دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710
 

کانال

فاطمه دهقان نیری

 

روی تنه خشکیده درخت کنار رودخانه نشسته بودند . زن با نوک کفشش شن های زیر پایش را به بازی گرفت .
« گاهی فکر می کنم اشتباه کردم . »
« یعنی چی ؟ »
« این چیزی نبود که تو قول داده بودی . »
« نگران نباش . همه چیز درست می شه . به من فرصت بده .»
باران نم نم باریدن گرفت .
« چه قدر صبر کنم ؟ دیگه از این در به دری خسته شدم . »
یک باره باران شدت گرفت . دانه های درشت باران روی برگ ها سر می خوردند و روی زمین در هم می آمیختند . خاک ها را
می شستند و در شیب به طرف رودخانه پائین می رفتند . زن و مرد جوان از روی تنه خشکیده درخت بلند شدند و زیر درختی در آن نزدیکی پناه گرفتند . مرد اطراف را نگاه کرد . لا به لای شاخ و برگ ها و تنه درختان ، سیاهی کانالی را زیر جاده دید . دست زن را گرفت و او را به دنبال خود دواند . جلو دهانه کانال ایستادند . مرد دولا شد و داخل کانال را نگاه کرد .
کنار دیوار سنگی، دو دختر جوان نشسته بودند . خزه ها روی سنگ های کف کانال را پوشانده بودند .
داخل رفتند . بوی تعفن و هوای دم کرده ، بینی زن را پر کرد . موش مرده ئی روی سنگ های خزه بسته ، ته دل زن را چنگ انداخت . کنار دیوار سرش را بین زانوها خم کرد و عق زد .
مرد نگاهی به دو دختر انداخت . خم شد و با دستمال کاغذی گل های روی شلوارش را پاک کرد .
« بهت گفتم نریم ، هوا بارونی یه . »
زن سرش را بالا آورد . دور دهان و بینی یش را با دستمال کاغذی پاک کرد .
« مگه جای دیگه ئی هم داشتیم که بریم ؟ »
مرد دخترها را نگاه کرد و دستمال کاغذی را به شلوارش کشید .
دانه های باران از لبه بالائی کانال می چکیدند . آب درزهای بین سنگ ها را پر می کرد . لاشه موش روی آب بالا آمد . زن سرش را بین زانوهاش خم کرد .
مرد زل زد به یکی از دخترها . زن سرش را از بین زانوهاش بالا آورد و دستمال خواست . مرد دستمال در دستش را به او داد .
« دیگه ندارم ، همینه . »
زن دستمال مچاله شده را گرفت و باز سرش را بین زانوها خم کرد .
یکی از دخترها گفت : « اه ، حالم بد شد . »
زن از جا بلند شد و از کانال بیرون رفت . چند قدم دورتر از دهانه کانال ایستاد و سرش را بالا گرفت . دانه های باران روی صورتش می لغزیدند و پائین می رفتند . دهانش را باز کرد و چند دانه باران را روی زبانش حس کرد . به طرف کانال برگشت . دولا شد و داخل را نگاه کرد . هیچ کس نبود . آب لاشه موش را در شیب پائین  برد و به رودخانه انداخت .

1382

 


صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .   نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر