دارالترجمه رسمی شماره 61 (آبیز)

 
مرکزفوريت‌های ترجمه

ميدان تجريش، جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
 
جنوب شرقی ميدان انقلاب  بالای بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

 
ققنوس
 منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان

الهام یکتا
___________

 فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند
 
سخن آینه ها
مجموعه گفت و گوهای شماره 1-
30 آینه ها

الهام یکتا
___________

فرهنگ ایلیا
 
منتشر می کند

زنانه نویسی آینه ها

مجموعه گفت وگو درباره زنانه نویسی

الهام یکتا
___________

 

 

 

 


بحران ترجمه؟!

الهام یکتا

eyektam@gmail.com

 

 


وقتی علی دهباشی شش شماره بخارا را یک جا برای آینه ها فرستاد، از مشاهده ویژه نامه هایش بسیار خوش حال شدم. زیرا هر کدام کتابی می نمودند که در باره نویسنده یا شاعری مجموعه اطلاعاتی را یک جا به خواننده عرضه می کردند. اما در همان شماره نخست مربوط به شاعر خارجی؛ اوسیپ ماندلشتام (شماره49، بهار 1385) به نکته حیرت آوری برخوردم. بسیاری کسانی که ترجمه شعرهای این شاعر روس را انجام داده بودند، سروده های واحدی را برگزیده بودند. اما در موردهائی برگردان های شان زمین تا آسمان با یک دیگر فرق داشت! در زیر سه شعر را انتخاب کرده ام که هر سطر آن در چند رنگ حروف چینی شده و هر رنگ به یک مترجم اختصاص دارد. اندک دقتی کافی است تا دریافته شود تفاوت ترجمه ها از مرز حیرت انگیزی گذشته اند. تقصیر این اتفاق را نمی توان فقط به گردن مترجمان زبان واسطه- هر زبان دیگر غیر از روسی- انداخت و مدعی شد چون ایشان غلط ترجمه کرده اند، برگردان فارسی آن هم اشتباه از آب درآمده است. زیرا در صورت صحت این ادعا، آن وقت باید گفت دیگر چه ضرورتی به ترجمه است و چرا باید شعر شاعری را که در ادبیات کشور خودش جای گاه والائی دارد، چنین بد عرضه کرد و حتا در سطرهائی- در شعر "هجویه استالین"؛ این معروف ترین سروده ماندلشتام دقت کنید- کار را به طنز کشاند یا به هر دلیل بخش هائی از شعر را حذف کرد- باز هم مانند همان شعر "هجویه استالین". آیا چنین عرضه ئی باعث نمی شود خواننده اعتماد  خود را به ترجمه و مترجم و در پی آن به گردآورندگان چنین مجموعه هائی از دست بدهد؟ دهباشی هم اکنون یکی از نام آشناترین و باسابقه ترین روزنامه نگاران ما است و بسیاری گردانندگان نشریه های ادبی، از او به عنوان یکی از اولین مشاوران برای انتشار مجله شان یاد می کنند. اما آیا چنین مجموعه پر از تناقضی به اعتبار او لطمه نمی زند و خواننده را بدگمان نمی کند که ترجمه های دیگر شعرهای اوسیپ ماندلشتام نیز مشمول چنین وضعیتی است؟ و نیز دیگر مجموعه های گردآوری شده در باره هنرمندان کشورهای دیگر؟    

 

خیابان ماندلشتام

 

این کدام خیابان است؟-  چه نام دارد این خیابان؟- این چه خیابانی است- این چه خیابانی است؟

خیابان ماندلشتام.- خیابان ماندلشتام.- خیابان مندیلشتام؟- خیابان ماندلشتام.

این دیگر چه اسم کوفتی ست؟- چه اسم غریبی- آه روح پلید یک نام!- عجب شیطانی نامی!

حق با شماست،- هر طور که می خوانی- هر چند در آن چرخ می زنی- هر گونه اش که بچرخانی

همیشه کژ و کوژ است تا راست.- جور در نمی آید.- اما جلوه هایش مزخرف است و واقعی نیست- کژ به گوش می نشیند، نه راست.

 

کوچکی زیبنده حالش نبود- در وجود او هیچ چیز جور در نمی آمد- در آن جا خط خرد مستقیمی جلویش بود- کم تر چیزی در او ساز بود،

خلق و خویش به سوسن سفید نمی مانست- افکارش پاک و منزه نبود- این ها سوسن سپید نیست، آموزه هایش بودند- خلق و خویش ناساز بود،

از این رو همین خیابان- بنابراین این خیابان را- و این خیابان هم چنان- وز همین رو، این خیابان،

یا در واقع همین مسیر پر چاله و چوله- به تر بگوئیم این گودال را- به بیان درست تر این گودال- یا درست تر، این گودال

زیبنده نام همین ماندلشتام است- به یاد او ماندلشتام نام گذاشتند.- از این پس خیابان مندیلشتام نامیده می شود.- خوانده می شود به نام همین ماندلشتام.

 

غلام حسین میرزاصالح، صص49 و94- احمد پوری، صص176- 177- داود صالح، صص 213- 214- آبتین گل کار، صص 329-330

 

 

هجویه استالین- لطیفه استالین

 

می زیئیم بی آن که در اندیشه سرزمین زیر پای مان باشیم- زنده ئیم اما زمین را زیر پا باور نداریم- زندگان ما زمان های دیرینه را در زیر پای شان احساس نمی کنند

صدای مان در ده قدمی فرو می میرد- دو گام آن سوترک، صداها را نمی شنویم.- گفته های ما را در ده بند نمی توانید دریابید

و زمانی که می خواهیم دهان های مان را نیمه باز کنیم- اگر نیمچه حرفی هم بر زبان آریم- با این وجود آن جا در بیش تر زمان ها غنیمت می شمارند گفت و گو را

آن نشسته بر ستیغ کرملین بازمان می دارد- کوه نورد کرملین را نام می بریم.- آن گفته ها کوه نشین ارگ را تکان می دهد

انگشتان ستبر چونان کرم های لزج- ده انگشت پروار دارد چون کرم های لزج- انگشت های کلفت دستش درشت به سان کرمند

فرامین لازم الاجرا به وزن چهل پوند- حرف هایش دقیقند چون وزنه های ترازو.- گفتارش با شاهین ترازو برابری می نماید

با کت چرمی یش چون گوساله ئی براق- زیر سبیل سوسکی یش نیش خندی ول می دهد- لبخند بر روی لبان او یادآور سوسک های گرمابه است.

و چشمان سوسکی به خنده نشسته اش- و چکمه های براقش چشم آدم را می زند.- سگک چکمه اش برق می زند.

گرداگردش جماعتی رئیس گردن باریک- دسته ئی اوباش پوست کلفت دوره اش کرده اند- گرداگردش اراذل و اوباشند و آقابالاسرانی از آن دست

جان نثاری شان ملعبه دستش- و جنابش دل خوش است با تملق های چاکرانه شان.- دل خوشی هایش جوش می زند، چون نیمی از مردم دنیا به او باج می دهند

زوزه می کشند، میو میو می کنند و ناله- میومیو می کنند و چهچهه و زوزه به راه می اندازند- در آغاز سوت می زند و دوم میومیو می کند و سه دیگر فین و فین

او یکه و تنها سیخونک می زند و بس- و اوست تنها که می غرد و انگشت می جنباند.- انگشتانش را از دماغش بیرون می کشد و به تنهائی غرش می کند

با انگشتش یا با عربده هایش- فرمان از پی فرمان می پراکند هم چو نعل اسب- فرمانش یکی در ران است و یکی در پیشانی، گیج گاه و چشم

یکی به ... می زند، یکی به چشم، یکی به شقیقه، یکی به فرق سر.- و آهنگرخانه ها بایست به سان تق تق نعل اسب ها بر روی سنگ فرش پیوسته کار کنند

تلخی هر اعدام را هم مثل یک پهلوان اصیل قوم اوست- واژه تیرباران به سان هسته گیلاس بر روی زبانش می غلتد

با تمشکی شیرین و پر آب می برد از کام دهان.- او آرزو می کرد به سان دوستان مهربانش کاش می توانست آنان را نوش کند.

 

غلام حسین میرزاصالح، ص 58- وازریک درساهاکیان، صص 192-193- داود صالح، صص 206- 207

 

 

 

 

پترزبورگ

 

پترزبورگ! نه هنوز نمی خواهم بمیرم، هنوز نه!- پترزبورگ! هیچ سر مردن ندارم- هنوز نه!- پترزبورگ! هنوز نمی خواهم بمیرم،- پترزبورگ! من هنوز قصد مردن ندارم

چون تو شماره هایم را داری، تلفن ها و پیغام هایم را.- نمره و نشانی یم هنوز در دفاتر تست.- شماره های تلفن هایم در اختیار تو است- تو شماره تلفنم را می دانی.

پترزبورگ! هنوز نشانی هائی به یاد دارم.- پترزبورگ! هنوز نشانی آشنایانم با من است،- پترزبورگ! برای بازیافتن صدای مردگان- پترزبورگ! من هنوز در تو نشانی دارم

که در آن کشته هائی می جویم و صدای درآمیخته آنان را.- و یاری یم خواهد داد تا صدای مردگان را بشنوم.- هنوز آدرس ها را دارم.- می توانم بنگرم در چشم خنیاگر مرگ.

 

ماشاءالله مقدسی، ص148- مراد فرهادپور، ص179- حشمت جزنی، ص197- مهدی عاطف راد، ص254

 

 


بخارا
  51

 


ویژه نامه لوئی فردینان سلین

خرداد 1385

صاحب امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر: علی دهباشی

علی دهباشی در بخشی از مقدمه اش با عنوان "چرا سلین؟"، چنین نوشته است:

ترجمه دو رمان از سلین، سفر به انتهای شب و مرگ قسطی، ما را با سلین در زبان فارسی آشنا کرد. به خصوص رمان مرگ قسطی که با استقبال چشم گیری از سوی علاقه مندان به ادبیات، به ویژه ادبیات فرانسه رو به رو شد. و بحث درباره سلین بیش تر با انتشار مرگ قسطی آغاز شد.

بد نیست بدانید در فرانسه هم بازخوانی سلین مدت ها است آغاز شده است و پس از گذشت چندین دهه آثار سلین دوباره منتشر شد و هم چنان او را می خوانند و داوری های تند و تیز درباره سلین، جای خود را به بحث های جدی تر و عمیق تر داده است. غالب منتقدان فرانسوی او را در رده بزرگ ترین نویسندگان فرانسه قرار می دهند.

برخی اهمیت سلین را در استفاده از زبان عامه یا زبان محاوره در ادبیات دانسته اند، برخی دیگر سلین را به دلیل نمایاندن خشونت در تمامی لایه های زندگی، به ویژه در دوران جنگ، ارزش نهاده اند که با ترسیم این خشونت و بی رحمی لگام گسیخته، علامت پرسش و تعجب بزرگی در برابر شأن و هویت انسانی می گذارد.

 


بخارا
52
 

 

 

ویژه نامه امبرتو اکو

تابستان1385

صاحب امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر: علی دهباشی

علی دهباشی در مقدمه بر این ویژه نامه بخارا می نویسد:

هنگامی که به بررسی ادبیات و سبک های گوناگون ادبی که طی دوره های مختلف بر آن حاکم بوده، می پردازیم، با عنوان هائی چون کلاسی سیزم، رمانتیسم، رئالیسم، فوتوریسم... و سرانجام مدرنیسم و پست مدرنیسم رو به رو می شویم. آثار امبرتو اکو در کدام یک از این دسته بندی ها جا می گیرد؟ هر یک از این سبک ها در دوره خاصی میدان دار بوده و نویسندگان برجسته و نام آوری پرچم دار آن ها بوده اند. اما حقیقت آن که هیچ سبک و ایسمی بر دورانی که ما در آن به سر می بریم، حاکمیت مطلق ندارد. این دوران چنان پیچیده و پر تلاطم است که شاید بتوان گفت در رودخانه آن حتا نمی توان یک بار هم شنا کرد. در چنین عصری نگاه به جهان نیز هم واره دست خوش تغئیر است و از ساختار واحدی پیروی نمی کند. چنین است که نویسنده ئی چون امبرتو اکو، با آن نگاه یک سر طنزآمیز و مدرن خود به جهان پیرامون، ادبیاتی کاملا متفاوت می آفریند و ما را نیز وا می دارد تا با نگاه دیگری به دنیا بنگریم. دنیائی که دیگر به هبچ روی ساختار گذشته را ندارد و شاید به تعبیر اکو اصلا فاقد ساختار است. در چنین جهانی هیچ چیز دیگر جای خود نیست. همه چیز در هم می ریزد. و اکو تصویرگر همین در هم ریختگی، همین دگرگونی است، ترسیم کننده جهانی بی ساختار که هیچ نظمی  را برنمی تابد اما به زعم اکو در همین بی نظمی، ساختار و نظمی نهفته است که نگرش دیگری می طلبد تا آن را بیابیم.

 

بخارا 53
 

 

 

ویژه نامه کامبیز درم بخش

تیر و مرداد 1385

صاحب امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر: علی دهباشی

علی دهباشی در مقدمه خود بر این شماره مجله اش، از اهمیت کاریکاتورهای کامبیز درم بخش در جهان می گوید و این که جهانیان او را می ستایند، اما ایرانی ها او را چنان که باید نمی شناسند.

در بخش های دیگر این شماره بخارا نوشته هائی از عبدالحسین آذرنگ، آیدین آغداشلو، ژاله آموزگار، ایرج افشار، محمدرحیم اخوت، ابراهیم حقیقی، محمود دولت آبادی، پرویز دوائی، یدالله رؤیائی، جلال ستاری، عمران صلاحی، مهدی غبرائی، عزت الله فولادوند، پرویز کلانتری، جواد مجابی و... به چشم می خورد.

 



بخارا 55
 

 


ویژه نامه ملک الشعرای بهار

پائیز 1385

صاحب امتیاز، مدیرمسؤول و سردبیر: علی دهباشی

   پنجاه و پنجمین شماره مجله بخارا از سال نهم انتشار، با سردبیری علی دهباشی منتشر شد.

    در این شماره بخارا ، بخش ویژه ئی به ملك الشعرای بهار اختصاص یافته كه به مناسبت یك صد و بیستمین سال گرد تولد این شاعر است. مقاله هائی از دكتر محمد رضا شفیعی كدكنی، محمدعلی سپانلو، مهرداد بهار، ناصرالدین پروین و چند سروده از شهریار و دكتر صناعی درباره بهار از جمله مقاله های این بخش است . هم چنین عكس های منتشر نشده ئی از بهار در كنار این مقاله ها آمده است .

   در بخش ایران شناسی، سلسله مقاله های ایرج افشار درباره تازه ها و پاره های ایران شناسی پی گرفته شده است. مكاتبه های مری وبویس با همایون صنعتی نیز در این بخش آمده است كه در آن ها برای اولین بار در مورد مبدا گاه شماری ساسانیان بحث شده است.

   در بخش نقد ادبی از دكتر شهلا حائری، اوریل دورفمن، مینو مشیری، حسن میرعابدینی و سیامك وكیلی مقاله هائی درج شده است.

   آنچه در بخش شعر جهان می خوانیم ترجمه شعری است از سالواتوره كوآزی و ساموئل بكت.

   در بخش خاطرات، یادداشت های محمد علی سپانلو را می خوانیم از دیدارش با نجیب محفوظ در قاهره به همراه خاطرات فروزنده اربابی از دیدارش در قونیه .

    در بخش گفتگو، دیدار و گفتگوی علی دهباشی با بهمن فرزانه به همراه كتاب شناسی ترجمه ها و نوشته های بهمن فرزانه،  گفتگو با برنارد پیوو و گفتگو با دكتر تورج دریائی آمده است .

    این شماره بخارا حاوی بخش های دیگری مانند گزارش، نقد و معرفی كتاب، یاد و یادبود و فلسفه است.

و اما یکی از متن های خواندنی این شماره بخارا، مطلبی است که مهرداد بهار در یادمان پدرش نوشته است. نوشته مهرداد بهار بار دیگر نشان می دهد چه قدر چهره هنری هنرمند می تواند از چهره واقعی او متفاوت باشد. ضمن این که عیان می کند چرا فرزندان بیش تر هنرمندان از پدر یا مادر هنرمند خویش بیزارند یا با ایشان مشکل دارند. نوشته مهرداد بهار چنین آغاز می شود:

پدرم مردی بلندبالا، لاغر و عصبی بود. از او لبخند و گاهی خنده کوتاه و ملایمی دیده بودم، ولی هرگز به یاد ندارم او را در حال خنده از ته دل دیده باشم. اگر به خشم می آمد، فریاد برمی آورد و وحشت و ترس خانه را فرا می گرفت. حوصله ما بچه ها را کم تر داشت. چه در خواب بود یا بیدار، بایست از پشت اتاقش پاورچین، پاورچین رد می شدیم و سر و صدا نمی کردیم. او انسان عمیقا شادی نبود، اما خشن هم نبود، بی محبت هم نبود و حتا گاهی به لطافت بهار بود. او عاشقانه طبیعت را با نگاهش، با دستش و با همه وجودش لمس می کرد و مردم و خانواده خود را گرامی می داشت، اما او از همه این زندگی و جهان پیرامون خود در رنج بود، به ویژه زندگی اجتماعی و تنگ دستی او را عذاب می داد.

...

تا ما بچه بودیم، پدر حوصله ما را نداشت. ما حتا جرأت نداشتیم در اطراف اتاق کار او بازی و سر و صدا کنیم. حتا هنگام نوروز که پیش او می رفتیم، به لبخند محبت آمیز و بوسیدن بی اشتیاق اکتفا می کرد و ما اندکی بعد اتاق وی را ترک می گفتیم. لمس کردن عید پیش او چندان آسان نبود!

...

پدر به کبوتر عشق می ورزید و تا مدت ها ما همیشه تعدادی کبوتر داشتیم که کم نبود. یک بار گربه ئی پیدا شد که بر سر شیروانی بلند به کبوترهائی که پرواز می کردند و آن جا می نشستند، حمله می کرد و آن ها را می خورد. من که با وجود خردسالی، عشقی کم تر از پدر به کبوترها نداشتم، وظیفه خود دانستم که کبوترها  را  از  دست  گربه رهائی بخشم. به لانه کبوترها رفتم و پرهای بلند بال ها شان را قیچی کردم تا به سر بام بلند پرواز نکنند. آن روز هم پدر بخشایشی نشان نداد ، حتا فرار من از خانه هم سودی نبخشید و حضرت ملک الشعرای بهار با عصای افراخته در دست، در کوچه مرا دنبال کرد  و  برابر  خانه  آقای گلشائیان، وزیر محترم و هم سایه ما مرا گیر آورد و با عصا به زدن پرداخت؛ کاری که هرگز در عمرش نکرده بود و بعدها هم نکرد. خدا را شکر! آقای گلشائیان رسید و "جناب بهار، جناب بهار" گویان مرا نیمه جان از دست پدر نجات داد.

حاصل دیدار محمدعلی سپانلو با نجیب محفوظ هم خواندنی است. او در بخشی از یادداشت خود آورده است:

می خواستم چیزی به خود محفوظ بگویم. آخرین کتابی که از او خوانده بودم، هزار و یک شب بود و یادم آمد رمان نویس مصری چه قدر در هزارتوی این اقلیم قصه ها، که نخستین بار پانصد سال پیش در قاهره مکتوب شد، پرسه زده بود. گفتم از استاد بپرسید در شب هزار و دوم چه اتفاقی افتاد. پاسخ همان غرش آشنا بود که مترجم زبان ببرها ترجمه کرد: «نمی دانم.»

باز چند دقیقه ئی در اطراف مجسمه استاد گفت و گوهای پراکنده پیش رفت، عکس های یادگاری گرفتیم و ناگهان جواب خود را یافتم؛ گفتم به استاد بگوئید شب هزار و دوم در همین اتاق و در حضور شما جریان دارد. وقتی ترجمه عربی به گوش استاد فرو رفت، ناگهان قهقهه بلندی زد. همه خندیدیم و من به هم راهانم گفتم بالاخره مومیائی را خنداندیم! ملاقات تمام می شد، جز آن خنده حلقومی ببر که از اعماق خاطره ها آمده بود، چیزی عایدمان شند، اما هاله جادوئی نویسنده با ما آمد.

 




   
صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره های پيشين  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من  .   خبر
     
از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفی کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
   
آینه های دیگر  .  کودک و نوجوان .   شماره آخر