دارالترجمه رسمي آبيز
 
مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 



kolbehoor.blogfa.com
___________  

ققنوس منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

مادر منتشر کرد


چاپ دوم

خانواده خوش بخت
ا. کیهان نیا


چاپ چهاردهم
 راز موفقیت در بازار کار

ا. کیهان نیا


چاپ دوم
راز موفقیت در زندگی
(هنر بهتر زیستن)
ا.کیهان نیا


چاپ پنجم
زن دیروز ،مرد امروز
ا. کیهان نیا
___________
 

جنسیت و نقد ادبی

عباس محمدی اصل 

اول

ادبیات بخشی از فرهنگ است و همانند سایر اجزای معرفتی فرهنگ ، از طریق نهاد آموزش غیررسمی و رسمی به نحو نمادین در الگوهای رفتاری اعضای جامعه درونی می شود و تبلور می یابد . البته نمادهای معرفتی فرهنگ از تعاطی برخوردارند . چنان که ادبیات می تواند به عنوان جزئی از فرهنگ به واسطه نوع معرفت دهی و توزیع صورت و فحوای آموزش و ارتباط با سایر خرده نظام های اجتماعی ، به نقادی فمینیسم در ابعادی چون تحول صورت گرائی و معناشناسی یا توده ئی شدن ادبیات از طریق اختراع چاپ و بسط وسایل ارتباط جمعی بپردازد . به عنوان مثال نقد فمینیستی ادبیات ، انحصار مردانه خوانندگی و نویسندگی و نقد ادبی را می شکند و از انتظارهای متمایز زنان در تجربه فرهنگی ادبیات و ضرورت گشایش روزنه های اجتماعی برای بروز این دریافت های مستقل در عرصه های خواندن و نوشتن و نقد ادبی داد سخن می دهد . اهمیت این جریان در آن است که به رغم انحصار مردانه نظرورزی معرفتی در حوزه نقد ادبی ، جنبش فمینیسم توانست بر این پایه به تغییر نگاه جامعه نسبت به میراث ادبی توفیق یابد و به عنوان مثال نشان دهد فرهنگ زنان خرده فرهنگ نیست و نباید تحت این عنوان ملاحظه شود . ( 1 ) در هر حال این توفیق بدان جهت حاصل آمد که نگرش فمینیستی توانست تحلیل ادبی را از زاویه مقوله جنسیت به مباحثی نظیر نمایش تمایزهای جنسی در ادبیات ، هماهنگی ادبیات با ارزش های مردانه و زنانه یا از خود بیگانه کردن نهادینه زنان در نظرورزی و نقد ادبی وارد کند .

نظریه پردازی غیرسیستماتیک خواندن و نوشتن و نقد ادبی بر پایه تمایزهای جنسی – جنسیتی در گذشتن از ارجاع  بنیادگرایانه به نظرهای مذکری چون زبان شناختی سوسور ، روان کاوی فروید و لاکان ، ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس یا شالوده شکنی دریدا و استفاده ابزاری از آن ها به منظور تدوین مبانی معرفت جنسی – جنسیتی برابری طلب در نقد ادبی است . اگر این روی کرد با اقبال زنان و مردان منتقد مواجه شود ، قاعدتا مبانی نظری جدیدی در نقد ادبی پایه ریزی می شود که تاریخ ادبیات جدید را با الگوهای چندصدائی جنسیتی مثلا در عرصه تجربیات متمایز شخصیتی زنان و مردان در قالب خودسرگذشت انگاری می آکند و سبب می شود در بازنگری زبان ، زنان از خود بپرسند ما چگونه زندگی کرده و می کنیم ، چطور به تصورخودمان دست می یابیم [ و ] زبان به چه ترتیب برای آزادی ما دام می نهد . ( 2 )

شکستن افکار قالبی جاری راجع به زنان در ادبیات مابین دو قطب فرشتگی – فاحشگی ، سوءاستفاده یا شرمندگی جنسی مردساخته از جنس دوم و واردکردن زنان به حوزه تاریخ ادبیات ، از جمله مهم ترین دستاوردهای نقد ادبی است که مرتبط سازی فمینیستی آن ها با سایر پدیده های اجتماعی نظیر پورنوگرافی و تجاوز و خشونت جنسی به روشن گری اذهان آحاد جامعه یاری رسانیده و با تحول در ارزش های زیبائی شناختی به دگرگونی جهت گیری های کنشی – پویشی تعاملات اجتماعی کمک کرده است . در ادامه ، این روی کرد به غنای هویت های مستقل جنسیتی اشخاص انجامیده است و آن ها می توانند ادبیات خاص خود را در عین ارتباط با ادبیات جنسی دیگر رقم بزنند و ممد اعتلای ارزش های معرفتی – هنری فرهنگ بشر شوند . نقد ادبی زنانه – مردانه با تعویض فرهنگی تاریخ زیست ملل به بسط امکانات حیات مندی اجتماعی مدد رسانده است . زیرا تعریف مستقل خود جنسیتی زنان در دایره معرفتی ، ارزشی ، روانی و اجتماعی فرهنگ مردانه ، زیبائی شناسی هنری متمایزی را به وجود می آورد که با زبان و محتوای خاصی به تکمیل جامعه انسانی نوین ختم می شود . مثلا تصحیح آگاهی زنانه و استقلال طلبی آن در عرصه هنرورزی ادبی ضمن ایجاد زمینه تبادل تجارب زنانه از زندگی اجتماعی ، قادر است به نوسازی نسلی همت گمارد که مردانش عناصر تجربی گران سنگ تری برای تکمیل دیدگاه و کنش های عاطفی در عرصه مناسبات اجتماعی تا حد بروز منویات دوجنسیتی مردان دارا خواهند بود . البته این در حالی است که نهاد مردسالاری ، قد کشیدن این نهال نورسته را تاب نیاورده است و به خشکاندن ریشه های آن می پردازد . اگرچه فمینیسم در تعاطی با مردسالاری به خودآگاهی زنانه در نقد ادبی و سپس تکمیل جهان مردانه می رسد . اما نباید گمان کرد تلاش های اولیه زنان در تولید آثار ادبی و نقد آن ، فارغ از شخصیت سازی های وابسته جنس دوم تحقق یابد . در این مرحله زنان به واسطه تأدیب دیرپای مردسالارانه حتا تجارب خود را از نگاه مردانه تنسیق و بیان می کنند و هویت مستقل را در این میانه به چیزی نمی گیرند . بی گمان پس از طی این مرحله است که فتح باب تبادل ارتباطی تجارب زنانه در عرصه تاریخ و جغرافیای اجتماعی ، آنان را به بازنمائی تمایلات خاص خودشان فرا می خواند و تبادل منویات هویت های مستقل ، شخصیت های جنسیتی را به اتکای آموزش نهادینه آکادمیک ، طلایه دار تکثرپذیری فرهنگی و پیشرفت اجتماعی می سازد . به این ترتیب موضوع هائی نظیر تمایز جنسی نویسنده و خواننده و مفسر متن ، بازنمائی زبانی شخصیت جنسیتی در عرصه هنر و روان کاوی و متافیزیک و تبلور ضرب آهنگ جسمانیت جنسی در تمایلات نوشتاری به ساخت شکنی نهاد مردسالارانه ادبی معطوف می شود و سبک ادبی زنانه ئی خلق می کند که در عین تشخص از دسترسی شناخت مردانه نیز نمی گریزد .

در نتیجه تاریخ نقد ادبی بر این مبادی استوار شده است . این نقد می کوشد با تمرکز بر فرودستی ادبی زنان و منفعل کردن آنان در این عرصه ، از حصر ادبی مردانه ایشان جلوگیری کند و سنت ادبی مستقلی را برای زنان پی بریزد که وفق آن امکان تحلیل ساخت جنسی – جنسیت در گفتمان ادبی فراهم آید . تاریخ نقد ادبی به اتکای ترکیب تجارب زنان و مردان وجاهت جدیدی کسب می کند که در پرتو بازکاوی میراث ادبی به نوسازی ادبیات آتی فرهنگ بشر یاری می رساند . به این ترتیب تأمل در نقد ادبی زنانه و آثار ادبی زنانه از نگره نقد ادبی فمینیستی ضرورت می یابد .

 

دوم

تاکنون این مردان بوده اند که غالبا به آفرینش ادبیات و نقد آن توفیق یافته اند . قلت تعداد زنان در این عرصه به اضافه بیان منویات مردانه از زبان آنان نشانه غلبه آفرینش و نقد مذکر ادبی است . وجه مردانه آموزش ادبی در شکل نهادین آن یا کاربرد نمادین مطالعه فمینیستی ادبیات در فرهنگ مردسالار به منظور تحت کنترل داشتن آن نیز بر این موارد افزوده می شود . روی گردانی از این جریان غالب آن گاه ممکن می شود که تعریف معرفت هنری بر حسب نگاه رایج به ابژه ابتکاری رفته رفته جای خود را به تعریف هنر از حیث توجه به سوژه هنرمند آن در کنار ابژه مورد نظر وی دهد و در این راه تمایلات هنرمند امکان بروز خود را در مورد درک زنانه منویات ناعقلانی آن فراهم می آورد . تمرکزیابی قدرت این جریان عمده در خلق و نقد و آموزش ادبی نشان این ضرورت تفکیک پذیری جنسیتی نظام های شخصیتی در جامعه و تکثرگرائی فرهنگی دریافت هویات آن را دارد . با وجود این تا زمان ادامه خلق و نقد و آموزش ادبی مردانه حتا به رغم فزونی تعداد زنان در این عرصه و ضرورت همراهی با ملاک های مردانه به منظور تداوم این جریان نظیر الزام استادان زن ادبیات در آموزش معیارهای ادبی مردانه به منظور حفظ شغل یا اهمیت رعایت این ملاک ها توسط نویسندگان زن برای کسب مجوز چاپ و نشر آثار یا جذب خوانندگان بیش تر ، چنین امکانی منتفی می نماید . تکوین نظریه و روش متناسب با تأمل جنسیتی در خلق و نقد و آموزش ادبی نشانه اولویت یابی ساختی انجام چنین مهمی است که سپس حضور کنش گران اندیشنده در عرصه توجه به تمایل های تجارب هنری جنسیت ها را توجیه می کند .

ادبیات از این نگره می تواند تحت تأثیر قدرت نابرابر جنسیتی مورد نقد واقع شود . به عبارتی زیبائی شناسی تمایل آن گاه در فضای مدنی امکان نمود مستقل می یابد که سیاست اخلاقی حاکم بر جنسیت از تحمیل منویات مردسالاری در حوزه عمومی به حوزه خصوصی دست شوید . رفع ازخودبیگانگی ادبی در این منظر عبارت از تمایز بخشیدن به من ، ما و آن های جنسیتی نویسنده و خواننده و منتقد ادبی و به کلام ساده تر ، تبدیل دیگری جنسیتی به خودمحوری در عرصه خلق و نقد ادبی است . آغاز نوشتن زنان بر این مبنا پایانی است بر سکوت آنان در قبال فراموش شدگی و بدفهمی و سوءتعبیر از تمایلات خودشان . بر این سیاق روایت نمادین زنانه از تمایل به ابراز وجود مستقلی سرچشمه می گیرد . در واقع دست به کار شدن زنان برای خلق و نقد ادبی به واسطه آگاهی از این که ابراز وجود مستقل ادبی آنان ضرورتا با تعارض جنسیتی علیه مردان همراه نیست ، بل که امکان گذار آرای هنری دوجنسی وجود دارد ، راه اعتلا در پیش می گیرد و از این حیث نوسازی ادبی با تجدید حیات اجتماعی –  شخصیتی ، رابطه دیرپا به هم می رساند .

در این مسیر، در مطالعه هنری زنان و مردان باید بدوا اهمیت زبان در ایجاد ، انعکاس و حفظ روابط نابرابر میان زنان و مردان را تشریح کرد . ( 3 ) ثانیا تحت این شرایط متن نبایستی ذاتا در قالب واژگانش خوانده و فهمیده و نقد شود . ( 4 ) بل که باید چنین متن هائی در مقایسه با سایر متن های ادبی سنجیده شوند . به عنوان مثال در این راستا اذعان شود اشعار ... درباره سوژه یا برای خودشان سروده نشده اند ، بل ضرورتا درباره اشعار دیگر سروده شده اند . ( 5 )

ثالثا بدین منوال چنین متن هائی باید در سپهری بیناذهنی و با ارجاع به شرایط اجتماعی – تاریخی مورد فهم قرار گیرند . ملاک ارزیابی معنای متن در این فضای بیناذهنی از تکثر حقیقت روایت می کند و این حقیقت متکثر نیز زمانی امکان بروز می یابد که الزام تفکیک پذیری ساختی به تنوع پذیری هویت های شخصیتی مثلا از منظر جنسیتی حکم داده باشد . در این صورت روی کردهای عقلانی – تمایلی در این سپهر بیناذهنی می توانند چنان به تکثر معنای ادبیات و نقد آن برخیزند که جهت گیری پویشی نظام اجتماعی را به سوی واقعیت های غائی متنوع تر و الزاما غنی تر در زمینه هائی نظیر توسعه پای دار جنسیتی جامعه انسانی فرا بخوانند .

این نگاه به نقد ادبی سنت نیست . بل که ضمن هم سازی برای درک معنای متن به نوسازی تصویری جدید از آن نیز همت می گمارد و برای انتقال نوشتاری این تصویر به قابلیت ها و محدودیت های ذهن خوانندگان هم در مواردی چون آموزش و ادراک و ذائقه زیبائی شناختی و شرایط طبقاتی و جنسیتی آن ها اشراف دارد . در واقع اگر شرایط و امکانات اجتماعی به زنان اجازه آموزش و قلم به دست گرفتن داده ، نویسندگان زن باید بتوانند خود مستقلی را به جای دیگری با خودمحوری مرد به گفتمان بنشانند و این استقلال هویتی را به خوانندگان و سایر متن ها نیز بیاموزند . در این صورت اگر بپذیریم شما مانند آن چه می خوانید ، هستید یا می شوید ( 6 ) خودیابی و خودنمائی از طریق خواندن و نوشتن بلافصل و از سر تمایل برای به رسمیت شناخته شدن توسط دیگران ( مردان ) ضرورت می یابد .

 

سوم

هدایت نظری نقد ادبی و حتا خلق ادبی برای رهائی از شائبه تأثیرپذیری از عقل مذکر بایستی به سه سؤال پاسخ دهد :

1)    آیا زنان می توانند به آفرینش و نقد ادبی مستقل از مردان بپردازند ؟

2)  آیا زنان به عنوان جنس دوم برای جلب ملاک های هنجاری ( خوب و زیبا ) در باب کار خود ، همان چیزی را می نویسند و نقد می کنند که مورد نظر مردان است ؟

3)    چه شرایط تفکیک پذیرفته اجتماعی است که بایستی به توجه جداگانه و متمایز نسبت به آفرینش و نقد ادبی حکم دهد ؟

مفروض پاسخ گوئی به این سؤالات عدم نفی هویت جنسیتی زنان است . برای این منظور آنان بایستی از نقش های کلیشه ئی تعیین شده نظام مردسالار نظیر مادری و همسری بسی فراتر بیایند و ارتباط فرهنگی خود را با سنت در قالب تفکیک پذیری شخصیتی تداوم بخشند . در این نگاه تصور جدیدی از برابری و قدرت و نهاد خانواده و جای گاه اجتماعی فرد طرح می شود تا در این کنش ، آرمانی از رابطه با نظر مستقر که ظاهرا غیرقابل تغییر می نماید ، به اصلاح تقرب جوید .

خو کردن به ملاک های خلق و نقد ادبی مردانه از کودکی در قالب گفتمان های والدین و دروس آموزشی و روابط همالان و رسانه ها تثبیت می شود و تغییر این نگاه به ملاک های جدیدی احتیاج دارد . این شیوه جدید هم با مقاومت ذائقه جمعی مواجه می شود . با وجود این ، حل این مشکلات با میزان سرمایه گذاری اقتصادی و بسط لیبرالیسم سیاسی و تعمیم به تفکیک پذیری اجتماعی و رواج تکثرگرائی فرهنگی ممکن می شود . زیرا در این شرایط حدود تکوین دریافت متنوع جنسیتی امکان بروز می یابد . زنان در این فضا می توانند هم به روایت مردسالارانه زندگی جنسیتی بپردازند و هم می توانند تصورات جای گزین را بسط دهند که نقد ادبی نیز قادر است متوجه این دو روی کرد باشد . در این بین ، هر چند غالبا به نظر می رسد مردان در خلق و نقد ادبی پیش گام هستند ، لیکن چنین نیست و زنان طلایه دار این کارند . از این رو طراحی کارراهه ادبی خاصی برای زنان ضرورت می یابد که در آن ملاک های زیبائی شناسی و نقد ادبی متفاوت باشد . چنان که از جمله این معیارها می توان از جای گزینی توانائی و قابلیت به جای کنترل و نظارت نام برد . در این صورت خالق و ناقد ادبی مجهز به خرد دوجنسیتی زنانه به اتکای خاست گاه طبقه متوسط خود می تواند به تنوع دیدگاه های اجتماعی اعم از حاشیه ئی و واقعی دست یابد . تحت این شرایط ملزومات نقد ادبی زنانه عبارتند از توجه به این که تاریخ ادبیات ، افسانه مردسازی است و آگاهی از این که خواندن و نوشتن زنانه در پارادایم مردسالاری رخ می دهد و بالاخره عنایت به این که نقد ذائقه و روش و واکنش زیبائی شناسانه به ادبیات از ضرورت تام برخوردار است .

در مجموع و تحت این شرایط اگر ادبیات را عبارت از بازتاب ایدئولوژیک فرهنگ در هنر تعریف کنیم ، تأمل فمینیستی در ادبیات چونان توجه به فرهنگ و تاریخ زنان مبین حقایقی درباره جهان واپس زده ، شبانه ، مرموز و ناخودآگاه جنس دوم می نماید که در صدد جلوگیری از زایش و تعمیم استعداد دوجنسیتی بر حسب آزاد گذاشتن ضمیر ناخودآگاه است . در توضیح این نکته باید گفت هنر چونان نوعی شناخت منظم ، غالبا طبیعت را نمادین و با قوه ابتکار در قالب آثار مشخصی بازنمائی می کند و با انتقال شور هنرمند به مخاطب ، جان او را مشحون می سازد . با وجود این نظام مردسالاری برای تثبیت پایه های خودمدار در جهت مسخ هنر کوشیده است . چنان که به عنوان مثال پیکرک های گلین زنانه و نقاشی غارها با گاومیشی احاطه شده توسط اسبان و سفال های ظریف و منقوش و زبان شعری تربیت کودکان که التذاذ اجتماعی را بر حسب نزدیکی به طبیعت معرفی می کند ، رفته رفته با حاکمیت شبانان به اطفاء طلبی فردی بر پایه نزدیکی به فرهنگ تعبیر شد . در این فرآیند ، از یک سو هنر به اتکای زیبائی چونان تجانس و هم آهنگی اجزا در مجموعه ئی کلی به فلسفه کلیت نگر عقل مذکر تقرب جست و با تبدیل خالق جمیل به آفریننده و دوست دارنده جمال ، ملاک آسمانی راجع به ارزش هنر یافت و البته برای فراموشی زن به عنوان کانون آفرینش هنر ، عشق مجازی ذهنی را سامان داد . از طرف دیگر هر چند هنر زنانه در قالب خیاطی ، قالی بافی ، آشپزی ، سفره آرائی و قصه گوئی برای کودکان تداوم مستمر یافت و حتا ضمیر ناخودآگاه مردان هنرمندی چون داوینچی و میکل آنژ به بازنمائی آناهیتا و آفرودیت در تابلوهای مونالیزا و عطوفت پرداخت . اما این فقط واکنش جدید عصر پسانوین بود که به زنان امکان داد مثلا با ترکیب و آمیزش رنگ ها ، منطق چند وجهی ناظر به واقعیت را به جای حقیقت یابی دوبعدی و سیاه و سفید عقل مذکر بنشانند . بر این سیاق بود که نقد ادبی به رد معیارهای سنتی نقد و تاریخ ادبیات پرداخت ، ساخت شکنی سیاست های مردسالارانه متجلی در زبان را پیشه خود ساخت ، به تحلیل پیامدهای ایدئولوژیک نمایش رفتار جنسی دست زد و تاریخ دوجنسیتی را برای جای گزینی عقل مذکر در عرصه ادبیات پیش نهاد کرد . به این ترتیب در عرصه نقد ادبی ، نقش زبان برای بازتولید اندیشه و رفتار زنانه – مردانه مورد توجه قرار گرفت و بررسی زن ستیزی نویسندگان مرد با هدف خلق تاریخ ادبیات نویسندگان زن آغاز شد . بر این اساس شیوه های متفاوت نوشتن و استراتژی های متفاوت خواندن زنان باب شد و تعریف ادبیات با توجه به ادبیات زنان گسترش یافت و در واقع نقد طبقه بندی جنسیتی ادبیات که در آن بر نسبت خود و مؤلف و خواننده متن تأکید می رفت ، چگونگی بازنمائی تاریخی طبقه بندی های مزبور را در عرصه ادبیات بازگو کرد .

بدین منوال تعریف فمینیستی نقد ادبی به اتکای بازنگری تمامی نهاد ادبیات و با تغییر سه تصور راجع به ارزش های ادبی ( ادبیات پیشرو و خلاق و پیرو ) و دسته بندی متن های ادبی ( نوشته های زنانه و مردانه ) و شیوه تحلیل ادبی ( تأکید رابطه نویسنده و خواننده ، منتقد و متن ) همراه شد تا از این لحاظ ژرف نگری در مفهوم ادبیات به روشن گری رابطه آن با ایدئولوژی مردسالارانه و توجه به نقد ادبی زنانه باب شود . بنابراین خوانش نوشته ها و سنجش ایدئولوژی و فرهنگ آن ها با دیدگاهی زن محور سبب شد پارادایم های سنتی در باب زنان نظیر ذات گرائی زنانه یا انتساب نقش های اجتماعی مردسالارانه به آنان آشکار شود و پرده از نقش نویسندگان مرد و زن به عنوان خود یا دیگری در پرورش و بازتولید نابرابرسالاری جنسیتی از طریق متن های شان به کنار رود . این در حالی است که احیای نوشته های زنانه بر حسب پایه گذاری ادبیات زنان به چشم انداز ادبی نوینی جهت ارزیابی مجدد و مفاهیم ادبی و تاریخ ادبیات در مطالعه منتظم ادبیات جنسیتی نیاز داشت و این همان کاری بود که با آزادگذاری ضمیرناخودآگاه هنرمند به منظور ظهور نمایندگار اصیل مادینه هستی از یک سو و نیز پویاسازی قدرت خیال از طرف دیگر برای بر رفتن از تاریخ ادبیات مسخ شده توسط عقل مذکر و پایه گذاری نقد ادبی دوجنسیتی همراه شد .

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

1- Lerner , G. The majority Find Its Past : Placing Women in    History . New York : Oxford      University Press , 1979 , p.52 .

2- Rich , A. When We Dead Awaken : Writing as Re-vision . College English 34 , 1972 .p.90 .

3- Kramer , Ch , Thorn , B . and Henley , N. Perspectiveson Language and Communication , 1978 , p. 646 .

4- Levi , A.W. De Interpretation : Cognition and Context in The History of Ideas , 1976 , p.164 .

5-Bloom , H. A Map of missing . New York : Oxford University Press , p. 18.

6-Bloom , H. Kabbalah and Criticism . p. 69 .    

 

 



صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر