دارالترجمه رسمي آبيز

 
مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

ققنوس منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

پشت صحنه

رحمان چوپانی

همه چيز برای نوشتن يک داستان کوتاه آماده است . نيمه های يک شب بهاری ، خانه،  خيابان، بيمارستان و زن با شکم  برآمده . ( يادم باشد در داستان حالت دست به کمر راه رفتنش را به دقت تصوير کنم .)
بيمارستان را از همان بدو ورود بايد بنويسم . راه روهای تو در تو و کف با بوی منحصر به فرد مستولی در آن ، انتظامات بيمارستان ، ايستگاه های پرستاری ، آسانسورها ...  . به تشريح خودروئی نیاز نیست که انتقال زن و مرد را از خانه تا بيمارستان انجام می دهد .
پزشک متخصص را به دقت می بايست تشريح کنم . قد و قامت کوتاه و ميانه اش را، چهره تقريبا عبوس . يادم باشد در داستان تأکيد کنم قيافه اش هيچ شباهتی به پزشک ها نداشت . آن هم پزشک متخصص . گواهی های سونوگرافی هم به سهم خود مهمند . نبايد ساده از کنارشان گذشت . صحنه دومين سونوگرافی هم می بايست در متن داستان گنجانده شود . خنده های آن شب دکتر که با چه شوق و ذوقی اجزای بدن جنين را روی نمایش گر برای زن تشريح می کرد ، از اجزای جداناپذیر داستان خواهد بود.
همه چيز برای نوشتن يک داستان آماده است . احتمالا گوشه هائی از حس و حال زن هم می بايست در داستان بيايد . خانه زن ؟ آشپزخانه ( البته در حدی که زن به سمت زياده گوئی نرود. ) اتاق خواب زن که اين اواخر تبديل شده بود به اتاق خواب بچه . با دیوارکوب های رنگارنگ ، عروسک های آويزان از سقف ، بسته های پوشک کنار تختخواب نوزادی ، بوی خوش پودر بچه ، چند دست حوله و لباس نوزادی . اگر دست زن بود ، حتما دوست داشت تکه هائی ازگفت و گوهای خودش را با لباس و لوازم نوزادی در داستان بگنجاند . لابد به دوست و آشنا هم خردک فخری می فروخته . به آن ها که اجاق شان سال های سال کور بوده يا حسرت داشتن فرزند پسر را يدک می کشيده اند . گوشه کنايه های خواهر و برادرها هم خوب به يادش مانده :

 - از وقتی رفتی سونو ، سربالا راه می ری ؟!
باید اسم هم انتخاب شود . گريزی به خاطره های زن و مرد زد و بگو مگوهای شان را نشان داد.
- من کيارش دوست دارم .
- اَه ، عقم می گيره از کيارش . شما جماعت زن چقدر تکراری انتخاب می کنين .
همه چيز برای نوشتن يک داستان آماده است . می شود به خواننده قبولاند زن فاصله خانه تا بيمارستان را آرام آرام می گريسته . مرد هم کمابيش دل داری يش می داده يا با شوخی     می خواسته است فضا را عوض کند .
- هنوز هيچی نشده عروس خانم اشکتُ درآورده .
زن در جواب می تواند گريه را به زهرخند نامحسوسی تبديل کند و با نوک انگشتان اشک هايش را از زير پلک ها بزدايد ( پاک کند ) . انگشت ها لخت بوده ، بی هيچ انگشتری و حتا حلقه و پشت حلقه .
- تو اتاق عمل که طلا نمی شه دنبالم ببرم.
بد نيست به دلهره های مرد هم اشاره ئی کرد . ظاهر آشفته مرد طوری به تصوير کشيده شود تا رنگ رخساره از سر درون خبر دهد.
تاريخ بستری کردن را پزشک در يک مکالمه کوتاه می تواند عنوان کند : اوائل يا اواسط داستان باشد ، بد نيست . دغدغه های زن و مادر هم می بايست تصوير شود:
- دکتر ، امکان داره چند روز زودتر زحمت سزارينُ بکشين ؟!
- نه عزيزم ! چهاردهم ، زودتر نمی تونم . ( شکل و قيافه دکتر هنگام ادای اين حرف حتما بايد تشريح شود . مثلا با شتاب گفته يا با تأمل ، با غيظ و پرخاش گفته يا محترمانه )
اشاره ئی هم بايست به اعتبار پزشک کرد از نگاه زن :
- هما سه شکم پيشش زائيده . هر سه هم سزارين ، بچه هاشُ ديدی ؟ تمام و کمالن به خدا .
به توصيه های دوستان و بستگان زن در مورد پزشک معالج هم نيازی نيست اعتنا شود . البته شايد بشود در قالب يک ديالوگ يا منولوگ در گوشه ئی از داستان گنجاند.
- دخترعمه ها چقدر گفتن اين بيمارستان نيست ، کشتارگاهه .
همه چيز برای نوشتن يک داستان مهيا است . طبقه دوم و سوم بيمارستان ، زايشگاه و اتاق عمل.
گوشه چشمی هم به سکوت نيمه شب بيمارستان بايد داشت. بخش زنان و زايشگاه را هم می بايست در يک طبقه پيش بينی کرد . بهتر است از صدای گريه نوزادهای بخش يا جيغ يک زن چيزهائی
نوشت. يک همراه زن هم برای پشت در زايشگاه ضروری است (حداقل يکی ). مادر زن را بد نيست همين جاها به داستان آورد . مثلا با تلفن مرد سراسيمه خودش را به بيمارستان رسانده و زن را قبل از ورود به زايشگاه هنوز نديده ، روی نيمکت کنار در زايشگاه مضطرب نشسته ، کيف نوزاد و يکی - دو بسته پوشک هم بد نيست روی همین نيمکت طراحی کرد
- از ظهر تا حالا دلم مدام شور می زد . گفتم خانم دکتر تاريخشُ جلو بندازين ، گفت " خانم ! دکتر منم . من بايد تشخيص بدهم ."
روز و تاريخ ورود به بيمارستان را هم طوری بايد نوشت تا اختلاف آن با روزی مشخص باشد که پزشک محاسبه کرده است. آن يکی - دو روزی را هم که زن درد می کشيده است ، باید نقل کرد.
_  می خوای همين حالا بريم بيمارستان ؟ ضرر که نداره !
_  نه ! خوشم نمی یاد خودمُ بسپارم دست ماماهای بی رحم تا داخل آدمُ حسابی دست کاری نکنن ، ول کن نيستن.
همه چيز برای نوشتن يک داستان مهيا است . شروع داستان را می شود زمانی قرار داد که زن را قراراست از طبقه دوم به چهارم منتقل کرد . بايد جيغ بزند و زار زار گريه کند . مادر کنار در سراسيمه تر از قبل ايستاده است . زن همه حرف هايش را در هاله ئی از جيغ و گريه عنوان می کند
 مامان ! بچه ام مرد . چه قدر اين نه ماه انتظار کشيدم . برو اطاقشُ به هم بريز . هر چی که براش خريديم ، بريز دور ... .( اين ديالوگ ها می بايست از زمان خروج زن از زايشگاه با صندلی چرخ دار و ورود به آسانسور برای انتقال به اتاق عمل گفته شود . ) زن حتما بايد لباس گان به تن داشته باشد و کيسه سوند هم روی زانوهايش باشد . يکی از خدمه های زايشگاه را هم حتما بايد با زن همراه کرد که صندلی چرخ دار را هدايت کند.
مادر گريان تصوير شود ، کافی است . مرد را هم می بايست در گيرودار تکميل پرونده گذاشت تا زن را به اتاق عمل منتقل کنند و بعد مادر زن با چشم های پر اشک بی محابا خبر رابه او بدهد:
- بچه مرد ! همين الان بردنش سردخانه . توی يک کهنه سبز رنگ پيچيده بودنش
و با صدای بلند های های به گريه خود ادامه بدهد.
بعد می بايست به مرد پرداخت . مثلا اضطراب و سراسيمگی یش را تشريح کرد يا بغض شديدی که در گلويش مانده بوده و تحملی که می بايست به جرم مرد بودن ، بر خلاف ميل باطنی از خود نمايش دهد . جلوی اتاق عمل می بايست مدام قدم بزند ، از راست به چپ و برعکس ، صدای تاق تاق کفشش در تالار می پيچد وانعکاس پيدا می کند . مرد با وحشت به چيزی می انديشد . با خود زمزمه می کند. شايد خود را آماده می کند تا بعد از خروج همسرش از اتاق عمل بتواند او را دل داری بدهد . شايد يک دوره خيلی سريع مرا قبت های دوران بارداری همسرش را از نظر می گذراند : حرکت ناموزونی را به ياد ندارد ، تغذيه کاملا مناسب بوده ، زن جست و خيز چندانی از خود در طول دوران بارداری نشان نداده .
- کاملا مراقب و آماده بود تا همين ديروز هم جنين در رحم جست و خيز داشته ، حرکاتش را می شده از روی پوست شکم زن تشخيص داد
- ببين چقدر شيطونه !
- به باباش رفته ديگه ...
وبا نگاه به هم ، رضايت را درچشمان یک دیگر ديده بودند.
بد نيست واگويه های مرد را در اين قسمت از داستان آورد :
پس فقط يک علت باقی می مونه . اشتباه پزشک ، توی محاسبه حتما اشتباه کرده . از همان اول هم مدام در ترديد بود. 
زن گفته بود که تاريخ زايمان را با دودلی عنوان کرده ، گفته بود بر حسب محاسبات سرانگشتی خودش زودتر از اين ها می بايست بستری می شده . گفته بود به دکتر هم پيشنهاد داده که زودتر ، اما او زير بار نرفته .
تا مرد درگير همين واگويه ها است ، می بايست زن را از اتاق عمل بيرون آورد و به بخش مامائی منتقل کرد . زن با همان حال نزار دارد گريه می کند ( باهوش و بيهوش):
- فهميدی ؟! مامان بهت گفت ؟! کشتنش ، مفت مفت . بچه ام رُ می خوام . بامدادم رو می خوام . بامدادم رُ می خوام . خودت گفتی بامداد.
مرد حتما ياد بگومگوهای نام گذاری قبل از زايمان می افتد :
- بامداد . همين که من می گم .
تا زن را به بخش می رسانند ، مرد می بايست چند ديالوگ در تسلای خاطر همسر داشته باشد . ( قبل از آن که در بخش را به روی مرد ببندند. )
همه چيز برای نوشتن يک داستان آماده است . می شود با پا درميانی مادر چند دقيقه ئی از پرستار بخش اجازه گرفت و مرد را به اتاق زن فرستاد تا کمی بيش تر کنارش باشد.
 زنجموره می کند . مرد حيرت زده به گوشه ئی زل زده است و دارد به حادثه فکر می کند ، بی
آن که بتواند هضمش کند . يکی - دو روزی را هم می شود به بستری بودن زن اختصاص داد . ساعت ملاقات ، ابراز هم دردی های بستگان و آشنايان ، دسته های گل ، قوطی های کمپوت ، پاکت های سانديس ، کلمات قصار کليشه ئی :
- تقدير اين بوده عزيزم .
- خدا را شکر که خودت سالمی !

- ناراحتی نداره .اول جوونی ته ! اين نشد ، يکی ديگه.


- به سلامتی خودت فکر کن . چشم به هم بزنی ، يکی ديگه تو بغل ته . و خروار خروار سوال که شرم حضور مانع از طرح شان می شد. فقط خودخوری می کردند و سؤال ها را در ذهن مرور می کردند:
- پسر بوده يا دختر ؟!
- کامل بوده يا نارس؟!
- تو سرد خونه اس ؟!
- خودشون بايد دفنش کنن؟!
تلاش و پی گيری های مرد را هم می بايست در گوشه ئی از داستان جا داد. اولين شکوه خطاب به سوپروايزر شيفت بيمارستان باشد ، قابل قبول تر است. تمام وقايع را مرد می بايست برای سوپروايزر تعريف کند. ظاهرا دل خوشی از پزشک های متخصص ندارد.
- متخصص جماعت يعنی درد سر
مرد يک ريز حرف می زند. دهانش خشکيده ، زبان در فضای خشکی در حال چرخش است. روی تاريخ زايمانی که پزشک مشخص کرده است ، خيلی تأکيد دارد.
- ما سه روز زودتر از تاريخی که دکتر گفته بود ، مراجعه کرديم . گفتند بچه مرده ، وای به حال اين که می مانديم و همان تاريخ می آمديم . آن وقت مادرش را هم از دست می داديم . نيازی به انعکاس ابراز هم دردی سوپروايزر با مرد نيست.
تنها سفارشش را به مرد می بايست منعکس کرد; شکايت کنيد! به رئيس بيمارستان شکايت کنيد!
آخرين شب ! ( شبی که قرار است فردايش زن از بيمارستان مرخص شود.)
بيمارستان اعلام کرده بيمار و جسد را هم زمان می بايست ترخيص کرد. دلهره های شب آخر مرد نوشتنی است . به رو به رو شدن با جسد فکر می کند. از فضای سردخانه به شدت می هراسد.
- جسد را بايد بغل کنم . نکند توانش را نداشته باشم. نکند زانوهايم بلرزد. نکند چشم هايم سياه برود و غش کنم ؟ توی سردخانه صورتش را نگاه کنم يا توی غسال خانه؟!
- توی غسال خانه نگاه می کند. اول مقدمات کفن و دفن را فراهم کرده بود. مبلغی بابت خريد قبر در قطعه مخصوص نوزادان ، بعد ثبت مشخصات فوت شده در دفتر غسال خانه. اطرافيان هم می بايست آمده باشند . برادرها، خواهرها، چند تائی از برادرزاده ها و خواهرزاده ها و يکی - دو تا از دوستان قديمی . زن در مراسم تدفين حضور نداشته باشد ، بهتر است. مرد تنهای تنها می بايست با دل واپسی های توأمان پدرانه و مادرانه جسد را به خاک بسپارد . مرده شور می تواند کامله مردی باشد

 

با پيراهن و شلوار فرم دايره متوفيات و چکمه های لاستيکی . جسد را روی سکوی سنگی داخل غسال خانه می گذارند. مرده شور نوار چسب کاغذی دور جسد را باز می کند و جسد را عين يک توپ پارچه قل می دهد روی سکوی سنگی . لحظه رو به روئی با جسد به خود مرد واگذار شود بهتر است:
- موهايش مشکی بود. پر بود. کمی سياه شده بود. قسمتی از جفت هنوز همراهش بود . لکه های خون روی بدن و کف پايش ديده می شد. انگشت های کشيده و خوش فرمی داشت. کفن را غسال خانه داده بود . کهنه های سبز رنگی را که در اتاق عمل دورش پيچيده بودند ، همان مرده شور برداشت. اثر چند قطره خون هم روی پارچه سبز رنگ بود.
جسد عين توپ پارچه قل می خورد روی سکوی سنگی غسال خانه . مرد می خواهد با تمام وجود داد بزند : « مرتيکه ، اين که نفله هست ، می خوای نفله ترش کنی؟ » اما نمی تواند. نا ندارد . تمام نیروی يش را صرف اين کرده است تا اين حادثه را به خود بقبولاند.
بعد از خاک سپاری هم به خود مرد واگذار شود ، نتيجه ملموس تری به دست خواهد آمد.
- بعدش را هرچه فکر می کنم ، درست به خاطر نمی آورم . گيج بودم ، خواب و بيدار .
انعام مرده شور را يکی از اطرافيان می دهد . جسد کفن پوش را هم حتما يکی از برادرها به بغل می گيرد .
وقت سوار شدن در ماشين ، مرد جسد را ازبغل برادرش می گيرد و به اتفاق مامور دايره متوفيات سوارمی شوند. چند دقيقه بعد ماشين کنار قطعه نوزادان توقف می کند . قطعه پر است از قبرهای نوزادی اکثرا بدون سنگ قبر . مرد هنوز پياده نشده ، يکی از برادرها جسد را از دستش می ربايد و با عجله به سمت قبر می برد . مرد خيلی دوست دارد با جسد خلوت کند :
- اما نشد ، بغضم نشکست.
تنها سرش را بوسيد . وقتی يکی از برادرها می خواست جسد را ببرد ، جسد را به آغوش کشيد و با سرعت رفت به سمت قبر... .
همه چيز برای نوشتن يک داستان آماده است .

نقد داستان

عنایت سمیعی

داستان " پشت صحنه " چنان که از نامش بر می آید و هم چنین از نوع تکنیکی که برای شکل بخشیدن به داستان اعمال شده ، بر آن است که چالش های مؤلف را در خصوص روایت روی دادهائی که قصد بازگفتش را دارد ، ارائه کند . به کار گیری این تکنیک و اساسا هر تکنیک دیگری ، ریشه در شناخت مؤلف دارد . به عبارت دیگر این شناخت مؤلف از حوزه داستان ، فرهنگ و زبان است که سرنوشت تکنیک و به دنبال آن شکل داستان را تعیین می کند ؛ ورنه در غیاب اشراف مؤلف به زیر و بم داستان و رشته های مربوط به آن کاری از تکنیک بر نمی آید . نمایش پشت صحنه داستان یعنی چالش ذهنی نویسنده با عناصر آن ، مستلزم خط زدن ها و بازنویسی هائی است که مؤلف در فرآیند شکل بخشیدن به داستان از خم و پیچ های آن عبور می کند و در هر مرحله از درجازدن یا پیش رفت ، منطق خاص آن را می آفریند . به عنوان مثال زنی که در این داستان فرزند مرده به دنیا می آورد ، شخص اصلی داستان است یا می تواند باشد ، اما چالش ذهنی نویسنده در باره وی سطحی است و به خلق تصاویر کلیشه ئی یا تصاویری که همگان از چنین زنی در ذهن دارند ، منجر می شود . نویسنده ظاهرا می کوشد تقدم و تأخر روی دادها را به هم بریزد . منتها پراکندگی اجزای داستان دل به خواهی است . به عبارت دیگر نویسنده در همان موقعیت مألوف دانای کل نشسته ولی تصمیم گرفته عناصر داستان را صرفا جا به جا کند ، بی آن که منطق جا به جائی در داستان تولید شود . زن فرزندمرده بر حسب موقعیت خود در خانواده و جامعه  حال و هوای درونی و بیرونی منحصر به فردی دارد . کشف دنیای درونی او و نحوه ابراز آن که همیشه نیز با هم هم سو نیست ، به منزله کشف فردیت زن است که نویسنده از آن سرسری می گذرد . به همین ترتیب چنان چه اشخاص دیگر ، روی دادها ، کشمکش های درونی و بیرونی و زبان روایت جزء به جزء پیش چشم خواننده واکاوی نشود ، او " پشت صحنه " را باور نخواهد کرد . نثر داستان هم نیاز به ویرایش دارد که فقط به یک نمونه اشاره می کنم :

-                    از وقتی رفتی سونو ، سر بالا راه می ری .

منظور این است که خودت را می گیری ، اما سر بالا رفتن همچو معنائی نمی دهد .

 

 


صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر