وقتی علی دهباشی شش شماره
بخارا را یک
جا برای آینه ها
فرستاد، از مشاهده ویژه نامه هایش بسیار خوش حال شدم. زیرا هر کدام
کتابی می نمودند که در باره نویسنده یا شاعری مجموعه اطلاعاتی را یک جا
به خواننده عرضه می کردند. اما در همان شماره نخست مربوط به شاعر
خارجی؛ اوسیپ ماندلشتام (شماره49، بهار 1385) به نکته حیرت آوری
برخوردم. بسیاری کسانی که ترجمه شعرهای این شاعر روس را انجام داده
بودند، سروده های واحدی را برگزیده بودند. اما در موردهائی برگردان های
شان زمین تا آسمان با یک دیگر فرق داشت! در زیر سه شعر را انتخاب کرده
ام که هر سطر آن در چند رنگ حروف چینی شده و هر رنگ به یک مترجم اختصاص
دارد. اندک دقتی کافی است تا دریافته شود تفاوت ترجمه ها از مرز حیرت
انگیزی گذشته اند. تقصیر این اتفاق را نمی توان فقط به گردن مترجمان
زبان واسطه- هر زبان دیگر غیر از روسی- انداخت و مدعی شد چون ایشان غلط
ترجمه کرده اند، برگردان فارسی آن هم اشتباه از آب درآمده است. زیرا در
صورت صحت این ادعا، آن وقت باید گفت دیگر چه ضرورتی به ترجمه است و چرا
باید شعر شاعری را که در ادبیات کشور خودش جای گاه والائی دارد، چنین
بد عرضه کرد و حتا در سطرهائی- در شعر "هجویه استالین"؛ این معروف ترین
سروده ماندلشتام دقت کنید- کار را به طنز کشاند یا به هر دلیل بخش هائی
از شعر را حذف کرد- باز هم مانند همان شعر "هجویه استالین". آیا چنین
عرضه ئی باعث نمی شود خواننده اعتماد خود را به ترجمه و مترجم و در پی
آن به گردآورندگان چنین مجموعه هائی از دست بدهد؟ دهباشی هم اکنون یکی
از نام آشناترین و باسابقه ترین روزنامه نگاران ما است و بسیاری
گردانندگان نشریه های ادبی، از او به عنوان یکی از اولین مشاوران برای
انتشار مجله شان یاد می کنند. اما آیا چنین مجموعه پر از تناقضی به
اعتبار او لطمه نمی زند و خواننده را بدگمان نمی کند که ترجمه های دیگر
شعرهای اوسیپ ماندلشتام نیز مشمول چنین وضعیتی است؟ و نیز دیگر مجموعه
های گردآوری شده در باره هنرمندان کشورهای دیگر؟
خیابان ماندلشتام
این کدام خیابان است؟-
چه نام دارد این خیابان؟-
این چه خیابانی است-
این چه خیابانی است؟
خیابان ماندلشتام.-
خیابان ماندلشتام.-
خیابان مندیلشتام؟-
خیابان ماندلشتام.
این دیگر چه اسم کوفتی ست؟-
چه اسم غریبی-
آه روح پلید یک نام!-
عجب شیطانی نامی!
حق با شماست،-
هر طور که می خوانی-
هر چند در آن چرخ می زنی-
هر گونه اش که بچرخانی
همیشه کژ و کوژ است تا راست.-
جور در نمی آید.-
اما جلوه هایش مزخرف است و واقعی
نیست-
کژ به گوش می نشیند، نه راست.
کوچکی زیبنده حالش نبود-
در وجود او هیچ چیز جور در نمی آمد-
در آن جا خط خرد مستقیمی جلویش بود-
کم تر چیزی در او ساز بود،
خلق و خویش به سوسن سفید نمی مانست-
افکارش پاک و منزه نبود-
این ها سوسن سپید نیست، آموزه هایش
بودند-
خلق و خویش ناساز بود،
از این رو همین خیابان-
بنابراین این خیابان را-
و این خیابان هم چنان-
وز همین رو، این خیابان،
یا در واقع همین مسیر پر چاله و چوله-
به تر بگوئیم این گودال را-
به بیان درست تر این گودال-
یا درست تر، این گودال
زیبنده نام همین ماندلشتام است-
به یاد او ماندلشتام نام گذاشتند.-
از این پس
خیابان
مندیلشتام نامیده می شود.-
خوانده می شود به نام همین
ماندلشتام.
غلام حسین میرزاصالح، صص49 و94-
احمد پوری،
صص176- 177-
داود صالح، صص 213- 214-
آبتین گل کار، صص 329-330
هجویه استالین-
لطیفه استالین
می زیئیم بی آن که در اندیشه سرزمین زیر پای مان باشیم-
زنده ئیم اما زمین را زیر پا باور
نداریم-
زندگان ما زمان های دیرینه را در
زیر پای شان احساس نمی کنند
صدای مان در ده قدمی فرو می میرد-
دو گام آن سوترک، صداها را نمی
شنویم.-
گفته های ما را در ده بند نمی
توانید دریابید
و زمانی که می خواهیم دهان های مان را نیمه باز کنیم-
اگر نیمچه حرفی هم بر زبان آریم-
با این وجود آن جا در بیش تر زمان
ها غنیمت می شمارند گفت و گو را
آن نشسته بر ستیغ کرملین بازمان می دارد-
کوه نورد کرملین را نام می بریم.-
آن گفته ها کوه نشین ارگ را تکان می دهد
انگشتان ستبر چونان کرم های لزج-
ده انگشت پروار دارد چون کرم های
لزج-
انگشت های کلفت دستش درشت به سان
کرمند
فرامین لازم الاجرا به وزن چهل پوند-
حرف هایش دقیقند چون وزنه های
ترازو.-
گفتارش با شاهین ترازو برابری می
نماید
با کت چرمی یش چون گوساله ئی براق-
زیر سبیل سوسکی یش نیش خندی ول می
دهد-
لبخند بر روی لبان او یادآور سوسک
های گرمابه است.
و چشمان سوسکی به خنده نشسته اش-
و چکمه های براقش چشم آدم را می
زند.-
سگک چکمه اش برق می زند.
گرداگردش جماعتی رئیس گردن باریک-
دسته ئی اوباش پوست کلفت دوره اش
کرده اند-
گرداگردش اراذل و اوباشند و
آقابالاسرانی از آن دست
جان نثاری شان ملعبه دستش-
و جنابش دل خوش است با تملق های
چاکرانه شان.-
دل خوشی هایش جوش می زند، چون نیمی
از مردم دنیا به او باج می دهند
زوزه می کشند، میو میو می کنند و ناله-
میومیو می کنند و چهچهه و زوزه به
راه می اندازند-
در آغاز سوت می زند و دوم میومیو
می کند و سه دیگر فین و فین
او یکه و تنها سیخونک می زند و بس-
و اوست تنها که می غرد و انگشت می
جنباند.-
انگشتانش را از دماغش بیرون می کشد
و به تنهائی غرش می کند
با انگشتش یا با عربده هایش-
فرمان از پی فرمان می پراکند هم چو
نعل اسب-
فرمانش یکی در ران است و یکی در
پیشانی، گیج گاه و چشم
یکی به ... می زند، یکی به چشم، یکی به شقیقه، یکی به فرق سر.-
و آهنگرخانه ها بایست به سان تق تق
نعل اسب ها بر روی سنگ فرش پیوسته کار کنند
تلخی هر اعدام را هم مثل یک پهلوان اصیل قوم اوست-
واژه تیرباران به سان هسته گیلاس
بر روی زبانش می غلتد
با تمشکی شیرین و پر آب می برد از کام دهان.-
او آرزو می کرد به سان دوستان
مهربانش کاش می توانست آنان را نوش کند.
غلام حسین میرزاصالح، ص 58-
وازریک درساهاکیان، صص 192-193-
داود صالح، صص 206- 207
پترزبورگ
پترزبورگ! نه هنوز نمی خواهم بمیرم، هنوز نه!-
پترزبورگ! هیچ سر مردن ندارم- هنوز
نه!-
پترزبورگ! هنوز نمی خواهم بمیرم،-
پترزبورگ! من هنوز قصد مردن ندارم
چون تو شماره هایم را داری، تلفن ها و پیغام هایم را.-
نمره و نشانی یم هنوز در دفاتر
تست.-
شماره های تلفن هایم در اختیار تو است-
تو شماره تلفنم را می دانی.
پترزبورگ! هنوز نشانی هائی به یاد دارم.-
پترزبورگ! هنوز نشانی آشنایانم با
من است،-
پترزبورگ! برای بازیافتن صدای
مردگان-
پترزبورگ! من هنوز در تو نشانی
دارم
که در آن کشته هائی می جویم و صدای درآمیخته آنان را.-
و یاری یم خواهد داد تا صدای
مردگان را بشنوم.-
هنوز آدرس ها را دارم.-
می توانم بنگرم در چشم خنیاگر مرگ.
ماشاءالله مقدسی، ص148-
مراد فرهادپور، ص179-
حشمت جزنی، ص197-
مهدی عاطف راد، ص254