معصومی:
سمفونی مردگان
کتابی است که طول دایره وارش، بیست و چهار ساعت
است که چهل و چند سال زندگی را، اورهان در جائی از کشورمان، در ذهن
خودش به سیلان درمی آورد. در دایره ذهن اورهان دایره های دیگری هست که
اگر چراغ او را به دست داشته باشیم، می توانیم ببینیم در مرکز هر یک از
این دایره ها، یک شخصیت قرار گرفته: ایاز، پدر، مادر، آیدین، آیدا،
سورملینا، جمشید و بسیاری دیگر. تمام این شخصیت ها در ذهن اورهان مرده
وار زندگی می کنند. با نگاهی به اول کتاب و تضمینی که نویسنده از آیه
26 سوره مائده آورده، این فکر به ذهن می رسد که یک نکته بیش نیست حرف
عشق و وین عجب. به یاد نورتروپ فرای می افتیم و آن جمله معروفش که سنت
در ادبیات از اهمیت به سزائی برخوردار است. فرای در کتاب
تخیل فرهیخته
می گوید سنت- اساطیر، کتاب های ادیان و دیگر کتب
کلاسیک- پشتوانه ادبیات است. شاید قسمتی از این سوره که نویسنده آورده،
تضمینی بر این حرف باشد. رمان
سمفونی مردگان با این ساختار در ادبیات
داستانی ما کار تازه ئی است.
صابری:
جنبه هائی از تصاویر رمان سمفونی
مردگان مانند شباهت دو سایه، شباهت هائی
با رمان خشم و هیاهو
دارد و استفاده عمدی از دیدگاه های مشابه، این ظن و گمان را بر می
انگیزد که نویسنده عمدا خواسته چیزی از نوع
خشم و هیاهو
بسازد و مشابهت های بسیار نزدیک اشخاص دو رمان با هم نیز، این شک را
مبدل به یقین می کند... .
در اثر شیوه به کارگیری دیدگاه های مختلف که من
به خصوص اشاره کردم به دیدگاه های پارالل ذهن مرده سورمه و ذهن آیدین
دیوانه، ضمن این که عدم موفقیت در نفس به کار گیری دو دیدگاه هست،
تکرار وقایع آزاردهنده می شود. اگر تکرار داستان از ذهن سورمه، ما را
به عمق می برد، هیچ مسأله عمده ئی نداشتیم. اما تکرارها صرفا در سطح و
اکثر موارد با همان جمله ها است.
«قلب شما.»
ـ آیدین یک باره به خود آمد. در برابر سورمه ایستاده بود. فکر کرد خواب
می بیند.«دارید می لرزید.»
تنها توانست بگوید:« شما را به خدا از این جا بروید.»
...
«خوب نیست؟ چرا خوب نیست؟» [ص 216]
گفت:«خانم. اگر شما را این جا ببینند، چه می شود؟»
گفتم:«هیچ اتفاقی نمی افتد.»
گفت:«شما را به خدا از این جا بروید. خوب نیست.»
گفتم:«خوب نیست؟ چرا خوب نیست؟» [ص249]
یا جمله دیگری می خوانم.
دنبال خودم در گذشته ها می گردم. ما
چیزهائی داشته ئیم که حالا نداریم. این
جمله عینا در فصل های بعد تکرار شده است. عدم موفقیت نویسنده در این
فصل و در به کارگیری این سبک، یعنی تکرار واقعه ها از ذهن های مختلف
سبب می شود به جای این که اشیا و اشخاص را بسازد و شکل و عمق بیش تری
به آن ها بدهد، صرفا آن ها را تکرار کند. این تکرار درست مثل تکرار خال
گونه توسط آیدین است. انگار آیدین از زبان نویسنده می گوید
نه. من اشتباه کردم. چیزهای قشنگ تکرار
نمی شوند. البته این شاید درست نباشد که
نظرخودم را از خود این کتاب و از ذهن سورمه و آیدین بگویم. ولی این به
نظرم یک بخش از مفاهیم غیرارادی می تواند باشد که در واقع در هر
داستانی نهفته است. پیش ترها،
به تعبیر من در فصل های 1 و 2، به
یاد هر چیز که می افتاد، می توانست ساعت ها بهش فکر کند، بسازدش و
ویرانش کند و باش حرف بزند. اما در یک ماهه آخر به خصوص در این چند
روز، به تعبیر من از فصل سوم تا به آخر،
هر چه که می خواست به سرش بیاید،
آمده بود. پس به پدر و بعد به بچگی خود فکر می کرد و .... .
یعنی چون نویسنده نمی تواند بسازد، تکرار می
کند.
کاری را که نویسنده در بخش ذهن دیوانه آیدین می
کند، می توان با بخش اول رمان خشم
و هیاهو مقایسه کرد. خواننده هنوز نمی
داند اورهان به آیدین مغز چلچله خورانده است. از ذهن آیدین، خواننده می
فهمد او دیوانه نیست. بل که هم چون کسانی است که خود را به دیوانگی
زده اند. آیدین موقعی که هنوز دیوانه نبوده، شعر می گفته و در فصل های
قبل نیز اصلا به مسائل سال سی و دو اشاره نمی کند. انگار همان طور که
اهل مشروب و ورق نیست، اهل سیاست هم نیست. اما آیدین دیوانه می گوید
طبق آخرین خبر یک کشور جنوبی کشف شده که
اسمش بورانی است، قرارداد نفتی هم امضا کردند. روزی چندین و چند کشتی
نفت می برد و صندلی می آورد. بعد هم با
این که دیوانه است، دقیق همان جمله هائی را نقل می کند که در فصل های
قبل به عینه تکرار شده اند. گفت
این لجن های شورآبی همه جور مرضی را از بین می برد، به خصوص رماتیسم
را. آقای لرد درگذشت، به او احترام بگذاریم.
عینا همه این ها در فصل اول و دوم هست. آن وقت
جمله هائی می گوید که هم دانش سیاسی می خواهد هم هوش سرشار. مثلا آیدین
دیوانه کریستف کلمب را می گوید
گریس دم کلفت. به نظرم به
کسانی که استعدادش را دارند، پول می دهند تا این جور چیزها
را برای مجلات فکاهی بنویسند.
بعد آیدین یک جمله می گوید که خیلی به درد نویسندگان، به خصوص داستان
نویس ها و منتقدان می خورد. اگر می
خواهی بفهمی کتاب در اصل مال چه کسی است، پانویس هایش را بخوان.
این را یک دیوانه می گوید. در کل این آدم دیوانه
نشده و من فکر می کنم مغز چلچله در واقع آدم را یک مقدار شوخ طبع می
کند و یک کم هم سیاسی. جائی می گوید
تا آشویتس چقدر راه است. فوقش صبح تا عصر.
کلک این مردکه را می کنیم و کوره هایش را آجرپزی می کنیم. یکیش را می
دهیم به اورهان تخمه بو بدهد. یا در جای
دیگر می گوید داشت نفس های آخر را
می کشید. چه خورخوری می کرد. من نفهمیدم چه جوری نفس های اول را کشیده
بود. یا
موهای سرت هم که نخ نما شده، عمو صابر.
آدم از این سر ناودان برود بالا. از پشت بام بیاید بیرون، دراز و بی
نور مثل جمشید دیلاق. یا
آخ که چقدر دلم می خواست دنیا یک باره
بایستد. همه یخ بزنند. میخ علیه السلام. نگو علیه السلام. چه بگویم
پدر. بگو میخ. میخ. بگذریم که این اصطلاح
میخ مال چند
سال اخیر است. بنابراین خواننده دستگیرش می شود که برخلاف آن چه
روزنامه ها درباره آیدین اورخانی نوشته بودند که در آینده یکی از
شاعران خوب این سرزمین خواهد شد، او آینده بسیار درخشانی در فکاهی
نویسی داشته است.
نتیجه ئی که می گیرم این است که به کارگیری
دیدگاه های اضافی بعد از دو فصل اول به علت تکرار سطحی وقایع و نرفتن
به عمق، و ثانیا به دلیل عدم توانائی نویسنده در انعکاس ذهن سورمه و
آیدین، رمان را بعد از دو فصل ابتدائی دچار ضعف و اشکال اساسی می کند.
ارتباطش هم با بحث ابتدائی من در این نکته است که در
سمفونی مردگان
استفاده از سبک اثر دیگری، یعنی
خشم و هیاهو
به پارودی تبدیل می شود. با در نظر گرفتن معنی دوجانبه این لغت، یعنی
تقلید ادبی و با توجه به شیوه بد به کار گیری نظرگاه ها، به خصوص
نظرگاه آیدین دیوانه، تقلید خنده آور می شود. همان گونه که پارودی این
تراژدی یک کمدی است.
و اما چند نکته جزئی:
در عروسی آیدا، لباسی که داماد بر تن می کند،
کانگای مشکی است. این درست است و به جا. از یک خیاط بسیار قدیمی که حتا
برای مصدق لباس دوخته بود، تحقیق کردم. گفتند که این درست است. نیز
سورملینا به آیدین پیش نهاد می کند کت و شلوار سرمه ئی بپوشد با پیراهن
آبی و کراوات قرمز. این هم درست است. حدود سال های 37 و 38، دکترها این
را می پوشیدند و بعد هم توده ئی ها می پوشیدند. اما سورمه می گوید لازم
نیست بدهید برای شما بدوزند. مغازه ئی باز شده که لباس دوخته اندازه تن
شما دارد. این درست نیست. به نقل از روزنامه
ترقی، اولین
باری که در تهران لباس دوخته آوردند، همان سالی بود که فروش گاه فردوسی
افتتاح شد و همان سالی بود که برژنف به تهران آمد و از سفارت تا فروش
گاه فردوسی قدم زد و آن جا لباس دوخته ئی به وی تقدیم کردند. حالا این
توی تهران بوده، طبیعتا فروش گاه لباس دوخته در اردبیل وجود نداشته
است.
کارخانه پنکه سازی لرد هم در همدان بوده و هم اکنون نیز باقی است. در
سال 34 کارخانه رادیوسازی لرد در جاده همدان- کرمان شاه و در دور و بر
رادیو تلویزیون فعلی ایجاد شده بود. بعدا جای آن کارخانه پنکه سازی لرد
را درست کردند که الان هم هست. البته ممکن است آقای معروفی شهر اردبیل
را یک شهر تخیلی ساخته باشند و مطابق با واقعیت های تاریخی نباشد.
در مورد کارخانه بایکوت هم همین طور است. اولین کار آمریکائی ها در
ایران، تأسیس بیمارستان آمریکائی ها در سال 27- 28 بود. شاید ذکر این
که آمریکائی ها کارخانه امشی سازی بایکوت در اردبیل درست کرده بودند،
اشاره ئی به تسلط آمریکائی ها روی صنعت نفت ایران باشد که آن هم البته
بعد از سال 32 بود که ربطی به جریان داستان ندارد که در حوالی سال های
بیست رخ می دهد.
منصور کوشان:
نویسنده هیچ بدهی به واقعیت ندارد. مهم نیست که فلان خیاط کت و شلوار
را چگونه می دوخته است. مهم این است که ببینیم وقتی این شخصیت کت و
شلوار پوشیده است، با آن خلقیاتش وفق می دهد یا خیر. اگر پیراهن یقه
حسنی پوشید و اداهای دیگری درآورد، مثلا به دیسکوتک رفت، آن وقت جای
ایراد است که با شناخت و سنتی که ما داریم، این دو با هم هم خوان نیست.
این که در واقعیت چنین است و در رمان عین آن نیست، نه مشکل مرا حل می
کند نه مشکل جامعه را.
این که
سمفونی مردگان شبیه
خشم و هیاهو
است، من می گویم نه. شبیه مثنوی
مولوی است. صد تا دلیل هم می آورم که شبیه
مثنوی مولوی
است. صد تا دلیل می آورم که شبیه
بوستان سعدی است. ما باید نگاه کنیم که
این اثر بالقوه چه کرده است، بالقوه در چه جای گاهی از ادبیات ما در
این برهه از زمان ایستاده است. باید ببینیم چرا آقای معروفی این رمان
را در چهار فصل می نویسد و با خواننده اش چه می خواهد بگوید که قطع و
وصل می کند، چه می خواهد بگوید که این آدم ها را عوض می کند، یک دفعه
این حرف را می زند، یک دفعه آن حرف را می زند. آیا او اصلا اندیشه ئی
دارد یا فقط قرار است حرف بزند؟ آیا از این که این ها را در برابر هم
قرار می دهد، می خواهد از این تضاد به یک سنتز برسد یا فقط قصد حجیم
کردن رمانش را دارد؟
محمود معتقدی:
مسأله تکرار در رمان سمفونی مردگان
خیلی به چشم می خورد. البته به نظر من رمان آن
شکل کامل جریان سیال ذهن را ندارد و بعضی وقت ها به خصوص در بخش اولش
در بستر واقعیت هم حرکت می کند. موومان اول و آخر اصل مطلب است و آن چه
در این وسط مانده، جمله معترضه بزرگی برای روشن تر کردن رمان است. بعضی
شخصیت ها نیز جاافتاده نیست. مثلا در مورد آیدا چیز زیادی نمی دانیم و
درباره خودسوزی یش و این که چه اتفاقی در زندگی شخصی یش می افتد،
نویسنده کم تر گفت و گو کرده است.
مسأله دیگر تناقضی است که در شخصیت آیدین نهفته است. دقیقا نمی دانیم
این آدم سیاسی است، شاعر است، دیوانه است، چیست. گاهی صحبت هایش مشخص
نمی کند در چه بستری حرکت می کند و شاید نویسنده آگاهانه این شخصیت را
به این شکل درآورده است.
بیش ترین مسأله در این رمان، تکرار است. یعنی خواننده وقتی حرف های
گذشته را می شنود، از خود می پرسد این تکرار چه ضرورتی دارد و چه می
خواهد بگوید.
به ترین قسمت رمان، بخش کشتن یوسف است که از هیجان و بار قوی داستانی
برخوردار است... آن حالت هائی که به اورهان دست می دهد تا بتواند به
نیت اصلی خود برسد، صحنه درخشانی است و از این بابت نویسنده موفق بوده
و کار اساسی کرده است.
در مجموع به نظر من رمان خوبی است، ولی موافق نیستم به عنوان رمان درجه
یک با آن برخورد کنیم.
هوشنگ گلشیری:
من از این جا شروع می کنم که
سمفونی مردگان از این نظر که وارد عرصه
داستان نو می شود، ارزش دارد و با داستان هائی که انگار در قرن نوزدهم
نوشته شده و کیلوئی می فروشند، تفاوت دارد.
عرض دوم من این است که دو بخش مربوط به اورهان
در کتاب موفق است. اما آن چه مربوط به آیدین می شود، ناموفق است. در
واقع در درون نویسنده، آن قسمت بازاری، آن قسمت شاعر را در کتاب کشته
است. ساده ترین مثالی که می توان زد، شعرهائی است که به آیدین نسبت
داده می شود. این شعرها نشان می دهد او هرگز شاعر خوبی نمی شود و شاعر
خوبی هم نبوده و استاد دل خون هم اصلا ول معطل بوده است. در آن چه
آیدین می گوید و در رفتار و کردارش و حتا در لحظه های بسیار ظریف و
پیچیده، نشانی از خواندن بابا
گوریو و استاندال دیده نمی شود.
موومان یکم در ابتدا و انتها، موفق ترین قسمت در این کتاب است و قسمت
های وسط ضعیف است. اولا باید توجه کنید ساختار این گونه است که اورهان
در تقابل با آیدین قرار گرفته. می رود که او را بکشد و شب می شود. در
شب ذهن او، چند موومان دیگر اتفاق می افتد. بعد دوباره برمی گردیم، صبح
می شود و موومان یکم تکرار می شود. در حقیقت معروفی خواسته ساختار یک
سمفونی را عرضه کند. این بدیع است و تازگی دارد. البته این که یک قسمت
را اول بگذاریم و بعد تکرار کنیم، آن هم بدان صورت که دنباله اش باشد،
خلاف سمفونی است.
مسأله دیگر عدم انطباق زبان آیدین با روزنامه در
صفحه 32 است و نیز عدم انطباق ذهن با زبان در بحث اردبیل و دماوند.
اورهان کوه هائی را می بیند که اطراف اردبیل است. به تهران هم سفر
کرده، اما دایره ذهنش باید کوه نزدیک آن جا باشد. دماوند با ذهن اورهان
تطبیق نمی کند. دیگر این که پدر اورهان در سال 1320 نمی تواند بگوید
شانس آوردی.
چنین دقت هائی باید در رمان باشد که نیست. ولی
آن چه هست، بسیار دقیق است و حتا من دشمنانه سعی کردم ببینم اشتباه
تاریخی دارد یا نه. دیدم نه، این دقت ها شده است. اما ده درصدی هم عدم
دقت وجود دارد.
توفیق موومان اول به علت داشتن
Pattern
است و عدم توفیق موومان های وسط به دلیل فقدان آن.
عاشوری:
من می خواهم درباره صحنه (Setting)
رمان سمفونی مردگان
صحبت کنم. منظورم از صحنه زمان و مکان است. یعنی مجموعه ئی که شامل :
1-
محل جغرافیائی وقوع عمل داستانی
2-
شغل، پیشه و عادت های شخصیت ها
3-
زمان وقوع حادثه ها
4-
فرهنگ حاکم بر شخصیت ها
است. صحنه به همان میزانی که در نمایش نامه رنگ می بازد و بیش تر به
شکل خطوطی در می آید، در داستان رفته رفته اهمیت پیدا می کند و در بعضی
هم به یک عامل تعیین کننده تبدیل می شود.
محل وقوع حوادث در رمان
سمفونی مردگان
شهر اردبیل است و زمان وقوع حادثه ها بین سال های 20 تا 55 است. هدف من
این است که تأثیر انطباق این صحنه را با داستان
سمفونی مردگان
یا حداقل تأثیر آن را بر این داستان بررسی کنم. بنابراین از چند زاویه
به موضوع نگاه خواهم کرد. ابتدا کلمه ها:
کلمه هائی در داستان از قول شخصیت ها بیان می شود که اشاره ئی به گویش
آن ها در شهر اردبیل آن سال ها است. من چند تا از این ها را می خوانم:
- بچه ها تزول.
- تو را سنه نه.
- هیکلین یوخ.
- نه خبر
و بعضی اسم ها مثل
ایاز،
اسمایول،
فاتما،
سولماز،
پاپاخ و چند
تای دیگر. البته کلاغ ها هم هستند که زبان شان به فارسی ترجمه شده است
و به جای قار قار می گویند برف،
برف. به نظر من این کلمه ها با گویش
شخصیت هائی منطبق نیست که در مکان و صحنه داستان زندگی می کنند. و هیچ
حال و هوائی از اردبیل آن سال ها را القا نمی کند و بیش تر در بین نثر
فارسی که بیش تر به دوران ما متعلق است، به عنوان تکه های ناجور دیده
می شود. مثلا در صفحه 97 پدر می گوید
بچه ها تزول. بلا فاصله این جمله می آید:
هیاهوی گنگ جماعت، پچ پچه هائی که در می
گرفت، باد ناجوری که می وزید و احساس ناامنی که روزها و روزها ادامه می
یافت. هیچ سنخیتی بین این کلمه که از
زبان تاجر دهه بیست اردبیلی با فرهنگ خاص خودش بیان می شود و این نثر
نوشتاری دوران ما دیده نمی شود. این کلمه ها به نظر من، کلمه های
آذربایجانی نیستند. خیلی هایش اصلا در آن جا استفاده نمی شود. به نظر
می آید بیش تر برای ایجاد فضا و توجیه شهر اردبیل در داستان که به
عنوان صحنه انتخاب شده، استفاده می شوند. در کودکی در همسایگی مان
پیرزنی بود که هر وقت ما را می دید، می گفت:«مادرش حالت خوبه؟»
او آذربایجانی بود و ما فکر می کردیم این زبان
آذربایجانی است. یعنی آذربایجانی ها به این زبان حرف می زنند. کلمات
آذربایجانی مثل بچه ها تزول
مرا یاد این جمله آن پیرزن می اندازد.
نکته دوم گویش ها یا نثر گفتاری است که در داستان دیده می شود. شخصیت
هائی که در داستان صحبت می کنند، به خصوص پدر، اصلا زبان و بیان شان با
شرایط آن سال های داستان منطبق نیست. قسمتی از کتاب را که پدر و آیدین
سر سفره شام با هم صحبت می کنند، می خوانم:
پدر گفت:«تو انگار می خواهی مبارزه کنی؟ خودت را نشان نمی دهی. فکر می
کنی دنیا یعنی آیدین. مثل مورچه را شنیده ئی که وقتی آب داشت می بردش،
گفت دنیا را آب برد؟ این برای من قابل قبول نیست.»
آیدین گفت:«عقیده شما برای خودتان محترم است، پدر.»
پدر گفت:«عجب. عجب. بچه ما، ما را قبول ندارد.» رو کرد به مادر و
پوزخندی زد و گفت:«آدم هوس می کند غرور این پسر را بشکند.»
مادر گفت:«زیاد سر به سر هم نگذارید.»
پدر گفت:«باشد، باشد. جور دیگری صحبت می کنم.» رو کرد به آیدین، منتها
جلو پایش را نگاه می کرد:«ببین پسر، از فردا نمی روی مدرسه، می آئی
حجره.»
آیدین گفت:«من می خواهم به درس ادامه بدهم، پدر.»
«اگر نخوانی چطور می شود؟»
«می میرم.»
«بمیر.»
به نظر من صحبت پدری در سال های 20 در شهر
اردبیل، این گونه نیست. این صحبت ها بیش تر مرا به یاد تولستوی در فیلم
تولستوی
در قرن نوزدهم می اندازد. این گویش با فرهنگ حاکم بر شهر اردبیل در دهه
بیست هم خوان نیست. اگر ما صحنه داستان را انتخاب می کنیم- فکر می کنم
در این مورد خاص بیش تر آن برف و سرمای حاکم بر اردبیل موجب انتخابش به
عنوان صحنه رمان شده- باید شرایط، فرهنگ، گویش ها و تمام آن چیزهائی که
در داستان هست، با آن شرایط زمانی و مکانی منطبق باشد. پس انتخاب این
صحنه، تأثیری بر داستان نمی گذارد و حتا به عامل متضاد با آن تبدیل می
شود.
نیز صحبتی بین سورمه و آیدین هست که به هیچ وجه با جوانان اردبیلی آن
سال ها منطبق نیست. [ص218]
نکته سوم وقایع تاریخی است که در داستان اتفاق می افتد و به نوعی با
صحنه ئی که انتخاب شده، متضاد است. من فقط اشاره می کنم به مسأله ئی که
موقع مرگ صاحب کارخانه پنکه سازی لرد اتفاق می افتد. دهه بیست است و
شرایطی که انگلیسی ها بر کشور حکومت می کردند.
آن گاه کارگران گل های شان را به روی تابوت پرتاب کردند و طبق وصیت
آقای لرد، بی آن که دست از کار بکشند، نمایندگانی انتخاب کردند که
جنازه را به گورستان قدیمی شهر حمل کنند.
و هم چنین فضای فکری که آن موقع در مورد ورود متفقین به ایران حاکم
است، یک مثال دیگر است.
نکته مثبتی که در رمان
سمفونی مردگان
هست، نثر شسته رفته و یک دستی است که بر رمان
حاکم است. گرچه این نثر بر صحنه داستان منطبق نیست و از آن عامل های
زمانی و مکانی حاکم بر داستان جدا است، اما فی النفسه نثر بسیار شیوا و
یک دستی است.
سمفونی بودن این رمان، گرچه به شکل کلاسیک
AfB
fA
است و نوعی تکرار دوباره قسمت اول است، ولی اگر قرار باشد سمفونی ئی بر
اساس تم های محلی مثلا شهر اردبیل نوشته شود، مطمئنا ملودی هائی که
انتخاب می شوند، باید برگرفته از فرهنگ و آداب و رسوم مردم آن شهر
باشد، آن وقت می شود گفت سمفونی، سمفونی این صحنه است که نوشته شده
است. نمونه خیلی مشخص آن سمفونی
شهرزاد کورساکف است. در آن تمام ملودی
هائی که برای بیان داستان هزار و
یک شب انتخاب شده، بر اساس تم های دقیق
شرقی انتخاب شده و حال و هوا و اتمسفری که ایجاد می کند، اتمسفر
هزار و یک شب
است. اما در سمفونی مردگان
اتمسفر، فضا و رنگی که در پی صحنه به وجود می آید، فضا و رنگ حاکم بر
شهر اردبیل نیست. اگر چه انتخاب این صحنه، به خاطر سرمایش آگاهانه
بوده، ولی فضای ناهم گونی در کل رمان ایجاد کرده است.
صابری:
برخلاف شخصیت اورهان که کاملا خوب ساخته شده، آیدین منفعل را نمی توان
در مقابل او گذاشت که بعد بتوانند این تقابل و کشمکش – بین هابیل و
قابیل- را داشته باشند. اگر آیدین
بابا گوریو،
بینوایان و
استاندال می خوانده، صد در صد نباید این قدر از سوزاندن شعرهایش ناراحت
شود. آدم روشن فکر آن سال ها سیاسی بوده و بسیاری حتا به دست خود،
شعرهای شان را سوزانده اند. وقتی شعرها را می خواندم، می دیدم که حداقل
نباید خیلی بالاتر از داستان های اولیه بورخس یا گوگول بوده باشد.
گوگول اولین آثارش را در پانصد صفحه چاپ کرد و بعد خودش همه را خرید و
آتش زد. بورخس هم چنین کرد. آدم آن سال ها نمی بایست آن قدر تحت تأثیر
قرار می گرفت که پس از سوزاندن شعرهایش بگوید زندگی پوچ است و هیچ
معنائی برای زندگی وجود ندارد.
میرزائی:
رمان در سه مورد برایم مبهم مانده است:
1-
شخصیت آیدا چگونه از داستان محو می شود و چرا خودسوزی می کند؟ تا آخر
کتاب دلم می خواهد پاسخ این ها را بیابم، ولی نمی یابم.
2-
شخصیت آقای آبادانی علی رغم نکته های مثبتی که دارد، خیلی مبهم و بدون
پرداخت می ماند.
3-
شخصیت آیدین شاعر به رغم نظر استاد دل خون که او را شاعر بزرگی می
داند، با شعرهای بدی که در کتاب از او نقل می شود، کامل نیست و من نمی
توانم او را شاعر ببینم.
فضای داستان برای من فضای ایرانی نیست و بیش تر سیاهی، نومیدی و یأس را
در آن می بینم که تا حدودی شبیه فیلم های روسی است.
در کل، کتاب، برایم دوستی به نام آیدین جا گذاشت که می تواند تا سال ها
با من زندگی کند. برای بسیاری هم که نسل قبل از من هستند، می تواند
دوستی به نام جابر باقی بگذارد و برای خیلی ها هم دوستی به اسم اورهان
که مسلما هیچ وقت این کتاب را نمی خواند.
منصور کوشان:
دوستی مثال آوردند که این حرف های فلان اردبیلی یا فلان روشن فکر نیست.
من می خواهم به نکته کوچکی اشاره کنم. وقتی در رمان سخن از نظرگاه به
میان می آید، یعنی این که زاویه دید این است و تو وقتی داری طرف را
نگاه می کنی، طبیعتا قادر نیستی پشت سرت را ببینی و این منطقی هم است.
دیگر این که ما یک صافی هم در رمان داریم. اگر زاویه دید دانای کل
باشد، همه چیز از صافی نویسنده می گذرد. ولی وقتی که فرض کنیم در یک
مقطع از زمان، آیدین نگاه می کند، یعنی همه چیز از دریچه آیدین است.
یعنی همه چیز به زعم و ذهنیت آیدین دارد به طرف من می آید. آن موقع من
نمی توانم یقه آیدین را بگیرم که تو چرا این گونه نقل می کنی. وقتی عرض
کردم ما به واقعیت بدهی نداریم، منظورم این بود. اگر کسی داستان
رئالیستی نوشت یا فرض بگیرید قهرمانش از این نقطه حرکت کرد و همین طور
صاف رفت و از خیابان سر در آورد، بله، ما می توانیم یقه اش را بچسبیم و
بگوئیم این خیابانی که تو گفتی، آسفالت نیست و ثانیا اگر آسفالت باشد،
این شکلی نیست. وقتی فاکنر بنجی را دیوانه می کند، به این دلیل است که
دستش باز باشد تا بتواند بشکند، بالانس بزند، بالا برود و پائین بیاید.
نویسنده تمهیدهائی را به کار می برد. ما هم نگاه می کنیم آیا در ارائه
آن تمهید، تکنیک یا المان و نماد موفق بوده یا نه. اگر آیدین دیوانه می
آمد و دقیق حرکت می کرد، یقه آقای معروفی را می گرفتم که آقا، مگر می
شود. پس چرا دیوانه اش کرده ئی؟ این است که ما باید به خود رمان
برگردیم. بله، اگر اورهان بیاید حرف های روشن فکری بزند، نادرست است.
وقتی معروفی کارخانه پنکه سازی را در اردبیل بر پا می کند، باید حواسش
جمع باشد که این رابطه را می باید با یک شهر سردسیر و برفی و آدم هائی
که اصلا از گرما و پنکه شناخت ندارند، رعایت کند و به نظر من رعایت
کرده است. یعنی گافی در این معنا که کسی در آن جا به پنکه احتیاج
ندارد، نیست. به نوعی غیرمستقیم و نمادین دارد استثمار را بیان می کند.
من دارم وسیله ئی درست می کنم که اصلا از آن بهره ئی نمی برم. اتفاقی
که بارها در طول زمان و مکان اتفاق افتاده است و ما نمی توانیم به نویسنده
اعتراض کنیم تو چرا پنکه سازی یت را در اهواز نگذاشته ئی که به پنکه
احتیاج هست، ولی در اردبیل گذاشته ئی که به آن نیازی نیست. ما نمی
توانیم این ایراد را بگیریم. او مختار است هر کاری که می خواهد بکند،
اما به آن چه می کند متعهد است. یعنی حق ندارد نشان بدهد در اردبیلی که
جای بسیار سردی است، همه به عنوان دستمزد یکی یک پنکه به خانه شان
ببرند.
الهام یکتا:
گفته شد یکی از ایرادهای رمان تکرار است. اما تکرار در رمان مدرن یک
اصل است. به این خاطر که ایجاز به کار می رود و در کل آن چیزی که گفته
می شود، عصاره مطلب است و چون عصاره مطلب است، ممکن است چیزهائی از دست
خواننده در برود. به این خاطر نویسنده از تمهید تکرار استفاده می کند
تا خواننده را متوجه مقصود خود کند. از این دیدگاه دو جمله از رمان
سمفونی مردگان
را بررسی می کنم. می پرسند دنبال
چی می گردی؟ آیدین جواب می دهد
دنبال خودم.
این دو جمله، سه بار در طول رمان تکرار می شود. دو بار پدر می پرسد و
یک بار اورهان. این تکرار برای چیست؟ وقتی ما در رمان مدرن از تکرار
صحبت می کنیم، نباید بگوئیم این تکرار ما را دل زده می کند، بل که باید
بفهمیم نویسنده با این تکرار چه می خواهد بگوید. چون دقیقا تکرار در
رمان مدرن برای این است که پیامی، گفته ئی به خواننده القا شود. می
دانیم که آیدین یعنی روشن. آیدین وقتی به پدر جواب می دهد من دنبال
خودم می گردم، با توجه به معنای اسمش، دارد می گوید من دنبال روشنی می
گردم. اما چرا اورهان نیز این سؤال را تکرار می کند؟ درجا بعد از این
جمله که در موومان یکم انتهای کتاب آورده شده، نویسنده یک تداعی معانی
خیلی عالی به کار می برد. پس از به دنبال خود گشتن آیدین/ به دنبال
روشنی گشتن آیدین، این جمله آورده شده:
اورهان به دنبال شهر می گشت، جائی که
بتواند شکمش را سیر کند. اگر دقیق باشیم
متوجه می شویم این جا شخصیت پردازی شده. یعنی نویسنده با تکرار این دو
جمله و این تداعی معانی، اورهان را در تقابل با آیدین قرار می دهد و ما
درمی یابیم اورهان چگونه آدمی است. زیرا بین آدمی که دنبال شهر می گردد
و دنبال این که شکمش را سیر کند، با آدمی که دنبال روشنی می گردد،
تفاوت بسیار است. به دنبال این جمله هم، اورهان می گوید دلش می خواست
حیوانی را پیدا کند که برود توی شکمش و خودش را گرم کند. یعنی او انسان
چنان سقوط کرده ئی است که به حیوان رضا می دهد تا خود را گرم کند و این
باز شخصیت پردازی غیرمستقیم دیگر است برای اورهان.
و اما مثالی که آقای صابری زدند و انتقاد کردند یک واقعه دو بار، هم از
دید آیدین هم از دید سورملینا تکرار شده است، برعکس نظر ایشان، معنا و
مقصود خاص خود را دارد. زیرا این تکرار به این دلیل نبوده که نویسنده
می خواسته است به صفحه های رمان خود بیفزاید. وقتی این را می خوانیم،
من خواننده باید سؤال کنم چرا نویسنده چنین کرده، در حالی که واقعه به
ظاهر ساده ئی است و هیچ نیازی نبوده است در موومان سوم تکرار شود. آن
وقت به این پاسخ می رسم که روایت سورملینا از جهتی با روایت آیدین
متفاوت است. در هر یک از این روایت ها، شخصیت "راوی" پرداخت شده است.
یعنی با روایت آیدین ما با شخصیت آیدین آشنا می شویم و با روایت
سورملینا با شخصیت سورملینا. آیدین وقتی آن طور با ترس و لرز برخورد می
کند و به سورملینا می گوید من می ترسم از این که خانواده تان به شلاق
تان ببندند یا بلائی به سرتان بیاورند و من نمک پرورده این خانواده ام،
او دارد شخصیت ترسو و محافظه کار خود را نشان می دهد و ما باید از این
واکنش در جهت بررسی کل زندگی یش کمک بگیریم. این مقطع از زندگی آیدین،
یک مجموعه را کامل می کند و آن وقت جای این سؤال باقی می ماند چرا
آیدین، چه به عنوان روشن فکر و چه به عنوان انسان این قدر ترسو است. و
اما چرا سورملینا با آن استحکام می آید و نمی ترسد؟ زیرا روایت
سورملینا از این واقعه، شخصیت کامل و محکم و جسورش را نشان می دهد.
گفته شد علت خودسوزی آیدا مبهم مانده است. در
حالی که اصلا مبهم نیست. آیا این جمله مادر کلیدی نیست وقتی می گوید
این اواخر آب آیدا و آبادانی توی یک جو
نمی رفت؟ آیا اگر آیدا از شوهرش دل خوشی
داشت، به خودکشی دست می زد؟ هم پدر هم آیدین به او گفته اند که راه
بازگشتی برایش نیست. پدر او را از خود می راند، زیرا به میل خویش
ازدواج کرده و آیدین هم شب عروسی به او می گوید
برو و دیگر در این جهنم پا نگذار.
مادر هم که کلید را به ما داده. آیا این اختلاف
نظر آیدا و آبادانی به فرهنگ غربی/آمریکائی آبادانی برنمی گردد و عاقبت
طاقت آیدا را طاق نمی کند و شبی که آبادانی او را از خانه بیرون می
کند، به خودسوزی وا نمی دارد؟ آیا اگر آیدا مسأله بین خود و آبادانی را
قابل حل می دید یا اگر روی بازگشت به خانه را داشت، خودسوزی می کرد؟
هوشنگ گلشیری:
ما یک واقعیت داریم، یک داستان. من شکی ندارم که داستان باید توهم
واقعیت را ایجاد کند. مثلا سالامبوی
فلوبر. او می رود و بیش ترین تحقیق را می کند. وقتی بزرگان تاریخ می
گویند تو اشتباه کردی، می گوید مزخرف نگوئید، بروید به کتاب تاریخ
مراجعه کنید و ببینید در فلان صفحه، فلان چیز نوشته است. وقتی که فلوبر
مادام بواری
را می نویسد، پرونده انبوهی دارد از همه اتفاق هائی که افتاده و در
ریزه کاری ها دقت کرده است. به جنگ
و صلح توجه کنید. آیا دقیقا با تاریخ آن
مملکت تطبیق می کند؟ در نقد کلیدر
یک مثال زدم. کردها، خراسانی ها، مشهدی ها و سبزواری ها به زبان فارسی نزدیک به بیهقی حرف می زنند. برای ایجاد توهم واقعیت، نویسنده می آید
اصطلاحات و تعابیری لا به لای این ها می گذارد. اگر داستانی توهم
واقعیت نداشته باشد، ضعیف است. اما در مورد توهم واقعیت از طریق
سنه نه به
معروفی پیشنهاد می کنم، در چاپ آینده تمام عبارت های ترکی را حذف کند،
چون اغلب غلط است. براهنی هم می گفت غلط است. من هم با این حرف آقای
عاشوری که مجموعا باید توهم اردبیل را ایجاد کند، مخالفم. به همان دلیل
که گفتند، توهم اردبیل ایجاد شده و تا همین حد هم کافی است. البته بین
ساختار گفتارهای آدم های متفاوت باید فرق باشد. باید بو و طعم اردبیل
را بدهد.
عبدالعلی عظیمی:
از نثر سمفونی مردگان
من مقداری آزار دیدم. نه به خاطر این که نثر
شسته رفته نیست یا غلط است، بل که استعاره ها اذیتم کرد. مثلا در شروع
رمان می خوانیم دود ملایمی زیر طاق
های ضربی و گنبدی کاروان سرای آجیل فروش ها لمبر می خورد و از دهانه
جلو خان بیرون می زد. در تمامی این کار
مشکل هست. نویسنده از نوعی لغت مثل لمبر خوردن دود استفاده می کند که
کار زمین می خورد. یا مثلا سمت
راست دالان، در حجره خشک بار معتبر دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی
میز دل داده بودند. این نگاه از حد دیدن
فراتر می رود و نثر شاعرانه درست می کند و به خصوص چون در روایت اورهان
است، به کار لطمه می زند. یا در مورد کلاغ ها اورهان می گوید
در خانه هم بودند، روی طارمی ها، روی نرده ایوان می نشستند و ور می پریدند. خانه ئی که دیوارهای بلند و قرنیزهای
گوش دار و پنجره های دو لایه داشت. سرد و بی روح زیر برف از یاد رفته
بودند. این نوع تلقی از برف برای آیدین
طبیعی است، اما اورهان نمی تواند چنین تلقی داشته باشد. در ثانی
"ورپریدن" به یک معنی دیگر است و برای کلاغ استفاده نمی شود.
عباس معروفی:
من فقط به چند نکته به سرعت اشاره می کنم و می گذرم. از آقای گلشیری
شروع می کنم که در واقع داستان نویسی را هم با ایشان شروع کردم. موومان
اول سیکلی دارد در بیست و چهار ساعت، ولی کل رمان یک سیکل نیست. چند
سیکل در سیکل است. به نظر من خواننده رمان را همان گونه که نویسنده
نوشته، باید بخواند. یعنی نباید هم چون پدران مان یا نسل قبل مان به
رمان نگاه کنیم و بگوئیم ولش کن و برو فلسفه بخوان. این نوع نگاه اولین
لطمه به کار است. البته حرف هائی زده شد که احساس کردم دوستان رمان را
دقیقا نخوانده اند ولی در مورد این مسأله خیلی مهم عرض کنم که زندگی
آیدین شامل سه تا چهارده سال است. آیدین در چهارده سال اول یک بچه زبر
و زرنگ و شلوغ و شیطان است. در چهارده سالگی شکل زندگی یش عوض می شود و
در بیست و هشت سالگی مشاعرش را از دست می دهد و در چهل و دو سالگی
مفقود می شود. معلوم نیست به کجا، اما می رود. من امروز نمی خواهم همه
رمان را و همه چیزهائی را که در ذهنم بود، باز بکنم. فقط اشاره هائی می
کنم:
موومان یکم یک سیکل است در دو قسمت که آقای گلشیری به خوبی توضیح
دادند. در موومان دوم و سوم و چهارم دو سیکل وجود دارد. اما آن طور که
آقای گلشیری می گفتند، خط سیر ندارد، نیست و بل که خط سیر دارد. در
موومان دوم، من از سال 1316 که آیدین سه ساله است تا بیست و هشت سالگی
یش را روایت می کنم. موومان سوم در یک بعدازظهر تا شب رخ می دهد؛ روزی
که آیدین فردایش مغز چلچله می خورد و به شکل دیگری در می آید. موومان
چهارم هم یک تکه از وضعیت فعلی یش است. من برایش چیزی کسر نگذاشتم.
در مورد تکرار در رمان که دو نفر از آقایان
اشاره کردند، باید بگویم ما نویسنده متوسط و منتقد متوسط خیلی داشته
ئیم. این جا یک مقدار هوش می طلبد. برای این که رمان مدرن را بشناسیم،
باید آثار مارگریت دوراس را بخوانیم و ببینیم چرا با مداد سه بار می
زند روی پیانو و می گوید مدراتو
کانتابیله. در حالی که نویسنده نیاز
نداشت این کار را بکند. تکرار در رمان مدرن یک اصل است و من از این به
بعد بیش تر استفاده خواهم کرد، منتها به جایش. از تکرار به این دلیل
استفاده نشده تا به حجم رمان افزوده شود یا از دستم در رفته باشد. نه،
این طور نیست. تمام تکرارهائی که گذاشتم، از روی حساب است. من با تکرار
گاهی خواسته ام زمان را بشکنم تا خواننده را به آن زمان ببرم که بداند
این جا همان زمانی است که قبل راجع به آن صحبت کرده ام. یعنی گاهی حتا نشانه گذاری می کنم.
به فکاهی یا کمدی اشاره شد. اصلا قضیه این چیزها
نیست. چون به هر حال کسی که کار رمان می کند یا به خصوص من، عذر می
خواهم که این را می گویم، من ادبیات دراماتیک خوانده ام، لااقل کمدی و
تراژدی را باید بشناسم. آیدین در بیست و هشت سالگی وضعیت عرفای قرن
چهارم را پیدا می کند. من دقیقا بیانیه خودم را از زبان آیدین بیان می
کنم. در مورد کشف کشور بورانی می توانید روزنامه
کیهان را
ورق بزنید. نمی دانم چه سالی بود، ولی شبی در روزنامه خواندم یک کشور
تازه کشف شد. آن شب، بورانی را نوشتم. قضیه بدان گونه که اشاره شد،
نیست.
مسأله دیگر سطح سواد و مسأله رمان اقلیمی است.
اصلا من با رمان اقلیمی که پانویس داشته باشد، موافق نیستم. موافق
نیستم داستان پانویس داشته باشد و خواننده هی پائین و بالا برود. من
نوعی نثر را انتخاب می کنم. مثلا در نمایش نامه
دلی بای و آهو
این کار را کردم. گفتند همه چیز این نمایش نامه
ترکمنی است ولی زبانش فارسی است. بله، من می خواهم به زبان فارسی
بنویسم. در کارهای سنگسری یم هم همین طور. من زبان مادری یم سنگسری است
ولی به فارسی ترجمه می کنم.
آقای صابری به مسأله سال ها اشاره کردند. باید متذکر شوم آیدین در دهه
سی انسان خنثا نیست. زندانی است. منتها در وضعیتی نیست که بتواند کاری
بکند. شعرهایش سوخته و برای به دست آوردن چیزی تلاش نمی کند. این که
گفته شد زندگی پوچ است، خیر، این طور نیست. آیدین برای به دست آوردن
چیزی تلاش می کند. سعی می کند سکوی پرشی پیدا کند که بتواند به تهران
برود یا هر جای دیگر که بتواند درس بخواند. متأسفانه عاشق می شود و
وقتی عاشق می شود، شکل زندگی یش عوض می شود.
جائی هم اشاره شد من از
خشم و هیاهو
استفاده عمدی به عمل آورده ام. نه در این رمان که چهار سال و هفت ماه
رویش کار کردم، نه در رمان بعدی یم که دو سال است دارم رویش کار می کنم
و نه حتا در سرمقاله هائی که در مجله ام می نویسم، هیچ وقت سعی نکرده
ام به سرمقاله دیگری نگاه کنم. چون به درد من نمی خورد. تا حالا سعی یم
را کرده ام، اگر ناقص هم بوده، مال خودم بوده است و امیدوارم این را نه
با حرف الان، بل که با چهل سال، ده سال، پنج سال- به هر حال تا زمانی که
آدم زنده است- کار ادبی یم اثبات کنم. چون من می خواهم خودم را کشف
کنم.
یک جا اشاره شد که نمی تواند بسازد، پس تکرار می کند. نه این طور نیست.
ما صحنه های قشنگی هم ساختیم!g
25 اردیبهشت 1370