![]() |
|||||
|
دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريتهاي ترجمه
ازل تا ابد |
|
||||
|
اگر استاد صدایم نکرده بود ... الهام یکتا |
|
||||
اردیبهشت 68 بود . در حال بیرون آمدن از کلاس بودم که استاد ( عباس زاهدی ) صدایم زد . برگشتم . کتابی را بالا گرفته بود . پرسید : « این رمان را خوانده اید ؟ » پاسخم منفی بود . با شوق گفت : « حتما بخوانید . رمان خیلی خوبی است ! » پس از دو سال و نیم حضور در کلاس هایش ، هم او دریافته بود سخت اهل خواندنم ، هم من دریافته بودم باسواد است و ژرف اندیش و اگر می گوید رمانی خوب است و خواندنی ، به یقین چنین است . پس عجیب نبود به اولین کتاب فروشی که پا گذاشتم ( کتاب فروشی در ابتدای کوی نصرت ) ، از رمان سمفونی مردگان سراغ گرفتم . رمان را خواندم . حرف هائی داشتم . اما نه در کلاس فرصت بازگوئی آن ها به استاد بود ، نه در اندک وقت بیرون در راه روهای دانش کده . پس همه را نوشتم و به استاد دادم . ساعت 30 : 7 صبح چهارشنبه ئی بود . استاد همین که وارد شد ، برگه ها را پیش رویم گذاشت . کمی هیجان زده ، کمی شگفت زده ، کمی سرگردان پرسید : « این ها را شما نوشته اید ؟! » کمی جاخورده ، کمی نگران پاسخ مثبت دادم . استاد باور نکرد . دوباره پرسید : « این ها را شما نوشته اید ؟! » متعجب و حیران از این اصرار گفتم : « بله ، من نوشته ام . » و به سوی دوست هم خانه ام ( سپیده سعدلو ؛ او که برای ادامه تحصیل ، همراه شوهرش به استرالیا رفته بود ، حالا کجا است ؟ ) برگشتم تا او را گواه بگیرم . اما استاد شاهد نمی خواست و محکم گفت : « این باید چاپ شود . » خنده ام گرفت . تا آن روز هرگز این فکر یا برنامه را نداشتم که چیزی بنویسم و چاپ کنم . گرچه ادبیات همواره جای گاه مهمی در ذهن اعضای خانواده ام داشت ، اما همه خواننده و مخاطب بودیم و هیچ کدام اندیشه نویسنده شدن یا کار ادبی در سر نداشتیم . اما اصرار استاد بر چاپ آن مقاله و راه نمائی برای فیش برداری از رمان سمفونی مردگان ( که چیزی حدود پنج هزار فیش از کار درآمد ) آغاز راهی شد که چاپ اول مرگ رنگ را در پی داشت . در این روند نمی توانم از دکتر هوشنگ هنرور یاد نکنم که " رمانتیسم نهفته در سمفونی مردگان " را سر کلاس " مکتب های ادبی 1" ایشان نوشتم . و نیز بار دیگر باید از استادم ، عباس زاهدی ، یاد کنم که برای امتحان واحد " رمان 2 " گفت معنای رئالیسم معاصر گئورگ لوکاچ را بخوانیم و خواندم ، اما شب امتحان " از زاویه دید لوکاچ " را نوشتم و او نیز لطف کرد و سر جلسه امتحان آن را خواند . " آیا خشم و هیاهو گرده سمفونی مردگان است ؟ " را نیز در پاسخ به سؤال ذهن خود نوشتم . تا لحظه ئی که آن را به پایان نبردم ، نمی دانستم آیا معروفی به تقلید از خشم و هیاهوی فاکنر، رمانش را نوشته است یا خیر . هم چنان که مرز بین تخیل و واقعیت را پا به پای پدرم در سفر به اردبیل کشف کردم و چه حیرانی دردناکی به من دست داد آن دم که در ساحل شورآبی ، نیزار و شورزاری نیافتم . هم چنین سپاس گزارم از ضیا جاوید که دل به دریا زد و به رغم آن که پرده های نقاشی یش جز بر جلد آثار احمد شاملو نقش نبسته بود ، " ماه در آهنگر خانه " را بر جلد مرگ رنگ نشاند . آیا می توانم هرگز حلقه اشک نشسته بر چشمانش و آن شور هنگام خواندن مقاله " خودشکنی روشن فکران سوته دل " را از یاد ببرم ؟ او نخستین خواننده هنرمند نوشته هایم و دومین کسی بود که به من نیروی خودباوری داد . و نیز سپاس گزارم از ادامه دهنده راه و روش او ؛ شهلا لاهیجی که هنگام پر کردن برگه اخذ مجوز نشر مرگ رنگ در وزارت ارشاد اسلامی به هم رسیدیم و او ناشر کتابم شد .
|
|||||