سلام ، بچه های عزیزم .
یادتان است در شماره قبل داستان پسری به
شکل مار را برای تان تعریف کردم ؟ حالا می خواهم بقیه آن را برای تان
بگویم . اگر یادتان باشد ، قصه به آن جا رسید که قهرمان و دختر حاکم با
هم ازدواج کردند و به قصر عاج رفتند . اما اطرافیان آن ها از موضوعی
ناراحت بودند . آن هم لباس ماری قهرمان بود . پس حالا بشنوید بقیه
داستان را :
روزی حاکم به وزیر گفت : « چه کار کنیم
که از شر این لباس ماری قهرمان خلاص شویم ؟ »
وزیر فکری کرد و گفت: « این کار فقط به دست دختر شما قابل انجام است.»
حاکم پرسید : « چه طور ؟ »
وزیر گفت : « قهرمان که می خواهد بخوابد ، لباس ماری خود را از تن
بیرون می آورد . وقتی خواب رفت ، دخترتان باید آن لباس را بردارد و از
بین ببرد . »
حاکم از فکر بکر وزیر خوشش آمد و آن را با دخترش در میان گذاشت . دختر
ابتدا قبول نمی کرد . اما عاقبت ناچار شد ، بپذیرد . شب بعد هم وقتی
قهرمان خواب بود ، لباس قهرمان را برداشت و سوزاند .
وقتی قهرمان از خواب بیدار شد و دید لباسش نیست ، خیلی ناراحت شد .
دختر حاکم که ناراحتی او را دید ، همه ماجرا را برایش تعریف کرد .
قهرمان گفت : « تو همسر خوبی برای من بودی . اما این کارت باعث شد من
اسیر طلسم جادوگر بدجنسی شوم و به سرزمین عجایب پرواز کنم . »
دختر حاکم که از کارش پشیمان شده بود ، به گریه افتاد .
قهرمان گفت : « کاری است که شده . اما تو می توانی کمک کنی تا من از
این مشکل نجات پیدا کنم . »
دختر حاکم گفت : « من برای نجات تو هر کاری که بگوئی می کنم . »
قهرمان گفت : « تو راه سختی در پیش داری . تو باید خودت را برای سفر
طولانی آماده کنی . »
دختر حاکم با دقت به او گوش می کرد . قهرمان باز گفت : « تو باید مو به
مو به آن چه من می گویم ، عمل کنی . »
آن وقت قهرمان همه راهنمائی ها را به او کرد . وقتی حرف هایش تمام شد،
به شکل کبوتری درآمد و پرواز کرد و رفت . دختر حاکم به گریه افتاد .
خبر ناله و زاری ماهرخ به گوش حاکم رسید . حاکم خیلی ناراحت شد . اما
از دستش کاری برنمی آمد . ماهرخ هم وقتی حسابی گریه هایش را کرد و دلش
سبک شد ، یاد سفارش های قهرمان افتاد .
راستی قهرمان به او چه گفته بود ؟
قهرمان به ماهرخ گفته بود : « در
زنبیلی مقداری گندم و جو بریز و در دست چپت نگه دار . یک کفش آهنی بپوش
و تا آخر سفر آن را از پایت در نیاور . در دست راستت عصائی بگیر که نوک
آهنی دارد . از زمانی که به راه افتادی ، پشت سرت را نگاه نکن . از
سرزمین های زیادی می گذری و با جن و پری های زیادی برخورد می کنی که
نباید به حرف آن ها گوش کنی. وقتی دیدی گندم و جو دارد سبز می شود،
بدان راه را درست آمده ای . زمانی هم که متوجه شدی ، کفش های آهنی یت
سوراخ شدند و نوک عصایت از بین رفته ، بدان که به سرزمین عجایب رسیده
ای .
در سرزمین عجایب دوازده قلعه تو در تو وجود دارد که آدم های زیادی در
آن ها زندانی هستند . صاحب این قلعه ها هم دیوی است . حالا که پوست مار
مرا آتش زده ای ، تا این دیو را نکشیم ، من باید در این قلعه اسیر باشم
.
اما وقتی به در قلعه رسیدی، مرا صدا بزن. صدایت را خواهم شنید و می آیم
و تو را داخل قلعه می برم . »
ماهرخ وقتی این حرف ها را به یاد آورد ، فوری آماده رفتن شد .
اما می دانست اگر به پدرش چیزی بگوید ، او نمی گذارد به این سفر برود
. بنابراین شب که همه خواب بودند ، آن چه قهرمان گفته بود ، برداشت و
از در مخفی قصر بیرون رفت .

ماهرخ روزها راه می رفت و شب ها
استراحت می کرد . بالاخره زمانی رسید که متوجه شد جو و گندم دارند در
زنبیل سبز می شوند . پس با امید بیش تری به راه ادامه داد . اما دیگر
خیلی خسته شده بود . زمانی هم رسید که احساس کرد ، دارد از پا می افتد
. اما چشمش به کفش و عصایش افتاد که اولی سوراخ شده بود و دومی
نوکش از بین رفته بود . ماهرخ توان تازه ئی پیدا کرد . چون فهمید به
قلعه نزدیک شده است .
ماهرخ چند روز دیگر به راه خود ادامه داد تا به چشمه ئی رسید . آب
زلالی از درون چشمه می جوشید . کمی از آن نوشید و دست و رویش را هم
شست. کنار چشمه دراز کشیده بود که سر وصدای چند دختر را شنید . از جا
بلند شد . دخترها هم او را دیدند و دوره اش کردند . ماهرخ برای شان گفت
چرا تا آن جا آمده است . دخترها گفتند نزدیک روستای شان قلعه ئی است که
دیوی صاحبش است . این دیو خیلی بدجنس است و هیچ کس از شرش در امان نیست
.
بچه های عزیز ، دیو در دنیای واقعی وجود ندارد و فقط در
افسانه ها زندگی می کند . برای همین شما هیچ وقت نباید از دیو بترسید .
ماهرخ هم نترسید و به خدا توکل کرد و به قلعه نزدیک شد . وقتی کنار
دروازه آن رسید ، قهرمان را صدا کرد . قهرمان هم فوری پشت در آمد .
ماهرخ از خوش حالی نمی دانست چه بکند . اما قهرمان حواسش جمع بود و
فوری وردی خواند و ماهرخ به شکل سیبی درآمد . آن وقت قهرمان آن را در
جیبش گذاشت و به داخل قلعه رفت .
غروب که دیو آمد ، نعره ئی کشید و گفت : « بوی آدمیزاد می آید . او
کیست و کجاست ؟ »

قهرمان که می دانست دیو ماهرخ را پیدا
خواهد کرد ، از او قول گرفت ماهرخ را نکشد تا او را نشانش دهد .
دیو قبول کرد . قهرمان
سیب را از جیبش را درآورد و وردی خواند و ماهرخ ظاهر شد . دیو مبهوت
ماند . چون ماهرخ خیلی زیبا بود . با وجود این چون دیو نسبت به قهرمان
کینه داشت ، نقشه کشید تا جادوگری ماهرخ را به قتل برساند . ولی توانست
این کار را بکند ؟ تا
شماره بعد صبر کنید تا برای
تان تعریف کنم .
خدا نگه دار .
ادامه دارد