دوباره سلام ، بچه های من . امروز آخرین قسمت داستان " پسری با لباس
مار " را برای شما می گویم . یادتان است در شماره گذشته کجا تمام شد ؟
بله ، به آنجا رسیده بودیم که دیو از قهرمان کینه داشت . حالا بقیه آن
را برای تان می گویم . دیو مایل بود قهرمان با دخترش ازدواج کند . چون
دخترش از بس زشت بود ، هیچ کس با او ازدواج نمی کرد . قهرمان هم ماهرخ
را دوست داشت و نمی خواست با دختر دیو ازدواج کند .
حالا دیو چه نقشه ئی برای ماهرخ کشید ؟
صبر کنید تا برای تان بگویم :
چند روز بعد دیو ماهرخ را صدا کرد و گفت:« من خواهری دارم که جادوگر
است . او در قلعه دیگری زندگی می کند . این نامه را ببر و به او بده .
به خواهرم هم بگو انگشتری یش را به تو بدهد ، بیاوری تا من بدانم نامه
را به او داده ای.»
ماهرخ قبول کرد.اما همه حرف های دیو را به قهرمان زد.قهرمان هم به او
گفت: « خوب گوش کن، ببین چه می گویم . دیو می خواهد تو را بکشد . پس
وقتی به قلعه آن جادوگر رسیدی و وارد شدی ، اسبی را می بینی که جلویش
استخوان ریخته اند . کمی آن طرف تر سگی را می بینی که جلویش یونجه
ریخته اند . جای یونجه و استخوان ها را عوض کن . بعد به در بسته ئی می
رسی که سال ها است، باز نشده. آن در را به آرامی باز کن و برو تو. آن
جا جادوگر را می بینی. فوری خدا را صدا بزن و دعا بخوان . آن وقت
انگشتر جادوگر از انگشتش بیرون می آید و در انگشت تو می رود . جادوگر
هم همه قدرتش را از دست می دهد و تو با خیال راحت می توانی برگردی . »
ماهرخ به هر چه قهرمان گفته بود ، عمل کرد تا به جادوگر رسید و انگشتر
او در دستش قرار گرفت . جادوگر که از همان نامه هم فهمیده بود باید
دختر را بکشد ، فوری به در گفت : « بسته شو . »

اما در گفت : « تو سال ها بود مرا بسته بودی . اما این دختر مهربان مرا
باز کرد . برای همین می گذارم او رد شود. »
دختر از در رد شد و در به او گفت : « به سلامت . »
اما جادوگر فوری بیرون آمد و به سگ فرمان داد دختر را بگیرد . سگ گفت :
« تو سال ها به جای استخوان ، به من یونجه می دادی . اما این دختر
مهربان به من استخوان داد . من او را نمی گیرم . »
دختر از آن جا هم به سلامت دور شد و به اسب رسید . جادوگر فریاد زد : «
ای اسب ، این دختر را بگیر و بکش . »
اما اسب گفت : « نه ، تو به من سال ها به جای یونجه ، استخوان می دادی
. من همیشه گرسنه بودم . اما این دختر به من یونجه داد . » و بعد به
دختر رو کرد و گفت : « ای دختر مهربان ، بیا سوارم شو تا با هم از دست
این جادوگر بدذات فرار کنیم . »
ماهرخ فوری بر پشت اسب سوار شد و اسب مانند باد از آن سرزمین دور شد و
او را پیش قهرمان آورد .
قهرمان هم او را پیش دیو برد . دیو تا انگشتر را دید ، خیلی خشمگین شد
و آن ها را از اتاقش بیرون کرد . قهرمان به ماهرخ گفت : « دیگر جای ما
در این قلعه نیست . دیو حتما ما را خواهد کشت . باید از این جا برویم
.»
ماهرخ قبول کرد . اما زمانی که خواستند راه بیفتند ، قهرمان گفت : «
چند تکه یخ و چند عدد سوزن و مقداری نمک و چند تکه سنگ آسیا داخل
خورجین بگذار . »
ماهرخ این گفته او را هم انجام داد و صبح زود پیش از طلوع خورشید ، نام
خدا را بر زبان آوردند و به راه افتادند .
دیو وقتی از خواب بیدار شد و خبر فرار قهرمان و ماهرخ را شنید ، بسیار
خشم گین شد و نعره کشید .
نعره دیو آن قدر بلند بود که حتا به گوش قهرمان و ماهرخ رسید . اما آن
ها نترسیدند و با توکل به خدا ، به راه شان ادامه دادند . دیو هم نعره
کشان دنبال شان کرد و مدام تهدید می کرد ، اگر آن ها را بگیرد ، یک
لقمه چپ شان خواهد کرد .
فاصله دیو با آن ها خیلی کم شده بود . قهرمان به ماهرخ گفت : « تکه های
یخ را به طرف دیو بینداز . »
ماهرخ این کار را کرد و قهرمان وردی خواند . هر تکه یخ به شکل کوه یخی
درآمد و جلوی دیو را گرفت .
دیو از روی کوه های یخی سر می خورد و بالا و پائین می رفت تا سرانجام
توانست با زحمت زیاد از آن ها عبور کند و خسته و زخمی ، بار دیگر خود
را به آن ها برساند .

این بار ، ماهرخ به دستور قهرمان ، سوزن ها را به طرف دیو پرت کرد .
بیابانی از خار بین آن ها درست شد . خارها مانند شمشیری در دست و پای
دیو فرو می رفتند و آن ها را زخمی و خون آلود می کردند . دیو هم چنان
نعره می کشید و آن ها را تعقیب می کرد . اما باز به هر زحمتی بود ،
توانست از آن بیابان بیرون بیاید .
دوباره کم مانده بود دیو خود را به آن ها برساند و ماهرخ و قهرمان
اسیرش شوند که قهرمان نام خدا را بر زبان آورد و وردی خواند و نمک ها
را به طرف دیو پاشید . کوهی از نمک بین آن ها قرار گرفت . دیو سعی کرد
از کوه نمک بالا برود . اما نمک ها در زخم هایش فرو می رفتند و فریاد
او را به آسمان می بردند . با وجود این ، دیو توانست خود را به بالای
کوه برساند و از آن طرف پائین بیاید .

بله ، بچه های عزیزم ، این بار دیگر فاصله دیو و قهرمان و ماهرخ خیلی
کم شد .
قهرمان که این را دید ، فوری چند تکه سنگ آسیا
را که در خورجین گذاشته بود ، به طرف دیو پرتاب کرد و با یاد خدا وردی
خواند .
ردیف طولانی از آسیاهای آبی جلو دیو درست شدند . دیو که خیلی خسته بود
، ناامیدانه به ردیف طولانی آسیاهای آبی نگاه کرد . اما راهی برای عبور
از میان آن ها نیافت . پس قهرمان را صدا کرد و با التماس پرسید چه طور
می تواند از میان آن ها عبور کند . قهرمان که از لحن و خواهش او خنده
اش گرفته بود ، با تمسخر گفت : « زبان درازت را لای دو سنگ آسیا بگذار
. آن ها می چرخند و تو را به این طرف می اندازند . »
دیو نادان که دیگر ذله شده بود ، به حرف قهرمان گوش کرد و زبان درازش
را لای سنگ آسیا قرار داد . سنگ هم چرخید و تمام بدن دیو را به طرف خود
کشید و له کرد . به این ترتیب دیو برای همیشه از بین رفت و مردم از شر
دیو مردم آزار راحت شدند و برای همیشه به جان قهرمان و ماهرخ دعا کردند
.
قهرمان و ماهرخ هم به قلعه برگشتند و همه نگهبانان قلعه را کشتند و
زندانی های دیو را آزاد کردند . بعد از آن هم سال های سال ، به خوشی
و خرمی با هم زندگی کردند . زمانی هم که پدر ماهرخ مرد ، قهرمان حاکم
شد و همه مردم در امنیت و رفاه فراوان زندگی کردند . چون قهرمان خیلی
مهربان بود و از قدرتش برای آسایش مردم استفاده می کرد .
خوب عزیزان من ، این هم قصه قهرمان و ماهرخ ! از آن خوش تان آمد ؟ اگر
دوست دارید ، به نشانی ئی میل مجله برای من بنویسید ، از آن چه نتیجه
ئی گرفتید و در اصل قهرمانش کی بود ؟ قهرمان یا ماهرخ ؟ و دیگر این که
رمز پیروزی آن ها بر دیو چه بود ؟