دارالترجمه رسمی شماره 61 (آبیز)

 
مرکز فوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

 

 


و تو یک روز غروب

منصور اوجی

 

 

 

زنگ تفریح  ساعت  اول صبح  چهارشنبه  26بهمن 45 بود. از  کلاس  تربیت معلم  بیرون آمدم تا به دفتر بروم. دانش جوی دختری صدایم کرد. گفت: «آقای اوجی، خبر دارید؟»

گفتم: «چی را؟»

گفت: «مرگ فروغ را؟»

 گفتم: «کدام فروغ؟»

گفت: «فرخ زاد!»

گفتم: «نه. چه طور مگر؟»

بریده بریده گفت: «ساعت 5/4 بعدازظهر روز دوشنبه 24 بهمن در اثر تصادف اتومبیل کشته شد. مرگ بر اثر ضربه مغزی و شکستگی جمجمه... .»

خبر دردناکی بود. دردناک! تمام آن روز را به یاد فروغ بودم و به یاد تابستان گذشته. یک هفته ئی تهران بودم و رفته بودیم من و اسماعیل نوری علا و مریم جزایری و مجید نفیسی با هم به محل تابستانی و روباز کانون فیلم برای دیدن فیلم تاگور ساخته ساتیا جیت رای؛ کارگردان بزرگ هند و من گفته بودم زودتر برویم، می خواهم دوستان را ببینم. وقتی رسیدیم، هنوز عصر بود  و هوا  روشن  و تا نمایش فیلم کلی مانده بود و در عرض این مدت خیلی ها آمده بودند و خیلی های دیگر هم آمدند. از جمله سپانلو و پرتو و جلال و سیمین که این دو در لباس کرمی و هم رنگ تابستانی بازو در بازوی هم آمدند و به جمع ما پیوستند. مشغول  خوش و بش  و گپ بودیم که از دور دیدم زنی با جلدی و سبک بالی آهو از پله ها پائین می آید. می پرید و می آمد. تا آن موقع من هنوز فروغ را ندیده بودم. در لباسی ساده و خوش برش سبز و سفید و با گوشواره ئی هم نقش و رنگ لباس در گوش، به طرف جمع ما آمد. فروغ از سفر ایتالیا برگشته بود- سلامی کرد و ... . به من که رسید، پرسید:« شما؟»

جلال گفت: «اوجی!»

فروغ پرسید: «پس اوجی شما هستید؟»

بله ئی گفتم و گفت: «و تو یک روز غروب بی صدا خواهی مرد و افزود: « اوجی! از این شعرت خوشم آمده، زبان راحتی دارد.» و خواند: «و به مرز شب و روز، چشمه می روید چون غم به کویر و به شب، ابریشم... .» و بعد پرسید: «طاهباز را ندیده ئید؟» که ندیده بودیم. هوا دیگر تاریک شده بود. عده ئی نشسته بودند و بقیه هم می رفتند بنشینند. فروغ نگاهی به جمعیت کرد و گفت: «اگر یک بمب روی سر این جمعیت می انداختند، حکومت  از شر روشن فکر جماعت خلاص می شد.»

جمعیت حدود دویست نفری می شد و بعد زد زیر خنده. چه دندان هائی! همه شیر و چه چشمانی! همه هوش... . همه خندیدیم. و بعد قصد رفتن کرد و من گفتم: «تاگور را نمایش می دهند.»

گفت: «دیدمش. کار با طاهباز دارم، باید بروم.»

و من نمی دانستم که این برای اولین و آخرین بار است که فروغ را می بینم و رفت و برای همیشه هم رفت. چون باد آمد، چون باد هم رفت. و حالا دیگر شب شده بود. رفتیم و نشستیم... .

ساعت حدود 30/11 صبح روز 14 اردیبهشت 74 و باران نم نمک می بارید با گرته هائی از برف، عجیب بود: شاید حقیقت آن دو دست جوان بود/ آن دو دست جوان/ که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد/ و سال دیگر وقتی بهار... و حالا بهار بود و باز بهار و من شعر "و تو یک روز غروب" [بر مزار او] را بلند بلند خواندم. شعری را که در اردیبهشت 42 گفته بودم و فروغ آن را پسندیده بود و حفظش بود. فروغ 32 ساله بود. درست هم سن فروغ و این شعر، عجیب مرگ و زندگی بعد از مرگ فروغ را پیش گوئی کرده بود. عجیب نبود اگر فروغ دوستش می داشت و حفظش بود... :

و تو یک روز غروب

بی صدا خواهی مرد.

 

دیده ات، چشمه شدن خواهد

موی چون دود تو، ابریشم

گونه ات، لاله عباسی.

 

و تو یک روز غروب

بی صدا خواهی مرد.

 

و به مرز شب و روز:

چشمه می روید چون غم به کویر

و به شب، ابریشم

و به تک مانده ترین باغ جهان

لاله عباسی.            

صفحه های 13-16سفر سبز منصور اوجی


فروغ

مسعود خیام

 


فروغ فرخ زاد صمیمی ترین شاعر سلسله جبال شعر نواست. موقعی که فروغ کارش را شروع کرد، جز استعدادی ژنتیک و قلبی صمیمی ابزار دیگری نداشت و همین باعث شد تا بسیاری شعرهایش از راه باز بماند. او بعد خود را زیر آموزش های گوناگون گذاشت که در کارش باز تابیده.

برای شناخت فروغ باید به راز دو کلمه کوچه و اقاقی در شعرهای او نزدیک شد. چرا که در شعر فروغ کاربرد کوچه و اقاقی بالا است... .

کوچه اقاقی واقعا وجود داشت و تا حدودی هنوز وجود دارد... .

من بارها جوان ترهائی را که شادمانی همراهی شان را داشته ام، به آن کوچه برده ام. اسم واقعی کوچه، خادم آزاد بود. اسم حقیقی آن اما، همان گونه که فروغ گفت: «کوچه اقاقی.» جای واقعی آن در خیابان مولوی، چهارراه گمرک امیریه، اما جای حقیقی آن در قلب پر تپش و پر عشق فروغ بود... .

سر کوچه باغ بزرگی قرار داشت که تصادفا پسرک [مسعود خیام] هم در آن به دنیا آمده بود. پدر و مادرش هر دو طبیب بودند و آن جا "محکمه" داشتند. به این ترتیب پزشک خانوادگی تقریبا تمام اهالی محل به شمار می رفتند. ... خانواده "شاعره" [فروغ] در اعماق کوچه بود.

... همه هم دیگر را، به ویژه خانواده فروغ را می شناختند. پدر خانواده تپل و خوش مشرب و خوش گذران بود. خانمش مهربان ترین خانم کوچه به شمار می آمد... .

مهم ترین خاطره پسرک از خانواده "شاعره" به آن شبی برمی گشت که ناگهان سر و صدای زیادی در منزل بلند شد. مریض آورده بودند، معلوم بود مریض غیرعادی است. اوضاع شلوغی بود. پسرک سرک کشید، آن ها را شناخت، اما هیچ کس به او محل نگذاشت. پسرک به دامن خانم دکتر آویخت که:

- مامان! چی شده؟

- هیچی، پسرم. برو.

- مامان! چی شده؟

- فروغ مریض شده، حالش خوب نیست.

جنب و جوش شدیدی بود. هر کس چیزی می گفت. یک نفر بد و بیراه می گفت. یک نفر دعا می خواند. یک نفر گریه می کرد. دکترها با مهارت به کار خود مشغول بودند. بر همه چیز تسلط داشتند و همه را اداره می کردند. پسرک هرگز پدر و مادرش را این قدر جدی و مهم ندیده بود.

یکی از اهالی محل در راه رو به آهستگی گفت: «دختر بی چاره.»

پس از ساعتی که در واقع قرنی بود، بالاخره زور دکترها رسید و بیمار را باز گرداندند. "شاعره" نجات یافته بود.

...

هنگامی که [مسعود خیام] برای سامان دادن به خاطراتش، برای حرف درآوردن از مادرش، با منقاش به جان او افتاد، شنید که: «بچه فروغ را هم من گرفتم. درست یادم نیست. طرف های عصر بود. در همان سال های کودتا. شاید پائیز همان سال بد. در منزل خودشان بود. دخترک روی زمین خوابیده بود و من به خاطر جثه نحیف او می ترسیدم. خوش بختانه اتفاق خاصی رخ نداد. بچه پسر بود اما برای او نوری نیاورد. بیش تر تقصیر دیگران بود تا خودش. نمی دانی محرومیت از دیدار همین بچه، چه غم بزرگی بر دل نازکش گذاشت.»

خانم دکتر ادامه داد: «با بیماری ها و بدبختی های او به راحتی می شد یک تقویم درست کرد. روزی که رگ دستش را بریده بود، پس از بخیه و پانسمان، مدت ها با او صحبت کردم. همه حرف هایم را شنید، آخر سر آهی کشید و گفت: «آخر شما نمی دانید.»

...

ارتباط با شعر فروغ آسان است. در واقع فروغ شاعر سهل و ممتنع است. در ژیمناستیک دختران می بینید که دخترک پای خود را دو بار دور گردن خود می پیچد و دستش را سه بار دور کمر می گرداند، بعد پا را به دست گره می زند و روی نوک انگشت کوچک پا بالانس می زند و در همین حال آزاد و راحت می خندد و خنده اش نشان می دهد که آسان ترین کار روی زمین را انجام داده است. اما شما فریب نخورید و کار او را تقلید نکنید، همه استخوان های تان خرد می شود. ایستادن باعث می شوند کار آسان به نظر برسد. شعر فروغ اغلب همین طور است. وقتی فروغ می گوید چه قدر مزه پپسی خوب است، طوری می گوید که تا حد شعر ترقی می کند، اما نمی توان آن را به عنوان شعر تکرار کرد.

تمام کسانی که به راه فروغ قدم گذاشته اند، با استخوان های شکسته از او عقب مانده اند. می دانید چرا؟ برای این که در اوج هنر، مدال طلای خلوص و سادگی در انتظار شما است. یک روی شعر فروغ خلوص و روی دیگرش سادگی است، از همین رو شفاف شد و با صمیمیت غیرعادی توانست سهل و ممتنع باشد. آسان و دشوار. خواندن شعرهای فروغ آسان است.

صفحه های 111- 120شعر نو برای مبتدیان جوان مسعود خیام  

 



 
  
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
    
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
  
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر