هرمیون گفت: « مثل میدون جنگه.» و با ترس ادامه داد: «
خدای من !»
بچه کوچکی که تقریبا سه- چهار ساله بود، در آن جا گریه می کرد. صورتش زخم بود
و به دنبال مادرش می گشت. رون به آن کودک خیره شده بود. به سختی می توانستند
بفهمند دختر است یا پسر. لحظه ئی در آسمان جرقه خیره کننده ئی به وجود آمد.
هرمیون به یاد جام جهانی کوئیدیچ افتاد. کاملا به آن شباهت داشت. چادرهای
سوخته، مردمان مرده... . رون گفت: « به تره به همون جائی که اومدیم، برگردیم.»
رون به هرمیون خیره شده بود. صدای گریه آن کودک باعث شد به طرفش برگردد. رون
می اندیشید در چنین جائی آن کودک چه می کند. هرمیون هم به آن فکر می کرد.
برگشت، اما جائی که از آن آمده بودند، دیگر نبود. رون می خواست حرفش را تکرار
کند. هرمیون با دست به جائی که آمده بودند، اشاره کرد. در دیگر آن جا نبود.
رون دوباره در دلش به هری لعنت فرستاد چرا با او دوست شده بود. هرمیون فکرش را
خواند و نگاه معنی داری به او انداخت. رون سرش را به حالت تیک تکان داد.
هرمیون به کودک که گریه می کرد، نزدیک شد. دستش را گرفت و خم شد و گفت:
«کوچولو، مادر و پدرت کجاست؟»
هرمیون لحظه ای فکر کرد آن کودک چه قدر شبیه هری بود. موهای فرفری اش را
کنار زد و دهانش باز ماند. رون که دنبال راهی برای فرار بود، از حالت هرمیون
تعجب کرد و گفت: «چی شده؟!»
هرمیون زخم روی سر کودک را به او نشان داد و کودک را در آغوش گرفت و گریه کرد.
ناگهان صدای وحشت ناکی از نزدیک آن ها آمد. هرمیون کودک را بغل کرد و دوید.
کودک که تا آن لحظه حرفی نزده بود، تقلا می کرد، اما دیگر گریه نمی کرد. هرمیون
دوباره پرسید: « مادر و پدرت کجان؟»
کودک بغضش ترکید و دوباره شروع کرد به گریه کردن. رون هرمیون را کشید و آرام
گفت: «مثل این که پدر و مادرش مردن.»
هرمیون دوباره برگشت و گفت: «اسمت چی یه؟ هوم؟»
کودک با صدای نازک و آرامی که به نظر از ته چاه می آمد، گفت: «کریس.»
در آسمان علامت خبیث بود. ناگهان چشم هرمیون به چیزی افتاد که به مشنگ ها
مربوط بود. او گاز پیک نیکی دیده بود.
هرمیون گفت: «مثه این که افتادیم تو دنیای مشنگ ها.»
رون گفت: «پس این باید یه بچه مشنگ باشه!»
************
درهمان حال ولدومورت با هری حرف می زد و می خندید: «می بینی چه گلی کاشتم؟! به
زودی تموم دنیا مال من می شه!»
هری گفت: «تو منُ می خواستی. منُ کشتی، حالام به روش خودت منُ برگردوندی. دیگه
چی می خوای و با اونا چی کار داری؟»
لرد خبیث گفت: «قهرمانای بعضی داستانا هم برنده ن هم بازنده.» و لبخند جسورانه
ئی زد. چوب دستی اش را در هوا تکان داد و تصویر دیگری از آن ها در آسمان پدید
آمد. لرد شروع کرد: «چهار سال پیش تو درست همون جائی ایستاده بودی که الان
ایستادی. روی استخوونای پدرم. مثه قبل اما با یک تفاوت. تفاوتش اینه که
تو اون
موقع
برنده
شدی، اما الان
دیگه برنده نمی شی. فعلا زنده ئی، اما به محض قدرت
کامل از بین می ری.»
لرد خبیث به هری پشت کرده بود. هری به آرامی از زیر استخوانی رد شد که او را
روی قبر نگه داشته بود. لرد خبیث هنوز داشت حرف می زد. هری به آرامی حرکت می
کرد. متوجه شد چوبش توی جیبش نیست. بدشانسی آورده بود. صورتش را برگرداند . لرد
باز هم داشت حرف می زد. احساس می کرد توی خواب است. چوب او بر تکه برگی در
همان نزدیکی افتاده بود. هری آرام به چوب نزدیک شد و آهسته گفت: «آچیو.»
چوب به او نزدیک شد، اما به دستش نه. هری باز گفت: «آچیو.»
چوب به زمین افتاد و صدائی ایجاد کرد که باعث شد لرد خبیبث برگردد. هری سریع
چوب را برداشت و پا به فرار گذاشت. لرد خبیث به دنبالش دوید و گفت: «هری می
تونستی همون سال اول به من ملحق بشی، اما نشدی. من دوباره به تو پیش نهاد دادم
ولی قبول نکردی. پس حالا دیگه باید بمیری و دیگه برگشتی تو کار نیست.»
لرد خبیبث این را گفت و داد زد: «آوادا کدورا .» اما نور سبزی که ایجاد شد، به
هری نخورد.
هری نمی دانست کجا است. همه جا تاریک بود و هر لحظه نورهای سبزی از کنار او می
گذشتند. لرد خبیث به دنبال او می رفت.
لرد خبیبث گفت: «هری ،تو دوست نداری که جنازه دوستاتُ ببینی؟! مثل مادر و
پدرت... !»
لرد خبیبث پشت سنگ بزرگی ایستاد. به آسمان خیره شد و داد زد: «مومودر.»
علامت خبیث پدیدار شد. هری پوزخند زد.
لرد خبیث ادامه داد: «مادر و پدرت تا همین چند وقت پیش زنده بودن. تو اشتباه
می کنی. مادر و پدرت نور سبز ندیدن و فوری نمردن. من خون اونا رُ می خوردم .
ضجه زدن مادرتُ می دیدم که التماس می کرد تا تو رُ نکشم، به پام می افتاد... .»
هری بیش از حد عصبانی شده بود. خواست به او حمله ور بشود. به فکر مادرش افتاد و
چهره او را در این حالت تجسم کرد.
هری به سنگ پشت کرده بود. آرام پائین آن نشست. لرد خبیث گفت: «پدرت واقعا خبیث
بود، هری.» و حرف "ر" هری را کشید. طوری که دو تا "ر" تلفظ می شد... .
لرد خبیبث ادامه داد: «پدرت از مادرت خبیث تر بود، برای همین بیش تر از خونش می
خوردم. سعی می کردم مادرت به پام بیفته، ضجه بزنه و التماس بکنه... .»
هری دیگر تحمل نداشت. برگشت و فریاد زد: «چرا من و خانواده مُ... .»
لرد خبیث به آرامی گفت: «تو دیگه خونواده نداری. اون دو تا دوست خنگت مادرتُ
کشتن.»
هری باور نمی کرد. لرد خبیث ادامه داد:«در واقع به کشتن دادن. اگه تو به من
ملحق می شدی، می تونستی مادرتُ دوباره ببینی.»
لرد خبیبث بعد از مکث کوتاهی گفت: «راستشُ بگم چون ورم تیل مادرتُ به خاطر
دوستت هرمیون کشته.»
هری لحظه ئی از هرمیون متنفر شد، اما در اعماق وجودش احساس کرد او دروغ می
گوید.
لرد گفت: « اگه بخوای، می تونم اونُ مثل خودت از اون دنیا برگردونم.»
هری به زانو افتاد. حاضر بود هر کاری کند حداقل مادرش را برگرداند. لرد خبیث
آرام گفت: «آفرین پسر خوب! هری... .»
ناگهان یاران ولدومورت از آسمان به زمین آمدند. هری به آن ها نگاه می کرد، اما
مادرش را هم راه آن ها ندید. دوستانش برای این که او دوباره به زندگی برگردد،
تلاش می کردند، اما او داشت به آنها خیانت می کرد.
ورم تیل که آمده بود، گفت:« سرورم، اونُ بکشم.»
لرد خبیث ابروهای کم رنگش را بالا کشید به معنی خیر. سپس او را به گوشه ئی کشید
و گفت: «هری تو چنگ مونه. باید انعکاس مادرشُ ظاهر کنی. فهمیدی؟»
هری روی زمین زانو زده بود. یاران ولدومورت به دور او جمع شده بودند. مالفوی
گفت: « خوب پاتر، بلأخره تسلیم شدی؟» و پوزخند زد.
هری در دل به او لعنت فرستاد. مالفوی می خواست او را بیش تر عصبانی کند که
ولدومورت دست روی شانه اش گذاشت و گفت: «از حالا به بعد اون یکی از اعضای گروه
مونه.»
صدائی در درون هری او را تحریک می کرد. شاید می توانست روزی فرار کند، اما او
دیگر هری سابق نبود. دوستان او دیگر رون و هرمیون نبودند. بل که مالفوی دوست او
بود. ولدومورت موذیانه اما با حالت آرامی گفت: « هری، تو دیگر تو گروه مائی و
باید خودتُ نشون بدی... .»
بالأخره ورم تیل موفق شد انعکاس مادر هری را ظاهر کند. هری سرش را پائین
انداخته و دو زانوی خود را بغل کرده بود که انعکاس کامل شد. صدای آرام و
مادرانه ئی شروع به صحبت کرد: «هری، پسرم، متأسفم. من و جیمز حماقت بزرگی
کردیم. ما می بایست به لرد بزرگ ملحق می شدیم... .»
این صدای مادر او نبود. مادرش این گونه صحبت نمی کرد. هری با این لحن آشنا
نبود. آرام بلند شد. صدای مادرش را نمی شنید، اما او داشت صحبت می کرد. آخرین
قسمت حرفش را توانست بشنود: «هری، من دیگه باید برم و تو باید از لرد بزرگ
ممنون باشی.» و غیب شد.
هری احساس کرد روحش را به شیطان فروخته است. صدائی درونش به او می گفت: «هری از
این جا برو. تو برای هیچی این همه زحمت نکشیدی.»
صدای دیگری از درونش به او گفت: «هری، تو متعلق به این جائی. عمرت را تلف کردی
که آخرش بمیری؟»
هری سر دوراهی گیر کرده بود. اما او باید این فرصت را غنیمت می شمرد که فرارکند
یا ولدومورت را بکشد. کدام یک را بایستی انتخاب می کرد؟ ولدومورت با لحن آرام و
شیطنت آمیزی گفت: «هری، تو باید استراحت کنی.»
هری احساس کرد ولدومورت می خواهد او را در جائی تنها کند و بکشد. اما نه، اگر
می خواست او را بکشد، تا حالا کشته بود. ورم تیل گوش او را کشید و برد تا
به خانه درب و داغانی رسیدند. وارد شدند. از پله ها بالا رفتند. وارد اتاقی
شدند. ورم تیل در را باز کرد. هری را به طرف تختی هل داد که در انتها قرار داشت
و محکم در را بست. هری احساس کرد ورم تیل می خواهد چیزی بگوید. روی تخت دراز
کشید، هرچه بود بهتر از صلیب کشیدن بود. هری به سقف بالای سرش که ترک برداشته
بود، نگاه کرد. به یاد لنا افتاد. او الان کجا بود؟ مردن او را تصور کرد.
بعد فکر کرد
حالا باید کار دیگری بکند: فیلم بازی کردن. باید ولدومورت به او اعتماد کامل
می کرد. اما درصد فریب دادن ولدومورت یک در میلیارد بود. هرچند همان یکش هم
برای هری کافی بود. نمی توانست دست از فکرش درباره این که الان هرمیون و رون
زنده اند، کجا هستند، بردارد... .
**************
اگر می خواهید بدانید بعد چه بر سر هری، هرمیون و رون خواهد آمد، شماره اول
بهمن مجله ما را بخوانید.