ساعت 8 صبح 23 مرداد 1385 بر اساس قطع نامه 1701 سازمان ملل، جنگ 34
روزه اسرائیل و لبنان خاتمه یافت. چه کسی پیروز است؟ همگان می دانند.
این صلح تا کی دوام خواهد آورد و آتش جنگ دوباره کی برافروخته خواهد
شد؟ خدا می داند و جنگ افروزان. اما همین بس که رزمندگان فلسطینی و
لبنانی طلسم خاطره تلخ نیم قرن شکست در عرض چند روز را شکستند و
سرانجام طعم مقاومت منجر به پیروزی را چشیدند. شیرینی آن گوارای شان
باد!
مطلب زیر در بحبوحه این جنگ نوشته شد. امید آن که روزی برسد شاهد
پیروزی نهائی فلسطینی ها و امنیت پای دار در لبنان باشیم.
سردبیر
بخوان آواز تلخت را، ولیکن دل به غم مسپار
مهدی اخوان ثالث
چند سال پیش بود و بعدازظهری که تلویزیون را روشن کردم. تصویر دختر
شانزده ساله ئی به نام عندلیب خلیل در قابش نشست. شادابی از چهره گرد
پوشیده در روسری سفید دختر می بارید. اما خبر تکان دهنده بود. او آخرین
عامل عملیات استشهادی در فلسطین بود!
بر جا خشک شدم. آن همه جوانی، آن همه سرور و شادمانی و خوشی و لذت
مشروع که او می توانست از آن ها برخوردار شود، اما حالا... ! مبهوت به
سخنان مادرش گوش می کردم که از کرده دخترش ابراز رضایت می کرد.
قلبم بر دیوار سینه ام می کوبید و دلم می خواست فریاد بکشم. من هم
مادر بودم . من هم می دانستم آن مادر نسبت به دخترش چه احساسی دارد و
چه آرزوها برایش در سر می پرورانده است. اما سیاهی روزگار آن ملت به چه
حدی رسیده که آن مادر به مرگ دختر نوجوانش راضی شده است؟ دیگر نتوانستم
بایستم و نشستم.
اگر من جای آن مادر بودم...؟! از هول این اندیشه به طرف دخترکم برگشتم
که در خواب ناز بود. خدایا، نه، من توان آن مادر را ندارم. اگر خدای
نکرده روزی در شرایط او قرار گیرم، این خودم هستم که به جای دخترم سراغ
مرگ می روم. وحشت مرگ، هول درد، رنج به خون کشیده شدن برای پاره جگر؟!
نه، هرگز!
اما من در آن سرزمین نبودم و در امنیت می
زیستم. پس از کاسته شدن شدت فشار آن دقیقه های سیاهم، دیدم باید کاری
بکنم. کمک نقدی یا جنسی؟ چه داشتم که قابل باشد به آن سیه روزان برسد؟!
سرگشته که به دور و بر خود می نگریستم، دیدم هیچ ندارم جز شوری که از
درونم می جوشید. نشستم و فیلم نامه
خون خدا را
به یاد عندلیب و برای بازماندگان عندلیب ها نوشتم. کسی پرسید چرا "خون
خدا". گفتم وقتی خونی به ناحق ریخته شود، خون خواهی او را خداوند بر
عهده می گیرد و برای همین امام حسین (ع) ملقب به
ثارالله یا
خون خدا
است.
وای، اما- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم
که به دشمن خواهم از او التجا بردن
مهدی اخوان ثالث
در روزنامه ئی کار می کردم. در طول یکی از وقت های آزادم، با یکی از
اعضای تحریریه صفحه سیاسی یش صحبت می کردم. در کمال حیرتم به رد عملیات
استشهادی پرداخت و دفاع از مردم اسرائیلی که کشته می شدند. او شهادت
طلبان را عقب افتاده می نامید و کسانی که مدنیت را نمی فهمند.
کفرم در آمد. وقتی نفس مان از جای گرم در می آید و روی پر قو آرمیده
ایم، پز روشن فکری و انسان دوستی مان خیلی گشاده دست می شود! گفتم:«
آقا، بدانید درد این مردم بدبخت به چه حدی رسیده که کارشان به عملیات
استشهادی کشیده. که از جانش می گذرد تا کسانی را بکشد؟ کسی که دیگر از
فرط ستم دیدگی و استیصال جانش به لب رسیده و چون دیگر هیچ از دستش بر
نمی آید، هم خود را می کشد هم ظالم به خود را. در ثانی، مگر شهروند
اسرائیلی مانند شهروند جاهای دیگر دنیا است؟ او آگاهانه پا در خاکی
گذاشته که می داند غصبی است و صاحبش دیگری. او آن روی سکه سرباز تا
دندان مسلحی است که به نام دفاع از وی، فجیع ترین جنایت ها را مرتکب می
شود. اگر او در آن خاک پا نگذارد، غصبی صورت نمی گیرد و ملت دروغینی به
وجود نمی آید تا مظلوم نمائی شود و دفاع از خاک و جان و ناموس و مالش
مشروع جلوه کند. من حتا آن روشن فکران اسرائیلی را که علیه دولت شان
تظاهرات می کنند، صادق نمی دانم. آن ها اگر راست می گویند، فوری آن خاک
را ترک کنند و نگذارند ارتش تا بن دندان مسلحی، از ایشان به نام مردم
سوءاستفاده کند و صاحبان واقعی آن سرزمین را قتل عام کند.»
حال بماند دیگر خاک فلسطین نیست که غصب می شود و خانم کاندولیزا رایسِ
ِآبروی هر چه سیاه پوست برده، دم از خاورمیانه جدید می زند و فرا رسیدن
زمان اجرای نقشه "از نیل تا فرات" را اعلام می دارد و لابد حالا که
نیروهایش در عراق و افغانستان حضور دارد، بدش نمی آید از روی کشور ما
هم بپرد و نیل را تا هیرمند و... توسعه دهد.
ای درختان عقیم ریشه تان در خاک های هرزگی مستور
یک جوانه ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود
یادگار خشک سال های گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند
مهدی اخوان ثالث
تا زمانی که ضربه محکم زین الدین زیدان را بر سینه آن بازی کن مدافع
ایتالیائی در بازی نهائی جام جهانی ندیده بودم،
نام این مرد در ذهنم جای گاهی
نداشت. اما پس از آن واقعه، هنوز در فکرش هستم و باور ندارم آن چه می
گویند، حقیقت عمل کرد او باشد. گیرم آن بازمانده فاشیست های ایتالیائی
به او فحش خواهر و مادر و به تکرار داده است. اما زیدان چنین خام است
که نداند با آن ضربه از بازی فینال جام جهانی و نیز بازی پر افتخار
خداحافظی یش اخراج خواهد شد و مثلا حیثیت یک عمر تلاش و دوندگی را از
دست خواهد داد؟ آیا برعکس، آن ضربه اعتراض آگاهانه به تفاخر دروغین
نقاب داران امپریالیستی نیست که پشت چهره بره نمای شان، گرگ درنده و
خون خواری را پنهان کرده اند؟ آیا آن ضربه اعتراض به آن همه های و هوی
امپریالیسم جهانی برای یک جام و در واقع برای هیچ و نادیده انگاشتن
عمیق ترین زخم های بشریت در فلسطین نبود؟ او نخواست بگوید:« من انسانم
و شرافت دارم و شما دلقکان امپریالیست نمی توانید مرا به بازی بگیرید
تا برای تان شادی و هیجان بیاورم تا در پشت من پنهان شوید و به جان
فلسطینیان بی گناه بیفتید تا فریاد تظلم خواهی شان در جنجال کرکننده
شما گم شود؟»
می گویند زیدان اهل سیاست نیست تا این حرکتش سیاسی باشد. اما من این
طور فکر نمی کنم و ظاهر قضایا هم چنین نمی نماید. او اگر اهل سیاست
نباشد، انسان که هست و کاری هم کرده است کارستان که زر و زورمداران را
به شدیدترین و اما سخیف ترین واکنش واداشته است. مگر نه این که بعد از
این قضیه، به رغم مثلا بخشش ملت و دولت فرانسه، رسانه ها یادشان آمد
زیدان از نژاد بربرها است و واکنشش بربریت؟! اما آیا به راستی این
واکنش خنده مستانه زدن بر زخم هر انسان دردمندی نیست که وقتی خانواده و
حیثیتش مورد تعرض قرار می گیرد، به دفاع با دست خالی بر می خیزد و اگر
هیچ ندارد تا بر سر متجاوز بکوبد، سر خود را می کوبد؟ همان گونه که
فلسطینیان نیز به این مرحله رسیده اند و این سرهای عندلیب خلیل ها است
که بر سینه دژخیمان اسرائیلی کوبیده می شود؟ وقتی روشن فکرنمای وطنی
عندلیب خلیل را عقب افتاده می داند، هم پالکی او در اروپا زین الدین
زیدان را بربر نمی خواند؟!
چه می توان کرد که جز از ما بهتران کسی نباید به دفاع از خانواده و
مقدساتش برخیزد، وگرنه بربر است؟! شاهدش هم این همه فیلم سینمائی که دم
خروس حضرات از آن بیرون می زند. چه قدر از بازیگران خوش قد و قامت
هالیوودی و فرانسوی دیده ایم برای انتقام آن چه بر سر خانواده یا یکی
از بستگان شان آمده، دنیا را به آتش کشیده اند؟ پس دفاع از حق خوب است،
اما فقط برای از ما بهتران! بقیه بربرند و بدون هیچ حق و حقوقی.
پز روشن فکری به داد مخالفان زین الدین زیدان هم رسید!
قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
مهدی اخوان ثالث
دارم صبحانه می خورم. تلویزیون تصویرهائی از قربانیان کشتار فلسطینیان
و لبنانی ها را نشان می دهد. نماها چنان فجعیند که مسؤولان پخش ترجیح
داده اند، به سرعت برق و باد نمایش داده شوند.
لقمه در گلویم گیر می کند. آن کودک پر از زخم ترکش در چهره، فرزند من
است، آن دست خون چکان بی انگشت از آن فرزند من است، آن زن روسری سفید
که کنار جنازه جوانش بر سر می کوبد و شیون می کشد، منم.
تا مدتی پس از پایان نماها، مبهوت به تصویر ویرانه های خانه و محله دو
کشور فلسطین و لبنان در ذهنم می نگرم. اما کم کم تصویر دیگری پیش چشمم
جان می گیرد. درخت سبز حیاط، قمری ها، کبوترها و گنجشک هائی که بر شاخه
درخت سبزی نشسته اند و هر چند وقت یک بار به ایوان می پرند تا خرده نان
ها را بخورند. نگاهم تا آسمان قد می کشد. آبی آبی است. از آن آبی ها که
فقط یک حس به آدمی می دهند: آرامش و صلح.
از خودم خجالت می کشم. از بودنم و این که هیچ برای انسان هائی نمی
توانم بکنم که مظلوم قرن بیستم و حال بیست و یکم هستند. اشک می ریزم و
می گویم دست مریزاد به آن که از هر طریق که می تواند کمک مالی،
بهداشتی، غذائی و ... به این مردم می رساند و دست مریزاد به آن که
اسلحه ئی در دست شان می گذارد.