راست گفتی، خوب خواندی، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ...
مهدی اخوان ثالث
سخن گفتن درباره جلال آل احمد؛ یکه تاز عرصه روشن فکری دهه چهل سهل
ممتنع است. او در تاریخ ادبیات سیاسی این مرز و بوم جای گاه ویژه ئی
دارد. قلم او با جامعه و سیاست پیوند عمیقی خورده بود و به همین دلیل
مخاطبان بسیار داشت. شاید همین نیز موجب جوان مرگی یش شد. اما او، دکتر
علی شریعتی و غلام رضا تختی سه چهره ئی هستند که هرگز نتوانسته ام باور
کنم به مرگ عادی درگذشته اند. حتا اگر درباره آل احمد، هم سرش؛ مهربانو
سیمین دانشور مصر باشد او سکته کرد. به زعم من، ضربه عاطفی که مهربانو
از او خورده و نفرت درونی سرکوب شده در عرض سال ها، به شکل شهید نساختن
از آل احمد جلوه گر می شود. اما پژوهش گر به دور از چنین درگیری های
عاطفی، با اندک دقت در زندگی نامه این سه تن درمی یابد، ایشان چنان
مردمی شده بودند که برای رژیم پیچیده شاه هیچ چاره ئی نمانده بود جز
حذف شان از طریق سر بریدن با پنبه.
در هر حال جلال آل احمد تأثیر عمیقی بر اندیشه و اندیشه ورزان این مرز
و بوم گذاشت. با وجود این دو واژه بحث انگیز وی؛ "غرب زدگی" و "روشنفکر
نما"ئی هنوز گریبان گیر قشر روشن فکری ایران است و به شکل های گوناگون
جلوه گر می شود. از ابتذال تقلید تکیه کلام او ("رئیس" خطاب قرار دادن
دیگران تا خود را آل احمد ثانی خیال بفرمایند) گرفته تا پز سیاسی بازی
همه گیر در دهه گذشته که در بسیاری موردها باعث شد سترونی هنری با
تلقیح سیاسی بازی به زایش شهرت کاذب منجر شود. و آن چه در این میان گم
ماند، تفکیک نقش هنرمند از فعال سیاسی بود و این که هر هنرمندی می
تواند روشن فکر فعال سیاسی باشد، اما هر فعال سیاسی لزوما هنرمند نیست.
در نتیجه بلبشو و ناهنجاری به وجود آمد که عنان هنرمند اهل قلم را
کسانی به دست گرفتند که به هیچ وجه هنرمند نبودند و ماهیت او را نمی
شناختند و او را به بیراهه هائی کشاندند که بازگرداندنش به جای گاه
خود، فکر نکنم دست کم در این دهه میسر باشد.
ماجرای زندگی آیا
جز مشقت های شوقی توأمان با زجر
اختیارش هم عنان با جبر
بسترش بر بُعد فرار و مه آلود زمان لغزان
مهدی اخوان ثالث
مهدی اخوان ثالث یکی از بهترین نمونه های
هنرمندی است که به راه سیاست رفت، اما زیر فشار آن له شد و زندگی مصیبت
باری چه برای خود چه برای خانواده اش رقم زد. او که
قاصد تجربه های همه تلخ بود و به زبان هنری
می گفت آن چه آل احمد با زبان مقاله سیاسی می گفت، عاقبت کارش به صفحه
تلویزیون رژیم شاه کشید و راوی داستان برای کودکان و نوجوانان شد. حال
حکایت افیون بماند.
گرچه نمی خواهم درباره آن روزگار سختی که رژیم شاه و ساواکش برای
مبارزان فراهم کرده بود، ساده اندیشی کنم یا بخواهم از کسی حساب رسی
کنم. اما به عنوان پژوهش گر ناچارم حقیقتی را عنوان کنم که نمی توان آن
را نادیده گرفت:
مهدی اخوان ثالث مصداق بارز هنرمندی است که می
خواست روشن فکر فعال سیاسی هم باشد، اما توان و ظرفیت آن را نداشت.
روحیه حساس و ظریف هنرمندانه او خشونت و تنش و وقت بری دنیای سیاست را
برنمی تافت و ناچار به شکل های گوناگون به زانو درآمد و شد
نامم همه امید و چه نومید
و به این باور رسید که باغ بان و
ره گذاری نیست/ باغ نومیدان/ چشم در راه بهاری نیست.
در حالی که جلال آل احمد یا دکتر شریعتی گرچه چنین روحیه حساس و ظریفی
را در آثار ادبی خود بروز داده اند، اما پیش از آن،
روشن فکر فعال سیاسی بودند که تاب بازی
های سیاسی و سختی ها و تکانه ها و شلوغی ها و اتلاف وقت و ویران گری آن
را داشتند و به زانو درنیامدند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتا دل نشین آواز جفت تشنه پیوند
مهدی اخوان ثالث
فریدون مشیری شاعر هنرمندی بود که حد و اندازه شخصیت هنرمند خود
را می دانست و آن را با سیاسی بازی به بیراهه
نبرد تا از خود پهلوان پنبه بسازد. با شاهد آوردن او قصدم نفی ارزش های
مبارزان دوران حکومت ستم شاهی نیست. اما می خواهم بگویم هر انسانی باید
توانائی های خود را بشناسد و آگاه باشد در راهی که قدم می گذارد، چه
قدر توان مقابله با تبعات آن را دارد و اصولا برای آن کار ساخته شده
است یا خیر. اجر آن مبارزان مأجور که دست رژیم شاه را از سر این ملت
کوتاه کردند. اما عمر و نام شان وابسته به رژیم شاه است و با نابودی
آن، تداومی ندارد مگر از طریق یاد یادآوران و میزان خلوص و ارزش های
والای خودشان. اما اجر مشیری هم محفوظ که روح عاشق و انسان دوستش سروده
هائی را برای ما و آیندگان به میراث گذاشت که تاریخ مصرف ندارند و از
میان شان، شعر "کوچه" جای گاه ویژه ئی دارد. به قول مهربانو سیمین
دانشور، چه کسی تجربه عاشقانه داشته و این شعر را خوانده و با آن هم حس
نشده است.
ای تکیه گاه و پناه
زیباترین لحظه های
عصمت
و پر شکوه
تنهائی و خلوت من!
مهدی اخوان ثالث
آوردن نام مبارز نستوه سید محمود طالقانی در
کنار هنرمندان/ روشن فکران فعال سیاسی ماه شهریور شاید کمی غریب
بنماید. اما اگر به اثر جاودانه اش؛
پرتو قرآن
نگاه دیگری داشته باشیم، در شگفت می مانیم از روی کرد فرمالیستی یا
ساختارگرایانه این روحانی که بخش اعظم عمرش در مبارزه با رژیم شاه و در
زندان های او گذشت. کمی مداقه هم ما را به این نکته می رساند که گرچه
این روی کردها در قرن بیستم غرب نام دار شده اند، اما سنت تفسیر و
تأویل قرآن کریم
تاریخ چه ئی به قدمت تاریخ حیات این کتاب مقدس
دارد و دقیقا از همان شگردهائی بهره می برد که در سده بیستم با نام
فرمالیسم یا ساختارگرائی شناخته شدند. پس چه صد حیف که دستاوردهای
تاریخ خود را نمی شناسیم و قدرشان را نمی دانیم و باید چشم به راه
باشیم تا اصول در دسترس خودمان را از غرب برای مان صادر کنند و ما نیز
طوطی وار تکرار کنیم. و حال ای کاش اهل دانشی پیدا شود که هم روی
کردهای نقد ادبی را بشناسد هم قرآن پژوه باشد و برای مان
بگوید فرم روایت داستان یوسف و زلیخا یا عزم موسا برای دیدار با خداوند
در قرآن کریم
چه قدر نمایشی و مدرن است و چگونه تئاتر ابزرد
یا اپیک بابت موجز گوئی و ریتم تند و نشانه ها و نمادهایش پیش آن عقب
افتاده است.
یاد این رفتگان مانده تا ابد در ذهن و دل ما، گرامی.