دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710
 


 

 

سلام بچه ها

سلام . راستی ، می دونین سلام سلامتی می یاره ؟
خوب ، این شماره یک ذره دیر شده و صفحه کودکان پربار نیست . الآن  من از رخت خواب در اومدم . چون روز های جمعه تنبلم و تا حالا دراز کشیده بودم . مامانم اگه منُ مجبور نمی کرد ، الآن پا نمی شدم تا معلوم کنم چی می خوایم تو این شماره کودکان داشته باشیم .  
 راستی ، من یه عالمه شعر گفتم . فکر کنم تا اردیبهشت شعر داریم . می خوام یه کتاب هم معرفی کنم که دادم مامانم تا در موردش برا شما بنویسه . بعد از شعرم در پائین بخونید .
تا شماره بعد ، خدا نگه دار .

پرگل م.

پسری به شکل مار ( 2 )

آذردخت کمره ئی


 

دوباره سلام ، بچه های من . امروز آخرین قسمت داستان " پسری با لباس مار " را برای شما می گویم . یادتان است در شماره گذشته کجا تمام شد ؟

بله ، به آنجا رسیده بودیم که دیو از قهرمان کینه داشت . حالا بقیه آن را برای تان می گویم . دیو مایل بود قهرمان با دخترش ازدواج کند . چون دخترش از بس زشت بود ، هیچ کس با او ازدواج نمی کرد . قهرمان هم ماهرخ را دوست داشت و نمی خواست با دختر دیو ازدواج کند .

حالا دیو چه نقشه ئی برای ماهرخ کشید ؟

صبر کنید تا برای تان بگویم :

چند روز بعد دیو ماهرخ را صدا کرد و گفت:« من خواهری دارم که جادوگر است . او در قلعه دیگری زندگی می کند . این نامه را ببر و به او بده . به خواهرم هم بگو انگشتری یش را به تو بدهد ، بیاوری تا من بدانم نامه را به او داده ای.»

ماهرخ قبول کرد.اما همه حرف های دیو را به قهرمان زد.قهرمان هم به او گفت: « خوب گوش کن، ببین چه می گویم . دیو می خواهد تو را بکشد .  پس وقتی به قلعه آن جادوگر رسیدی  و وارد شدی ،  اسبی را می بینی که جلویش استخوان ریخته اند . کمی آن طرف تر سگی را می بینی که جلویش یونجه ریخته اند . جای یونجه و استخوان ها را عوض کن . بعد به در بسته ئی می رسی که سال ها است، باز نشده. آن در را به آرامی باز کن و برو تو. آن جا جادوگر را می بینی. فوری خدا را صدا بزن و دعا بخوان . آن وقت انگشتر جادوگر از انگشتش بیرون می آید و در انگشت تو می رود . جادوگر هم همه قدرتش را از دست می دهد و تو با خیال راحت می توانی برگردی . »

ماهرخ به هر چه قهرمان گفته بود ، عمل کرد تا به جادوگر رسید و انگشتر او در دستش قرار گرفت . جادوگر که از همان نامه هم فهمیده بود باید دختر را بکشد ، فوری به در گفت : « بسته شو . »

اما در گفت : « تو سال ها بود مرا بسته بودی . اما این دختر مهربان مرا باز کرد . برای همین می گذارم او رد شود. »

دختر از در رد شد و در به او گفت : « به سلامت . »

اما جادوگر فوری بیرون آمد و به سگ فرمان داد دختر را بگیرد . سگ گفت : « تو سال ها به جای استخوان ، به من یونجه می دادی . اما این دختر مهربان به من استخوان داد . من او را نمی گیرم . »

دختر از آن جا هم به سلامت دور شد و به اسب رسید . جادوگر فریاد زد : « ای اسب ، این دختر را بگیر و بکش . »

اما اسب گفت : « نه ، تو به من سال ها به جای یونجه ، استخوان می دادی . من همیشه گرسنه بودم . اما این دختر به من یونجه داد . » و بعد به دختر رو کرد و گفت : « ای دختر مهربان ، بیا سوارم شو تا با هم از دست این جادوگر بدذات فرار کنیم . »

ماهرخ فوری بر پشت اسب سوار شد و اسب مانند باد از آن سرزمین دور شد و او را پیش قهرمان آورد .

قهرمان هم او را پیش دیو برد . دیو تا انگشتر را دید ، خیلی خشمگین شد و آن ها را از اتاقش بیرون کرد . قهرمان به ماهرخ گفت : « دیگر جای ما در این قلعه نیست . دیو حتما ما را خواهد کشت . باید از این جا برویم .»

ماهرخ قبول کرد . اما زمانی که خواستند راه بیفتند ، قهرمان گفت : « چند تکه یخ و چند عدد سوزن و مقداری نمک و چند تکه سنگ آسیا داخل خورجین بگذار . »

ماهرخ این گفته او را هم انجام داد و صبح زود پیش از طلوع خورشید ، نام خدا را بر زبان آوردند و به راه افتادند .

دیو وقتی از خواب بیدار شد و خبر فرار قهرمان و ماهرخ را شنید ، بسیار خشم گین شد و نعره کشید .

نعره دیو آن قدر بلند بود که حتا به گوش قهرمان و ماهرخ رسید . اما آن ها نترسیدند و با توکل به خدا ، به راه شان ادامه دادند . دیو هم نعره کشان دنبال شان کرد و مدام تهدید می کرد ، اگر آن ها را بگیرد ، یک لقمه چپ شان خواهد کرد .

فاصله دیو با آن ها خیلی کم شده بود . قهرمان به ماهرخ گفت : « تکه های یخ را به طرف دیو بینداز . »

ماهرخ این کار را کرد و قهرمان وردی خواند . هر تکه یخ به شکل کوه یخی درآمد و جلوی دیو را گرفت .

دیو از روی کوه های یخی سر می خورد و بالا و پائین می رفت تا سرانجام توانست با زحمت زیاد از آن ها عبور کند و خسته و زخمی ، بار دیگر خود را به آن ها برساند .

این بار ، ماهرخ به دستور قهرمان ، سوزن ها را به طرف دیو پرت کرد . بیابانی از خار بین آن ها درست شد . خارها مانند شمشیری در دست و پای دیو فرو می رفتند و آن ها را زخمی و خون آلود می کردند . دیو هم چنان نعره می کشید و آن ها را تعقیب می کرد . اما باز به هر زحمتی بود ، توانست از آن بیابان بیرون بیاید .

دوباره کم مانده بود دیو خود را به آن ها برساند و ماهرخ و قهرمان اسیرش شوند که قهرمان نام خدا را بر زبان آورد و وردی خواند و نمک ها را به طرف دیو پاشید . کوهی از نمک بین آن ها قرار گرفت . دیو سعی کرد از کوه نمک بالا برود . اما نمک ها در زخم هایش فرو می رفتند و فریاد او را به آسمان می بردند . با وجود این ، دیو توانست خود را به بالای کوه برساند و از آن طرف پائین بیاید .

بله ، بچه های عزیزم ، این بار دیگر فاصله دیو و قهرمان و ماهرخ خیلی کم شد . قهرمان که این را دید ، فوری چند تکه سنگ آسیا را که در خورجین گذاشته بود ، به طرف دیو پرتاب کرد و با یاد خدا وردی خواند .

ردیف طولانی از آسیاهای آبی جلو دیو درست شدند . دیو که خیلی خسته بود ، ناامیدانه به ردیف طولانی آسیاهای آبی نگاه کرد . اما راهی برای عبور از میان آن ها نیافت . پس قهرمان را صدا کرد و با التماس پرسید چه طور می تواند از میان آن ها عبور کند . قهرمان که از لحن و خواهش او خنده اش گرفته بود ، با تمسخر گفت : « زبان درازت را لای دو سنگ آسیا بگذار . آن ها می چرخند و تو را به این طرف می اندازند . »

دیو نادان که دیگر ذله شده بود ، به حرف قهرمان گوش کرد و زبان درازش را لای سنگ آسیا قرار داد . سنگ هم چرخید و تمام بدن دیو را به طرف خود کشید و له کرد . به این ترتیب دیو برای همیشه از بین رفت و مردم از شر دیو مردم آزار راحت شدند و برای همیشه به جان قهرمان و ماهرخ دعا کردند .

قهرمان و ماهرخ هم به قلعه برگشتند و همه نگهبانان قلعه را کشتند و زندانی های  دیو را آزاد  کردند . بعد از آن هم سال های سال ، به خوشی و خرمی با هم زندگی کردند . زمانی هم که پدر ماهرخ مرد ، قهرمان حاکم شد و همه مردم در امنیت و رفاه فراوان زندگی کردند . چون قهرمان خیلی مهربان بود و از قدرتش برای آسایش مردم استفاده می کرد .

خوب عزیزان من ، این هم قصه قهرمان و ماهرخ ! از آن خوش تان آمد ؟ اگر دوست دارید ، به نشانی ئی میل مجله برای من بنویسید ، از آن چه نتیجه ئی گرفتید و در اصل قهرمانش کی بود ؟ قهرمان یا ماهرخ ؟ و دیگر این که رمز پیروزی آن ها بر دیو چه بود ؟    

 

 

مادر بزرگ


 

مثل مادر است او
                   همیشه با من
شب ها هست پیشم
                     با آن  قصه های قشنگ
هیچ وقت ناراحت نیست  
                           لالائی می خواند هر شب    
او کیست ؟
            او مادر مادر مادرم       

پرگل م.


حکایت آب خنک

  نادر ابراهیمی

 

شرکت همگام با کودکان و نوجوانان
1370
15000 نسخه
15 صفحه
150 تومان

حکایت آب خنک نوسازی حکایت های خوب و قدیمی برای کودکان و نوجوانان است . در واقع بر اساس داستانی از رساله قُشیریه بازنویسی شده است که یکی از قدیمی ترین نوشته های زیبای ایرانی است . در این داستان آمده است ، پیرمرد دانشمندی  به نام سری ، شب خسته و کوفته به خانه آمد . رفت پشت بام که بخوابد ، نوه اش به او گفت کوزه را بیاویزد تا آبش خنک شود و او کاسه ئی بنوشد . پیرمرد گفت باشد ، اما آن قدر خسته بود که خوابش برد . در خواب دید در باغ  بسیار زیبائی است و به هر طرف که نگاه می کند ، پر از کاسه های آب یخ است . پیرمرد احساس تشنگی کرد . اما هر کاسه ئی که برداشت ، خالی بود . پیرمرد که حالا دیگر از تشنگی له له می زد ، رو به فرشته ئی که دید ، گفت : « چرا من هر کاسه برمی دارم ، خالی است ؟ »

فکر می کنید چه جواب شنید ؟  حکایت آب خنک را بخوانید تا بدانید .

 

 




صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .   نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر