![]() |
|||||
|
دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريتهاي ترجمه
ازل تا ابد |
|
||||
|
|
|||||
|
جیک جیک گنجشک ها از پنجره باز ، داخل اتاقم ریخت . صبح شده بود. پلک هایم سنگین بودند و چشم هایم می سوختند . همان طور خوابیده صداها را می شنیدم . جیک جیک گنجشک ها ، هق هق مادر ، گردش قاشق در لیوان گل گاوزبان . قدم های پدر و زمزمه چه کنم ، چه کنم . از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . پدرم داخل هال روی مبل نشسته بود . لیوان پر از مایع سیاه رنگ ، روی عسلی کنار دستش قرار داشت . آرنجش را به زانوهاش تکیه داده و سرش را بین دست هاش گرفته بود. سلام کردم. نگاهم کرد و دوباره سرش را در دست هاش گرفت . به دست شوئی رفتم . شیر آب را باز کردم . زیر صدای ریزش آب ، به آینه نگاه کردم . پلک هام ورم کرده بودند . قطره های آب روی صورتم لغزیدند و از دو طرف صورتم تا زیر چانه پائین رفتند . صورتم را با حوله پوشاندم . بوی عطری که به حوله زده بودم ، شامه ام را پر کرد . با چشم های بسته ، نفس عمیقی کشیدم . از دست شوئی بیرون آمدم . مادرم داخل آشپزخانه ، پشت میز نشسته بود. « سلام . » سرش را بالا آورد . چشم هایش قرمز بودند . « سلام . » به طرف سماور رفتم . فنجانی چای ریختم و رو به روی مادر نشستم . به صورت رنگ پریده اش نگاه کردم . خواستم بگویم : « چرا این قدر خودتُ عذاب می دی ؟ اتفاقی یه که افتاده . » اما لب هایم به هم چفت شده بودند . آب دهانم از گلویم پائین نمی رفت . بغض راه گلویم را بسته بود . صدای زنگ تلفن در خانه پیچید . از بالای سنگ اُپن آشپزخانه پدر را دیدم که گوشی را برداشت . صدایش را نمی شنیدم . مادر از جا بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت . پدر صحبتش که تمام شد ، گوشی را گذاشت . از پشت میز بلند شدم و میان درگاه آشپزخانه ایستادم . داخل هال مادر رو به روی پدر ایستاده بود . پرسید : « کی بود؟» پدر به پشتی مبل تکیه داد و صورتش را با دست هایش پوشاند . مادر قدمی جلوتر رفت . « علی بود ؟ » پدر دستش را روی صورتش پائین کشید . « نه ... باباش بود . » « چی گفت ؟ » « چی می خواستی بگه ؟ گفت " همه قول و قرارمون تموم شد . " گفت آبرو دارن . گفت برا جانبازی من احترام قائله ولی دختری رُ که سه – چهار شب تو دست چهار تا مرد اسیر بوده ، نمی تونه به عنوان عروس ببره تو خونه اش . » با خود گفتم : « به جهنم ، برن گم شن . » آب دهانم را قورت دادم . دهانم تلخ بود . مادر روی مبل ولو شد و هق هقش در لرزش شانه هایش محو شد . پدر از جا بلند شد . هم چنان که قدم می زد ، کف دست هاش را به هم می مالید . جلو در اتاق فاطمه ایستاد و فریاد زد : « حق نداری پاتُ از خونه بیرون بذاری . دانشگاه هم بی دانشگاه . » مادر از جا بلند شد . « چی می گی ؟ » « همین که گفتم . حیثیت و شرفم به باد رفت . چه طوری سرم ُ تو رو دوست و دشمن بلند کنم ؟ مثلا برا ناموس مون رفتیم جنگیدیم ! » گلویم خشک شده بود و زبانم به سقف دهانم چسبیده بود . پدر نگاهم کرد . به نظرم آمد ، سفیدی موهایش بیش تر شده است . مادر فرورفته در مبل ، با صدای بلند گریه می کرد . جلو در اتاق فاطمه ایستادم . او را از چند شب پیش که کنار هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم ، دیگر ندیده بودم . *** نشسته بودیم که تلفن روی عسلی کنار مبل زنگ خورد . فاطمه گوشی را برداشت . « الو ... » « بله ، بفرمائین ... » « منزل نیستن ... » « شما ؟ ... . » « اتفاقی افتاده ؟ ... » « نمی فهمم چی می گین ! ... » گوشی را مقابل صورتش گرفت و به آن نگاه کرد . آن را سر جایش گذاشت . مادر پرسید : « کی بود ؟ » « نشناختم . یه آقائی بود . » « چی می گفت ؟ » « گفت " به بابات بگو کار ما رُ درست کنه وگرنه بد می بینه ." » از جا بلند شدم و همان طور که به طرف اتاقم می رفتم ، گفتم : « اونم چه کسی ، بابا ! اگه سرش بره ، از بند پ استفاده نمی کنه ! » فاطمه لبخندی زد و گفت : « یارو بابا رُ نشناخته ! » من به اتاقم رفتم و فاطمه ماند تا پیغام را به پدر برساند . *** با انگشت چند ضربه به در بسته زدم . صدائی نشنیدم . فاطمه را صدا کردم . جواب نداد . رو برگرداندم و به مادر نگاه کردم . مادر به طرفم آمد . او هم فاطمه را صدا کرد . پدر از جا بلند شد ، جلو آمد و کنار ما ایستاد . کلیدی را از جیب شلوارش بیرون آورد و در اتاق فاطمه را باز کرد . پنجره باز بود و باد پرده توری سفید را می رقصاند . فاطمه با چهره رنگ پریده روی تخت خو ابیده بود . نگاه چشم های گودافتاده اش به سقف خیره مانده و دستش از تخت آویزان بود . مادر جیغ کشید و افتاد . پدر به طرف تخت دوید . کف پاهاش خونی شد . کنار تخت زانو زد و صورتش را در انبوه موهای فاطمه فرو برد . پلک های فاطمه بسته بودند . انگار سال ها است ، مرده است . 1383 |
|||||
|
|
|||||