دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710  
___________ 
ققنوس منتشر کرد

ازل تا ابد
درون کاوی رمان
 سمفونی مردگان
الهام یکتا
___________

نشر و پژوهش          
  فرزان
              
روز
منتشر کرد

...هنوز در سفرم
شعرها و یادداشت های منتشر نشده
سهراب سپهری
پری دخت سپهری
___________

تحلیلی از
هزار و یک شب
رابرت ایروین
دکتر فریدون بدره ئی
___________

داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع
شاهرخ مسکوب
___________

بریژیت ژیرو
دل آرا قهرمان
___________

تاریخ تفکر مسیحی
تونی لین
روبرت آسریان
___________

شاه نامه فردوسی
کورت هاینریش هانزن
کیکاووس جهان زاده
___________
 


صداها

فاطمه دهقان نیری

 

 

جیک جیک گنجشک ها از پنجره باز ، داخل اتاقم ریخت . صبح شده بود. پلک هایم سنگین بودند و چشم هایم می سوختند . همان طور خوابیده صداها را می شنیدم . جیک جیک گنجشک ها ، هق هق مادر ، گردش قاشق در لیوان گل گاوزبان . قدم های پدر و زمزمه چه کنم ، چه کنم .

از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . پدرم داخل هال روی مبل نشسته بود . لیوان پر از مایع سیاه رنگ ، روی عسلی کنار دستش قرار داشت . آرنجش را به زانوهاش تکیه داده و سرش را بین دست هاش گرفته بود. سلام کردم. نگاهم کرد و دوباره سرش را در دست هاش گرفت .

به دست شوئی رفتم . شیر آب را باز کردم . زیر صدای ریزش آب ، به آینه نگاه کردم . پلک هام ورم کرده بودند . قطره های آب روی صورتم لغزیدند و از دو طرف صورتم تا زیر چانه پائین رفتند . صورتم را با حوله پوشاندم . بوی عطری که به حوله زده بودم ، شامه ام را پر کرد . با چشم های بسته ، نفس عمیقی کشیدم .

از دست شوئی بیرون آمدم . مادرم داخل آشپزخانه ، پشت میز نشسته بود.

« سلام . »

سرش را بالا آورد . چشم هایش قرمز بودند . « سلام . »

به طرف سماور رفتم . فنجانی چای ریختم و رو به روی مادر نشستم . به صورت رنگ پریده اش نگاه کردم . خواستم بگویم : « چرا این قدر خودتُ عذاب می دی ؟ اتفاقی یه که افتاده . » اما لب هایم به هم چفت شده بودند . آب دهانم از گلویم پائین نمی رفت . بغض راه گلویم را بسته بود .

صدای  زنگ تلفن در خانه پیچید . از بالای سنگ  اُپن آشپزخانه  پدر را دیدم  که  گوشی را  برداشت . صدایش  را  نمی شنیدم .

مادر از جا بلند شد و از آشپزخانه بیرون رفت . پدر صحبتش که تمام شد ، گوشی را گذاشت . از پشت میز بلند شدم و میان درگاه آشپزخانه ایستادم . داخل هال مادر رو به روی پدر ایستاده بود . پرسید : « کی بود؟»

پدر به پشتی مبل تکیه داد و صورتش را با دست هایش پوشاند . مادر قدمی جلوتر رفت . « علی بود ؟ »

پدر دستش را روی صورتش پائین کشید . « نه ... باباش بود . »

« چی گفت ؟ »

« چی می خواستی بگه ؟ گفت " همه قول و قرارمون تموم شد . " گفت  آبرو دارن . گفت برا جانبازی من احترام قائله ولی دختری رُ که سه – چهار شب تو دست چهار تا مرد اسیر بوده ، نمی تونه به عنوان عروس ببره تو خونه اش . »

با خود گفتم : « به جهنم ، برن گم شن . »

آب دهانم را قورت دادم . دهانم تلخ بود . مادر روی مبل ولو شد و هق هقش در لرزش  شانه هایش  محو شد .  پدر از جا بلند شد . هم چنان که قدم می زد ، کف دست هاش را به هم می مالید . جلو در اتاق فاطمه ایستاد و فریاد زد : « حق نداری پاتُ از خونه بیرون بذاری . دانشگاه هم بی دانشگاه . »

مادر از جا بلند شد . « چی می گی ؟ »

« همین که گفتم . حیثیت و شرفم به باد رفت . چه طوری سرم ُ تو رو دوست و دشمن بلند کنم ؟ مثلا برا ناموس مون رفتیم جنگیدیم ! »

گلویم خشک شده بود و زبانم به سقف دهانم چسبیده بود . پدر نگاهم کرد . به نظرم آمد ، سفیدی موهایش بیش تر شده است . مادر فرورفته در مبل ، با صدای بلند گریه می کرد . جلو در اتاق فاطمه ایستادم . او را از چند شب پیش که کنار هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا می کردیم ، دیگر ندیده بودم .

***

نشسته بودیم که تلفن روی عسلی کنار مبل زنگ خورد . فاطمه گوشی را برداشت . « الو ... »

« بله ، بفرمائین ... »

« منزل نیستن ... »

« شما ؟ ... . »

« اتفاقی افتاده ؟ ... »

« نمی فهمم چی می گین ! ... »

گوشی را مقابل صورتش گرفت و به آن نگاه کرد . آن را سر جایش گذاشت . مادر پرسید : « کی بود ؟ »

« نشناختم . یه آقائی بود . »

« چی می گفت ؟ »

« گفت " به بابات بگو کار ما رُ درست کنه وگرنه بد می بینه ." »

از جا بلند شدم و همان طور که به طرف اتاقم می رفتم ، گفتم : « اونم چه کسی ، بابا ! اگه سرش بره ، از بند پ استفاده نمی کنه ! »

فاطمه لبخندی زد و گفت : « یارو بابا رُ نشناخته ! »

من به اتاقم رفتم و فاطمه ماند تا پیغام را به پدر برساند .

***

با انگشت چند ضربه به در بسته زدم . صدائی نشنیدم . فاطمه را صدا کردم . جواب نداد . رو برگرداندم و به مادر نگاه کردم . مادر به طرفم آمد . او هم فاطمه را صدا کرد .

پدر از جا بلند شد ، جلو آمد و کنار ما ایستاد . کلیدی را از جیب شلوارش بیرون آورد و در اتاق فاطمه را باز کرد . پنجره باز بود و باد پرده توری سفید را می رقصاند .

فاطمه با چهره رنگ پریده روی تخت خو ابیده بود . نگاه چشم های گودافتاده اش به سقف خیره مانده و دستش از تخت آویزان بود . مادر جیغ کشید و افتاد . پدر به طرف تخت دوید . کف پاهاش خونی شد . کنار تخت زانو زد و صورتش را در انبوه موهای فاطمه فرو برد . پلک های فاطمه بسته بودند . انگار سال ها است ، مرده است .

1383

 

 


صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .   نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر