فروغ فرخ زاد صمیمی ترین شاعر سلسله جبال شعر
نواست. موقعی که فروغ کارش را شروع کرد، جز استعدادی ژنتیک و قلبی
صمیمی ابزار دیگری نداشت و همین باعث شد تا بسیاری شعرهایش از راه
باز بماند. او بعد خود را زیر آموزش های گوناگون گذاشت که در کارش باز
تابیده.
برای شناخت فروغ باید به راز دو
کلمه
کوچه و
اقاقی در شعرهای
او نزدیک شد. چرا که در شعر فروغ کاربرد
کوچه و
اقاقی بالا است... .
کوچه اقاقی واقعا وجود داشت و تا حدودی هنوز وجود دارد... .
من بارها جوان ترهائی را که شادمانی همراهی شان را داشته ام، به
آن
کوچه برده ام. اسم واقعی کوچه، خادم آزاد بود. اسم حقیقی آن اما، همان
گونه که فروغ گفت: «کوچه اقاقی.» جای واقعی آن در خیابان مولوی،
چهارراه گمرک امیریه، اما جای حقیقی آن در قلب پر تپش و پر عشق فروغ
بود... .
سر کوچه باغ بزرگی قرار داشت که تصادفا پسرک [مسعود خیام] هم در آن به
دنیا آمده بود. پدر و مادرش هر دو طبیب بودند و آن جا "محکمه" داشتند.
به این ترتیب پزشک خانوادگی تقریبا تمام اهالی محل به شمار می رفتند.
... خانواده "شاعره" [فروغ] در اعماق کوچه بود.
... همه هم دیگر را، به ویژه خانواده فروغ را می شناختند. پدر خانواده
تپل و خوش مشرب و خوش گذران بود. خانمش مهربان ترین خانم کوچه به شمار
می آمد... .
مهم ترین خاطره پسرک از خانواده "شاعره" به آن شبی برمی گشت که ناگهان
سر و صدای زیادی در منزل بلند شد. مریض آورده بودند، معلوم بود مریض
غیرعادی است. اوضاع شلوغی بود. پسرک سرک کشید، آن ها را شناخت، اما هیچ
کس به او محل نگذاشت. پسرک به دامن خانم دکتر آویخت که:
- مامان! چی شده؟
- هیچی، پسرم. برو.
- مامان! چی شده؟
- فروغ مریض شده، حالش خوب نیست.
جنب و جوش شدیدی بود. هر کس چیزی می گفت. یک نفر بد و بیراه می گفت. یک
نفر دعا می خواند. یک نفر گریه می کرد. دکترها با مهارت به کار خود
مشغول بودند. بر همه چیز تسلط داشتند و همه را اداره می کردند. پسرک
هرگز پدر و مادرش را این قدر جدی و مهم ندیده بود.
یکی از اهالی محل در راه رو به آهستگی گفت: «دختر بی چاره.»
پس از ساعتی که در واقع قرنی بود، بالاخره زور دکترها رسید و بیمار را
باز گرداندند. "شاعره" نجات یافته بود.
...
هنگامی که [مسعود خیام] برای سامان دادن به خاطراتش، برای حرف درآوردن از مادرش، با
منقاش به جان او افتاد، شنید که: «بچه فروغ را هم من گرفتم. درست یادم
نیست. طرف های عصر بود. در همان سال های کودتا. شاید پائیز همان سال
بد. در منزل خودشان بود. دخترک روی زمین خوابیده بود و من به خاطر جثه
نحیف او می ترسیدم. خوش بختانه اتفاق خاصی رخ نداد. بچه پسر بود اما
برای او نوری نیاورد. بیش تر تقصیر دیگران بود تا خودش. نمی دانی
محرومیت از دیدار همین بچه، چه غم بزرگی بر دل نازکش گذاشت.»
خانم دکتر ادامه داد: «با بیماری ها و بدبختی های او به راحتی می شد یک
تقویم درست کرد. روزی که رگ دستش را بریده بود، پس از بخیه و پانسمان،
مدت ها با او صحبت کردم. همه حرف هایم را شنید، آخر سر آهی کشید و گفت:
«آخر شما نمی دانید.»
...
ارتباط با شعر فروغ آسان است. در واقع فروغ شاعر سهل و ممتنع است. در
ژیمناستیک دختران می بینید که دخترک پای خود را دو بار دور گردن خود می
پیچد و دستش را سه بار دور کمر می گرداند، بعد پا را به دست گره می زند
و روی نوک انگشت کوچک پا بالانس می زند و در همین حال آزاد و راحت می
خندد و خنده اش نشان می دهد که آسان ترین کار روی زمین را انجام داده
است. اما شما فریب نخورید و کار او را تقلید نکنید، همه استخوان های
تان خرد می شود. ایستادن باعث می شوند کار آسان به نظر برسد. شعر فروغ
اغلب همین طور است. وقتی فروغ می گوید چه قدر مزه پپسی خوب است، طوری
می گوید که تا حد شعر ترقی می کند، اما نمی توان آن را به عنوان شعر
تکرار کرد.
تمام کسانی که به راه فروغ قدم گذاشته اند، با استخوان های شکسته از او
عقب مانده اند. می دانید چرا؟ برای این که در اوج هنر، مدال طلای خلوص
و سادگی در انتظار شما است. یک روی شعر فروغ خلوص و روی دیگرش سادگی
است، از همین رو شفاف شد و با صمیمیت غیرعادی توانست سهل و ممتنع باشد.
آسان و دشوار. خواندن شعرهای فروغ آسان است.
صفحه
های 111- 120شعر
نو برای مبتدیان جوان مسعود خیام