|
|
|||||
|
دارالترجمه رسمي آبيز
ققنوس منتشر کرد
همراه
منتشر کرد مادر منتشر کرد
|
|
||||
|
|
|
|
|||
آرایه کلمات و انواع
|
|
||||
|
فرای فصل چهارم و پایانی
بخش اول " آرایه کلمات " را به "نوع شناسی "
اختصاص می دهد و در فصل نخست بخش بعدی – آرایه انواع – نیز
آن را پی می گیرد . ( 1 ) تعریف نوع شناسی از
زبان خود او به این شرح است : نوع شناسی صناعتی است که در
زمان سیر می کند : نوع ( تیپ ) در گذشته وجود دارد و نمودگار
( آنتی تیپ ) در حال یا نوع در حال وجود دارد و نمودگار در آینده
. این که نوع شناسی ( تیپولوژی ) به مثابه شیوه
فکری چیست ، بر چه فرضی مبتنی است و به چه نتیجه ئی
می رسد ، نظریه تاریخی یا دقیق تر بگویم
نظریه ئی در خصوص سیر تاریخ است . یعنی این
فرض که تاریخ متضمن معنا یا هدفی است و دیر یا
زود وقوع رویداد یا روی دادهائی نشان خواهد داد که آن
معنا یا هدف کدامند ... . (2 ) ، ( نقل با مختصر تغییر ) فرای پیش از این ، در
آغاز گفتار خود به این نکته اشاره دارد که سنخ شناسی کتاب مقدس ماهیتا
دورانی است و هیچ یا مصداق بیرونی بر صدق آن
دلالت نمی کند . به عبارت دیگر ، کتاب های عهد عتیق و عهد جدید در حکم
آینه هائی هستند که هر کدام دیگری – و نه واقعیت
بیرونی – را منعکس می کنند : از کجا بدانیم که داستان انجیل راست است ؟ چون مؤید پیش
گوئی های عهد عتیق است . اما از کجا بدانیم که آن پیش گوئی ها
راست است ؟ زیرا داستان انجیل مؤید آن است . [ ص 101 ] فرای که خود در اعتبار یا سندیت
چنین چیزی تردید دارد ، ترجیح می دهد از
تعبیر پس و پیش رفتن توپ تنیس استفاده کند که البته بیان
آشناتری است از اصطلاح فنی مصادره به مطلوب . مطابق نص عهد
جدید ، عهد
جدید را باید منبع پیش گوئی
روی دادهای زندگی مسیح تلقی کرد و متقابلا حوادث عهد جدید نمودگار
( آنتی تیپ ) یا صورت تحقق یافته پیش گوئی
های عهد عتیقند . به بیان کوتاه عهد جدید ...
کلید عهد عتیق است . [ ص 102 ] طبق قولی که از فرای نقل کردیم
، عقیده به قانون مندی تاریخ به رغم اغتشاش و بی نظمی
ظاهری و نیز این که حرکت تاریخ به حکم قانون مندی
آن هدف مند است . یعنی جریانی که – در کنار ماده گرائی
دیالکتیکی – به ماده گرائی تاریخی معروف
است و یکی از دو رکن مارکسیسم به شمار می آید ،
به مقدار زیاد وام دار نوع شناسی کتاب مقدس است . سوای نوع شناسی که فرای
آن را شکلی از اشکال ریطوریقا توصیف می کند ، علیت نیز به عقیده
فرای شکل دیگری از ریطوریقا
یا شیوه انتظام کلمات است که ماهیت
تاریخی دارد و در مراحل مجازی و توصیفی زبان [ صص
21 – 47 ] نقش عمده داشته است . علیت مشخصه نثر پیوسته است که فرای
یکی از نمونه های آن را شیوه نگارش فیلسوفان می
داند ، موافق رأی فرای ، نوع شناسی و علیت به لحلظ ریطوریقائی ساختار مشابه دارند
و نوع شناسی را می توان مماثله علیت ، یعنی تکامل
علل صوری و غائی ارسطو تلقی کرد . [ ص 105 ] با این حال علیت از آن جا که بر عقل و مشاهده و آگاهی مبتنی است ... به
گذشته مربوط می شود و از سوی دیگر ، نوع شناسی که با آینده
سر و کار دارد ، مقدمتا با ایمان و امید و رؤیا مرتبط است . [
همان جا ] به عقیده فرای ، فقط کی
یر که گور است که تمایز روان شناختی این دو مفهوم را به
موجزترین شکل در رساله تکرار بیان کرده است . به علاوه نوع شناسی صورت انقلابی تفکر و ریطوریقا است . [
ص 106 ] زیرا سبب می شود به ماهیت
رؤیاگونه زندگی وقوف یابیم و هم چون استیون
ددالوس در رمان چهره هنرمند در جوانی جیمز جویس تلاش کنیم از این خواب بیدار
شویم . به نظر فرای ، تلقی کتاب مقدس
از تاریخ آن را از دیگر صحف متمایز می سازد . زیرا
ساختار نوع شناسانه و شکل کتاب مقدس
" درزمانی " یعنی نقطه
مقابل اساطیر یا "همزمانی " است که در دیگر
ادیان و مذاهب یافت می شود . [ ص 107 ] تورات یا "
اسفار خمسه " که پنج کتاب نخست عهد عتیق
را تشکیل می دهد ، عرضه کننده
انواع است و تلمود که تفسیر تورات
را دارد ، عرضه کننده نمودگارها است . فرای می
گوید گرچه عهدین روی کرد غیرمستقیم به تاریخ
دارند ، با این وصف به وقایع و اشخاص واقعی می پردازند
. از این رو نوع شناسی تمثیل
نیست . تمثیل ... اسطوره و داستانی است که معنای درست
آن در ترجمه مفهومی یا استدلالی حاصل می شود . [ ص 108
] نوع شناسی عهد جدید در دو
جهت آینده ( آپوکالیپس یا مکاشفه ) و جهان باقی ( روز
محشر ) است . تحولات اجتماعی قرن هیجده سبب شد تا اندیشه نوع
شناسانه از قلمرو الهیات به حوزه تفکر سکولار راه یابد و به این
ترتیب ، لیبرال ها و مارکسیست ها ، در کنار مسیحیان
، نسخه های جدیدی را از نوع شناسی عرضه کردند . به عقیده
فرای کشاکش دیرین دیدگاه
نوع شناسانه با تصور دایره ئی از زمان در نیچه تکرار می
شود . [ ص 110 ] جاناتان هارت ؛ یکی
از شارحین فرای معتقد است می
توان این تنش را هنگام مقایسه جنبه های دورانی ساختار
تحلیل نقد ، نظیر دورهای فصلی اساطیر و ساختار
نوع شناسانه ... رمز کل مشاهده کرد . ( 3 ) استعاره شاهی اصطلاحی است که فرای برای نشان دادن
همانندی فرد با طبقه اش وضع کرده است و به عقیده او ، استعاره ئی فوق العاده قوی و ظریف و وجه تسمیه آن این است که یکی از نهادهای بسیار رمزی
و فراگیر ، یعنی نهاد شاهی در آن مستتر است . [ ص 111 ] به زعم فرای مصریان
باستان بیش از هر جامعه دیگر در مسیر ساختن نیروی
اجتماعی از استعاره شاهانه گام برداشته اند . فرعون علاوه بر شبان قوم و
کاهن اعظم و پادشاه ، ایزد مجسم هم بود . [ ص 112 ] فرای می گوید همان طور که کتاب زوال و سقوط امپراتوری روم به لحاظ تاریخی ، کتاب قرن هیجدهم است ، عهد جدید را هم
باید کتاب سده اول میلادی قلم داد کرد . با شکل گرفتن نخستین
امپراتوری ها ، نوعی توحید
شاهانه پدید می آید که با
توحید انقلابی کتاب مقدس کاملا متفاوت است . نمونه بارز این تفکر "
وحدانی " را می توان در شعار معروف دست گاه هیتلر یافت
که اعتقاد به " سرزمین واحد ، قوم واحد و پیشوای واحد
" را تبلیغ می کرد . در کتاب
مقدس فرمان روای عالم الزاما شر یا
مشؤوم نیست . اما بر دنیائی فرمان می راند که یکی
از جانشینانش دیر یا زود ستم کاری پیشه می
کند . چنان که یکی از اخلاف فرعون ، هم چون یکی از جانشینان
اسکندر ، به قلع و قمع عبرانیان دست زد . [ صص 117 – 118 ]
به نظر فرای دوران مسیحیت شاهد قوام
گرفتن و انسجام ادبیات کلاسیک ، به ویژه آثار ویرژیل
و اووید هم بوده است . کتاب ششم حماسه
انه ئید ویرژیل
برای فرای جذابیت خاصی دارد . زیرا در آن انئاس
از سفر خود به دنیای مردگان و مشاهده چرخ یا گردونه بزرگ تاریخ
سخن می گوید که حرکت آن روم را به قدرت جهانی می رساند
. تناسخات یا
دگردیسی های اووید هم به زعم فرای ، حکم همتای شرک آلود کتاب
مقدس را دارد . زیرا مسخ یا دگردیسی
تصویر همان چیزی است که در عهد
عتیق هبوط آدم نامیده می
شود و متضمن بیگانگی انسان از طبیعت است . هم چنان که اسطوره
اوریدیس ؛ همسر اورفه چنگی ، شباهت تام به داستان همسر لوط پیامبر
در سفر تکوین ( پیدایش ) دارد . [ صص 121 – 123 ] در دوران
معاصر هم لارنس در رمان کوتاه مردی که
مرد خوانش نمادین و بدیع از
داستان رستاخیز مسیح به دست می دهد . [ ص 122 ]
فرای از بحث خود چنین نتیجه
می گیرد که آمدن عیسا به دنیا
به لحاظ تاریخی در یکی از این رویاروئی
های دیالکتیکی پیش آمده است که تاریخ
ناگهان به قلمرو گسترده تر اسطوره می پیوندد و به بعدی ورای
بعد تاریخی دلالت می کند . [ ص 124 ] استعاره شاهانه اصلی – دایر به این که ما جملگی
اعضای یک پیکریم – به زبان وحدت و یک پارچگی
نمود یافت که طبق آن ، فرد جذب پیکر جامعه می شود . این
همه موجد پیدایش این باور شد که الیزابت اول ، ملکه
انگلیس ستایش مریم عذرا را در حق خودش هم روا می داند و
لوئی چهاردهم در فرانسه به لقب " خورشید شاه " ( Le Roy Sileil ) و شاهان ایران به "
ظل الله " ملقب می شوند . زیرا قدرت ملکی و ملکوتی
( مادی و معنوی ) ساختار استعاری یک سانی داشته
است . [ همان جا ] به نظر فرای در دوره های اخیر تصور مزبور
رنگ باخته است و مردم مشروعیت و شیخوخیت کلیسا و دولت
را به مثابه پیکره ئی که افراد یاخته های آن را تشکیل
می دهند ، مورد تردید قرار داده اند . فرای برای نشان
دادن رابطه مرید و مرادی میان فرد و دولت – کلیسا
اصطلاح عقده دجال را به کار می برد و همان است که در
مصطلحات فلسفه سیاسی به خودکامگی یا تمامت خواهی
معروف است . سنت و عادت عناصر دخیل در قوام و دوام جریان های
خودکامه اند . دموکراسی نظام مطلوب فرای است که در آن فردیت و
تشخص از جامعه حاصل می شود . زیرا که تصور فرد جدا از جامعه ، پنداری بیش نیست .
[ ص 126 ] فرای به تمایلات خودکامانه ( توتالیتر
) ادیان سازمان یافته آگاه است و با تأسی به پولس رسول در
رساله به غلاطیان اظهار می دارد باید استعاره شاهانه را
وارونه کرد . [ هارت ، ص 128 ] تا به جای این
که فرد در پیکر جامعه ... خشنودی خاطر بیابد ... پیکر
تام و تمام در فرد کامل می شود . [ فرای ، ص 126 ] به این ترتیب فرد
مرجعیت یا اقتدار درونی وحدت لوگوس را کسب می کند و همین
وحدت است که به او فردیت می بخشد . [ همان جا ] فرای در سطرهای
پایانی این فصل می کوشد فردگرائی را از فردیت
متمایز سازد . فردیت در چارچوب قرارداد اجتماعی تکوین می
یابد و علائق جامعه بر علائق فرد اولویت پیدا می کند .
تلقی پولس رسول از عیسا به مثابه فردیت اصیل فرد حاکی
از صورت بندی مجدد استعاره اصلی مسیحیت است که بدون انقیاد
اتحاد می آورد . فرای از ایماژها و روایت کتاب مقدس برای تمرکززدائی از استعاره های مسیحی
بهره می گیرد تا به همتای
رمزی در حوزه مسیحیت با آرمان سیاسی دموکراسی دست یابد . [ ص 128 ] ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1-
بخش نخست این مقاله در ادبیات و فلسفه 62
( آذر 1381 ) صفحه های 92 – 103 چاپ شده است .
2- فرای ، ن. رمز کل : ادبیات و کتاب مقدس ترجمه صالح حسینی . تهران : نیلوفر ،
1379 ، ص 104 . 3- Jonatan Hart , Northrop Frye : The Theoreticle Imagination ( London :
Routledge , 1994 ) , pp. 126 – 27 . |
|||||
|
|
|||||
نگاهی به رمان آموزشی
مهتاب شبی
فخری نعیمی |
|
||||
|
كتاب مهتاب شبی را
با حیرت گشودم . چون پیشتر كیهاننیا را بهعنوان نویسنده
موفقی در زمینه مشاوره خانواده میشناختم . گرچه داستان بلند
پوتین طلائی را از او خوانده بودم كه برای نوجوانان نوشته بود .
اما گمان نبردم سكوی پرتابی است به سوی نوشتن كار بلندتر. در
هر حال مهتاب شبی تا سه روز همه جا همراهم بود تا در هر فرصتی صفحههائی از آن
را بخوانم . وقتی كتاب را به انتها رساندم ، احساس كردم بهراستی
رمانی خواندهام . مثل همه رمانهائی كه میخوانم ، یكبار
دیگر آن را مرور كردم تا تكنیكها، تمهیدها و ترفندهائی
را بیابم كه “ احساس رمانخواندن ” را در من ایجاد كرده است . آنگاه
به نكتههای جالبی رسیدم . رمان از 23 جلسه ، سه نامه و بخش
"سرانجام " تشكیل شده است . اگر به گیومهای كه
جلسه اول با آن آغاز میشود ، توجه نكرده باشیم ، گمان میبریم
رمان با زاویه دید اولشخص آغاز شده است . اما وقتی در یك
سطر مانده به آخر صفحه 16 با گیومه بسته مواجه میشویم و این
جمله كه شُمیلا نفس عمیقی كشید . چند
لحظه به كیمرام نگاه كرد و او را كه همچنان مشتاق شنیدن دید ، درمییابیم
وی تاكنون در حال سخن گفتن با فردی بهنام كیمرام بوده است .
به این ترتیب و با ادامه
جلسه درمییابیم ، راوی دانای كلی است كه
از منظر شُمیلا داستان را روایت میكند . این تمهید
در بقیه جلسهها تداوم مییابد تا اینكه شمیلا
مهیای رفتن به خارج میشود . از آن پس ارتباط او با كیمرام
از طریق نامه است و آن بخش رمان ، مراسلهای ( مانند بابالنگدراز جین
وبستر ) میشود . اما " سرانجام " تمهید مدرنی است
. یعنی در صفحه 366 خواننده متوجه میشود ، راوی دانای
كل خود كیمرام بوده كه سرنوشت شمیلا را به صورت كتاب درآورده و
اكنون آن را در اختیار ویراستار آثارش گذاشته است تا روی آن
كار كند . به این ترتیب كیهاننیا پرش زمانی بین
آخرین نامه و سرانجام شمیلا و دیگر شخصیتها را با موفقیت
انجام میدهد . در نتیجه خواننده حرفهای متوجه میشود
او زاویهدید را بهخوبی میشناسد و به انواع آن وقوف
كامل دارد . اما موردهای بسیار دیگری نیز باقی
مانده است كه خوانده حرفهای یا منتقد نمیتواند از آنها بیتوجه
رد شود . یكی از آن موردها " شخصیتپردازی "
است كه كیهاننیا نیزبه آن توجه كامل داشته است : در همان صفحه آغازین رمان ، كیهاننیا
شخصیت شمیلا را به خواننده مینمایاند. شمیلا برای
كیمرام میگوید : همیشه پس از باران غرق تماشای
گیاهان و گلهای حیاط میشوم . اصلا یكی از
بزرگترین لذتهایم قدمزدن زیر نمنم باران یا پس از آن است .
چنان هم در این دنیای قشنگ گم
میشوم
كه دیگر نمیتوانم به آدمها توجه كنم . دقت كرده اید وقتی
قطرههای آب روی برگ
و گلبرگها كه مینشیند یا از آنها میچكد ،
چهقدر قشنگ است ؟ دخترهایم هم مثل منند .
از بچگی عاشق این بودند كه چكیدن قطرههای
باران روی آب حوض یا آبگیرهای تشكیلشده در گوشه و كنار حیاط را
تماشا كنند و تعداد دایرههائی را
كه روی سطح آب تشكیل میشود ، بشمارند . یا به
صدای برگها هنگام وزش باد توجه كردهاید ؟ چهقدر موسیقی
قشنگ و لطیفی است ! من عاشق این هستم كه یكجا بنشینم
و ساعتها تكانخوردن شاخههای درختان بید را تماشا كنم .1 اینگونه علاقه به طبیعت ، از شخصیت رمانتیك
حكایت میكند . البته این نوع شخصیت از امتیاز
منفی آسیبپذیری هم برخوردار است . زیرا روحیه
لطیف و حساسی دارد و نیازمند همراهی و همحسی و
همدردی اطرافیان است . در حالیكه ممكن است اطرافیان ،
بهویژه همسر ، از چنین روحیهای برخوردار نباشند
وحتا خشن و زمخت باشند و در نتیجه فرد بهمرور زمان رنجیده ، تنها ،
منزوی و رنجور شود . شمیلا نیز از چنین وضعیتی
برخوردار است و ازهمكناری چنگیز به تعارض او با خویش میرسد
و ضربههای سختی میخورد كه بعضا كشندهاند. بهعلاوه كسیكه
میتواند ساعتها به تماشای طبیعت بنشیند ، از روحیه
تطبیقپذیری برخوردار است . شمیلا نیز به دلیل
همین مشخصه خود تا میتواند با چنگیز راه میآید یا
درد خود را به كسی بروز نمیدهد و زمانی به حرف میآید
كه دیگر كارد به استخوانش رسیده است . همچنین دوستدار طبیعت آدم درونگرا و آرامی
است . بههمین علت شمیلا دردهایش را در خود میریزد
یا قادر است همواره متانت و آرامش خود را حفظ كند و اگر واكنش حادی
نشان میدهد ، باز زمانی است كه دیگر فشارها به اوج خود رسیدهاند
. البته این درونگرائی باعث میشود او قادر به دیدن
درون دیگران باشد و نیازهای روحی و عاطفی دیگر
ایشان را بهخوبی درك كند . كما اینكه رابطه عاطفی خوبی
با پدر ، برادر ، مادر و دخترانش دارد . عاقبت نیز میتواند شغلی
( مشاوره ) را برگزیند كه با روان و درون آدمها سروكار دارد . و اما یك امتیاز منفی دیگر این روحیه
، ضعیفنمائی در برابر انسان خشن و سلطهجو است . شمیلا زمانی
كه با بدخوئیها و رفتارهای خشن و زننده چنگیز روبهرو میشود
، تا میتواند جاخالی میدهد
یا عقبنشینی میكند . اما روان آدمی تا
حدی میتواند چنین منفعل بماند و عاقبت به خود میآید
. زیرا برای سلطهجو نهایتی متصور نیست و متانت و
انسانیت و گذشت طرف مقابل را ضعف و ناتوانی معنا میكند و تا
میتواند سوار بر اسب بادپای خشونت و قهر و مجادله میتازد و
فرد مقابل را سرانجام به خواری و ذلت میكشاند . اما كدام انسانی
است كه بتواند همواره ذلیل و خوار بماند ؟ او بالاخره علم اعتراض و مبارزه
را برخواهد افراخت و مانند شمیلا طغیان خواهد كرد . بههمین
دلیل نیز وی در ابتدا با چنگیز از در ستیز درنمیآید
و راه مشاوره را برمیگزیند و اگر در نهایت در جبهه مخالف او
قرار میگیرد ، نه به خواسته خود ، بلكه دقیقا به این
دلیل است كه چنگیز او را به آن سمت رانده است . درنتیجه شمیلا
برخلاف روحیه صلحجوی خود از سر جنگ با چنگیز درمیآید
تا دخترانش را از او بگیرد . و باز همینجا است كه همان بند نقل شده
در بالا این رفتار شمیلا را منطقی و همخوان با شخصیت
او جلوه میدهد . زیرا طبیعتی كه شمیلا آنهمه
عاشق آن است ، زائیده زمین و فرزند او محسوب میشود . درست
مانند شمیلا كه دو دختر را به این دنیا آورده است و چون حس
مادری قوی و بهتبع آن حمایتگری شدید در او هست
، انگیزه پیدا میكند بر سر فرزندانش با چنگیز بجنگد و
از هیچ تلاشی فروگذار نكند تا آنها را تحت حمایت خویشتن
بگیرد . شغل آموزش زبان او نیز شكل تكاملیافته زبانآموزی
به كودكانش است . یعنی شمیلا ناخواسته حرفهای را برمیگزیند
كه در زمره شغلهای زنانه / مادرانه طبقهبندی میشود . و باز
شغل غیررسمی مشاوره او نیز برخاسته از همین حس مادرانه
قوی وی است . زیرا او میخواهد به كسی كمك كند كه
مشكل دارد . كمك به حل مشكل دیگران ، یعنی ایشان را تحت
حمایت غیرمستقیم خود گرفتن و شمیلا به بسیاری
یاری میرساند تا بر شرایط سخت خود غلبه كنند و راه
سعادت و خوشبختی را بیابند . و اما یك نكته بسیار مهم بر مبنای همین
مشخصه طبیعتگرائی كه چه از چشم شمیلا چه از چشم مشاورش ، كیمرام
، پنهان مانده است : شمیلا اگر در ابتدا جذب چنگیز میشود ، درست به
علت همین زیباپسندی او است . گرچه او چند بار از جمله در صفحههای
11 و 12 تاكید میكند زیبائی چنگیز چشمش را
نگرفته بوده است. اما در باطن چنین نیست و او چون حس زیباپرستی
قوی داشته ، ناخودآگاه به سمت چنگیز كشیده شده بوده است ، بیآنكه
خود از آن خبر داشته باشد . بهویژه كه چنگیز در میانه یكی
از همین جلوهگریهای طبیعت پا در خانه ایشان میگذارد
. منتها او درونگرا است و برخلاف دیگرانی مانند سوسن، اینتاثیرپذیری
خود را از زیبائی چنگیز عیان نمیكند . شاهدم این
بخش از روایت شمیلا كه تاثیرپذیری
پنهانی از زیبائی چنگیز در آن موج میزند : آنشب چنگیز لباسش را عوض كرده بود و كاپشن بهاری
سبزش جلوه بیشتری به چشمهای عسلییش
داده بود . آن چشمهای درشت و زیبا با مژگان برگشته و مخصوصا صورت
برنزه به
او صلابت مردانهای داده بود . سینه فراخ ، قد بلند و اندام
موزون او نظر همه را به خود جلب
كرده بود . بهخصوص اخم خفیف او به نقشی كه برعهده گرفته بود
، جلوه خاصی میبخشید. [ صص 6-7 ] به همین علت
نیز احساس او نسبت به چنگیز عشق واقعی ، درونی ، عمیق
و پایا بوده است و مدتها خشونتها و حتا خیانتهای او را تاب
میآورد و حتا در مرحلهای دچار حسادت میشود و چنگیز
را برای خود میخواهد . گیرم از این تمایل خود
نفرت هم داشته باشد . اما اینكه مهر شدید و آرام و درونی او
به چنگیز بهعنوان انسان دیگری به نفرت و كینه و بغض
تبدیل شود ، مستلزم زمان طولانی و خشونت و پلیدی و زشتكرداری
بی انقطاع طرف مقابل است كه چنگیز هم الحق از پس چنین وظیفهای
به خوبی برمیآید . البته نمیخواهم بگویم كیهاننیا
شخصیتهای سفید و سیاه خلق كرده است . نه ، هر دو شخصیت
شمیلا و چنگیز ضعفها و نقطهمثبتهای خود را دارند . كما اینكه
در فوق به جنبههای منفی شخصیت شمیلا اشاره كردم ، چنگیز
نیز جنبههای مثبتی دارد . اما نمیخواهد یا نمیكوشد
مانند شمیلا آنها را در خود تقویت كند . ناچار روز به روز بر پلشتیهای
او افزوده میشود تا سرانجام به سرنوشت محتوم خود نزدیك و نزدیكتر
میشود . در مورد شخصیتپردازی چنگیز نیز كه به
اصطلاح ضدقهرمان رمان است ، كیهاننیا نیز به همین روال
پرداخت شخصیت شمیلا عمل میكند . یعنی نخستین
جملهای كه در رمان از زبان او میشنویم ، آینه تمامنمای
شخصیتش است . چنگیز در صفحه 15 رمان میگوید : ببخشید .
شرمندهام . این دو كلمه در عین حال كه نشاندهنده نقاب ضخیم
اولیه چنگیز در مواجهه با مردم ، بهویژه شمیلا ، است ،
عصاره زندگی و عملكرد او را مینمایاند كه قبل از همه شرمندگی
در برابر شمیلا و سرانجام در قبال مردم است . او انسان دوچهرهای
است كه در برابر قوی ، خود را مظلوم و ضعیف مینمایاند
و زمانی كه به قدرت فراتر دست یافت و طرف را در چنگ خود گرفت ، همه
تعهدها را از یاد میبرد و انتقام همه عقدههایش را از او میگیرد
. در این میانه آنچه برای او بیمعنی مینماید
، وجدان ، معرفت ، نمكشناسی و قدردانی است . برای او و امثال
او انسانهای دیگر فقط پلههائی هستند كه باید از آن
بالا رفت و چه بهتر اگر این پلههای نردبان شكسته شوند و حتا نشانی
از ایشان باقی نماند . مثل پدر شمیلا و همه آنهائی كه
پلكان ترقی چنگیز شدند . جالب اینكه در روانشناسی چنین
شخصیتهائی میخوانیم كه اتفاقا آنها با كسانی بیش
از همه دشمنی میورزند كه باعث رشد و پیشرفتشان شدهاند . زیرا
همین آنها هستند كه روزهای ضعف و ناتوانی شان را شاهد بودهاند
. مگر نه اینكه آغامحمدخان قاجار دستور داد پیشخدمتی را
بكشند كه هنگام حمله صرع فریادرس او شده بود ؟! و اما چنین شخصیتهائی معمولا بسیار باهوش
و زیرك هستند و به رغم همه خودپرستیشان ، در شناخت از روحیه
و علائق طرف مقابل بسیار موفق عمل میكنند . گیرم این
روحیه كاملا متضاد با روحیه ایشان باشد . كما اینكه
چنگیز نخستین نامهاش را به شمیلا درست زمانی به وی
میدهد كه او در یكی از آن روزهای رؤیائییش
در برج عاج خود نشسته است و دارد به موسیقی گوش میدهد و كتاب
در دست ، محو تماشای طبیعت زیبا است . [ صص 15-16 ] نكتههائی
كه در مورد شمیلا ، چنگیز در نامه اشاره میكند ، چنان همخوان
با روحیه او است كه خود شمیلا را به تعجب وامیدارد . اما از
همان زمان هم به خوبی درمییابد ، چنگیز به خوبی میدانست وقتی چیزی میخواهد
، چگونه به دست بیاورد . [ ص 20 ] آنهم
از شمیلائی كه برخلاف او اصلا جسور نیست یا بلندپروازی
ندارد . گرچه این امر به دو پیشینه متفاوت آندو برمیگردد
. شمیلا دختر نازپروردهئی بوده كه هر چه میخواسته ، همواره
برایش مهیا بوده است . اما چنگیز تا آنموقع در محرومیت
مطلق به سر برده و عسرت عاطفی شدید داشته است . بنابراین اولی
احساس نیاز به چیزی را در خود احساس نمیكرده است تا
جسور و بلندپرواز شود و برعكس دومی نیاز مطلق بوده است . در نتیجه
همیشه در پی آنچیزهائی است كه نبودشان آزارش میداده
است . منتها این خواستههای او تحصیل نمیشده است مگر
با جسارت و نادیده گرفتن حد و مرزهای متعارف . جالب اینكه
خود نیز به این روحیهاش وارد است و نامه دوم را با چنین
جملهای آغاز میكند : از اینكه
جسارت مرا بخشیدید …
[25] گرچه این فروتنی به دلیل
همان نقاب ضخیمی است كه او در مقابل قدرتمند همواره بر صورت دارد
. اما در مورد این خصیصه چنگیز ، شمیلا واكنشی
دارد كه قابل توجه است . او در صحبتهایش برای كیمرام میگوید از اینكه چنگیز میدانست با دیگران چطور رفتار
كند كه آنها را به خدمت خود درآورد ، خوشم میآمد . [ ص 32 ]
این امر یكی دیگر از دلیلهائی
است كه باعث میشود شمیلا ناخودآگاه به سمت چنگیز كشش پیدا
كند و عاشق او شود . چون چنگیز با سلطهجوئییش میخواهد
به شكل و شمایل همان طبقه اجتماعی و اقتصادی درآید كه
شمیلا به آن تعلق دارد . بنابراین شمیلا او را همخوان خود مییابد
كه عادت دارد همه در خدمتش باشند و خواستههایش را برآورده كنند . پس گرایش
درونی به او پیدا میكند و بقیه آنچه در توجیه
ازدواج سریعش با چنگیز میگوید بهانه است و سرپوش
گذاشتن بر این كششهای درونی ناخواسته به او . ازدواج سر میگیرد و چنگیز خاطرجمع میشود
شمیلا از آن او است . درنتیجه كمكم نقاب از چهره برمیدارد و
آنی كه واقعا است ،آرامآرام به شمیلا مینمایاند . شمیلا
ابتدا این چهره جدید و در واقع "من واقعی" او را
باور نمیكند . اما تداوم آن باعث میشود پرده غفلت از پیش
چشمانش كنار رود . اما شرم از دیگران باعث میشود سكوت كند . در
مقابل چنگیز كه مایل است عرصههای جدیدی را فتح
كند و نیز شمیلا موفق نمیشود برای او فرزند پسر به دنیا
آورد ، به بلندپروازییش ادامه میدهد . شمیلا زمانی
به خود میآید كه متوجه میشود چنگیز حتا از نظر جنسی
او را كنار گذاشته است . در این مرحله آنچه از شخصیت چنگیز عیان
میشود ، همانا بیماری سیریناپذیری
او در دستیازی به هدف است . همسر تحصیلكرده و ثروتمند ،
ثروت بیحد و حصر ، اعتبار اجتماعی ، سعادت خانوادگی و … دیگر ارضایش نمیكند و او
فقط میخواهد آز جنسی و مالی خود را تشفی بخشد . البته
از همینجا هم سقوطش آغاز میشود و رسوائیهای
اخلاقی و مالی ، كار او را به زندان و … میكشاند . پرداختی كه كیهاننیا از دو شخصیت شمیلا
و چنگیز عرضه میكند ، حاكی از تحول و دگرگونی ایشان
است . بدینسان كه شمیلا تلاش میكند و سرانجام هم موفق میشود
بر ضعفهای خویش غلبه كند و به قدرت معقول خانوادگی و اجتماعی
برسد . در مقابل چنگیز به حضیض دوباره میرسد و در برابر ارزشهای
شمیلا سر فرود میآورد . اما در دیگر شخصیتهای
رمان دگرگونی دیده نمیشود و این درست هم است . چون آنها
نیازی به دگرگونی ندارند . چون یكی شخصیتی
مانند كیمرام است كه نقش راهنما و راهبر شمیلا را ایفا میكند
و دیگران ، اعضای خانواده شمیلا هستند كه نقش مهمی را
در رمان بازی نمیكنند. گرچه خواننده از مرگ ( درواقع دقمرگ ) پدر
شمیلا آزرده میشود . اما به این تمهید نیاز است
تا خواننده به نفرت كامل از چنگیز برسد و خطای پدر و حتا خود شمیلا
را درباره ازدواجش با چنگیز نادیده بگیرد . از این رو
است كه مهتابشبی بهرغم
جملههای فراوان نقلقولی كه دارد ، رمان موفقی جلوه میكند
و خواننده را تا انتها با خود همراه میكند . ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1- چاپ اول مهتابشبی
انتشارات مادر |
|||||
|
|
|||||