|
|
|||||
|
|
|||||
|
ققنوس منتشر کرد |
|
|
|||
|
|
|
|
|
||
امید وارم عید را به خوبی
و خوشی سر کرده باشید . من این دفعه از یکی از
دوستان هم شاگردی یم به نام غزاله تشرفی داستانی
گذاشتم . خودم هم مثل او داستان های
بزرگانه می نویسم . منظورم از داستان های بزرگانه این است
که داستان هایی می نویسم که بزرگ سالان می نویسند
. شما تا حالا این کار را کرده اید ؟ من در شماره بعد یکی
از این داستان های خودم را فعلا خدا نگه دار
|
|||||
|
|
|||||
|
من و آرزوهایم
|
|
||||
|
چون آن لحظه من جای مادرم بودم . من
نمی دانستم چه طور غذا درست کنم . اما می دانستم چه طور کیک
درست می کنند . تخم مرغ را برداشتم و در ظرف شکستم و آرد را به آن اضافه
کردم . چشم تان روز بد نبیند ! به جای شکر نمک برداشتم و در ظرف خالی
کردم . حالا خودم فکر می کردم کیک خیلی خوش مزه ئی
درست کرده ام .
وقتی کیک آماده شد ، آن را جلو
پدرم گذاشتم . وقتی یک تکه از آن را خورد ، از شدت شوری حالش
به هم خورد . سرم داد زد : « این چه کیکی است که درست کرده ای
؟ ! »
از فریاد پدرم از خواب بیدار
شدم . اما دیدم هنوز شب است و باز خوابیدم . این بار دیدم
جای پدرم هستم و در کارخانه اش کار می کنم . یک مشتری
آمد و گفت : « ببخشید آقا ، این چیست ؟ »
من دست پاچه شدم و گفتم : « روغن مایع
است . جنسش بسیار عالی است ، امتحان کن . »
او
گفت : « دست شما درد نکند . چه قدر شد ؟ »
گفتم : « پنج هزار تومان . »
مرد آن را برد و فردا مریض آمد و گفت
: « آقا این روغن ماشین است یا روغن مایع ؟ »
ترسیدم و نمی دانستم چه بگویم
. اما صدای مادرم را شنیدم . می گفت : « پاشو ، باید
بروی مدرسه . »
خیلی خوش حال شدم که خواب دیده
ام . اما فهمیدم بزرگ ترها هم وقتی کار اشتباهی می کنند
، سر هم دیگر داد می کشند . برای همین تصمیم
گرفتم دیگر کاری نکنم تا سرم داد بکشند .
|
|||||
|
|||||