دارالترجمه رسمی شماره        61 (آبیز)
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________


 

 


نامه آیدین به آیدا

                                                                                                عباس معروفی

 

 

 

سال 1370 که کتاب مرگ رنگ را برای چاپ آماده می کردم، برخی دست نویس های مربوط به رمان سمفونی مردگان را از عباس معروفی گرفتم. هدفم استفاده از آن ها در کتابم بود. اما همان گونه که بارها توضیح داده ام، یک جلدی شدن این کتاب باعث شد از چاپ بسیاری متن ها، از جمله این دست نویس ها صرف نظر کنم. در حالی که متن زیر، به ویژه حاوی ارزش زیادی است. زیرا نشان می دهد شخصیت های رمان برای نویسنده تا چه حد واقعی جلوه می کند و نویسنده برای نزدیک شدن به آن ها تا کجا پیش می رود. نکته مهم دیگر به فرم رمان برمی گردد. این نامه نشان می دهد در آغاز معروفی رمان سمفونی مردگان را به فرم دیگری نوشته بود و بعدها به فرم نهائی آن رسیده است. (تکرار جمله چند خط بر اثر پوسیدگی کاغذ خوانده نشد در متن نامه از راوی دیگری حکایت می کند که این نامه و احتمالا متن های دیگری را پی می گرفته است.)

سرانجام این نامه می تواند پاسخ پرسش بسیاری کسان (از جمله حاضران در جلسه نقد جمعی گالری کسرا در سال 1370– متن آن را در صفحه گفت و گو همین شماره می توانید مطالعه بفرمائید.) باشد که می پرسند چرا آیدا خودسوزی کرد. جهل آیدین نسبت به ماهیت آبادانی را نیز می توان از آن دریافت که حتا درددل خواهر، هوشیارش نمی کند و برای او سلام گرم می فرستد.

سردبیر

 

 

 



آیدای عزیزم. خواهر خوبم

سلام. نامه ات دی روز رسید. خوش حال شدم. اما این که نوشته بودی آبادانی دل به زندگی نمی دهد، سرش گرم است یا مثلا فکر می کنی که زیر سرش بلند شده، باید بگویم اشتباه می کنی. شناختی که من از او دارم غیر از این هاست و الی آخر. قبلا هم به تو گفته ام. خدا نکند آدمی زاد دچار افکار انفعالی بشود. تو به خاطر علاقه زیادی که به او داری، نسبت به او حساس شده ئی. این چیزها را برای مادر هم نگو. چون خواهی نخواهی پدر بو می برد و مدام سرکوفت می زند و می گوید عاقبت به خیر نشد. اما مهم زندگی توست. به نظر من اگر انسان نتواند مثل انسان زندگی کند، فردائی نخواهد داشت و ما هیچ گاه فردائی نداشته ئیم. همیشه در دی روزها زندگی می کنیم و بعد در حالی می میریم که دست مان به هیچ جا بند نیست. نسل گذشته را نگاه کن. هیچ وقت فکر نکرده که بچه ها چطور زندگی خواهند کرد. مثل ما؟ یا مثل آدم؟ آیا کسان دیگری جرأت این را خواهند داشت که این بدبخت ها را باز هم بیازارند؟ من فکر می کنم دنیا به آخر رسیده، آیدا. وگرنه آدمی زاد که نمی تواند این همه نسبت به هم نوع خود کینه داشته باشد. حالا رابطه پدر و فرزندی به کنار، برادر و خواهری به کنار. ما توی این دنیا داریم عادت می کنیم که در مسابقه رشد پا روی گل های دیگر بگذاریم.

چهار تا کارگر نجار توی یک کارخانه چشم دیدن هم دیگر را ندارند. من مدت هاست حتا در سرما هم بیرون از کارگاه، در هوای آزاد کار می کنم. عادت کرده ام که همه سختی ها را به جان بخرم، اما حوصله ام را از دست داده ام. حال شنیدن خیلی چیزها را ندارم. حتا مرگ را بر حرف هائی درباره مرگ ترجیح می دهم. و در این گیرو دار اره و چوب و تبر، حسابی تنها شده ام. اما این تنهائی را از همه آن آتش افروزی ها، از همه آن کینه ها بیش تر دوست دارم. باشد، عیبی  ندارد. باز هم  تحمل  می کنم. حالا  دیگر  به  روزی  افتاده ام که وقتی از کنار کسی رد می شوم، خیال می کنم عن قریب می خواباند بیخ گوشم. و نمی دانم چرا این طور شده ام.

این ها را می نویسم که بدانی روزگار از چه قرار است. پس فردا که سهراب بزرگ شد، نباید بگذاری به سرنوشت من دچار شود. نباید خیال کنی که آدم ها وقتی از کنارش رد می شوند، ممکن است بزنند توی صورتش. چند روز پیش اورهان آمده بود این جا. گفت می خواهی وساطت کنم یک روز با پدر بنشینید و حرف هاتان را بزنید. گفتم اخوی، خرابی از حد گذشته. کجا را می خواهی آباد کنی؟ از این گذشته، مگر من خودم شش انگشتم؟

(چند خط بر اثر پوسیدگی کاغذ خوانده نشد.)

... که فهمیده ام آدم های دنیا دو دسته اند. یا  کارگرند  یا  ملکه. یک دسته  کار می کنند، یک  دسته  هم  می خورند  و می خوابند. به خصوص توی این مملکت که سیاستش از این  قرار است. به بچه های شهرستان امثال ما، آن قدر فشار می آورند که بریزیم در تهران. و بعد چی؟ پسر دکتر مسعود که نیستیم. حتما  یادت  هست زمانی که درس می خواندیم، هم کلاس ما بود. ما بهش می گفتیم دکتر فرامرز مسعود. باور کن که شد. عن قریب دکتر می شود و سر یک کوچه ئی مطبش را دایر می کند. ما که پسر دکتر مسعود نیستیم. ما از دسته فلک زده هائیم. این جاست  که  آدم  در  برابر  تقدیر در می ماند. صاحب کارخانه ما یک مهاجر ایروانی است. سه تا پسرهایش را فرستاده آمریکا تحصیلات کنند، هر چه هم درمی آورد، لابد براشان پست می کند. من توقع ندارم که پدر هم رفتار مشابه داشته باشد. فقط خواسته بودم کاری به کارم نداشته باشد، بگذارد بروم دنبال تقدیر خودم. من بارها

 (چند سطر بر اثر پوسیدگی کاغذ خوانده نشد.)

... زدم و به یک طرفی رفتم. شاید هم نه. اما به هر حال مکاتبه ام را با تو حفظ خواهم کرد. بیش از این سرت را درد نمی آورم و امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی. سهراب را عوض من ببوس. به آقای آبادانی هم سلام گرم مرا برسان. بگو کم لطفی نکند و شما را به اردبیل بیاورد. تا سیاه سرما نشده، به فکر باشد.

برادر تو- آیدین


 
  
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
    
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر