در ذهن
اورهان و یکی در بیرون. این دو محاکمه پا به پای هم پیش می روند. در
محاکمه نخست متهم و شاهد و قاضی یکی است: اورهان. اما در محاکمه دوم
قاضی قادر متعال است که اورهان را در دام طبیعت گرفتار می آورد تا خود
به جرم های خویش گواهی دهد. در پایان موومان یکم انتهای کتاب دو محاکمه
یکی می شود، اورهان حکم مجازات صادر شده را می پذیرد و در شورآبی پا می
گذارد.
راوی سوم شخص موومان دوم دانای کلی است که گرچه بیش تر به آیدین نظر
دارد، اما در موردهائی سراغ یوسف می رود [ص81] و حتا افکارش را بیان می
کند. یا در صفحه 128 که آیدین در اتاق مشغول مطالعه است، چگونگی آمدن
آبادانی را به خواست گاری آیدا توصیف می کند و صفحه های 200 تا 202
روایت حادثه هائی است که در غیاب آیدین رخ می دهد. در واقع راوی سوم
شخص موومان دوم "از درون نگر" است. یعنی از دید آیدین به جهان می نگرد،
در حالی که در موومان یکم راوی به "درون نگر" است و خواننده فقط اورهان
و درون اورهان را می بیند و روایت او هیچ کمکی به وی برای راه یافتن به
درون دیگر شخصیت ها نمی کند. زاویه دید چنینی به شخصیت پردازی کمک می
کند. به این ترتیب که شخصیت ویژه و دوست داشتنی آیدین است که او را
محبوب قلب ها می کند و راوی هم راه وی می تواند با آدم های دیگر یکی
شود و افکار آن ها را بر زبان آورد. در حالی که اورهان همیشه "من" و
تمایل های این "من" است. برای راوی اول شخص موومان یکم این امکان باقی
نمی ماند از "من" اورهان رها و به دنیای درون دیگران وارد شود.
موومان سوم که روایت ذهن سورملینا از طریق ذهن آیدین است، منطق خاص خود
را دارد. اگرچه این نوع زاویه دید کاملا بدیع است، اما در کلیت رمان جا
افتاده است. این ذهن در ذهنی حاکی از عشق شدید آیدین به سورملینا و
استحاله آن دو در یک دیگر است. حذف جسمانی سورملینا چنان تکانه ئی بر
آیدین وارد آورده است که ذهن او یک سره به اشغال خاطره سورملینا در می
آید. آیدین در همه چیز و همه جا او را می جوید، به یاد می آورد و می
بیند.
و سرانجام تک گوئی موومان چهارم به این دلیل است که سوجی رانده و مانده
از همه کس و همه جا، دیگر هم کلامی جز خود ندارد.
شخصیت ها
مشکل بنیادین کسانی که بر این باورند
سمفونی مردگان
از روی خشم
و هیاهو الگوبرداری شده، در مبحث شخصیت
ها نهفته است. زیرا آن ها بدون این که پرداخت متفاوت دو نویسنده را
ببینند، تناظر یک به یک بین شخصیت های دو رمان برقرار می کنند و نتیجه
می گیرند سمفونی مردگان
یعنی نسخه ایرانی خشم و هیاهو.
البته ناگفته نماند اگر این نکته علت تقلید معروفی از رمان
خشم و هیاهو
باشد، وی می تواند از هر رمان دیگری با این تعداد شخصیت الگوبرداری
کرده باشد. در هر حال هسته مرکزی شخصیت های رمان
خشم و هیاهو
خانواده ئی است متشکل از پدر، مادر، سه برادر و یک خواهر (کوئنتین،
جیسن، بنجی و کدی) و در سمفونی
مردگان نیز جمع خانوادگی پدر، مادر،
یوسف، آیدین، آیدا و اورهان را داریم. اما ماهیت، رفتار، واقعه ها و
رابطه بین اعضای هر یک از دو مجموعه با هم فرق تمام دارد و در خدمت
مضمون رمان است. برای اثبات این ادعا ضروری است هر دو عضو به ظاهر
متناظر این دو مجموعه را مورد ارزیابی قرار دهیم:
الف) پدرها
در خشم و
هیاهو، پدر، جیسن کامپسن، روشن فکری است
سرخورده و مأیوس که برای گریز از واقعیت های تلخ و به ظاهر تفوق ناپذیر
زندگی به الکل پناه می برد. او در ابتدای فصل دوم رمان، پس از دادن
ساعت پدربزرگ به کوئنتین می گوید:
مقبره همه امیدها و آرزوها را به تو می دهم. به طرز نسبتا عذاب آوری
این احتمال هست که از آن استفاده خواهی کرد تا نتیجه عبث همه تجارب
بشری را ببینی که همان قدر با حوایج شخصی تو جور در می آید که با حوایج
شخصی او یا پدرش جور می آمد. من این را به تو می دهم نه برای آن که
زمان را به خاطر بسپاری، بل که برای این که گه گاهی برای یک لحظه از
یادش ببری و همه دم هایت را مصروف غلبه یافتن بر آن نکنی. چون هیچ
نبردی به پیروزی نمی رسد. حتا نبردی در نمی گیرد. عرصه نبرد تنها
حماقت و نومیدی بشر را بر وی آشکار می کند و پیروزی پندار فیلسوفان و
ابلهان است. [ص71]
بند بالا کاملا آشکار می سازد رابطه عاطفی بین
پدر و کوئنتین بسیار قوی و محکم است تا آن جا که هم درد و هم عقیده
اند. کوئنتین چنان تحت تأثیر پدر و اندیشه هایش است و به وی علاقه مند
که روایتش را و نیز آخرین روز زندگی یش را با گفته های او آغاز می کند.
پدر نیز چنین تعلق خاطری به کوئنتین دارد و اولین حضورش در رمان در
ارتباط با او است. پدر گفت: «
کوئنتین کجاست؟» [ص25]
اما آیدین و پدر هیچ هم دلی و هم آوائی ندارند و در همه عمر از هم
دورند. آیدین در حسرت کنار پدر ایستادن و دست بر شانه اش گذاشتن است.
اما در برابر او از وحشت می لرزد. پدر برایش ناآشنا و غریب است. این
همه به این دلیل که اندیشه های شان هم خوان نیست. برای پدر زندگی یعنی
تجارت و برای آیدین یعنی هنر:
زندگی شوخی نیست. تو خیال می کنی با درس خواندن به کجا می رسی؟ بعد از
سی سال درس خواندن چه قدر حقوق می دهند؟... هزار تومان؟ از شاه که بیش
تر نمی گیری. من از همین حالا بهت می دهم. به شرطی که دور کتاب و درس و
مشق را قلم بکشی. آدم بشوی. [ص122]
برعکس پدر آیدین، جیسن کامپسن زمینش را می فروشد
تا کوئنتین را به دانش گاه هاروارد بفرستد و چنان هم برای تحصیل و
موفقیت وی اهمیت قائل است که محیط خانه را برایش آرام می کند-
پدر گفت: «الان که کوئنتین مشغول
مطالعه است باید ساکت باشیم.-
اما جابر اورخانی در رفتن پسر به دانش گاه مفارقت و از هم پاشیدگی
خانواده را می بیند [ص170] و تا می تواند عرصه را بر آیدین تنگ می کند.
او تعارض را به جائی می رساند که هم دست دژخیم به روی آیدین تیغ می
کشد.
جابر اورخانی از تنها دخترش نیز دور است و نسبت
به وی خشم گین. تا می تواند آیدا را کنج پستوی تنهائی به زنجیر می کشد
و زمانی که قدرقدرت تری می آید تا ارباب جدید دختر شود، قهر می کند و
در عروسی یش شرکت نمی کند و می گوید
جهیزیه ئی که به تو می دهم در خور آدمی
مثل من نیست. ولی کسی که به بخت خودش لگد بزند، بیش از این نباید توقع
داشته باشد. [ص226] اما جیسن کامپسن درست
برعکس جابر اورخانی، دوست دار دخترش، کدی، است و حتا زمینش را می فروشد
تا خرج عروسی وی را بدهد. او آن قدر بزرگ وار است که از گناه آشکار
دختر می گذرد و در مقابل هم سر از وی دفاع می کند. بعدها نیز که کدی از
خانه شوهر رانده می شود، می کوشد هم سرش را به پذیرش کدی در خانه راضی
کند. پدر نسبت به فرزند ابلهش، بنجی، نیز مهر می ورزد و او پدر را با
بوی باران می شناسد، بوئی که در نظرش بوی پاکی و مهربانی است. اما جابر
اورخانی از پسر افلیج و ابلهش متنفر است. او که نمی تواند با کسی رابطه
عاطفی مثبت برقرار کند، خویشتن را محور عالم و عنصر ثابت می انگارد و
دیگران را متغیرهائی می یابد که می باید تابعی از میل و اراده اش
باشند. بود یا نبود دیگران می بایست بر اساس معیارهای او تعیین شود:
پدرگفت: «این مرگش نعمت است.»
کدام یکی را می گوئی پدر؟
مادر گفت: «با خدا که نمی شود درافتاد. هر وقت خواست برش می دارد.»
پدر گفت: «پس کی؟ من مریضم. قلبم درد می کند.»
مادر گفت: «تو را سنه نه؟ خوابیده این گوشه. می خورد و پس می دهد.»
پدر گفت: «هر وقت چشمم بهش می افتد، از زندگی سیر می شوم. نمی دانم چرا
یک مرضی نمی گیرد بمیرد که اقلا خودش راحت بشود.» [ص295]
اما محبت پدر در
خشم و هیاهو فقط شامل حال یکی از پسرانش
نمی شود. یعنی جیسن که از کودکی دنبال پول درآوردن و خبرچینی است. او
حتا از پدر کتک می خورد، در حالی که در طول رمان دیده نمی شود جیسن
کامپسن با دیگر فرزندانش چنین برخورد خشنی داشته باشد. برعکس چنین
موقعیتی، در سمفونی مردگان،
اورهان شکم باره کاسب کارِ پول پرست محبوب جابر اورخانی است. پدر پسته
می جود و در دهان اورهان می گذارد، دوچرخه ئی را که به آیدین قول داده
است، برای او می خرد و حرف آخر را چنین می زند:
به این دست ها نگاه کنید. این پسر مال جمع
کن می شود. زندگی مرا توی مشتش می گیرد. پسر من است. اورهان.
ب) مادرها
در خشم و
هیاهو و
سمفونی مردگان دو شخصیت به عنوان مادر
حضور دارند. اما در سمفونی مردگان مادر فقط مادر خوانده می شود
و نامی از آن خود ندارد، در حالی که در
خشم و هیاهو نام مادر کارولین باسکومب
است. این تفاوت رمز شخصیت و نقش آن ها در این دو رمان است.
دنیای مادر
سمفونی مردگان عبارت است از یک خانه،
شوهر، سه پسر و یک دختر. شوهر اربابی است سلطه جو و برده طلب که حتا
مخالفت کلامی هم سر را تاب نمی آورد و پس از بیست و پنج سال زندگی
مشترک رویش دست بلند می کند. ضعف شوهر در برقراری رابطه انسانی با
دیگران، به ویژه با هم سر و فرزندان، مادر را که سراپا شور و عشق است،
از او روگردان می کند تا مفر دیگری برای این نیروی نهفته در وجودش
بیابد. از آن جا که مادر بیش و پیش از هر کس دیگری فرزندش را می فهمد و
حس می کند، لطافت روح و شخصیت ناب آیدین نیز وی را به سمت خود می
کشاند. مادر می گوید آیدین دردانه من است.
همه یک طرف، این یک طرف.
او نخستین مدافع آیدین در زندگی یش است.
در جنگ آشکار بین پدر و پسر و نبرد پنهانی اورهان با آیدین، مادر هم
واره در جبهه آیدین است. او همه عشق است، عشقی که هنگام فراق- سال های
اقامت آیدین در زیرزمین کلیسا- از او عاشقی می سازد مجنون که سراغ
محبوب را از همه کس در همه جا می گیرد. شم قوی مادر حتا او را به مخفی
گاه فرزند محبوبش می رساند و آیدین را از سورملینا می جوید. اما پاسخی
نمی گیرد و خسته و درمانده باز می گردد تا در تنهائی یش آیدین را فریاد
کند.
مادر نماینده همه زنان رنج دیده ئی است که دنیای
شان به تنگی خانه و اندیشه شوهر است-
زن ناچار است مطیع شوهرش باشد. [ص161]-
اما روحش هم راه پاره های تنش؛ آیدین و آیدا به این سو و آن سو سیر می
کند. او چشمی دارد خون بار در فراق گم شده اش، آیدین، دلی دارد دردمند
تنها دخترش، آیدای سوخته در دیار غریب، دستانی دارد زحمت کش که خدمت
شوهر و اورهان را می کنند و صبری دارد جزیل در تر و خشک کردن پسر زمین
گیر شده اش که حتا پدر هم آرزوی مرگ او را می کند.
اما مادر هم انسان است و طاقتش حدی دارد. خفقان
شکل گرفته طی سال ها- یک عمر
سوختیم و دم نزدیم. [ص153]- به صورت آسم
کهنه و مزمنی در می آید تا سرانجام راه نفسش را می بندد. اگرچه مادر به
دلیل اسارت در خانه و آشپزخانه و گرفتار آمدن در دام کار خانه از رشد
باز می ماند و نمی تواند به دنیای درون آیدین راه یابد-
کاش می شد که همه این چیزها را به مادر
بگوید. زندگی همیشه خوردن و خوابید نبود. چیزهای ظریف و کوچکی هم بود
که او نمی توانست به مادر بگوید. [ص260]-
اما تا آخرین دم از آیدین، آیدین
گفتن دست نمی کشد تا فریاد کند او نیز در زندگی
روشنی را می طلبیده است.
شخصیت و عمل کرد مادر در قبال اورهان، وجهه
دیگری به او می بخشد. کنش و منش او گویای این حقیقت است که اورهان (ها)
اگر بر همه عالم مسلط شوند و حکم برانند، باز در برابر مادر حتا اسیرِ
زندگی سنتی به زانو درخواهند آمد. این موقعیت برتر مادر را خود اورهان
چنین روایت می کند: گفت: «تا پیداش
نکرده ئی پیش من نیا.» آن چهار پاره استخوان چنان حکم می راند که آدم
از شرم آب می شد. [ص311]
برای نشان دادن استحکام شخصیت مادر همین یک جمله
کافی است که با صدای زیر شیون می
کرد و با صدای بم حرف می زد. زیرا مادر
حتا اگر از شدت درد و رنج به جان آید، هم چنان بر خود مسلط است. مبادا
غم و درد او را بشنوند و ببینند آنان که نباید بشنوند و ببینند. زیرا
فرهنگ او این است که نباید دشمن شاد بود.
اما کارولین باسکومب با این نام پرطمطراقش مادر
نیست. نماد است، نماد طبقه ئی رو به زوال. او آخرین بازمانده مؤنث
همیشه بیمار، آن هم بیماری بی نام و نشان یک خانواده اشرافی است که
حضورش مایه دردسر است- مادر گفت:
«می دانم که من فقط برای تان دردسرم. اما به زودی اجلم سر می رسد. آن
وقت از شر من راحت می شوید. [ص59]- زیرا
زمان زمانه انتقال است و طبقه جدید و پر نیروئی که جیسن نماینده آن
است، در حال جای گزین شدن. یعنی سرمایه داری می آید تا اشرافیت کهن را
کنار زند:
وقتی جیسن دبیرستانش را تمام کند هربرت می خواهد ببردش توی بانک خودش
جیسن بانک دار معرکه ئی از آب درمی آید از توی بچه هام فقط همین یکی
است که حساب و کتاب سرش می شود و این را از من دارد و به دودمان من
رفته و بقیه کامپسن هستند. [ص87]
برای کارولین باسکومب همه چیز در طبقه اش خلاصه می شود و معیار قضاوتش
میزان وابستگی یا علاقه دیگران به وی یا دودمانش است. بنابراین با همه
اعضای خانواه در تعارض است، به جز جیسن:
جیسن را بده به من و بقیه را خودت نگه دار مثل جیسن از گوشت و خون من
نیستند. بیگانه اند و به من نرفته اند ازشان می ترسم. [ص96]
در خشم و
هیاهو خلاف
سمفونی مردگان
این پدر است که مادر و ارزش هایش را به ریش خند
می گیرد. در مقابل، کارولین باسکومب نیز رفتار او را به باد انتقاد می
گیرد:
همیشه برای نژاد خودت دستاویز پیدا کرده ئی، فقط جیسن خطاکار است چون
در او خون باسکومبی به خون کامپسنی می چربد... می دانم جیسن را دوست
نمی داری و دلت می خواهد خطاهائی را بهش نسبت بدهی و هیچ وقت دوستش آره
دستش بینداز. [ص95]
تعارض پدر و مادر بر فرزندان اثر می گذارد و
ناگزیر آن ها نیز یکی از دو طرف را برمی گزینند. جیسن دردانه مادر است
و
کوئنتین و کدی و بنجی به سوی پدر می روند. مادر بیش از همه با کدی در
چالش است و پاسخ متناسب با برخورد خود را نیز می گیرد-
حالا این هم از کدی که سر سوزنی احترام
برایم قائل نیست. [ص95]-
وقتی کدی فرزند نامشروعی به دنیا می آورد
و از خانه شوهر رانده می شود، مادر او را در خانه نمی پذیرد و رضا می
دهد وی با روسپی گری امرار معاش کند. این واکنش در حالی است که او
رابطه نامشروع برادرش را با زن شوهردار هم سایه نادیده می گیرد و همه
عمر از او حمایت می کند. زیرا هم چنان که پدر به کوئنتین می گوید
گناه و مسأله اخلاقی را داری با هم قاطی
می کنی، زن ها این کار را نمی کنند، مادرت دارد به جنبه اخلاقی فکر می
کند، این که آیا گناه شود یا نه به ذهنش نرسیده،
نفس عمل برای مادر مهم نیست. برای او این حکم وجود ندارد که رابطه
نامشروع گناه است یا قباحت دارد. او به قانون های طبقه اش می اندیشد که
مردان آن به انجام هر کاری مجاز هستند اما زنان آن باید عفیف و پاک
دامن یا دست کم متظاهر به آن باشند. او این باورش را چنین بیان می کند:
دختر که بودم باسکومبی بیش نبودم یادم
داده بودند بین خانم بودن و نبودن یک زن حد وسطی وجود ندارد. [ص95]
احساس گناه کارولین باسکومب از داشتن فرزند ابلهی هم چون بنجی نیز به
غرور طبقاتی یش برمی گردد. بنجی در ابتدا نام برادر کارولین، موری را
داشت. ابله از آب درآمدن بنجی مایه شرمندگی آخرین بازمانده مذکر دودمان
باسکومب است. پس مادر فرزند را طرد می کند و نامش را تعویض، تا دودمانش
از شرمندگی برهد.
کریسمس؛ روز تولد بنجی موجب هول و هراس کارولین است. اگر بنجی را نماد
مسیح و معصومیت وی در رمان خشم و هیاهو
تلقی کنیم، درخواهیم یافت فاکنر با عرضه چنین شخصیتی از کارولین
باسکومب بر مرگ ارزش ها اشک می ریزد. زیرا هنگامی که ارزش های جامعه
دچار سقوط و اضمحلال می شود، آخرین پای گاه ارزشی خانواده است و آخرین
عضو، مادر که دچار فروپاشی می شود. اما در خانواده کامپسن، غافل تر و
خواب تر از همه مادر است. به همین خاطر فاکنر سوگوار و نومید است، زیرا
مادر هم دیگر مادر نیست.
ج) آیدین و کوئنتین
اطلاق صفت روشن فکر به آیدین و کوئنتین، یکی دیگر از موردهائی است که
بسیاری را دچار این شبهه کرده که آیدین بازسازی شخصیت کوئنتین است. اما
باید توجه داشت واژه روشن فکر به دلیل طیف معنائی گسترده می تواند
بسیاری انسان ها را شامل شود که چه از نظر اندیشه و چه از نظر عمل کرد
متفاوت و گاه متضادند. از جمله تعریف های عرضه شده برای واژه روشن فکر
این است: "روشن فکر انسانی است که کار فکری می کند." از این دید
شاعران، نویسندگان، دانش مندان، روحانیان، پزشکان، دانش جویان و...
روشن فکرند و نیز آیدین و کوئنتین. اما آیدین کار فکری می کند به دلیل
هنرمند بودنش- سرایش شعر- و به دلیل درس خواندن و دانش جوی هاروارد
بودن. این تفاوت مهم نادیده گرفته شده در چرائی روشن فکر بودن این دو،
هم شخصیت، اندیشه و کردارشان را از یک دیگر متمایز می کند، هم آن ها را
در دو سوی مخالف هم به حرکت در می آورد.
کوئنتین در خانواده به ظاهر متمول ولی در باطن در حال فروپاشی، چه از
نظر مالی چه از نظر اخلاقی، به دنیا می آید. پدر چشمان او را به روی
دنیا می گشاید، اما در عین حال قطره قطره سم یأس و بدبینی را به او
تزریق می کند. فضاحت های اخلاقی دائی موری، روح بیمار مادر، شرایط
سرگیجه آور دوران انتقال اشرافیت به سرمایه داری و آغاز سقوط ارزش های
اخلاقی و اجتماعی، پدر را در القای بدبینی نسبت به وضعیت بشر چنان موفق
می کند که کوئنتین را حتا ازسایه خویش بیزار می کند. [ص89] او نمی
تواند سهم خود را در سقوط اخلاقی خواهرش انکار کند. وی روزی بر صورت
کدی سیلی می زند چرا به بچه مزلفی اجازه بوسیدنش را داده است و روز
دیگر کدی او را در حال معاشقه با دختر هم سایه غافل گیر می کند.
کوئنتین از سوئی تعالی جو است و همه چیز و همه کس را پاک و معصوم چون
دوران کودکی شان می خواهد، از سوی دیگر قادر به مقاومت در برابر خواهش
های تن نیست. این تعارض او را به یأس فلسفی می کشاند و پدر که به خوبی
نقطه ضعف او را متوجه شده است، به وی می گوید:
هنوز به آن چه در ذاتت هست نابینائی و همین طور به آن قسمت از حقیقت
کلی و به توالی روی دادهای طبیعی و علت آن ها که بر پیشانی هر آدمی حتا
بر پیشانی بنجی هم چین می اندازد تو درباره تناهی فکر نمی کنی. در
اندیشه صورتی از تعالی هستی که در آن حالت گذرای ذهن فراتر از تن
متقارن بشود و هم نسبت به خود و هم نسبت به تن آگاه باشد. [ص162]
سقوط خواهر و بنیاد خانواده هم زمان با روی کار آمدن طبقه جدیدی در
جامعه است. کدی با مردی به نام هربرت ازدواج می کند که بانک دار است.
کوئنتین آشکارا می بیند چگونه سرمایه داری توخالی و بی مایه هنوز از
گرد راه نرسیده، در حال تصاحب همه ارزش ها و علاقه های او است. اما به
جای آن که توانائی ها، ارزش ها و پیوندهای خود را به یاد داشته باشد و
از آن ها بهره ببرد یا نیرو بگیرد، منفعلانه تقصیرها را به گردن زمان
می اندازد و به نفرت از آن می رسد. ساعتش را می شکند، در حالی که خود
نیز به بی حاصلی آن وقوف دارد. زیرا زمان پیش می رود، چه او بخواهد چه
نخواهد:
صدای ساعت خودم را می شنیدم که توی جیبم تیک تاک می کرد. هر چند که کسی
نمی دیدش. هر چند که اگر کسی هم می دیدش، نمی توانست چیزی بگوید. [ص79]
درد کوئنتین درد روشن فکرانه است. او منفعلی است عاجز از رو به رو شدن
با واقعیت ها. او نمی تواند به خود بقبولاند برای هر چیز و هر ارزشی
مقدری وجود دارد. کوئنتین ذات طبیعت را که بر اساس تغئیر بنا نهاده شده
است، پذیرا نیست و آرمان گرائی می کند. پدر با وی مجادله می کند، اما
کوئنتین نه با منطق که با آه و ناله می خواهد نظر خود را بقبولاند:
پاکی یک حالت منفی و بنابراین مخالف با طبیعت است که آزارت می دهد و نه
کدی و من گفتم این ها همه اش حرف است و او گفت بکارت هم حرف است و من
گفتم نمی دانی. نمی توانی بدانی و او گفت آره تا می آئیم که متوجه آن
بشویم تراژدی دست دوم می شود. [ص107]
بحثم این نیست که منطق پدر خطا است یا درست، بل که می خواهم بگویم گفت
و گوی بالا کاملا آشکار می کند کوئنتین واقعیت گریز است و طبیعی است آن
که واقعیت را نتواند بپذیرد، جائی برایش در عالم واقعیت ها نخواهد بود.
هر چند نباید از یاد ببریم کوئنتین وقت مرگ نوزده سال داشت و سال های
بین پانزده تا بیست برای هر انسانی بحرانی است و اگر فرد توانست از یأس
و بدبینی که خاص این دوران و زائیده آگاهی ناگهانی از واقعیت های هستی
است، جان به در برد، دیگر چندان به مرگ نخواهد اندیشید، بل که از آن
گریزان نیزخواهد بود. در هر حال کوئنتین دچار بیماری روشن فکری کودکانه
است. او قدم اول را برای روشن فکری که همانا کسب آگاهی است، برداشته
اما وقوف او با توقف هم راه است. انتخاب مرگ آسان نیست و شهامت می
خواهد و خودکشی کوئنتین نوعی شجاعت است. اما آه و ناله های وی به حقارت
زاری های مادرش است و برای جلب ترحم. او چنین می کند مبادا کسی دریابد
چه حقیر است که بدون قدم گذاشتن در میدان مبارزه شکست را پذیرا شده
است. او زن، جامعه، طبیعت و هستی را نفی می کند تا عجز خود را در
رویاروئی با واقعیت های وجودی آن ها پنهان کند:
پدر و من زن ها را از دست یک دیگر و از خودشان حفاظت می کنیم زن های ما
زن ها به یک اشاره بند هستند از آدم ها شناختی به دست نمی آورند ما
برای این کاریم آن ها فقط و فقط با حاصل خیزی عملی بدگمانی به دنیا می
آیند که زود به زود محصول می دهد و معمولا هم درست است. آن ها با شر از
یک گوهرند. [ص89]
واقعیت گریزی، فلسفه بافی، بدبینی و افسردگی حاصلی ندارد جز این بینش
قرون وسطائی و پدید آوردن روشن فکر کودک که از فرط بی دردی برای خود
درد کاذب می آفریند و اگر چند سالی بیش تر می زیست، به خاطر این اندیشه
اش به دست فمینیست ها به صلابه کشیده می شد. اما آیدین چنین نیست. زیرا
او روشن فکر اگر نه اهل عمل، دست کم دردمند است. به علاوه خلاف
کوئنتین، رابطه او و پدرش جز خشونت صبغه دیگری ندارد. کوئنتین زنان را
تحقیر می کند، در حالی که آنان در چشم آیدین عزیزند و محترم. چه مادر
که نخستین کسی است که طعم محبت بی چشم داشت زنانه را به وی می چشاند،
چه هم زاد توسری خورش، آیدا، که به واسطه جبر پدر خلوت نشین است و مهرش
را با تیر نگاهش عرضه می کند و چه سورملینا که آیدین را به پرستش زن وا
می دارد. این زنان همه پاکند و بری از آلودگی های جسمانی. اگر مرد و زن
دو پاره جدا شده موجودی به نام انسان هستند، نیمه زن آیدین به واسطه
وجود آیدا و سورملینا به کمال است و سلامت و او را دچار سرخوردگی و
بدبینی نمی کند. بنابراین نیروی اندیشه آیدین صرف نقصان ها و نابه
سامانی های کلی تر و مهم تری می شود. اگرچه آیدین نیز در مقابله با
مشکلات اجتماعی و سیاسی ضعف نشان می دهد، دست کم خودکشی جسمانی نمی
کند. خودسوزی آیدا، سر به نیست شدن استاد هم دلش، دل خون، مفارقت نا به
هنگام و ابدی محبوبش، سورملینا، مرگ مادر و... او را از درون می
سوزاند، اما به اداهای روشن فکرانه نمی کشاند. بل که به دلیل ناتوانی
ها و ضعف هایش مقام صبر برمی گزیند تا راه خود را برود و آن ها که می
توانند کار خود را بکنند تا سرانجام حق به حق دار برسد. بنابراین آیدین
از خطا بری نیست، اما نکته این جا است که اوی سوخته دل مرگ را انتخاب
نمی کند و برمنطق هستی خط بطلان نمی کشد. اما کوئنتین چون منطق طبیعت
را نفی می کند، عاقبت مقهور آن می شود و خود را در آب غرق می کند. حتا
اگر این عمل نمادین باشد و نشان از تزکیه و جست و جوی روشنی داشته
باشد، باز عمل کرد منفی است. اما ذات هستی و طبیعت برای آیدین مثبت گرا
است. او به شورآبی چشم می دوزد تا به جای خود، اورهان در آن غرق شود و
بدین سان سرانجام روشنی را از آن خود کند.
و) اورهان و جیسن
اورهان و جیسن تنها شخصیت های این دو رمان هستند که می توان شباهت هائی
برای شان قائل شد. زیرا هر دو یک خصلت مشترک دارند که اساس رفتار و عمل
کردشان است. برای هر دو آن ها زندگی یعنی مال اندوزی، یعنی پول:
پدر اورهان را بغل کرد. دستش را به همه نشان داد که مشت شده بود و نمی
شد بازشان کرد. به خصوص در خواب. پدر گفت: «به این دست ها نگاه کنید.
این پسر مال جمع کن می شود. زندگی مرا توی مشتش می گیرد... .» [ص89]
جیسن گریه کرد. دست هاش توی جیب هاش بود. ورش گفت: «جیسن پول دار می
شه. همیشه پولشُ محکم نیگر می داره.» [ص36]
شهوت اندوختن در آن ها فقط در پول خلاصه نمی شود. هر دو شکم باره
هستند:
گرسنگی امانش
[اورهان] را بریده بود. یادش نمی
آمد هیچ گاه یک وعده غذا از برنامه اش حذف شده باشد و حالا از ظهر روز
قبل چیزی نخورده بود. [ص330]
خانم کامپسن گفت: «خودت می دانی وقتی ناشتائی دیر می شود جیسن چه الم
شنگه ئی راه می اندازد.» [ص244]
چنین خصلت هائی شباهت های دیگر را موجب می شود: هر دو چاق، کوتاه قد و
زشت رو هستند. در نتیجه به دلیل احساس حقارت ناشی از چنین ظاهری و
نداشتن ارزش های فکری و معنوی جای گزین، انسان های عقده ئی، سلطه جو و
عاجز از ایجاد رابطه انسانی با دیگران هستند. هم چنان که جیسن مدام در
حال جنگ و جدال لفظی با اطرافیان است، اورهان نیز به محبوب نبودنش نزد
دیگران معترف است.
رفتار خشونت آمیز اورهان و جیسن با زنان نیز نمود دیگری از یک سانی
شخصیت های شان است. اورهان می گوید:
بعد من فهمیدم که همه زن ها مثل همند. بی کم و کاست. پدر می گفت: «به
زن جماعت نباید رو داد.» مادر را می گفت و آیدا را می گفت. آشپزخانه را
نشان شان می داد و می گفت: «اگر از عهده این جا برآمدید، می شوید زن
خوب.» [ص305]
کدی نیز در چشم جیسن روسپی است که باید اخاذی شود. کوئنتین؛ دختر کدی
هم از خون مادر است و از سنخ او، بنابراین مستحق سیلی خوردن. جیسن می
گوید:
هیچ وقت وعده چیزی را به یک زن نمی دهم و نمی گذارم بفهمد که می خواهم
چی بهش بدهم. برای این که از پس شان بربیائی تنها راه همین است. همیشه
توی حدس نگه شان دار. اگر دیگر نمی دانی چه طور غافل گیرشان کنی، با
مشت بزن توی چانه شان. [ص176]
و اما هر دو این ها عاشق زنان روسپی می شوند. حاصل این رابطه ها نیز
مشابه است: اورهان عقیم است و نسلش تداوم نخواهد یافت، جیسن نیز قصد
ازدواج ندارد. اما به رغم این شباهت در شخصیت اورهان و جیسن، معروفی دو
نقش و کارکرد کاملا متفاوت از آن ها عرضه می کند:
اورهان از کودکی خود را تحت شعاع شخصیت و ارزش های برادرش، آیدین، می
بیند. در موومان یکم یا از آیدین می گوید یا آیدین را صدا می زند. از
کودکی نسبت به او حسادت می ورزد، سخن چینی یش را نزد پدر می کند، دست
یار پدر می شود در به آتش کشیدن نوشته ها و وسایل برادر... و در یک
کلام همه آرزوی او نابودی برادر است تا فضا را برای خود باز کند. رابطه
اورهان با آیدین به سان دو کلاغی است که تصویرشان در صفحه 348 رمان
عرضه می شود.
معروفی دو برادر را برمی گزیند تا هابیل و قابیل دوران خود را تصویر
کند. او آیه های 27 تا 30 سوره مائده را پیش نوای (اورتور) سمفونی خود
قرار می دهد تا از همان ابتدا تکلیف خواننده را مشخص کند که با نویسنده
حادثه پرداز رو به رو نیست و او کشمکش دو برادر را به قصد ایجاد تعلیق
و جلب توجه خواننده تمهید نکرده است، بل که می خواهد این حقیقت تاریخی
را بازآفرینی کند که هابیل و قابیل از ازل بوده اند، نام امروزین شان
آیدین و اورهان است و تا ابد نیز خواهند بود.
اما جیسن در
خشم و هیاهو به دنبال برادر روشن فکرش،
کوئنتین، نیست. زیرا او سال ها پیش مرده است و جیسن خاطره تأثیرگذاری
از او ندارد تا در ذهن مرور کند. اما خواهرزاده اش که هم نام برادر
متوفا است، یک دم او را راحت نمی گذارد و به دشمن خونی وی مبدل می شود.
کدی برای مخارج کوئنتین به حساب مادر پول واریز می کند. جیسن چک را نقد
می کند، با تمهیدی مادر را می فریبد که چک دست نخورده است و مادر نیز
آتشش می زند تا غرورش ارضا شود از زن روسپی پول نستانده است. جیسن پول
فرستاده شده طی سال ها را پس انداز می کند و دست مزد خود را نیز در
معامله های قمارگونه به کار می اندازد تا نماد طبقه نوینی شود که در
سال های آغازین قرن بیستم پا می گیرد. خود می گوید
پول فقط مال کسی است که بتواند بگیرد و
نگهش دارد. اما شبی می رسد که کوئنتین به
صندوق او دست برد می زند و پولی را که در واقع از آن خودش است، به زور
تصاحب می کند. جیسن که نه روی آن دارد مبلغ سرقت شده را به پلیس اطلاع
دهد- که آن وقت باید پاسخ دهد آن همه را از کجا آورده- نه می تواند از
آن چشم بپوشد، خود به تعقیب کوئنتین می پردازد. این تعقیب و گریز بخش
اصلی روایت جیسن است و فاکنر رندانه به آن چهره نزاع طبقاتی می بخشد.
زیرا هم راه کوئنتین بازی گر سیرکی است که کراوات قرمز می زند و رنگ
آن، چنان چشم گیر است که بنجی و جیسن از او با این رنگ یاد می کنند تا
وی نمادی از خشم یا شاید ایدئولوژی خاصی باشد که علیه سرمایه داری شورش
می کند.
تفاوت قابل ذکر دیگر بین این دو شخصیت این است که جیسن شر مطلق است و
بوئی از انسانیت نبرده، اما اورهان هم شر هم خیر است. معروفی او را گام
به گام جلو می کشاند تا به گناهانش اعتراف کند و در نهایت به محکومیت
خویش رأی بدهد.
ه) سوجی، یوسف و بنجی
سال 1929 است و دهه مشقت بار سی در راه. فاکنر می نویسد تا با نگاهی به
گذشته سقوط ارزش ها را ثبت کند و گواهی دهد خانواه دیگر حرم امن و
آسایش و محبت نیست. پدر مأیوس است و دل مرده، محبت مادری را دیگر باید
آرزو کرد، برادر بزرگ کمال گرا است و کم طاقت، پس غرقه در رود، عصمت و
پاکی خواهر ملعبه دستان ناپاکان و برای برادر دوم زندگی یعنی جمع کردن
پول. هیچ کس آنی نیست که باید باشد. فاکنر نیاز دارد از زبان کسی که
هنوز فطرت پاک و انسانی یش را از دست نداده است، مرگ ارزش ها را فریاد
کند. پس بنجی را خلق می کند، موجودی در مرز حیوان و انسان، بدویتی ناب
و دست نخورده که گرچه ابله است، اما همه چیز را همان گونه می بیند که
هست. او به توضیح دیگران نیازی ندارد تا از وقوع حادثه ئی خبردار شود،
بل که خود حس می کند و به زبان طبیعت نیز بیان می کند. برای او خوب و
مهربان بودن مساوی است با بوی باران و درخت دادن:
کدی بوی درخت ها را می داد و بوی آن وقتی که می گوید خواب بودیم. [ص10]
پدر بغلم کرد، بوی باران می داد. [ص61]
کوئنتین هم بوی باران می داد. [ص62]
وقتی کدی به دوران بلوغ می رسد و از عطر یا کلاه برای زینت استفاده می
کند، این بنجی است که پیش از همه خطر را احساس می کند و می گرید و تا
کدی خود را با آب تطهیر نکند، بوی درخت ها را نمی دهد. زمانی نیز که
کدی دیگر آن دوشیزه پاک پیشین نیست، بنجی زمان و وضعیت را چنین در می
یابد:
صدای ساعت را می شنیدم. صدای کدی را می شنیدم که پشت سرم ایستاده بود و
صدای پشت بام را می شنیدم. کدی گفت: «هنوز باران می آید. ازباران بدم
می آید. از همه چیز بدم می آید.» و بعد سرش توی دامنم آمد و همان طور
که مرا گرفته بود گریه می کرد. من هم زیر گریه زدم. [ص55]
و دیگر کدی
بوی درخت ها را نمی داد. اما بنجی چون
کوئنتین نیست که دست از تلاش بردارد. پس یک بار دیگر کدی را به تزکیه
دعوت می کند:
کدی هم چنان نگاهم می کرد. دستش جلو دهانش بود و من چشم هایش را دیدم و
گریه کردم. از پله ها بالا رفتیم. دوباره ایستاد پشت به دیوار و نگاهم
کرد و من گریه کردم و او به راهش ادامه داد و من گریه کنان در پی او
رفتم. او پشت به دیوار وا رفت و نگاهم کرد. در را به اتاق خودش باز
کرد، اما من گوشه لباسش را چنگ زدم و به حمام رفتیم و او پشت به در
ایستاد و نگاهم کرد. بعد بازویش را جلو صورتش گذاشت. من هم گریه کنان
هلش دادم. [ص65]
بنجی نماد مسیح در
خشم و هیاهو
است- مسیحی که اکنون همه از او بیزارند. در پایان کتاب فاکنر گل یاسی
که حاکی از یأس است، در دستان بنجی قرار می دهد تا او را مهیای مصلوب
شدن کند.
اما معروفی بر مبنای روایتی راه جنون را پیش پای آیدین می گذارد. می
گوید در روزگار سیاهی که کسی را از جور جلاد زمان امان نبود، چند تن
نزد بزرگ واری رفتند تا راهی پیش پای شان بگذارد. آن بزرگ وار فقط حرف
"ج" را بر زبان آورد. یعنی مخیرند هر آن چه با "ج" شروع می شود،
برگزینند. یکی جهاد را برگزید و.. یکی جنون را. به همین سیاق آیدین به
تنگ آمده از جور، نقاب جنون را برمی گزیند و موومان چهارم را از
فریادهای مقطعی آکنده می کند که از گلوی پر درد سوجی بیرون می آید تا
در هیأت تازه ئی حرف هایش زده شود:
پدر، بالاخره باد این پنکه های لرد یک روز همه ما را خواهد برد. [ص272]
این مملکت به صف نان احتیاج دارد. نان دادن فاحشه ها عیب نیست. خدا
پدرت را هم بیامرزد، ولی تو غیرتت قبول می کند شب پهلوش بخوابی؟ [ص274]
به خدا این بچه های ما گچ ندارند. مداد را از کمر نصف می کردیم. آقای
رئیس فرهنگ، گچ نداریم. کاغذ نداریم. خوب، بخرید آقایان، یعنی چه که
نداریم؟ این همه کاغذ به در و دیوار می چسبانند، خوب بدهند به بچه ها.
[ص278]
یا لبه تیغ انتقاد سوجی چنین متوجه اطرافیانش می شود:
تو عمو صابری؟ موهای سرت هم که نخ نما شده. پس امیدت کجاست؟ [ص272]
و چنین مردم خواب زده و غافل دوران استبداد شاهی را زیر سؤال می برد:
آقاداداش مردم خریدهاشان را کرده اند. همان سال پدر. تو باید شغلت را
عوض کنی. لباس فروشی هم خوب نیست. این مردمی که من دیده ام حالا حالاها
لباس دارند... اگر توپ در کنی عین خیال شان نیست. همه پوست کلفت و
حسابی. گردن شان را از روی لباس تبر هم قطع نمی کند. [صص275-276]
و این گونه
وضعیت انسان متفکر معترض دوران ستم شاهی
را تشریح می کند:
جای این زنجیرها روی دستم می ماند. هزار تا آدم آن جا بود، هزار تا
زنجیر، هزار تا کلاغ روی شاخه نشسته و زل زده اند به میرزا آیدین
اورخانی. [صص 269-270]
گفت: «سعی نکن به من کلک بزنی. چون تا بخواهی ثابت کنی باید شش ماه
بکشی... قانون توی این مملکت بیست و چهار ساعت است. فوقش چهل و هشت
ساعت.» [ص335]
سوجی و آیدین فرقی ندارند، در هر صورت اورهان را به خاک سیاه ذلت و
خواری می نشانند.
اما یوسف نیز به ظاهر، دیگر شخصیت مشابه بنجی در
رمان سمفونی مردگان
است.او که
بچه ساده لوح و زود باوری بود، هر
کس به راحتی می توانست گولش بزند. حتا می شد با یک دروغ ساده کله اش را
در حوض فرو برد، در بحبوحه جنگ جهانی دوم
به تقلید از چتربازان روسی خود را از پشت بام به زیر می افکند و پس از
آن دارای زندگی گیاهی می شود:
بعد از گذشت چند روز، دیگر یوسف تمام وجهه انسانی یش را از دست داد و
مبدل به حیوانی شد که فقط می بلعد و کوچک ترین آزاری ندارد، نه سرما می
خورد، نه بیمار می شد و نه صدائی ازش در می آمد. گوشه اتاق افتاده بود
مثل سنگ بزرگ وسط رودخانه که هیچ سیلی نمی تواند تکانش بدهد. [ص112]
تفاوت اصلی بین یوسف و بنجی در بند فوق نهفته است. بنجی دارای احساس
است، محبت را می فهمد و پس از رفتن کدی از خانه، مدام او را می خواند.
اما یوسف بُله و مسخ شده دارای هیچ احساسی نیست و فقط به آدم ها زل می
زند.
تماشاچی بودن یوسف از او شاهد آزاردهنده ئی می سازد. معروفی نه از ذهن
یوسف بل که از وجود او آینه ئی می سازد که هر کس "من" واقعی خود را در
آن بنمایاند. انزجاری که پدر نسبت به یوسف نشان می دهد، حاکی از سستی
عاطفه پدری در او است، خلاف مادر که صرف رفتارش با یوسف خلع شده از
لباس انسانی کافی است تا شدت مهر مادری او را بنمایاند. آیدین هم بنا
به خصلت روشن فکری یش جز تحلیل این که چرا یوسف چنین شد، کاری از دستش
بر نمی آید. اورهان نیز برادرکشی را با یوسف می آغازد.
ی) آیدا و کدی
کدی شخصیت مرکزی و نقطه شروع رمان
خشم و هیاهو
است. فاکنر چند صد صفحه می نویسد تا این تصویر اولیه را شرح دهد که چرا
او، و نه برادرانش، این شهامت را داشت که از درختی بالا برود تا تشییع
جنازه مادربزرگ شان را شاهد باشد. (9) از این بابت شاید منطقی تر باشد
کدی هم ارز آیدین- شخصیت مرکزی
سمفونی مردگان- قرار داده شود و مورد
تحلیل قرار گیرد. در حالی که معتقدان به شباهت این دو رمان، کوئنتین را
که نقش درجه دوم و برابر با بنجی یا جیسن دارد، معادل آیدین قرار داده
اند. در هر صورت کدی مظهر ارزش های از دست رفته جامعه آمریکا و نیز
مرکز ثقل رمان خشم و هیاهو
است.
تنها شباهتی که بین آیدا و کدی می توان قائل شد، این است که هر دو از
دید برادرشان شناخته می شوند، با این تفاوت که کدی حضور قدرت مند دارد.
کدی عامل است و بازتاب اعمالش تعیین کننده نقش دیگر اعضای خانواده است-
چه پدر که پس از سقوط کدی دائم الخمر می شود، چه کوئنتین که خودکشی می
کند، چه جیسن که شغل آینده خویش را در بانک شوهر کدی از دست می دهد و
چه بنجی که فقدان او را مدام فریاد می کند. اما آیدا حاشیه نشین است و
اگرچه مرگش پدر را به زانو در می آورد و آیدین را از درون می سوزاند،
لیکن عامل نیست و سرنوشتش معلول رفتار و کردار پدر و شوهر است.
کدی مبارز است و مدافع حقوق خود. حتا جیسن نیز نمی تواند او را به
اطاعت وا دارد. برعکس این کدی است که جیسن را با پول می خرد تا با
فرزندش دیداری داشته باشد. اما آیدا توسری خور و برده صفت است. او عاشق
آبادانی می شود اما از ضعیف ترین موضع ممکن برای رسیدن به هدفش اقدام
می کند- یعنی به بستر بیماری می افتد.
کدی از کودکی در برابر فشارهای مادر سر خم نمی
کند و هر گاه به تنبیه تهدید می شود، دم از گریز از خانه می زند. خانه
شوهر نیز مکان آرامش وی نیست. او که رانده از خانه شوهر و مانده از
خانه مادر می شود، روی پای خود می ایستد، اگرچه غیر شرافت مندانه، اما
اهل مماشات و سر خم کردن نیز نیست. رانده شدن از خانه شوهر برای او به
معنای مرگ نیست. زیرا او قائم به خود است و عاشق زندگی. پس از زمره
زندگان رمان خشم و هیاهو است و لیک آیدای همیشه اسیر
مرد، چه پدر چه شوهر، رانده شدن از خانه شوهر را به منزله پایان همه
چیز می بیند و از زمره مردگان رمان
سمفونی مردگان می شود.
نوع رمان
از دیگر وجه تمایزهای معروفی و فاکنر نحوه استفاده آن ها از مکان است.
فاکنر به عنوان نویسنده "رمان ناحیه ئی" شناخته شده است. مجموعه آثار
او نقاشی یک دستی از فرهنگ، آداب و رسوم، باورها و خرافه های مردم
زادگاهش، جنوب آمریکا است. او در همه آن ها سوگوار ارزش های از دست
رفته است و تنها با سیاهان هم دردی می کند که تا حدی معصومیت خود را
حفظ کرده اند. اما معروفی شهری را مکان رمانش قرار می دهد که فقط دو
بار از آن دیدن کرده است (10)- یک بار قبل از نوشتن رمان و یک بار پس
از آن. اردبیل برای معروفی دست مایه صرف است و نه مقصود هم چون جنوب
آمریکا برای فاکنر. معروفی درباره انتخاب اردبیل می گوید: (11)
اردبیل سرمای معروفی دارد. تنها جائی که دمایش همیشه زیر صفر است،
اردبیل است. فضای حاکم بر رمان من نیز زیر صفر است. دلیل دیگر مسأله
خاصی است که در کارهای بورخس دیده ام. او معمولا شهرهائی که می سازد،
نزدیک به مرز غیب است. یعنی در دسترس نیست. من هم دلم می خواهد همان
طور که آدم های داستانم الگوبرداری نشده اند، شهرها هم الگوبرداری
نشود.
اما این گفته به معنای این نیست که معروفی به
فرهنگ و باورهای عامه دیار مورد نظرش بی توجه است. رمان او عمیقا رنگ و
بوی بومی خود را دارا است و سنت ها، مراسم و اعتقادهای مردم، جا به جای
آن مطرح شده است: صفحه های 31، 55، 68، 345 و... .
مضمون
شاید بتوان مضمون رمان
خشم و هیاهو
را زوال ارزش ها دانست و هم پای فاکنر در غم از دست رفتن پاکی و
معصومیت، عاطفه های شریف انسانی و زندگی بکر اولیه بشر که با طبیعت
آمیخته بود، اشک ریخت. اما در نهایت به دلیل سلطه و بقای پلیدانی هم
چون جیسن، پیام فاکنر ارتجاعی است. در
خشم و هیاهو
کوئنتین به نمایندگی از جبهه خیر و حق می میرد و جیسن به نمایندگی از
جبهه شر و باطل زنده می ماند. در حالی که در
سمفونی مردگان
این زشتی و پلشتی است که در وجه اورهان نیست می
شود.
افزون بر این، معروفی با مطرح کردن نزاع ازلی- ابدی قابیل و هابیل تحت
پوشش دو برادر بازاری و روشن فکر مقصدهای دیگری را دنبال می کند. برای
او هنگامی گذشته ارزش مند است که آینه عبرت باشد. او گذشته آیدین را
زیر سؤال می برد تا با یافتن نقص ها و ضعف ها آینده را پی ریزی کند. به
بیان دیگر معروفی با مطرح کردن "چگونه بودن" روشن فکری در چند دهه
گذشته، "چگونه شدن" فرزندان او را مد نظر دارد تا از دام متوقف و مأیوس
کردن خواننده برهد. در واقع او خواننده را به سوی آینده هدایت می کند.
... و رمان مدرن
رمان های مدرن اغلب لحن بدبینانه دارند و به
شعور منطق جهان نامطمئننند و به انسان چون موجود تنها و ازخودبیگانه
ئی می نگرند. (12) رمان خشم و
هیاهو یکی از مصداق های این تعبیر است.
پدر شخصیت مأیوس، بدبین و افسرده ئی است که ذات طبیعت را متناقض
با پاکی [107] می داند و تلاش و نبرد در جهت
رسیدن به آرمان ها و آرزوها و ستیز با مانع ها و مشکل ها را بی ثمر می
خواند. [ص71] کوئنتین نیز زمان را نفی می کند. گرچه این نفی، به ظاهر زمان مکانیکی را شامل می شود، در باطن او زمان طبیعی (زیست شناختی) را
هم نفی می کند. چون نمی خواهد بپذیرد برای بکارت خواهر نیز مهلتی وجود
دارد و سرانجام وقتی خواهد رسید که او می باید مرحله دیگری را از زندگی
آغاز کند که به نوبه خود نشانه تکامل است. در نتیجه این دورافتادگی از
منطق طبیعت و عالم هستی، پدر و کوئنتین را به انزوا می کشاند. انزوائی
که در پدر با زیاده روی در مشروب خواری و در کوئنتین با خودکشی بروز می
کند. زیرا برای دل زدگانی چون آن ها که خود را بیگانه از همه کس و همه
چیز می یابند، جائی در این دنیا نیست.
گرچه معروفی از اصول و تکنیک های رمان مدرن بهره
می گیرد، اما از نظر فلسفه و جهان بینی در قطب مخالف فاکنر قرار دارد.
خلاف پدر و کوئنتین در خشم و هیاهو،
جهان طبیعت برای آیدین قابل فهم است و منطق مثبت گرا دارد. در دنیای او
هنوز امید جوانه می زند و اگرچه پیر و خسته شده است، نمی میرد و حتا
آرزوی مرگ هم نمی کند. خلاف کوئنتین که از شدت نومیدی خود را در
رودخانه غرق می کند، آیدین با چشمان باز بر صندلی صخره ئی یش در کناره
شورآبی به انتظار می نشیند تا طلوع آفتاب پیروزی را شاهد باشد. در حالی
که برعکس او این اورهان است که در فضای مشمئزکننده و گوتیک می زید تا
سرانجام این گفته سوجی را تحقق بخشد:
مهم این است که رمانتیک ها به قدرت می رسند. چراش را از من نپرسید. از
دل تان بپرسید. [ص275]
بله، باید از دل پرسید که منزل عشق است. عشق در
خشم و هیاهو
رانده و منزوی است و خواننده رنگی از عشق در سطح آن نمی بیند و باید
بکوشد و چشم دل باز کند تا دریابد شعله عشق در وجود کدی زبانه می کشد.
اگر کدی نباشد، محبت و دوست داشتن در
خشم و هیاهو
محلی از اعراب ندارد. او است که به بنجی می آموزد دوست داشتن یعنی چه،
او است که پدر و کوئنتین را شیفته خود می کند و او است که صحنه پر
شکوهی از عشق مادر به فرزند می آفریند. با چنین روندی فاکنر یک بار
دیگر بدبینی خود را آشکار می کند که در این دنیای سنگ دل، جائی برای
محبت و دوست داشتن و عشق ورزیدن نیست و عاشقی چون کدی می باید آن
دورها، پشت ابری از ابهام به زندگی مشقت بار خود ادامه دهد.
اما در
سمفونی مردگان عشق زنانه در چند وجه حضور
آشکار دارد: عشق مادر به فرزند، عشق همسر به شوهر و عشق خواهر به
برادر. به واقع بوی خوش عشق و مهرورزی چنان در این اثر پیچیده است که
خواننده پیوسته آن را به مشام می کشد. شاید عشق آن اکسیر حیات است که
انسان عاشق را جاودانه می کند و مانع مرگش می شود، حتا اگر چون آیدین
همه نگارها را از دست داده باشد. چون عشق یعنی امید، یعنی زندگی.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده عالم دوام
ماg
17 اسفند 1369
_________________________________________________________________
1- حسینی، پ. "بررسی تطبیقی و فشرده
سمفونی مردگان
با خشم و
هیاهو"، اطلاعات، 10 خرداد 1369، ص7.
- بهارلو، م. "تصنیفی ناهم آهنگ".
کلک، شماره
3، خرداد 1369، صص 137- 142.
- سلیمانی، م.
آینه، شماره
49، 5 آذر 1369، ص6.
- مقدادی، ب. "
سمفونی مردگان: یک بررسی تطبیقی".
بشیر، شماره
141، 27 شهریور 1369، ص4.
- علائی، م. "جست و جوی درون".
دنیای سخن،
شماره 34، مهر 1369، ص22.
- گلشیری، ه.
آدینه،
شماره 50-51، مهر 1369، ص27.
- گلشیری، ه. "چه کسی شاعر را کشته است؟".
اندیشه آزاد
(سوئد) شماره 16، 1370، صص 61- 73.
- بهنام، م. "نمونه ئی از تأثیرپذیری مستقیم در
ادبیات داستانی". کرمان،
شماره 1، تابستان 1370.
- براهنی، ر.
دنیای سخن،
شماره 48، نوروز 1371، ص18.
2- Thompson,L.
William Faulkner an Introduction and
Interpretaion, P.29.
3- ایدل، ل.
قصه روان شناختی نو، دکتر ناهید سرمد.
تهران: شباویز، 1367، ص239.
4- آدینه،
ویژه نوروز 1369، ص86.
5- مهویزانی، ا.
آینه ها،
دفتر یکم. تهران: روشنگران، 1373، ص21.
6- ولایت
قزوین، سال ششم، شماره مسلسل 263، شماره
6، فروردین 1369، ص6.
7- آینه ها،
دفتر یکم، ص21
8- جمله های مربوط به
خشم و هیاهو
برگرفته از ترجمه صالح حسینی (انتشارات نیلوفر، شهریور 1369) است.
9-
William Faulkner an Introduction and Interpretaion,
P.29.
10- آرمان،
آبان 1369، ص22
11- آینه ها،
دفتر یکم، ص20
12- Hawthorn, J.
Studying the Novel.
Edward Arnold. 1989, P.