من شاملو را هرگز ندیدم. ولی برخورد مکتوبی که
در روزنامه ها داشتیم- وقتی من نقدی بر
کتاب حافظ
او نوشتم- در جوابم نوشت "این حضرت- یعنی خائفی- حتا جای گاه نگرش من و
زاویه دید مرا درک نکرده."
من جواب دادم"من کاری به نگرش شما ندارم. به واژگانی کار دارم که در
دیوان حافظ آمده. آن نقطه گذاری های شما، آن کاما و گیومه های شما، شعر
حافظ را به هم ریخته."
ولی اخوان که به شیراز می آمد- آن زمان خانه ئی در رحمت آباد داشتیم-
به منزل ما می آمد. م. آزاد هم بود. او برای اخوان خیلی احترام قائل
بود.
در شیراز جائی هست به نام هفت تن و چهل تن. در این دو محل قبرهائی است-
هفت قبر در هفت تن و چهل قبر در چهل تن- که ناشناخته اند. یعنی هیچ
اسمی روی سنگ قبرها نیست.
به خصوص شبی که در منزل ما بود، خیلی علاقه مند بود آن جا را ببیند.
وقتی رفتیم، اخوان گفت:«این ها بزرگ ترین آدم های روزگار بودند. چون هر
که بودند نخواستند نام شان بماند. خائفی، اگر توانش را داشتی، وقتی
مُردم، مرا ببر این جا دفن کن تا بشوند هشت تن.»