دارالترجمه رسمي آبيز
 
مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

ققنوس منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

همراه منتشر کرد


دو زن
مسعود احمدی
___________
 


سلام بچه ها

پرگل . م

حال تون چه طوره ؟ این روزها وقت تون رُ چه طور می گذرونین ؟ من که درس هام ُ خوندم ، می شینم هری پاتر بازی می کنم . سی دی یشُ دوستم ؛ غزاله به من داده .  وقتی هم مامانم با رایانه کار داره ، می شینم کتاب می خونم . اون هفته کیمیاگر پائولو کوئیلو رُ خوندم . با این که برای بچه ها نیست ، خیلی خوشم اومد . ولی خیلی هم سؤال داشتم . از مامانم که پرسیدم ، نتونست جوابمُ بده . چون خیلی وقت پیش اونُ خونده . قول داد دوباره بخونه تا بتونه جواب سؤالامُ بده . از مامانم پرسیدم باز ازش کتاب داریم . مامانم هم سفر به دشت ستارگانشُ داد . حالا هم دارم اونُ می خونم .

این شماره مون باز پرباره . براتون یک داستان و یک معرفی کتاب دارم . داستانُ خیلی وقت پیش نوشته بودم . راستش من هر چی که تو کتاب های درسی یم یا جاهای دیگه می خونم ، براش داستان می نویسم . ولی می ندازم این ور ، اون ور . مامانم اون ها رُ جمع می کنه و می ذاره تو یه پوشه . اینُ هم که پیدا کرد ، گفت برا این شماره مون خوبه و ویرایشش کرد و گذاشت تو مجله . 

خُب ، حالا حرف های دیگه بزنیم . شما خط تان چه طوره ؟ خط من اول افتضاح بود ! اما از وقتی در مدرسه برای مان کلاس خط گذاشته اند ، خیلی به تر شده . یعنی معلم هایم این طور می گویند . من هم خیلی خوش حالم . من معلمم را خیلی دوست دارم . واقعا حوصله اش خیلی زیاد است . او به ترین معلم دنیا است . یعنی تک است بین معلم های دیگه .

خب ، دیگه خداحافظ .

سلامه و صفورا

پرگل . م

سلامه مثل همیشه خسته بود . او در قبیله ئی زندگی می کرد که زن انسان حساب نمی شد . در آن جا اگر خانواده ئی دو دختر به دنیا می آورد ، دختر دوم به دستور رئیس قبیله کشته می شد تا پسرها و خودشان غذای بیش تری برای خوردن داشته باشند . برای همین پدر و مادر سلامه او را در جنگل قایم کرده بودند . برایش خانه ئی روی درخت درست کرده بودند و یادش داده بودند چه طور سبزی بکارد یا میوه های جنگلی را بکند و خشک کند و برای زمستان خودش نگه دارد . سلامه خیلی کار می کرد .

روزی پدر و مادر سلامه ، دختر دیگری را پیشش آوردند تا رئیس قبیله او را نکشد . اسم آن دختر صفورا بود . صفورا از تنهائی خیلی گریه می کرد . بالاخره هم از غصه دوری از پدر و مادرش مرد . وقت مرگ هم گوی بلورینی را که همیشه با خود داشت ، به سلامه داد .

آن گوی بلورین جادوئی بود . یعنی آرزوها را برآورده می کرد . اما سلامه این را نمی دانست . فقط با آن بازی می کرد . تا روزی پدرش آمد و گفت مادرش مریض است و دیگر نمی تواند پیش او بیاید .

وقتی پدر سلامه رفت ، او خیلی گریه کرد تا خوابش برد . در خواب دید هر چه می رود ، بیابان تمام نمی شود . خیلی دوید تا در جائی نور دید . به نور نزدیک شد . دید از توی نور صدائی می آید . خوب که گوش کرد ، شنید یکی می گوید : « با گوی بلورین حرف بزن . »

سلامه خواست چیزی بگوید که از خواب بیدار شد . فوری رفت گوی را پیدا کرد و آن را نوازش کرد و گفت : « ای گوی بلورین ، من خیلی دلم می خواهد رئیس بدجنس قبیله بمیرد تا دیگر  دخترها را نکشد و من هم بتوانم برگردم پیش پدر و مادرم . »

ناگهان گوی پر نور شد و سلامه در آن دید رئیس قبیله مرده است . سلامه خیلی خوش حال شد و گفت : « حالا دلم می خواهد حال مامانم خوب شود . »

گوی دوباره پر نور شد و سلامه دید حال مادرش هم خوب شده است و از جایش بلند شده است . آن وقت سلامه به قبیله شان برگشت و به خوشی و خرمی با پدر و مادرش زندگی کرد . 

مثل خودم

پرگل . م

مثل خودم

مری هال اتز

سیروس طاهباز

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

1375

40000 نسخه

28 صفحه

60 تومان

 

پرنده کوچکی روی تیر چوبی کنار انبار نشسته بود . پرنده با شادی آواز می خواند و به روز تازه خوش آمد می گفت . نمی دانست گربه کوچک خانه ما کنار علف ها کمین کرده است تا او را بگیرد .

من دست زدم و فریاد کشیدم : « پرواز کن ، پرنده کوچک ! زود فرار کن ! »

پرنده پرواز کرد و دور شد .

داستان با این جمله ها شروع می شود . از آن به بعد "من" کوچولو راه رفتن هر حیوانی را که می بیند ، تقلید می کند . تا این که ... . 

 




صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر