|
|
|||||
|
|
|||||
|
ققنوس منتشر کرد
همراه
منتشر کرد مادر منتشر کرد
|
|
|
|||
|
|
ششم فروردین سال گرد تولد بنفشه حجازی است .
همیشه صدای او را شاد شنیده ام و صورتش را خندان تصور کرده ام . اما گمان
برده ام این نقاب است و در ورای آن زن خشم گینی حضور دارد که بیش تر موقع ها
معترض است و نگاهش متفاوت و در نتیجه برداشت هایش جالب توجه . برای او سال نو پر از
شادی و سعادت و موفقیت هنری آرزو می کنم و امیدوارم همواره خندان باشد ، اما
دیگر از ته دل . الهام یکتا
****************************************************************** |
|
|||
|
|
||||
|
نمی دانم از روز ششم فروردین
1333 که در خانه ئی در بروجرد به قول فعل رایج به دنیا آمدن
سر به این جهان نهادم ، چند بار شناسنامه ام به خاطر گذشت پنجاه سال فراز
و نشیب اجتماعی عوض شده است ، ولی در همه آنها این
اشتباه فاحش ثبت شده که من در این روز متولد شده ام . دروغی بزرگ ،
آن قدر بزرگ که همه باور کنند و خودم هم بپذیرم . اما به راستی من
در این روز به دنیا آمدم ؟ آیا تولدم در آخرین لحظات روز پنجم نبوده
است که در هراس زایمان مادرم نفهمیدند
شب به پایان نرسیده است و آیا
ماما که ترس از دست رفتن نوزاد چون کابوسی شغلش را تهدید می کرد ، دعا
نکرده بود روزی دیگر سر بزند :
روز ششم ؟ شاید هم هفتم ؟ هر چه بود در روزی
که عددی مقدس باشد ، به دنیا نیامده ام . شاید هم اصلا روزی دیگر
بوده است و مامور ثبت احوال شانزدهم ر ا ششم نوشته است . به راستی روزی دیگر فرقی هم می کند؟ دروغ ، دروغ است
. آیا به راستی سه - چهار کیلو
گوشت بی شکل و فکر در قنداقی سفید که دختر بود و پسر نبود ،
اولین فرزند اولین پسر خانواده ئی که برای ادامه نسل و
نام ترجیح می داد نوزاد فرزندی نرینه باشد ، این
قدر بحث و حدیث دارد ؟ آیا مادرم برای
تثبیت موقعیتش در خانواده ئی مردانه ترجیح نمی
داد من دختر نمی بودم ؟ آیا او، من بودم ؟ نه ، او هیچ چیز نبود . فقط یک
نوزاد بود . چهره همه آن ها مثل پرتره های عزا جلوی صورتم بود ، با
لبخندی از سر ریا که بحمدالله سالم است ، گیس گلابتون است . آیا
به راستی من سالم بودم ؟ نه ، هیچ کس به این سلامت هم نیندیشید
. چه فرق می کرد اگر مرده به دنیا می آمدم ؟ آن روزها خیلی
ها می مردند . من می مردم و کسی دیگر به دنیا می
آمد . شاید آن که آن روز به دنیا آمد ، مرده است و من بعد از او به دنیا آمده ام . من ،
خود من نیستم . شناس نامه خواهرم هستم که برایم به یادگار
مانده است و در تمام آنها من در ششم
فروردین 1333 به دنیا آمده ام . مادر بزرگم باید گفته باشد :
« دخترها می گویند بگذارید سه روز زنده بمانیم ، آن وقت
چنان خودمان را در دل تان جای می دهیم که ما را دوست داشته
باشید .» و از آن روز من به توصیه
مادربزرگ سعی کردم خودم را در دل
خانواده ام جای دهم . رنج باز کردن جای خود در میان آدمی
زادگان از آن روز در تنم جای گرفت . گویا مادر مادرم که در این دختر زایی خود
را سهیم می دانست ، گفته بود :« کسی که دختر ندارد ،
مراسم ختمش رنگی ندارد.» و من شاد شده بودم که به دردی خواهم
خورد و مادرم می گوید از همان لحظه تولد خنده رو بوده ام . طفلک مادرم
پس از آن با پنج فرزند دیگرش آن قدر سرگرم بود که ندید همیشه
در خفا گریسته ام ، برای موفق شدن گریستم . گریستم تا
برای وظیفه ئی در 120 سال دیگر آماده باشم . یعنی
از آن روز که به دنیا آمدم ، کار کردم . کارم گریستن بود تا 14
مرداد 1364 در چاهشک مشهد که خودم ، خودم را به دنیا آوردم . با نوشتن
. هذیانی که سراسر زندگی
یم را به کابوس خود بودن پیوند زد
. بیست سال بیش تر است ، برای باوراندن خود ، برای زنده ماندن ، خودم خودم را
شیر می دهم . من ، مادر خودم هستم و پدر خودم .
|
|||||
|
|
|||||
|
سید علی صالحی متولد یکم
فروردین 1334 است . ابتدا او را با نام مستعار و به عنوان رمان نویس
می شناختیم . اما سال ها است دیگر او را با نام شاعری می
شناسیم که شعرهای عاشقانه اش دست به دست می گردد . برای
او نیز آرزوی سعادت و سلامت دارم و امیدوارم هم چنان عاشقانه
های نابش ورد زبان عاشقان باشد . و نیز سپاس گزارم برای این
شعرش که به مناسبت "روز من" خود در اختیار آینه ها گذاشت . مناسبت شیرینی دارد با عید
و سبزه و حیات و صلح ... . الهام یکتا
****************************************************************** |
|||||
سید علی صالحی |
|
||||
|
هیس ... ! من تو را دوست می
دارم تو دیگری را و دیگری ... دیگری
را . دستت را به من بده زمین کمربسته زیتون و
زندگی خواهد شد .
|
|||||
|
|
|||||