|
خیالات
( مرتضا کربلائی لو ) روایتی است از
دو داستان کاملا مستقل و موازی که سرانجام در نقطه روائی ( تقاطع زمان و
مکان و شخصیت و رخ داد ) هم دیگر را قطع می کنند . در روایت اول که می توان
آن را روایت اصلی دانست ، محسن ؛ جوان ساده شهرستانی و بیوه جوانی به نام
شهلا ، دل باخته هم می شوند . محسن برای مداوای دختر بیمار شهلا به او کمک
می کند . شهلا در بنگاه معاملات املاک کار می کند . در ملاقات های این دو ،
خواننده حس می کند شهلا ضمن گرایش شدید جسمانی نسبت به محسن ، به نوعی از
پای بندی گریزان است و در همان حال سعی می کند محسن را هر چه بیش تر به خود
وابسته کند . محسن به لحاظ شخصیتی ، اگر افسرده نباشد ، دست کم از نظر روحی
، شاد و سرزنده نیست . خوش وقتی او در حضور و در ارتباط با شهلا خلاصه می
شود . برای او شهرستان خسته کننده است ، اما تهران هم سرسام آور است . او
فکر می کند اشتباهی به تهران آمده است
. اما شهلا هم که دودستی به زندگی چسبیده و
کم حرص نمی زند ، به رغم آن که زیرکانه برنامه ئی را پیش می برد ، خوش بخت
نیست . بعدها خواننده می فهمد او چندان هم در اندیشه سعادت نیست ، بل که به
آسایش فکر می کند .
در روایت دوم ، با
دو زوج رو به رو هستیم . فرامرز و همسرش ؛ لیلا ، خلیل و همسرش ؛
فیروزه که خواهر لیلا است . از همان آغاز می فهمیم رابطه فرامرز و لیلا
، از جانب فرامرز است . فرامرز به رغم حرفه سنتی یش – فروشندگی
تابلوفرش – در حد شنیداری و دیداری ، گرایش های مدرنیستی دارد . مثلا
به تابلو نقاشی هائی که در آن ها ، فضا و زن های آرمانی تصویر شده اند
. در واقع خواننده می فهمد این گرایش ، امر درونی ، عمیق و همه جانبه
نیست ، بل که فرار از زندگی روزمره ، به خصوص ساخت و ساز مشترک با خلیل
و خستگی رفت و آمدهای معمول است . در چنین موقعیتی ، نامه محسن برای
مستأجر قبلی – قاسم میرزائی – را دریافت می کند . اشاره محسن به رابطه
اش با شهلا ، فرامرز را بیش تر متوجه خلاء زندگی یش می کند . اگر در
همان آغاز در یک جمله می خوانیم
فرامرز به لیلا نگاه کرد و فکر کرد می تواند همین الان هم برود و لیلا
را طلاق دهد ، با پیش رفتن داستان و
دریافت نامه های جدید ، درمی یابیم فرامرز
از زندگی روزمره و یک نواختی
که برای نمونه در شبح های رؤیائی خلیل و دیگران
نمود پیدا می کند ، خسته است و نمی تواند
مثل بقیه سرش را پائین بیندازد و به زندگی
ادامه دهد . با وجود این ، وجوه شخصیتی
او و گسیختنش از مناسبات معمولی هنوز در حدی نیست که خواننده بپذیرد او
برای کشف زندگی گذشته شهلا – که نکته هائی از آن را در نامه ها خوانده
بود – به شمشک برود و در معدن متروکه زغال سنگ به دنبال اخبار مربوط به
شوهر شهلا بگردد . آشنائی با پیرمرد ( پروفسور ) که همه چیز گذشته ،
حال و آینده را می داند ، عنصری است تصادفی که به رغم انطباق آن با
واقعیت های قرن بیست و یکم ، خیلی واقعیت داستانی نشده است . یا به
اصطلاح به داستان تعلق روائی پیدا نکرده است . بحث های انتزاعی پیرمرد
درباره عقاید الکساندر بلوک ، آن هم برای فرد تقریبا عامی مثل فرامرز ،
از چهارچوب قصه بیرون می زند . تغییر ساختار شخصیت فرامرز و حرف زدنش
از زنی کنار کهکشان راه شیری ( ص
94 ) با نشان چهره واقعی شهلا ؛ یعنی زن
خودفروشی که شوهر زحمت کشی دارد ، زنی که می خواهد با دوشیدن امثال
محسن ، خانه کوچکی برای خود تهیه کند تا از شر آقا بالا سر خلاص شود ،
عجولانه است . رسیدن شهلا به سرمنزل مقصود ، رها شدن فرامرز و لیلا در
پایان بندی داستان و حالت درون کاوی نشده محسن در انتهای قصه ، به کلی
می توانستند دگرگون شوند . البته روایت می توانست همین فرجام را داشته
باشد ، مشروط بر آن که اجرای داستان از صفحه 80 به بعد تغییر می کرد .
صحنه های مربوط به عزیمت فرامرز به شمشک می توانست جای خود را به وجه
دیگری از روایت دهد . زیرا دروغ شهلا در مورد مرگ شوهرش در معدن ،
نیازی به این همه حرف نداشت . به جای این موضوع ، می شد صفحه هائی را
به درون نگری شهلا ، محسن و فرامرز اختصاص داد . حتا دیدن شوهر شهلا می
توانست جای خود را به شکل دیگری از روایت دهد . مجموعه این عامل ها
باعث شده است رمانی که ظرفیت خوبی برای بازنمائی رخ دادهای جاری و
شخصیت های این زمانی داشت ، با روایتی مبتنی بر تصادف و توجه زیاد به
جنبه های حاشیه ئی جایگزین شود .
خلاقیت کربلائی لو
در ساختن بعضی فضاها و پاره ئی از وجوه شخصیتی فرامرز ، محسن و شهلا و
نیز انتخاب برخی دیالوگ ها ، تحسین انگیز است . اما می شد همین پیرنگ
جالب و خوب را در فرآیند خیلی بهتری اجرا کرد . زیرا بستر لازم ، با
توجه به خود قصه ، برای کار قوی فراهم بود . همان طور که پیش تر در
داستان های کوتاه مجموعه من مجردم
خانم از کربلائی لو دیده بودیم .
|