دارالترجمه رسمي آبيز

 
مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  

___________
 

ققنوس منتشر کرد


ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

این زن باشکوه

منصور اوجی

... و این زن باشکوه با موهای سفید و یک دست و با آرامشی که برایم جالب بود ، از همه چیز صحبت کرد و خاطره ها گفت . می فهمیدم که می خواهد تا آن جائی که می تواند ، غم مرا کاهش دهد و ناگاه برای نخستین بار کلام اندوه خاموش ماند تا به سیمین گوش دهد . با این که عزادار بودم و ریشم را نتراشیده بودم و در کسوت سوگواری ، حسابی خندیدم و از ته دل هم خندیدیم ... و نمی دانستم اندوه درونم به کجا رفته است . سیمین گفت : « این از من ، حال نوبت توست و شعر ... » و من شعر هفت گانه " پرنده " را که در رثای خواهرم گفته بودم ، آرام خواندم و دیدم سیمین دارد می گرید و من تازه دانستم آن همه مدت اندوهم به کجا کوچیده بود : زنی که لحظه ئی پیش شادی هایش را به من سپرده بود ، داشت گریه می کرد . و من دیگر گول ظاهر خون سردش را نمی خوردم ، وقتی که او می گفت : « اوجی ، کاش این شعرها را پیش تر دیده بودم برای آن مقاله . » ( منظورش نوشته ئی بود که به نام " مرگ آگاهی " که به تازگی درباره شعرهای من نوشته بود و در کلک چاپ شد . ) من دیگر نمی شنیدم چه می گوید و از خود می پرسیدم این چه زنی است که آن گونه می گوید که از ته دل می خنداندت و آن گونه گوش و دل می سپرد که از ته دل می گرید . راستی این چه زنی است ؟

کتاب سفر سبز منصور اوجی

آتش کردن سماور

سیمین دانشور

عزیزم ، من هرگز نمی گویم از سر تو زیادم . هر دو مساوی هستیم و با هم بده بستان فکری داریم که کم تر زن و شوهری از چنین نعمتی برخوردارند ، اما تصدیق کن که زندگی که من و تو پارسال کردیم ، لایق هیچ کدام ما نبود . این جا نویسنده ها از نویسندگی خود اعاشه می کنند و تو و من ، هم نویسنده بودیم و هم معلم و با این حال هشت مان گرو نه مان بود . تو خیال می کنی من دلم فقط برای خودم خون بود که زمستان سرد ظرف بشویم یا با شیرزاد علیه ما علیه کلنجار بروم یا مثلا به بانک رهنی بروم یا نقره قلابی تحفه عروسی مان را بفروشم ! هیچ وقت قضیه آتش کردن سماور ورشو روسی جهیزیه ام یادم نمی رود :
ننه سکینه ، خدمت کار سرجهازی ام رفته بود مرخصی . آن روز تو از صمیم قلب خندیدی . ( کاش الان کنارم بودی و با هم می خندیدیم . ) یادت است ؟ اولا آتش گردان را که می چرخانیدم ، تمام زغال ها و آتش ها در همان خانه شیرزاد علیه ما علیه پخش و پلا شدند . جمع شان کردم و آتش های افروخته را در سماور بی آب ریختم و میز صبحانه را با آداب تمام چیدم . گل گذاشتم . تازه آواز هم می خواندم . سراغ سماور که رفتم ، مچاله شده بود . آمدم تو را بیدار کردم ، گفتم : « جلال ، بیا ببین این سماور چرا این طوری شده ؟ »

تو آمدی و گفتی : « خوب بی آب آتشش کرده ای ، لحیم هایش دررفته . »

پرسیدم : « این سماور ، سماور بشو هست ؟ »
گفتی : « نه نیست . فدای سرت . »

کتاب نامه های سیمین دانشور به جلال آل احمد

 



صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .  
نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر