![]() |
|||||
|
ققنوس منتشر کرد |
|
||||
![]() |
|||||
|
یادت است که برایت گفته بودم
در بچگی عاشق اسب بودم و وقتی اسب پدرم شیهه می کشید
، قلب من آی می زد ، آی می زد . به مادرم می گفتم
: « من وقتی بزرگ شدم زن اسب می شوم و وقتی شوهرم می آید
پیش شما کفلش را می گذارد روی زمین و دو پای جلوش
را خم می کند . سلام و احوال پرسی یش این جوری
است . شما در لب چین نقره ، جو پاک کرده جلوش بگذارید و در ظرف بلور
آب بریزید و تعارفش کنید که آقا جو میل بفرمائید
. » آن
روز مقدس که تو از من خواستگاری کردی ، به خانه که رفتم مامانم و
بچه ها داشتند ناهار می خوردند . گفتم : « من اسبم را پیدا کردم . »
مادرم پرسید : « کجا می بندیش
؟ » گفتم : « نه ، اسب واقعی م را . می
خواهم زن جلال آل احمد بشوم . » قاشق و چنگال از دست مادرم افتاد . گفتم : « چه اجازه بدهید چه ندهید من زن جلال می شوم . »
صفحه
های 58 – 59 کتاب نامه
های سیمین دانشور به جلال آل احمد
|
|||||
|
|
|||||