دارالترجمه رسمي آبيز
 
مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 



kolbehoor.blogfa.com
___________  

ققنوس منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

سلام بچه ها

پرگل . م
9 ساله

 

امید وارم عید را به خوبی و خوشی سر کرده باشید . من این دفعه از یکی از دوستان هم شاگردی یم به نام غزاله تشرفی داستانی گذاشتم  . خودم هم مثل او داستان های بزرگانه می نویسم . منظورم از داستان های بزرگانه این است که داستان هایی می نویسم که بزرگ سالان می نویسند . شما تا حالا این کار را کرده اید ؟ من در شماره بعد یکی از این داستان های خودم را
می گذارم.           

                                                                 فعلا خدا نگه دار

 

من و آرزوهایم

غزاله تشرفی
9 ساله


خسته شده بودم این قدر به من دستور می دادند لباست را جمع کن ، مدادت را جمع کن ، این را نریز ، آن را نپاش . من آرزو داشتم مثل آن ها بزرگ باشم تا دیگر نتوانند به من دستور بدهند . شب که در رخت خواب بودم ، آرزو کردم بزرگ باشم . بعد به خواب رفتم . نفهمیدم چه قدر گذشت که دیدم بزرگ شده ام . دیدم اندازه مادرم شده ام . پدرم آمد و گفت : « غذا درست کن . »

چون آن لحظه من جای مادرم بودم . من نمی دانستم چه طور غذا درست کنم . اما می دانستم چه طور کیک درست می کنند . تخم مرغ را برداشتم و در ظرف شکستم و آرد را به آن اضافه کردم . چشم تان روز بد نبیند ! به جای شکر نمک برداشتم و در ظرف خالی کردم . حالا خودم فکر می کردم کیک خیلی خوش مزه ئی درست کرده ام .

وقتی کیک آماده شد ، آن را جلو پدرم گذاشتم . وقتی یک تکه از آن را خورد ، از شدت شوری حالش به هم خورد . سرم داد زد : « این چه کیکی است که درست کرده ای ؟ ! »

از فریاد پدرم از خواب بیدار شدم . اما دیدم هنوز شب است و باز خوابیدم . این بار دیدم جای پدرم هستم و در کارخانه اش کار می کنم . یک مشتری آمد و گفت : « ببخشید آقا ، این چیست ؟ »

من دست پاچه شدم و گفتم : « روغن مایع است . جنسش بسیار عالی است ، امتحان کن . »

 او گفت : « دست شما درد نکند . چه قدر شد ؟ »

گفتم : « پنج هزار تومان . »

مرد آن را برد و فردا مریض آمد و گفت : « آقا این روغن ماشین است یا روغن مایع ؟ »

 ترسیدم و نمی دانستم چه بگویم . اما صدای مادرم را شنیدم . می گفت : « پاشو ، باید بروی مدرسه . »

خیلی خوش حال شدم که خواب دیده ام . اما فهمیدم بزرگ ترها هم وقتی کار اشتباهی می کنند ، سر هم دیگر داد می کشند . برای همین تصمیم گرفتم دیگر کاری نکنم تا سرم داد بکشند .

 




صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر