|
|
|||||
|
|
|||||
|
دارالترجمه رسمي آبيز
ققنوس منتشر کرد
همراه
منتشر کرد مادر منتشر کرد
|
|
|
|||
|
|
با پرویز خائفی
درباره آخرین آغاز |
|
|
||
|
الهام یکتا : جناب
خائفی ، مبنای پرسش هایم کتاب تازه چاپ شده آخرین آغاز شما است و مقدمه جامعی که بر آن نوشته اید .
در این مقدمه آن چه جایش خالی است ، شرح حالی از خودتان
است . البته برای این نظرم هدفی دارم که در پرسش های زیر
مشخص است . پرویز خائفی :
من متولد 16 آذر 1315 در شیراز هستم . دیپلم ششم ادبی دارم و
ار دانش کده پهلوی سابق ( شیراز اکنون ) لیسانس ادبیات
گرفتم . بعد دو سال هم در دانش کده علوم اجتماعی بودم و فوق لیسانس
گرفتم . البته این رشته با ادبیات منافات داشت و نتوانستم دکترای
ادبیات بگیرم . نوشتن را از 17 سالگی
با مجله آشفته عماد عصار شروع کردم . سال 1333 بود و مصدق در زندان . یک
صفحه گذاشته بودند برای موافقان و مخالفان این امر. من به طرف داری
از مصدق اولین مقاله ام را نوشتم . با قلم ساده انشائی نوشتم و تصور
نمی کردم اصلا چاپ شود . من علاقه زیادی
به پدرم داشتم . او وکیل دادگستری بود و حافظ شناس و نکته سنج . خیلی
آموخته ها را از او گرفتم . هم کاری جدی
با مطبوعات را از سال 1338 با شادروان
فریدون مشیری شروع کردم و برایش در مجله روشن فکر شعر فرستادم . این کار عامل دوستی چهل – پنجاه
ساله من با او شد . همین طور هم با مجله تهران
مصور کار کردم . خانم بهبهانی صفحه های
ادبی آن را اداره می کردند و من هم غزل هائی برای ایشان
فرستادم . این دو نفر عامل مؤثری برای کمک به من برای
ورود به دنیای ادبیات معاصر بودند . کتاب اولم حصار را در سال 42 چاپ کردم . نشر کانون تربیت آن را چاپ
زیبا و خوبی کرد . در آن زمان منتقدانی مثل یدالله رؤیائی
، مشیری و نادرپور نوشتند بعد از فریدون توللی ، صدای
تازه ئی از دروازه های شیراز می آید . شفیعی
کدکنی هم در روزنامه خراسان نوشت .
خلاصه این کتاب با استقبال و اقبال خوبی مواجه شد . کتاب دومم ؛ باز آسمان آبی است را هم چنان نشر کانون تربیت در سال 1345 چاپ کرد
. این کتاب از نظر تکنیک ، کاری در زمینه حصار بود . کتاب سومم ؛ از لحظه تا یقین
( نشر کانون تربیت ) در سال 50 چاپ شد . تنوع
وزن و نگرش در آن دیده می شود و تقریبا سکوی دوباره ئی
برای پرش شعری من می شود . کتاب بعدی یم
؛ این خاک تاب
ناک طرب ناک را انتشارات سپهر چاپ کرد . بعد
هم چون به غزل گرایش پیدا کرده بودم و به حافظ علاقه مند بودم ،
مجموعه ئی به نام کی شعر تر انگیزد
( نشر نوید ) چاپ کردم . به گمانم سال 72 بود .
بعد هم پیرانه و پار که انتشارات سروا ( خانم پیرایه یغمائی
) چاپ کرد . در سال 75 هم نوید شیراز پنج کتاب در یک کتاب را چاپ کرد . این کتاب برگزیده ئی از پنج
کتاب اول من است . سال 79 یاد و باد را انتشارات توس منتشر کرد . آخرین آغاز
را هم که انتشارات روشن مهر در سال 84 چاپ کرد
. این ها کتاب های
شعرم بود . کتاب های تحقیقاتی هم دارم که حافظ در اوج ، مقاله ها و مقابله
ها و نگاهی
به غزل حافظ نام دارد . دو تای اولی
را وزارت فرهنگ و هنر زمان شاه و دومی را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
منتشر کرده است . کتاب های پژوهشی دیگرم پند سعدی ،
بازگشت و یادنامه میرزای شیرازی
نام دارند . چند کتاب دیگر هم زیر چاپ
دارم . یکتا : شغل تان چه
بود و از چه طریق امرار معاش می کردید ؟ خائفی : من از دبیری
شروع کردم . چون بعد از دانش کده تعهد می گرفتند اگر 5 سال دبیری
کنیم ، از سربازی معافیم . من هم این کار را کردم . فوق
لیسانس را که گرفتم ، در دانش کده ادبیات شیراز تدریس
کردم . شادروان دکتر مژده رئیس بخش فارسی بود . حدود سی سال
در دانش کده ادبیات شیراز و دانش گاه های آزاد و پیام
نور شهرستان های جهرم ، فسا و ارسنجان تدریس می کردم تا سال
77 که تقریبا تدریس و کار بیرون را رها کردم و فقط کلاس حافظ
شناسی را در حافظیه برگزار می کردم . مسؤول مرکز حافظ شناسی
هم بودم که الان دکتر حسن لی به جای من هستند . یکتا : شما از
معدود شاعرانی هستید که الحمدلله بار زندگی را به سلامت به
مقصود رسانده اید . هم کار ادبی تان را داشته اید ، هم زندگی
عادی تان را. ارتباط عاطفی عمیقی هم با فرزندان تان دارید
. در حالی که برای برخی عامل هائی مانند فقر ، اعتیاد
، بیماری و ... بازدارنده خلاقیت شان بوده است . حالا که به
گذشته نگاه می کنید ، این موفقیت را مدیون چه می
دانید ؟
خائفی : من ارتباط خیلی
نزدیکی با آقای رؤیائی داشتم که گرفتاری
هائی داشت . منتها یک قوه وادارم می کرد کنار بکشم . یا
با نادرپور دوستی داشتم که مرد پاک و آزاده ئی بود . مشیری
هم بود . ولی از آن زایش که از اوهام برمی خیزد ، خوشم
نمی آمد . چون این جریان روح را به وضع بلاتکلیفی
و توهم می برد . من همین زندگی آرامی را که در خانه برایم
درست کرده اند ، خیلی دوست دارم . عاشقانه هم بچه هایم را
دوست دارم . آن ها سه دختر به نام های ارمغان ، دل آرام و گل اندام هستند
. ارمغان الان حدود 40 سال دارد و من چند کتابم را به او تقدیم کرده ام .
آن ها به من علاقه مند بودند و من هم با این ها عشق می کردم . من
هرگز نخواستم غیرطبیعی به حالتی درآیم که خلاقیت
داشته باشم . من با این که اخیرا
مقاله ئی درباره مرحوم آزاد نوشتم ، اما باید بگویم او در وضعیت
بدی غرق شد . سال 75 شش ماهی در تهران بودم . او در خانه ... بود و
پیغام داد به آن جا بروم . اما من می دانستم چه بساطی است ،
نرفتم و گفتم : « تو پهلوی من بیا . » البته خانمم هم خیلی
مؤثر بود و سعی می کرد من کم تر با این آدم ها ارتباط جدی
داشته باشم . روی هم رفته این بلائی بود که نصرت رحمانی
؛ دوست عزیزم هم گرفتارش شده بود . او دیپلم هم نداشت ، اما استعداد
سرشاری در شعر داشت و به قدری ذهنش روشن بود که حظ می کردم ،
اما به راهی کشیده شد که نمی بایست . خلاصه علاقه
نداشتن خودم ، بچه هایم و خانمم روی موقعیت فعلی من خیلی
اثر داشت . خوش بختانه حالا سلامت نسبی دارم . یکتا : شما در دو
قالب کلاسیک و نو شعر می سرائید . به صراحت هم گفته اید
در قالب غزل پیرو حافظید و در شعر نو تابع نیما . اما به هویت
مستقل شعری خود هم اشاره کرده اید . خود این هویت را
چگونه یا در چه می بینید ؟ خائفی : به خاطر
علقه و علاقه ئی که به حافظ پیدا کرده بودم ، مرتب غزل هایش
را می خواندم . الان شاید هر کلمه غزلی را از او بگویند
، تا آخرش را می خوانم . دسترسی به آن آستان که میسر نبود ،
ولی آرزو داشتم غزلی که می گویم ، استواری زبان
حافظ را تا حدی داشته باشد . اثر دل بستگی به حافظ در سرایش
خودم تأثیر کرد . دیگران هم که غزل هایم را می خوانند ،
می گویند انگار یکی از شعرهای حافظ است . البته
محبت و غلو می کنند . من واقعا شاعران دیگر ، از رودکی تا
شاعر معاصر ؛ هوشنگ ابتهاج را خوانده ام ، هم تدریس کرده ام و شیوه
های شان را می دانم . در نتیجه گرایش من به غزل از این
جا شروع شد . ولی بعد احساس کردم ، جامعه و تحولاتی که در آن پیدا
شده ، در قالب غزل منعکس نمی شود . درد انسانی در قالب غزل منعکس نمی
شود . به طور کلی نگرش نیمائی به طبیعت در غزل میسر
نیست . ما این نگرش را از نیما داریم . هر که در شعر نو
قدمی برداشته ، نگرش انتزاعی نیما را باید قبول داشته
باشد . چون او گفت : « قرار نیست من طبیعت را توصیف کنم . بل
که آن چه می بینم ، باید بگویم . » با این که زبان نیما
در نوجوانی برایم خیلی مهم بود ، بعدها توانستم خیلی
چیزها را از او بفهمم . منتها من تراش زبان فارسی ، شفافیت و
درخشندگی زبان فارسی را دوست دارم . ولی نیما به آن
اعتنائی ندارد . منتها من فکر می کنم با آن نگرش نیمائی
، باید به شیوائی بیان توجه داشت . این است که من
آن چه از نیما آموختم ، تقطیع و شکستن اوزان بود و نگرش خاصش ولی
در زبان آراسته تر و پاک تر و ظریف تر و زیباتر. یکتا : در "پیرانه
سخن " ابتدای کتاب تان گفته اید شعر را حاصل جوشش درونی
می دانید و نه کوششی برای سرودن . اما تاریخ ادبیات
شعر به هر حال تجربه سرزمین هرز تی. اس. الیوت را پشت سر دارد
و کار ازرا پاوند را با آن . خودتان تا چه حد به ویرایش و پیرایش
کارتان می پردازید یا به این امر اعتقاد دارید
؟ خائفی : همان طور که
در آن مقدمه گفته ام ، بدون تردید شعر فطری و ذاتی است و هیچ
کس نمی تواند به کسی آموزش شعر بدهد . گاهی کارهائی که
دوستان جوان برای من می آورند ، متوجه می شوم مایه شعری
ندارند . همان طور که هر زمینه کاری دیگری ، مایه
می خواهد . در نوجوانی حس کردم شعر چیزی پنهانی
است که من در جست و جویش هستم . البته جدم ؛ مرحوم خائف شیرازی
شاعر بود . پدرم هم خیلی اهل ذوق بود . ولی در خانواده تنها یک
نفر ژنی یا میراث جد ما را بهره برده است و آن من هستم .
واقعا هم حس می کردم جوششی هست که من دنبالش هستم . از همان نوجوانی
شعر می خواندم و می پرسیدم . یادم است اولین حافظی
که خواندم مال پژمان بختیاری بود . این است که همیشه حس
می کردم باید چیزی بگویم و با غزل شروع کردم .
اولین غزلم که چاپ شد ، برای خیلی ها تعجب انگیز
بود . چون سن کمی داشتم . منتها دیدم باید دیدم را راجع
به سرنوشت انسان و جای گاه انسان در شعر یا سرگردانی انسان
امروز در زیر بار مشکلات و توسری هائی را که می خورد ،
عوض کنم . نوجوانی ما برای ایده ئی هدر شد . ما حتا تا
چند سال منتظر بازگشت آن روزگار بودیم تا بعد به بیهودگی دست یافتیم
و به شرایطی رسیدیم که دیدیم دیگر امیدی
نیست . این بود که حس کردم باید کاری بکنم . حتا دنبال
موسیقی رفتم و مدت ها تار می زدم . بعد دیدم نه ، به آن
شکل استادانه نیست . بنابراین ادبیات را انتخاب کردم . حال نمی
دانم پاسخ سؤال شما را دادم یا نه ؟ یکتا: منظورم تغییر
واژه ها یا کار روی وزن و ... است . یا افزودن بار معنائی
یا اسطوره ئی و ... به کار . چون حتا امکان دارد شعر در همان مرحله
جوشش ناقص باشد یا به دلیلی زایش تداوم نیابد . یعنی
همان اتفاقی که هنگام سرودن شعر
"قوبیلای خان" کلریج افتاد . خائفی : من از آن
کسانی هستم که شعر را در دو – سه ساعت می گویم . ولی این
می ماند تا بازسازی شود . در بازسازی خیلی واژه
ها عوض می شود ، ولی آن ماهیت کلی عوض نمی شود .
معتقدم حتا حافظ این کار را دقیقا انجام می داد . برای
این که یک واژه شعرش را نمی شود پس و پیش کرد . من هم
سعی می کنم شعری که چاپ می کنم ، کامل باشد . یعنی
به صورتی باشد که نتوان بر آن خرده گرفت . شعری از یک دوست شیرازی
برای آتشی در جائی خواندم . به قدری بد بود که متعجب
شدم چرا آن را چاپ کرده . این کار 60 سال زحمت را بر باد می دهد . این
است که با وسواس کاری برای چاپ می دهم . این وسواس در
انتخاب واژه را هم عیب نمی دانم . زایش شعر را قبول دارم ، ولی
بازنگری یش را هم قبول دارم . یکتا : یعنی
همان چه در مورد افزودن به نگرش نیما به آن معتقدید . خائفی : نیما
کار مهمی کرده است . یعنی تیشه به قالب های کلاسیک
و مقید بودن شاعر به افاعیل عروضی زده است که دست و پا گیر
بودند . نیما کار بزرگی کرد و شاعران ما را از زندان قوافی
نجات داد . البته او قصائد و رباعیات سنگینی هم دارد . اما
بعد دیده باید حرف تازه ئی بزند و کار خودش را بکند . یعنی
سنگ بنای نسل شاعران بعد از مشروطه را گذاشته است . یکتا : در مقدمه
" پیرانه سخن " تان به دانش شاعر اشاره کرده اید . مشخصا
از دانش چه تعبیری دارید ؟ آیا علوم محض روز است و همانی
که برای مثال آقای شاملو در اواخر عمر از طریق یکی
از دوستان نزدیکش در پی آن رفت یا نه ، منظورتان بیش تر
جنبه ادبی قضیه است ؟ خائفی : این
مسأله خیلی حساسی است . من دانش را با شعور شاعرانه می
گویم . شاعر باید احاطه ئی بر کل علوم عصر خود داشته باشد .
به خصوص در زمینه هائی که به کارش مربوط است . مثلا باید تاریخ
بداند . مثلا من باید بدانم قبل از من شاعران این همه افغان کردند ،
از چه می نالیدند . نه این که دانشی داشته باشیم
که مثل خاقانی شعری بگوئیم که برای یک بیتش ، باید یک
ساعت در فرهنگی بگردی تا بتوانی معنی یش کنی
. شاعر امروز باید به شعر کهن فارسی احاطه داشته باشد . باید
بداند رودکی ، فرخی و ... چه گفته اند . یعنی رئالیسم
و ناتورالیسمی را که در ادبیات کهن ما است ، بشناسد . بالاخره
این ها شروع کرده اند ، اما نتوانسته اند از قید قالب ها رها شوند .
در بیش تر شعرهائی که من می بینم ، نه استعاره ئی
، نه ابهامی ، نه بیان نهانی ، هیچ مطلبی در آن نیست
، یک مشت واژگان است که خواندن و نخواندنش هیچ فرق ندارد . شعر باید
پیامی را در ذهن زنده کند یا پیامی را بین
خواننده و گوینده رد و بدل کنند . احاطه بر ادب فارسی لازم است .
واژه های شعرها گاهی بخش نامه ئی است . یک موقع رسم می
شود تا از شب و ستاره و جنگل بگویند و دیگران هم این تعبیرات
را تکرار می کنند ، معذرت می خواهم نشخوار می کنند . هر شاعری
باید به اندازه ئی بتواند از زمانه خود آگاهی داشته باشد و پیچیدگی
های زمانه اش را بشناسد و انسان سرگردان را در این عصر روان کاوی
کند و بی چارگی ها و بدبختی ها و آزردگی هایش را
بشناسد . البته همه در حیطه دانش نمی گنجد . یکتا : البته آن
چه شما می گوئید ، کم تر در غزل دیده می شود . خائفی : بله ، غزل
برای بیان تغزلی و عواطف خصوصی و خلوت شاعر بهترین
قالب است . ولی وزن نیمائی وزنی است که شاعر باید
حرف اصلی یش را بزند . الان هم کم تر غزل می گویم .
دوره ئی بیش تر می گفتم . یکتا : برای
به روز کردن شعرتان بر مبنای تعریفی که از دانش عرضه کردید
، چه می کنید ؟ به فرض در غزلی که جوششی می سرائید
، چگونه به این دانش نقش می دهید ؟ یا از فرم های
دیگر هنری چگونه برای تلفیق با شعرتان استفاده می
کنید ؟ منظورم برای مثال کاری است که خانم بهبهانی در
شعر " نرگسانه " کرده اند که سال گذشته در همین مجله آینه ها از ایشان داشتیم . خائفی : من با خیلی
ابداع های خانم بهبهانی در کارهای تازه شان موافق نیستم
. همین توجه به مسأله فرم باعث شده شعر ایشان از حالت خالصانه و خلوصش خالی شود .
حتا اوزانی که به کار می برند و ابداعی است ، در اوزان فارسی
هست و می گویند اوزان نامطبوع . این موضوع باید ریشه
یابی شود . فروغ فرخزاد و خانم بهبهانی دو شاعره زمانه مایند
. فروغ اوزان را به هم ریخت و موفق بود . خانم بهبهانی هم خواستند این
کار را در قالب غزل کنند . یعنی با حفظ مبانی و اصول ، کار نو
کنند . مثلا "مرد یک پا" موفق بود . ولی الان فکر می
کنم تا این حد دنبال فرم رفتن ، ایشان را از آفرینش ناب شعری
دور می کند . لزومی ندارد بگویم من امروز می خواهم این
وزن را انتخاب کنم . شعر در قالب غزل یا نو ، توأمان زایش می
کند . هیچ وقت نمی گویم غزل یا شعر نو می گویم
. وقتی در ذهنم ، زبانم ، کاغذ و کلام پیدا می شود ، وزن پیدا
می کند یا بی وزن می شود . به نظرم این به ترین
راهی است که من می پسندم . گرچه خانم بهبهانی کار خیلی
مهمی کرده اند ، اما من نمی توانم در موردش نظر قطعی بدهم . یکتا : و حرف آخر
؟ خائفی : حرف تازه ئی
که ندارم . امیدوارم همین طور که در مقدمه کتاب هست ، این که
شعری چاپ شود یا در روزنامه ئی اسمی مطرح شود ، تنها
آرزوی شاعر نباشد . بل که آن که می خواهد به بازار برود ، باید
با سرمایه ئی برود ، با اندوخته ئی برود ، باید تهی
کیسه به بازار نرفت . مطالعه آثار دیگران در شکل گرفتن کار آدم خیلی
مؤثر است . شخصیت کاری آدم وقتی شکل می گیرد و
رشد می کند که همه اشکال شعر را خوانده باشد و به زبان مستقل برسد . بزرگ
ترین کار هم زبان مستقل است .
یکتا : از وقتی
که در اختیار آینه ها گذاشتید ، سپاس گزارم . |
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||