|
|
|||||
|
|
|||||
|
دارالترجمه رسمي آبيز
ققنوس منتشر کرد
همراه
منتشر کرد مادر منتشر کرد
|
|
|
|||
|
|
پای صحبت دل |
|
|
||
|
الهام یکتا : خانم دانشور ، نمی خواهم گفت و گوی
معمول ادبی را با شما داشته باشم . بلکه بر مبنای کتاب نامه های
تان به آقای آل احمد ، می خواهم به شما به عنوان زن / همسر و نیز
زن / هنرمند دارای مسؤولیت های گوناگون اجتماعی بپردازم
. بنابراین به نکته هائی از زندگی شما مایلم اشاره کنم
که کم تر در گفت و گو با زنان اهل قلم معمول است . آیا اجازه می فرمائید ؟ سیمین دانشور : بله . یکتا : شما همه
رنج هائی را که زنان مختلف در وجه های گوناگون زندگی می
توانند برده باشند ، به تنهائی برده اید :
-
یک سال و نیم
دوری از شوهر ، زمانی که سخت
عاشقش بودید . ( صفحه صفحه کتاب نامه های شما گواه این مدعا
است . )
-
بدخلقی
و تندخوئی شوهر . تا حدی که بارها با شما دعوا می کرده و
سرتان داد می زده است . ( صفحه 45 کتاب )
-
خیانت
شوهر
-
عقیم
بودن شوهر ، در حالی که تا مدت ها خود بار تهمت نازائی را از سوی
خانواده ایشان یا آشنایان بر دوش می کشیده اید
.
-
مادر
نشدن به رغم قدرت زایائی -
وفادار بودن به شوهر پس از مرگ وی . حتا وعده اش را همان زمان
نوشتن نامه ها داده بودید : من دیگر
در تمام عمرم و در تمام دنیا کسی را جز تو دوست نخواهم داشت .
[ ص 46 ] آیا اگر می توانستید به گذشته بازگردید
، باز به همان راه می رفتید ؟ دانشور : الان که امکان برگشتن به گذشته نیست . چیزهائی
هم تصادف روزگار است . نمی گویم تقدیر . به قسمت و تقدیر و لوح سرنوشت اعتقاد
ندارم . ولی من و جلال تصادفی آشنا شدیم . او نامزد داشت .
حالا اسمش را نمی برم ، چون شوهر کرده است . من و جلال در سفر اصفهان آشنا شدیم و او آمد کنار من نشست .
خبره زاده را هم پهلوی خواهرم نشاند . عصر هم ما را به خانه رساند و به این
ترتیب خانه ما را یاد گرفت . دیگر می رفت و می
آمد . خانه نامزدش یک سال مانده بود . ولی چشمش که به من
افتاد ، دید لقمه چرب و نرم هستم ، سراغم آمد . به حدی هم اصرار کرد
که نگو . البته اولش ، من هم دوستش داشتم . جلال خیلی زیبا
بود . زبان خیلی چرب و نرمی هم داشت . هم قلم هم بودیم
. آن روز وقتی پهلویم در اتوبوس نشست ، دو سال از من
کوچک تر بود . اما من فکر می کردم 40 ساله است . من دلم می خواست زن
مرد 40 ساله ئی شوم . ولی تصادف روزگار نقش دیگری رقم
زده بود . همین تیمسار تقی ریاحی ، رئیس
ستاد ارتش مصدق در خاطراتش آورده که از خواستگارهای پر و پا قرص من بود و خیلی
های دیگر . اما از بس که جلال اصرار کرد و بس که از خودم قرض کرد و
ما را به سینما برد ! البته مادرم برادرم را می فرستاد تا دست از پا
خطا نکنیم . بالاخره هم سر سفره عقد نشستم و بله را گفتم . زن که بله را
گفت ، بلاها است که سرش می آید ! یکتا : به
نظرم به رغم همه رنجش های عمیق
تان از آقای آل احمد ، هنوز ایشان را دوست دارید و برای
شان احترام قائلید . شاهدش هم سال ها تنهائی شما پس از مرگ ایشان
و همه سخنان مثبتی که در باره ایشان در طول چند دهه گفته اید
. در حالی که ایشان همه چیز را در سنگی
بر گوری علنی کرده بودند . البته دلیل خصوصی هم برای این برداشتم
دارم . یادم است شهریور ماه گذشته درباره ایشان با شما صحبت می
کردم . به رغم آن که عادت ندارم هرگز مردی را به نام کوچک صدا کنم ، بی
اختیار و متأثر از همه متن هائی که در مورد ایشان در آن روزها
خوانده بودم ، گفتم : « جلال » و شما فوری حرفم را تصحیح کردید
و گفتید : « آقا جلال ! » دانشور : نه ، نه ، من دیگر دوستش ندارم . در حقیقت از
سوگواری درآمده ام . اولا که او 36 سال است که مرده . ثانیا من دیگر
چهره واقعی یش را دیده بودم . من سنگی
بر گوری را در زمان حیاتش خواندم . این که اگر باز به دنیا بیایم ، زنش می
شوم ، باز نمی دانم . حال که امکانش نیست ، چرا باید فکرش را
کرد ؟ یک چیز هم بگویم . بالاخره می دانی
، باید احترامش را نگه داشت . ما بیست سال با هم زندگی کردیم
. هرچند 4 سالش به سفر گذشت . ولی روزهای خوبی با هم داشتیم
. به قول کامو ، اگر آدم یک روز خوش را تجربه کرده باشد و بعدها هم در
زندان باشد ، با یاد آن روز خوش ، زندانش را می گذراند . نمی دانم . شاید اگر باز به دنیا می آمدم
، به خاطر خوش قیافگی و زبان چرب و نرم و دست به قلمی که داشت
، باز زنش می شدم . جلال وقتی مهربانی یش گل می
کرد ، خیلی مهربان بود . در غروب جلال گفته ام . من
به خاطر نزائیدن زیردل درد می گرفتم . او برایم آویشن
شیرازی دم می کرد . پایم را ماساژ می داد . برایم
موسیقی باخ می گذاشت . تا وقتی که سر و کله هیلدا
پیدا شد . اگر به روزهای خوش فکر کنیم ، گناهان آدم را می
بخشیم . بعد از جلال خیلی خواستگار داشتم . یکی
برای استاد دانشگاهی یم ، یکی برای خانه
داشتن و پولم ، خیلی ها هم بدون طمع به خواستگاری یم
آمدند . اما حلقه جلال هنوز در دست من است . بنابراین وفادار ماندم و
خواستم بگویم الگوی زن ایرانی مثل من است . یعنی
با همه مشقتی که می کشد ، وفادار می ماند . زن در اسلام حقوق
کمی دارد ، ولی پیغمبر تقصیری نداشته . عرب ها
دختران شان را زنده به گور می کردند و آیه نازل شد که این
دختران روز قیامت می پرسند بای
ذنب قتلت . یعنی به چه گناهی
مرا کشتی . پیغمبر یک باره نمی توانسته به زن حقوق زیاد
بدهد . اما او نابغه هم بوده . قرآن خیلی شاعرانه است . باور کن آیه هائی
هست که پشت آدم را می لرزاند . همین بای ذنب قتلت یا والشمس والضحی ها
. ما هم با خون امام علی و امام حسین مذهب شیعه را برگزیدیم . بنابراین از عرب ها جدا شدیم
. در مذهب شیعه هم فتوا هست هم اجتهاد . یعنی الان امام خمینی
می توانستند حقوق زن را زیاد کنند . اما سختی ها و شلوغی
های اوایل انقلاب نگذاشت . یعنی فرصت نشد . اما آقای
خامنه ئی می توانند این کار را بکنند . چون طبق سنت و شریعت
اسلامی زن از پدر و مادر نصف ارث می برد یا مرد می
تواند چهار زن بگیرد . بعد هم حق حضانت اطفال با مرد است . وقتی پسر
دو ساله و دختر 7 ساله شد ، مال مرد است . زن حق اشتغال هم باید بگیرد
. حضرت خدیجه عملا اشتغال داشت . خود حضرت محمد امین هم واسطه اش
بود و حجاز می رفت و مال التجاره می برد . تا حضرت خدیجه هم
بود ، حضرت رسول زن نگرفت . پس آن زمان پیغمبر نمی توانست حقوق زن
را بالا ببرد . ولی الان با فتوا و اجتهاد می توانند . نه این
که حقوق مرد را بگیرند و به زن بدهند . بل که حقوق زن را تا سطح حقوق مرد
بالا ببرند . همه بدبختی زن ایرانی این است که اگر طلاق
بگیرد ، چه بکند . ولی این زنانگی درخشان زن ایرانی
است که این قدر وفادار است . زن در ایران احساس تنهائی می کند . یعنی
اگر شوهر را از دست بدهد ، باید برود کلفتی بکند . بنابراین
به قیمت چشم پوشی از خیلی چیزها وفاداری می
کند . ما مدیون خون امام حسین هستیم . امام حسین
خیلی بزرگ است . امام علی هم همین طور . امام علی
وقتی ضربت می خورد ، به امام حسن می گوید او فقط یک
ضربت زده ، نکند تو بیش تر بزنی . سریال امام علی را هم خیلی
بد ساختند . اگر از مولوی استفاده می کردند ، خیلی بهتر
از آب در می آمد . ولی موسیقی آن خیلی خوب
است . فخرالدینی این موسیقی را از کتاب موسیقی عبدالقادر
مراغه ئی گرفته است . کتاب او آخرین متن مکتوب در موسیقی
است تا زمان ما که وزیری کتابی می نویسد . فخرالدینی
بهترین موسیقی را ساخته که نوارش هم درآمد و من هم آن را خریدم
. ما به علت این که شیعه هستیم ، پشتوانه شهادت
امام حسین و امام علی را داریم . امام حسین کار خیلی
بزرگی کرد . او می دانست کشته می شود . اما رفت بالای
تپه و گفت : « شما زن و بچه دارید . من می دانم یزیدی
ها می آیند پیش شما و می گویند از من جدا شوید
. من چراغ را خاموش می کنم ، هر که می خواهد برود . » یکی گفت : « تو که به گفته یزید ملحد نبودی
. تو فرزند آدم و نوه رسول خدائی . چرا به ما نگفتی حق با تو است و
ما باید در این احقاق حق شریک باشیم . » این است که ما مرهون این ها هستیم . خیلی
هم خوب شد ، شیعه شدیم . ما دو موقعیت به دست آوردیم که
مثل عراق و مصر عرب زبان نباشیم و به راه اهل تسنن نرویم . یک
اتفاق میمون شاه نامه
فردوسی است که به قول خودش سی سال زحمت کشید تا عجم زنده کرد
بدین پارسی . نتیجه اش این شد که ما هنوز فارسی
دری حرف می زنیم . بنابراین ما خود را از عرب ها جدا
کردیم . واقعه مهم دوم این است که ما شیعه هستیم و شیعه
مذهب مترقی است .
یکتا : اگر اجازه بدهید ، برگردیم سر حرف مان
در مورد آقای آل احمد . تا جائی که یادم است ، ایشان از
دوست داشتن آن خانم در سنگی بر گوری سخن به میان نیاورده اند . بل که گفته اند من می
خواستم امتحان کنم آیا واقعا عقیم هستم یا نه . البته به نظرم
توجیه می کردند . دانشور : نه او را دوست داشت . یکتا : ولی تا جائی که یادم هست ، یک
زن هم نبود . از دو زن سخن به میان آورده بودند . بنابراین علاقه آن
قدر دخیل نبوده . دانشور : من یادم نیست . فقط یک زن یادم
است . در هر حال جلال علنا نوشت دختر بلند کردم . اما به نظر من هر چه باشد ،
گذشته . گذشته را هم باید فراموش کرد و بخشید . گذشته که باز نمی
آید . ولش کن . آدم چرا مغز خودش را پر آشغال کند ؟ درست است که گذشته
شامل خاطرات و وفاداری ها است ، ولی از ذهن بیرون می آید
. چرا من گذشته را احیا کنم و غصه چیزی را بخورم که 40 سال پیش
اتفاق افتاده . من زندگی خود را در کمال نشاط می کنم . آن چه در
ناخودآگاه مان رفته باشد ، اگر نویسنده باشیم حین کار ممکن
است بروز کند . ولی باید زندگی کنیم . زندگی را
بچسب . زندگی کن . این را که یک بار بیش تر به آدم نمی
دهند تا تباهش کنیم . در جزیره سرگردانی هستی می گوید تا چند گذر زمان باید تا پسربچه ئی مرد شود و
دختربچه ئی زن ؟ و مرد چه تجربه هائی را پشت سر بگذارد تا مرد شود و
زن چه دلهره هائی را پشت سر بگذارد تا زن شود ؟ بعد می گوید آن
چه گفتم باد هوا است . زندگی را بچسب .
تا آن جا که ما اطلاع داریم ، حیات در کرات دیگر نیست و
فقط در زمین اتفاق افتاده است . این اتفاق خارق العاده را قدر بدانیم
و نگذاریم از بی وفائی یا بدگوئی ، اخمی به
چهره مان بنشیند . یکتا : حتا تا دهه اول پس از انقلاب ، به خاطر برد وسیع
سیاسی نظرهای آقای آل احمد ، شما تحت الشعاع نام ایشان
قرار داشتید . اما حالا که تب و تاب آن سال ها فروکش کرده است و امکان
داوری بی طرفانه ، به ویژه بابت هنر و قلم تان فراهم شده است
، این ایشان هستند که دارند کم کم در سایه نام شما قرار می
گیرند . نظر خود شما چیست ؟ دانشور : از اول من با جلال شرط کردم – شرط مال و منال نکردم – سیمین
دانشور می مانم و سیمین آل احمد نمی شوم . گفتم آمریکا
می روم و رفتم . با این که اجازه نمی داد و ناراضی بود
. من خیلی برتر از جلال بودم . من استاد دانش گاه بودم و
جلال دبیر یا بازرس مدرسه بود . راستش من هم نویسنده بهتری
بودم . شاید زمان حیاتش نه ، ولی بعدش چرا . سووشون می ارزد
به تمام آثار جلال . یا جزیره
سرگردانی رمان خیلی قوی
است . یکتا : در نامه های تان بارها به برتری ادبی
آقای آل احمد بر خودتان در نوشتن داستان اشاره کرده اید . شاید
برای همین هم این شایعه همواره وجود داشته است که سووشون نوشته شما نیست و آقای
آل احمد آن را نوشته است . در حالی که قلم شما و ایشان کاملا از هم
متمایز است . ایشان سرد ، بی روح ، خشن و عصبی می
نوشتند . در حالی که در رمان شما روح ظریف و زنانه ئی موج می
زند که لطافت خاصی به اثر می بخشد . به همین دلیل من
هرگز نتوانستم این شایعه را باور کنم که سووشون نوشته ایشان است . آیا زمان آن نرسیده است
موضع خود را رک و صریح از این بابت بیان کنید که بر سر
این رمان بین شما و ایشان چه گذشته است ؟ دانشور : من تا حالا چنین حرفی را نشنیده بودم !
کی این حرف را گفته ؟! یکتا : راستش از
آن اولین روزهائی که در دوران دانشجوئی در کتاب فروشی
های انقلاب پا گذاشتم ، این حرف را شنیدم تا امروز . دانشور : این اولین بار است که این حرف را می
شنوم ! خیلی هم عصبی یم کرده است . یکتا : خیلی شرمنده ام که چنین حرفی
را به شما زدم . من نمی دانستم شما نشنیده اید . چون خودم از
بس شنیده ام ، برایم خیلی عادی بود . البته
معمولا برای شخصیت های نام داری مانند شما چنین
اتفاق هائی رخ می دهد و اطرافیان و آشنایان چون مقهور
شخصیت و نام تان می شوند ، جرأت نمی کنند آن چه در افواه هست
، به گوش شما برسانند . البته چنین برخوردی با کارتان هم اجحاف در حق شما است و
هم نشانه این که جامعه ما هنوز نمی تواند بپذیرد زنی از
شوهرش در کاری برتر باشد . دانشور : من به شدت این امر را تکذیب می کنم .
نثر جلال این طور است : الخ ، خزعبلات ، ولش کن و ... . من به او می گفتم آخر الخ یعنی
چه . بنویس چه می خواهی بگوئی . نثر جلال طوری
است که اگر آدم فنجان چای در دستش باشد
، می لرزد و می افتد و می شکند . نثر او تلگرافی و عصبی
است . من نثرم خیلی آرام و متعادل است . بعد هم این که سووشون
بعد از مرگ او در آمد . سووشون سال 48 چاپ شد .
آن وقت هم جلال مرده بود . به علاوه من از اول ازدواجم به سووشون فکر کرده بودم و
می خواستم آن را بنویسم . من دکترایم را که گرفتم ، دائی
یم دو بار مرا به تعزیه سووشون در ممسنی برد
به عنوان کادو . جلال هیچ دخالتی در آثار من نداشت . اگر این
طور باشد ، به کی سلام کنم را که نوشته ؟ با کمال صراحت این شایعه را تکذیب می کنم
. رمان من همه اش در شیراز رخ داده . جلال گذرا به شیراز رفته اما
در آن جا زندگی نکرده . آن چه جلال نوشته و چاپ کرده ، آخرینش نفرین زمین بوده
. یکتا : البته این هم هست : شما در چند سال آخر زندگی
ایشان ، رابطه عمیق و دوستانه ئی با هم نداشتید . این
رمان هم باید همان زمان نوشته شده باشد . بنابراین از احتمال دخالت
ایشان بسیار می کاهد . دانشور : بله . جلال حتا آن را نخواند . یعنی نرسید
بخواند . بعد از مراسم عزاداری او ، من سووشون را نوشتم . حرف
احمقانه ئی است ! اما خوب ، اگر می گویند جلال آن را نوشته ،
بگذار بگویند ! باشد ، این هم مال او ! یکتا : این نامه ها و پاسخ های آقای آل
احمد حکایت از عشق و وفاداری دوطرفه دارد . هرچند ایشان خیلی
تندخو ، خشن ، عصبی ، حسود و بی رحم جلوه می کنند . اما چه شد
مردی که این گونه عاشق شما بود و از دوری تان می گفت از دست رفتم ، راه خارج را در پیش
گرفت و با زنان دیگر رابطه برقرار کرد ؟ دانشور : واقعا جلال اول
مرا خیلی عاشقانه دوست داشت . تا به اروپا رفت و مانند لر دوغ ندیده
، چشمش به هیلدا افتاد . یکتا : آیا شما این خانم را دیده اید
؟ دانشور : خودش را ندیده ام . ولی جلال عکسش را نشانم
داد . زن زیبائی هم نیست . یکتا : پس چرا ؟ دانشور : وقتی فرنگ رفته ، آن جا سرد بوده ، زنان هم به آسانی
به دست می آمدند یا عشوه گری می کردند . مرد را جان به
جانش کنی ، تنوع پرست است . او هم به خود این اجازه را داد . این
آخری ها فکر نکنم جلال مرا دوست می داشت یا خیلی
مبتلایم بود . یکتا : واکنش خود شما در برابر این واقعه چه بود ؟
اصلا خود شما کی شنیدید ؟ دانشور : درخشش عده ئی را برای کتاب های درسی
به هلند و فرانسه و در کل اروپا فرستاده بود . به این ترتیب جلال هم
رفت و عاشق هیلدا شد . دوستش ماجرا را برای من نوشت که با هیلدا
رفته لندن . در حالی که جلال برایم نوشته بود ناخوش است و پول
خواسته بود . من هم کاسه و بشقاب عتیقه ام را فروخته و از طریق آقای
داریوش در وزارت امور خارجه برایش فرستاده بودم . و شد آن چه شد و
در سنگی بر گوری آمد . اما گرده من خیلی قوی است . هر چه شلاق بیش
تر می خورم ، قوی تر می شوم . من خودم هم چاپش کردم . چون زنی
را که با این همه زحمت به دست آورده بود ، به آسانی از دست داد . من نامه آن دوستش را پیش خلیل ملکی بردم . او
گفت تو اسرائیلت را برو و بعد به او بگو . من هم همین کار را کردم .
بعد هم شمس گفت : « می خواهی این را چاپ کنی ؟ » گفتم : « بله .
باید آثار هر نویسنده ئی چاپ شود تا چهره واقعی او نشان
داده شود . » به خودش هم گفتم : « سنگی
بر گوری بهترین کار تو است . چون
چهره واقعی مرد ایرانی را نشان می دهد . » یکتا : در دو - سه جای نامه های تان آمده است
که ایشان در فراق شما به تریاک رو آورده اند . چرا روشن فکری
که در سیاست آن گونه یکه تاز بود و برای عالم و آدم خط مشی
تعیین می کرد ، در زندگی شخصی چنین ضعفی
نشان می داد ؟ سؤالم را کلی تر می کنم . چرا روشن فکر ما
اصولا در زندگی شخصی چنین منفی عمل می کند و
به افیون رو می آورد ؟ دانشور : آل احمد تریاکی نشد . گاهی با نیما
می کشید . یکتا : علت عصبی و جوشی بودن آقای آل
احمد چه بود ؟ آیا واقعا ناشی از کم خونی بود که شما در نامه
های تان به آن اشاره کرده اید یا این که به بیماری
دیگری مانند چربی خون یا کلسترول بالا مبتلا بودند که این
قدر عصبی بودند ؟ دانشور : جلال کم خون بود . نطفه نداشت . عصبی بود خیلی
زیاد و دم به دم رنگ عوض می کرد . اولش مذهبی بود و می
خواست به نجف برود و آخوند بشود . بعد توده ئی شد . بعد انشعاب کرد و به نیروی
سوم پیوست . آخرش دوباره مذهبی شد . دم به دم هم ناخوش می شد
. تمام زمستان ها خوابیده بود . عدم کارکرد گوش داخلی داشت . سرگیجه
داشت و می افتاد . من در زندگی با جلال ، بیش تر یا بیمارداری
کردم یا پول درآوردم برای خرج خانه . وقتی آمریکا هم
رفتم ، از حقوق معلمی من خانه را ساخت . البته برای ساختن آن خیلی
زحمت کشید . یکتا : خانه اسالم چه ؟ آن را برای چه ساختند ؟ برای
آدمی مانند ایشان که آن همه اجتماعی و فعال بودند ، دوری
از تهران خیلی غریب می نماید . دانشور : توکلی زمینی
در اسالم به ما داد . من هم پول فرستادم و جلال ساخت . قرار بود تابستان ها برویم
آن جا . فقط هم یک دفعه رفتیم و بعد جلال درگذشت . الان هم آن خانه و زمین زیر آب
رفته . چون آب دریای خزر بالا آمده . یکتا : در این کتاب از تسلط تان بر زبان انگلیسی
تا حد توانائی سخنرانی سخن به میان آمده است . دانشور : من چهار داستان هم به انگلیسی نوشته ام که
چاپ شده است . یکتا : اما به رغم این همه ، طی گفت و گوهائی
که با شما داشته ام ، حتا یک واژه انگلیسی از شما نشنیده
ام . در حالی که روشن فکر امروز ما مانند نقل و نبات واژه انگلیسی
استفاده می کند . دانشور : من شیرازی یم . من از بچگی انگلیسی
صحبت می کردم . لله هندی الاصل
داشتم که با ما انگلیسی حرف می زد . با وجود این
چرا من باید زبان خود را برگردانم و از لغت انگلیسی استفاده
کنم ؟ زبان فارسی به من واژه کافی داده است . یکتا : و حرف آخر ؟ دانشور : من امیدوارم زنان تلاش کنند به حقوق عقب افتاده –
نه مالی – جامعه شناسانه و روان
شناسانه خود دست پیدا کنند و تشکل هائی داشته باشند تا به این
حقوق برسند . یکتا :
سپاس گزارم از وقتی که در اختیار آینه
ها گذاشتید .
|
|||||
|
|
|||||
|
|
|||||