داستان زیر را در روزهای تلخی نوشتم. ابوجهاد، ابوایاذ و ... سال ها قبل
شربت شهادت را نوشیده بودند. از ژرژ حبش و نایف حواتمه و ... مدت ها است
دیگر خبری نیست و به قول خود رهبری را به جوان ها سپرده اند- که چندان نامی
از ایشان نمی بینیم. شیخ احمد یاسین هم که رفت، نماد تمام نمای نسل مبارزی
بود که جان و عمر را بر سر مبارزه گذاشته بودند و زمین گیری
حتا مانع از ادامه راه شان نشده بود. مرگ یاسر
عرفات هم در پیش رو بود و... . پس نمی خواستم تلخ اندیش باشم و
نگران سرنوشت مردمی که دست کم نیم قرن را در آوارگی و تیره بختی و ناامنی
و... زیسته بودند تا قسی ترین نامردمان مسلح به هر نوترین تولید جلادان
آمریکائی، برای ایشان خط و نشان بکشند؟
و اما قسم به عصر که در پس هر عُسر و خُسری یُسری دارد. نسل مبارزان و
رهبران شان ریشه کن نشده و از پا افتادگان خودفروخته جای شان را نگرفته
است. شاهد هم جنگ 34 روزه لبنان و اسرائیل و تکاپوی حزب الله لبنان.
با یاد شیخ احمد یاسین
در خم کوچه پنهان شده بود و به در مسجد نگاه می کرد. بوی برگ های تازه رسته
درخت پرتقال هوا را پر کرده بود . اما او را سر شوق نمی آورد. دیگر هیچ چیز
برای او معنی نداشت و حسی در او نمی انگیخت.
روزها از پی هم می گذشت و او منتظر بود. و این انتظار را پایانی نمی نمود.
در حالی که هفتمین روز بود که شیخ برای نماز به این مسجد می آمد. مطمئن بود
این آخرین بار است و دیگر نمی دانست به چه بهانه ئی و در کجا خود را به شیخ
نزدیک کند. همین هم کلافه اش می کرد و مدام از خود می پرسید پس چرا از
اسرائیلی ها خبری نیست. نه بال گردی، نه تانکی، حتا نه تک تیراندازی.
زوزه سگی آمد. لعنت فرستاد به هر چه مبارزه است و سنگ و انتحار. آخر چرا او
باید یهودا می شد؟ چرا یکی دیگر این کار را نمی کرد؟ اصلا چرا باید در این
خاک و در این زمان به دنیا می آمد؟ حالا که آمده بود، چرا وارث دارائی
کلانی نبود تا راحت گذرنامه ئی تهیه کند و به هر جا برود که می خواهد؟ آیا
برای چیزی به این بی قدری باید خودش را به حراج می گذاشت؟
وقتی چشم در چشم شیخ می شد، دلش می خواست زمین دهان باز کند و او را
ببلعد. احساس می کرد شیخ می داند او چه کرده است و به روی خود نمی آورد.
دلش می گرفت و لعنت می فرستاد به همه دی روز و امروز و فردا.
شیخ گفت:«عصار، تو دیگه برا خودت مردی شدی!» و با غرور به او چشم دوخت .
شیخ تازه از زندان آزاد شده بود. در چشمان کودکی یش پیرمردی هزار ساله می
نمود که دست هایش را مشت می کرد و با خشم سخن می گفت و می خواست بکشد تا
انتقام بگیرد و سرزمین شان را به خودشان برگرداند. اما وقتی به سرش دست می
کشید، گوئی محبت همه دنیا در آن دست های نحیف استخوانی جمع است و به وجود
او سرایت می کند.
شیخ بیش از حد مهربان بود. اگر او نبود، نمی دانست غم یتیمی را چگونه تاب
آورد. به ویژه نگاه های پر از کینه عبده و خیلی های دیگر را. تا مدت ها نمی
فهمید چرا از او بیزارند. تا این که روزی دست کجی عبده را لو داد. او هم
سیلی محکمی در گوشش نواخت و با یک دنیا بغض و نفرت سرش فریاد زد:«تو هم
لنگه پدرتی، آدم فروش!»
نمی دانست آدم فروش یعنی چه. اما می دانست، هر چه است، خیلی بد است که عبده
با چشمان قرمز و دهان کف به لب آورده، آن را بر سرش می کوبد. گریان به آغوش
مادر پناه برد. زاری کنان پرسید آدم فروش یعنی چه. ام صدیق هیچ نگفته و فقط
او را بوسیده و تلاش کرده بود با آب نبات آرامش کند.
اما بار دوم که عبده این کلمه را خطاب به او بر زبان آورد، طاقت نیاورد. با
مشت و لگدهای کم توان کودکانه اش به جان وی افتاد. ابتدا عبده خندید. اما
وقتی یکی از مشت هایش به گوشه چشم وی اصابت کرد، به تک و تا افتاد. غرق خاک
و خاشاک بر زمین می غلتیدند. شیخ که چشم هایش مثل حالا کم بینا نبودند، از
راه رسید.
به او شکایت برد. شیخ که آن روزها مانند امروز گوشش کم شنوا نبود، به عبده
توفید:«پدرش آدم فروشی کرده، به این چه؟ مگر تو رُ به جرم خطاهای پدرت
محاکمه می کنن که به جان این یتیم افتادی؟»
فردای آن روز پیش شیخ رفت و با اصرار از او خواست بگوید پدرش چه کرده که
چنین لقبی گرفته است. شیخ زیر درخت پرتقال او را در آغوش گرفت. اما قصه اش
دیگر رنگ و بوی قصه های پیشین را نداشت. قصه تلخی بود که دیگر هرگز از او
نخواست تکرارش کند. پدرش با لو دادن عملیاتی، باعث شهادت چند رزمنده دلاور
شده بود. یکی از آن ها پدر عبده بود. شیخ نمی دانست چرا پدرش که مبارز از
جان گذشته و الگوی دیگران بود، این کار را کرده بود. شاید به خاطر به تر
شدن زندگی او و ام صدیق به جان آمده و تن به خیانت سپرده بود. اما همین
کارش هم درسی برای همه بود. چون اسرائیلی ها به جای وفای به عهد و فرستادن
او و زن و بچه اش به خارج، در همان محل عملیات، پیش چشم همه تیربارانش کرده
بودند.
با گریه پرسیده بود، چرا. شیخ با محبت او را نوازش کرده و جواب داده بود
چون خیال شان جمع بود باز مثل او هست. به علاوه او پیش تر ضربه های بزرگی
به آن ها زده بود. و این گناه بزرگی بود که اسرائیلی ها هرگز نمی بخشیدند.
حالا نوبت خودش شده بود و شده بود میراث دار پدر. عملیات شان لو رفته بود و
او نخستین کسی که دست گیر شد. افسر اسرائیلی بی رحمانه او را زده و پرسیده
بود در چه عملیاتی حضور داشته است. هیچ نگفته بود. ساعت بعد افسر تمام
عملیاتی را که در آن حضور داشت، با ذکر محل و تاریخ، برایش ردیف کرد.
انکار کرد. افسر ساکت چشمان خاکستری یش را به او دوخت و چند لحظه بعد شکنجه
گر را فرا خواند.
وقتی به خود آمد، با افسر قرار گذاشته بود برود و عملیات شان را در تل آویو
انجام دهد و به سلامت به غزه برگردد. منتها با این شرط که پس از آن شیخ را
بیابد و تا می تواند در کنار او باشد. پاداشش هم گذرنامه بود و دلارهای
فراوان که می توانست در هر جای دنیا که بخواهد، خرج کند. به یاد پدرش
افتاده بود. اما چاره ئی نداشت. یا راست می گفتند که او می برد یا دروغ که
آن وقت با وضعیت الانش فرقی نمی کرد. بنابراین پرسیده بود چه طور آن ها را
بیابد تا از مخفی گاه شیخ آگاه شان کند. افسر چشم خاکستری گفته بود لازم
نیست به سراغ شان برود. خودشان او را پیدا می کنند.
پرسیده بود چه طور و او دلقکی را به وی داده بود که به حلقه جاکلیدی آویزان
بود.
زوزه سگ نزدیک تر شده بود. دلقک را از حلقه متصل به کمربندش جدا کرد. با
دقت نگاهش کرد. در گرگ و میش سحر زشت تر از قبل می نمود. آن چشمان آبی لوچ،
آن موهای قرمز پرپشت و کلاه و کت و شلوار آبی و آن کفش های بزرگ مسخره تر
از همیشه می نمود. خنده اش نیز وقیحانه تر از همیشه بود.
بر زمین تف کرد و دلش خواست بر آن دسته گل مارگریت سفید و شاخه های قلب لا
به لای آن، بر آن جعبه شیرینی قلبی شکل در دست دیگر دلقک و به کراوات صورتی
پر از قلبش تف کند. اما نمی توانست. افسر چشم خاکستری گفته بود، دلقک ردیاب
است و هر جا برود، به آن ها نشان خواهد داد. کافی است شیخ را بیابد و هم
واره به او نزدیک باشد تا آن ها بقیه کارها را انجام دهند.
زوزه سگ کلافه اش می کرد. به در مسجد نگاهی انداخت. هیچ کس دیده نمی شد و
جز صدای نسیم که لا به لای برگ های درخت پرتقال می پیچید، صدای دیگری نبود.
به آسمان نگاه کرد. حتا پشه هم پر نمی زد. سکوت هراس ناکش کرد. نگران شد
نکند دلقک از کار افتاده باشد و دیگر کار نکند. به آن دست کشید. هر چند نمی
توانست بفهمد سالم است یا نه. هیچ برش یا منفذی نداشت تا نشان دهد درونش چه
می گذرد. عصبی شد. اما سالمی یا خرابی آن به او چه مربوط بود؟ او وظیفه اش
را انجام داده بود و به قول افسر چشم خاکستری، بقیه کارها به خودشان مربوط
بود.
اما تا صبح اگر خبری نمی شد، خودش می رفت سراغ شان. چه طور؟ نمی دانست. اما
مطمئن بود، یک جوری پیداشان خواهد کرد. افسر چشم خاکستری هم برود به جهنم.
باشد که گفته بود نیا. وقتی دیگر طاقت نداشت چشم در چشم شیخ شود، دستور او
چه اهمیتی داشت؟ شیخ عمری برایش پدری کرده بود و در برابر هر سختی و مشکل،
سپر بلایش شده بود. همان طور که بعد از آن دعوا، عبده دیگر هرگز به او نگفت
آدم فروش. مگر می شد باز شانه به شانه او بایستد تا به اسرائیلی ها نشان
دهد او کجا است؟
سگ دوباره زوزه کشید. شیخ از در مسجد بیرون آمد. عبده و سه نفر دیگر همراهش
بودند. بی اراده به طرف شان رفت. شاید تا حالا زیاد به شیخ نزدیک نشده بود
که اسرائیلی ها نتوانسته بودند ردش را بیابند.
شیخ به رویش لبخند زد و گفت:«چه عجب دلاور! بالاخره شب نشینی با حوری یا
گذاشتن سحرخیز شی؟»
جز لبخند شرم هیچ نداشت نثارش کند. اما ناگهان چشمان عبده خیره و از هم
دریده شدند.
متحیر او را می نگریست.
عبده خیره به دلقک، صندلی چرخ دار شیخ را محکم کنار زد و با مشت به سینه
او کوبید و نعره زد:«آدم فروش!»
تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد. اما بیش تر از حرف عبده گیج بود تا
از ضربه اش. عبده دسته صندلی شیخ مبهوت را گرفت و نعره زد:«بمب، بمب.» و
دلقک را نشان داد.
شیخ که نه خوب می دید نه خوب می شنید، بر اثر هل عبده، همان نزدیکی بر
زمین افتاد.
با دلهره به دلقک نگاه کرد. موها و قلب ها و کره دماغ قرمزش مانند اخگر
فروزان شده بودند. نعره زد:«ای خدا!» و خواست آن را از کمربندش جدا کند.
اما نتوانست. فقط یک آن نور شدیدی دید که همه سو را خاک آلود کرد.
سه شنبه
4 فروردین 1383