دارالترجمه رسمی شماره 61
( آبيز)
 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

آه، خدا!

الهام یکتا

 

 

 

 

بر او ببخشائید

بر او که از درون متلاشی ست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد

فروغ فرخ زاد

 

 فروغ  و شعرهایش همیشه حس دوگانه ئی را در من ایجاد کرده است. وقتی شعرهایش را می خوانم، به ویژه پس از تولدی دیگر را، نمی توانم از تحسین ارزش های زیباشناختی برخی آن ها خودداری کنم. حس قوی زنانه آن ها و درک ژرف فروغ از رنج های زن هم که جای خود را دارد. کدام زنی است این مصرع ها را بخواند و با آن هم حس نشود یا هم ذات پنداری نکند:

- و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده زمین

و یأس ساده و غم ناک آسمان

 

- و دختری که گونه هایش را

با برگ های شمعدانی رنگ می زد، آه

اکنون زنی تنهاست

 

- همه هستی من آیه تاریکی ست

که ترا در خود تکرارکنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه ترا آه کشیدم، آه

من در این آیه ترا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من می گوید:

             دست هایت را

             دوست می دارم

دست هایم را در باغ چه می کارم

سبز خواهم شد، می دانم، می دانم، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

برخی سروده هایش هم که از حیطه دنیای زنانه پا فراتر گذاشته اند و در حافظه جمعی جا گرفته اند تا به وقت لزوم بیان کنائی شوند. از زبان دیگران/ مرد و زن چه قدر شنیده ئیم و خوانده ئیم:

- تنها صداست که می ماند

 

- چراغ های رابطه تاریکند

 

- پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

- به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

 

- هیچ صیادی

در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد

 

- در سرزمین قد کوتاهان

معیارهای سنجش

همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند

 

- در شهادت یک شمع

راز منوری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند

این اتفاق  نشان  از  به راستی  شعر بودن سروده های فروغ دارد و افتخار بزرگی برای زنان محسوب می شود که یکی از هم جنسان شان توانسته است مغزها و اندیشه های حتا مردانه را به تسخیر خود درآورد. اما فروغ  فقط شعر نیست. او زندگی خصوصی داشته است که از سه جنبه قابل بررسی است:

یک- ولنگاری جنسی در دوره ئی از زندگی

دو- تأثیر این رفتار و کردار بر زندگی خود وی

سه- تأثیر این رفتار و کردار بر خوانندگانش و در واقع نوعی کارکرد اجتماعی شعرهای او

نوشته ها و گفته ها و شنیده ها غیرقابل انکار است. فروغ در ابتدای شاعری زندگی تباهی داشته است. تاوانش را هم با شکست در ازدواج و دور ماندن از فرزند و رنج بی حد می پردازد. فرزندی که می گویند هنوز هم حاضر نیست نام او را ببرد و در افتخار هنری مادری شریک شود که وارث به حق او از این بابت است. و اما قضاوت درباره این بخش از زندگی فروغ چندان آسان نیست. در حدیث است موسا (ع) به خداوند گله کرد: «فرعون ظلم و ستم را به نهایت رسانده است، چرا او را نابود نمی کنی؟»

خداوند پاسخ داد: «چون هنوز در قلمرو او نام من هست.»

 موسا به راه افتاد و به قصر فرعون رسید و دید نام خداوند بر سر در آن حک شده است. موسا نوشته را برداشت و آن وقت بود که عذاب ها بر فرعون نازل شد.

مهربانو سیمین بهبهانی نقل قول می کند (صفحه ازاین قلم همین شماره) فروغ در آخرین نفس گفته بوده: «آه، خدا!»

آیا خدای رحمان و رحیم ندایش را بی پاسخ خواهد گذاشت؟ اوئی که تاوان سختی نیز برای این شیوه زندگی شاید ناخواسته- نگاهی به زندگی خانوادگی و به ویژه وجود پدر خوش گذران و خواهر و برادران منحط و نیز شرایط اجتماعی آن زمان وی ضروری است- پرداخت و چند بار خودکشی کرد، ( به خاطره های  مسعود خیام  در صفحه خاطره همین  شماره مراجعه کنید.) به زبان بی زبانی نمی گفت از حیات خود شرم سار است و زندگی دیگری را می خواهد؟ آن هم زمانی که به صراحت  در شعرهایش  طلب بخشش می کرد؟

ای ساکنان سرزمین ساده خوش بختی

ای هم دمان پنجره های گشوده در باران

بر او ببخشائید

زیرا که مسحور است

زیرا که ریشه های هستی بارآور شما

در خاک های غربت او نقب می زنند

و قلب زودباور او را

با ضربه های موذی حسرت

در کنج سینه اش متورم می سازند

یا در شعر "در برابر خدا" در دفتر اسیر که به صراحت می گوید:

آه، ای خدا چگونه تو را گویم

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب بر آستان تو با حسرت

گوئی امید جسم دگر دارم

و اما تأثیر نوع زندگی فروغ  و به ویژه شعرهای تنانه نخستینش بر دیگران. متأسفانه از این بابت نمی توان کوتاه آمد یا در پشت ظاهر خوش نمای "زندگی خصوصی هنرمند/هر کسی به خود او مربوط است" پنهان شد و تأثیر مخربش را بر اجتماع نادیده گرفت. زیرا هواهای نفسانی، بی تجربگی، تقلید کورکورانه به اضافه حماقت وضعیتی را پدید می آورد که برخی بخواهند این شیوه زندگی را الگو قرار دهند یا آن را حتا ترویج کنند و نشان مدرن بودن جلوه دهند.(همین چند روز پیش مقاله ئی در اینترنت خواندم که نویسنده چنین ادعائی داشت! متن آن در بایگانی رایانه ام موجود است.) غافل از این که اگر این شیوه زندگی درست بود، دست کم در مورد خود فروغ جواب درست می داد و او را  به رگ زنی  نمی کشاند یا  به صراحت گناه ستیزی  خود  را  در شعرهایش عیان نمی کرد و نزد خوانندگان خویشتن را افشا و خرد نمی کرد. در ضمن اگر قرار باشد با ولنگاری جنسی، شاعری در حد فروغ شد، جهان می بایست پر از فروغ شاعر می شد! مگر کم  شنیده ئیم  یا  دیده ئیم  ولنگاران  این گونه را  در سطح جهان؟  نادانی  و سطحی نگری باعث شده است و می شود گرگان پلید به راحتی حتا روح های پاک را طعمه قرار دهند و به بهانه کمک به خلاقیت یا ارتقای موقعیت هنری شان، سیاه ترین زندگی ها را برای ایشان رقم بزنند و زن بی چاره زمانی به خود آمده که دیگر نه راه پس داشته و نه راه پیش و آن وقت است که مرگ خواهی همه روح و جسمش را آکنده کرده و خودکشی های پی در پی اتفاق افتاده است.

بنابراین فروغ را نه می توان نفی مطلق کرد، نه می توان ستایش محض. او را همان گونه که بود باید نشان داد و شرم و حیای ناشی از هم قلم یا هم هنر بودن نباید باعث شود لاپوشانی کنیم او بابت زندگی آزاد خود چه رنج هائی کشید و به چه یأسی رسید. باید به اجتماع، خوانندگان و علاقه مندانش گفت او حتا چند بار در تیمارستان – و نه به قول مهربانو سیمین بهبهانی "بیمارستان"- بستری شد، چند بار خودکشی کرد و حتا تصادفی که از آن به عنوان عامل مرگش مطرح می شود، خودکشی بوده است و نه اتفاق غیر قابل مهار. آن وقت است که می توان سهیم نبود در خطاکاری های پیروان شیوه زندگی وی یا در وجه دیگر، از تعداد چنین پیروانی کاست. خواننده شعرهای فروغ باید به این بلوغ فکری رسیده باشد که بتواند ارزش های زیباشناختی سروده های وی را از زندگی خصوصی یش تفکیک کند و بداند از آن شیوه زندگی نبود که فروغ به ژرفای آن سروده ها رسید. فروغ زمانی فروغ شد که با ابراهیم گلستان آشنا شد و یاد گرفت چه بخواند و چگونه. گرچه در این رابطه هم اما و اگر بسیار است و داغ دیدگان آن فرزندان گلستانند که شاید به دلیل مقهور شهرت فروغ بودن، درد داغ و خشم ناشی از آن را عمری فرو خوردند و تنها نزدیکان شان شنیدند و دیدند در دل شان چه می گذرد. اما هر چه هست، اتفاقی است که افتاده و نمی توان منکر تأثیرگذاری گلستان بر فروغ شد و خردی را که فروغ پس از آن در سروده هایش آشکار کرد، نادیده گرفت. اما در این جا نیز ما با دو جنبه رو به رو هستیم:

یک- سروده های ناب فروغ پس از این آشنائی

دو- تاوانی که فروغ برای این رابطه هم پرداخت

آیا اگر فروغ از زندگی با گلستان به خوش بختی رسیده بود، خودکشی می کرد؟ پاسخ درست را خدا می داند و گلستانی که زنده است و شاهدانی که گه گاه سربسته خاطره هائی نقل می کنند. از جمله یکی از بازی گرانی که در خاطره های خود ذکر می کند در فیلمی با فروغ هم بازی بوده است. کارگردان ابراهیم گلستان بوده و در صحنه ئی فروغ باید از آن بازیگر مرد به ظاهر سیلی می خورده است. گلستان از بازیگر می خواهد به راستی به صورت فروغ سیلی بزند و این خواسته را نه یک بار، بل که بارها تکرار می کند تا مثلا صحنه واقعی از آب دربیاید! برای درک درد و رنجی که فروغ در آن لحظه ها از این دسیسه کشیده بوده است، خواننده را به آن کتاب ارجاع می دهم. اما نمی خواهم هم یک طرفه به قاضی بروم. شاید فروغ کاری کرده بوده که چنین واکنشی را (که قابل تأئید نیست) موجب شده است. اما می خواهم بگویم زندگی فروغ هرگز آرمانی نبوده است و به زبان خودش ذهن باغ چه آرام آرام/ از خاطرات سبز تهی شد و این نکته ئی است که هنگام ستایش هنر او، هم واره باید بر آن تأکید کرد تا مرغان مقلد چنان چشم بسته ره روش نباشند. به قول خود او:

نگاه  کن  که  غم  درون  دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شودg

 


 
  
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
    
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر