سوم
هنگامی که آرای فمینیستی با نظریه شالوده شکنی
امتزاج یافت ، دومین روی کرد نئوفمینیستی زادن گرفت . در این جا شناخت
پسانوین تکثر تفاسیر و تنوع معنی و معنی سازی های فرهنگی ، روایت جدیدی
از فمینیسم ساز کرد که مبین تفاوت های جنس – جنسیتی در متن های خاص
اجتماعی باشد و ثبات حضور در این نظام را هم چون ساخت مندی دو گانه
واقعیت جنس – جنسیتی بر پایه ایفای نقش عوامل مختلف در چنین متونی از
میان بردارد. به علاوه ، این دیدگاه باید پاسخ گوی این مسأله باشد که
بازگرداندن واقعیت به متون خاص اجتماعی چه سان از مواضعه گرائی در حفظ
وضع موجود جدا می شود و احتمال وقوع ممکن هر چیزی به واسطه فرض ریشه
داری وجود در شرایط معینی را چگونه با فرض عمومیت پذیری دیدگاه خود،
منهای شرایط وجودی به نیروی جنبشی نقاد از نابرابری های جنس – جنسیتی
مبدل می کند . فمینیسم شالوده شکن
دانش بی ریشه را بر این بنیان رد کرد و
شناخت را در متن های خاص تاریخی – فرهنگی متحقق یافت و قرائت های پویای
این متن ها را بی پایان اعلام کرد . از این نگره ، جهان چونان متنی
نمودار شد که می توان مدعیان آن را برخواند و از این حیث ، بینش
خواننده را نسبت به واقعیت متعالی ساخت . تنوع قرائت ها از سوی انسان
شناسنده ، از ثبات تأویل متن جهان جلو می گیرد و البته خود انسان را
نیز چون متن ، در شرایط خاص فرهنگی – تاریخی ریشه دار می شمارد که
البته قابل قرائت نیز است . از این حیث فمینیسم شالوده شکن کوشید جنسیت
را در متن فرهنگ قرائت کند . این خوانش هم می تواند مبین منطق دوگانه
جنسیتی در رجوع به امر واقع باشد و هم می تواند معرف شناخت مکمل هویت
های مزبور در تبیین واقعیت غائی پیش روی توسعه پایدار جنسیتی جلوه
نماید . پس نظام جنس – جنسیت در این نگاه ، از روابط متفاوت و متعارض و
مبادلاتی برخوردار است . اگر وحدت نظام جنس – جنسیتی را از این منظر
قرائت کنیم ، به یگانگی و هویت مشترک این نظام حکم کرده ایم که از دو
حالت برخوردار است :
- اولا در حالت ماقبل ، توجه به دوگانگی نظام جنس- جنسیت تابع ارزش های
مردسالارانه و تعابیر مذکر از آن است .
- ثانیا پس از قرائت دوگانه این نظام ، امکان وحدت مکمل آن برای پیشبرد
زندگی بشر به وجود می آید . اگر چندگانگی نظام جنس – جنسیتی را از این
منظر قرائت کنیم ، به تنوع پایائی و هویت چندگون این نظام حکم کرده ایم
که باز هم از دو حالت برخوردار است :
- اولا در حالت ماقبل ، یگانگی نظام جنس – جنسیت به نفی ارزش های
مردسالارانه و تعابیر مذکر از آن می پردازد .
- ثانیا پس از قرائت یگانه این نظام ، امکان قرائت چندگانه نظام مزبور
برای پیشبرد زندگی بشر به وجود می آید . این تصور آرمانی از زندگی
انسانی ، از دوگانه سازی جنسیتی و نگاه سلسله مراتبی به آن می گریزد و
روایتی مبتنی بر ریشه داری جنسیت در متون تأویل پذیر فرهنگی – تاریخی
عرضه می کند . در این جا شناسنده به جای حرکت از تجربه خود می کوشد امر
واقع را برحسب ریشه داری آن در چنین متونی قرائت کند و ماهیت آینه ئی
ذهن را با توجه به ضرورت تفسیر خاستگاه بروز کنشی از متون اجتماعی به
کنار می نهد . این فراروایت در تفسیر جنس و جنسیت به متون فرهنگی –
تاریخی اشارت می کند و زمانی به درک واقعی طبیعت دست می یابد که آن را
از منظر انسانی بفهمد و امر واقع را فرآیند انسانی تعبیر کند .
بنابراین شناخت از نقاط عزیمت عدیده ئی برخوردار است و بر حسب تغییر
جایگاه ، در متون خاصی به تنوع تفسیر می گراید . با وجود این توجه به
خود ثابتی در پس این هویت که ناظر به تنوع پذیری خوانشی متون و خلاق
سازی تفاسیر آن است ، از این نگره ضرورت دارد . در این صورت زنان و
مردان می توانند مکررا نظام جنسی – جنسیت خود را با توجه به متون
ارگانیسمی – فرهنگی خویش جایگزین سازند و با ایجاد شخصیت های مختلف ،
از این رهگذر به قرائت آن در ازمنه و امکنه متفاوت بپردازند . بر این
سیاق امکان رهائی از وابسته سازی نگاه زن چونان دیگری طبیعت به مرد
چونان خود فرهنگ نفی می شود . زیرا واقعیت شناسنده عام مذکر در قالب
متون خاصی قرائت پذیر می شود و زن می تواند خود را از خلال نگاه دیگران
دریابد و تغییر و سیالیت ویژگی های امر واقع را در متون فرهنگی –
تاریخی بشناسد . بر این پایه خود با تصور وحدت در کثرت امر واقع به
وحدت نسبت خویش با دیگری دست می یابد و با وسعت دادن خود و دیگری به
نسبت رابطه با متون خاصی ، امر واقع را نیز می گسترد . با وجود این ،
چنین روایتی می تواند جنبه روایت گری به خود گیرد و تغییرپذیری امر
واقع را در حاشیه قرار دهد . زیرا انتساب واقع به متون آن، امکان
مواضعه را تشدید می کند . به دیگر سخن ، قرائت شالوده شکن امر واقع با
محتمل دانستن هر چیز از مسؤولیت تغییر واقعیت تهی می شود . با وجود این
، بازشناسی مسؤولیت تغییر امر واقع به بازسازی تصورات آرمانی راجع به
امکان شکل گیری دیگرگونی فرآیندهای اجتماعی چونان شالوده شکنی خود
ارجاع می یابد . در این صورت ذهن ، آینه طبیعت نمی نماید و واقعیت
نیز صرفا آینه تمام نمای ذهن باقی نمی ماند .