دارالترجمه رسمي آبيز مرکزفوريت‌هاي ترجمه
ميدان تجريش . جنب سينما آستارا
22711578
22744307
22743305
جنوب شرقي ميدان انقلاب . بالاي بازاربزرگ كتاب
66962844
66480658
66497710
 


سلام بچه ها

پرگل م.

 

امیدوارم حال شما خوب باشه . حسابی کیف کردین آذر ماه آن قدرتعطیلی بود ؟! حسابی خوابیدین ؟! درس چی ، خوندین ؟ اگه خوندین ، این شماره  ما رُ بخونین . داستان داریم ، شعر داریم ، معرفی کتاب داریم . حسابی کامل! اسم این کتاب قصه های من و بابام است . بسیار طنز و زیبا است ! اگه تونستین ، حتما بخونینش .
بچه ها ، من چهارشنبه 23 آذر رفته بودم موزه هنرهای معاصر .  به مادر یا پدرتون بگین شما رُ ببرن آن جا . موزه خیلی زیبا بود . معماری بسیار جالبی داشت ! یعنی  مارپیچ بود . ما هی چرخیدیم پایین ، ولی آخرش  آمدیم بالا ! مامانم گفت :« خیلی دوست دارم  نقشه ساختمان را ببینم .»
آن جا تابلوهای مختلفی بود .  بعضی با شیشه ، آینه ، خاک یا شن نقاشی کرده بودند و بعضی با مداد شمعی  و رنگ روغن و حتا پارچه . خیلی جالبه ،  مگه نه ؟  حتما فکر می کنید من دارم دروغ می گم که با پارچه هم می شه نقاشی کرد. پس حتما برین و خودتون ببینین . یکی با شن نقاشی کرده بود . مامانم می گه این آقا توی اروپا معروف شده با نقاشی هاش . خوب این هم  گزارش من از موزه . امیدوارم در کنار خونواده خوش باشین .
فعلا خداحافظ .

پرگل

________________________________________________

پسری به شکل مار ( 2 )

آذردخت کمره ئی


 

سلام ، بچه های عزیزم .

یادتان است در شماره قبل داستان پسری به شکل مار را برای تان تعریف کردم ؟ حالا می خواهم بقیه آن را برای تان بگویم . اگر یادتان باشد ، قصه به آن جا رسید که قهرمان و دختر حاکم با هم ازدواج کردند و به قصر عاج رفتند . اما اطرافیان آن ها از موضوعی ناراحت بودند . آن هم لباس ماری قهرمان بود . پس حالا بشنوید بقیه داستان را :

روزی حاکم به وزیر گفت : « چه کار کنیم که از شر این لباس ماری قهرمان خلاص شویم ؟ »
وزیر فکری کرد و گفت: « این کار فقط به دست دختر شما قابل انجام است.»
حاکم پرسید : « چه طور ؟ »
وزیر گفت : « قهرمان که می خواهد بخوابد ، لباس ماری خود را از تن بیرون می آورد . وقتی خواب رفت ، دخترتان باید آن لباس را بردارد و از بین ببرد . »
حاکم از فکر بکر وزیر خوشش آمد و آن را با دخترش در میان گذاشت . دختر ابتدا قبول نمی کرد . اما عاقبت ناچار شد ، بپذیرد .  شب بعد هم وقتی قهرمان خواب بود ، لباس قهرمان را برداشت و سوزاند .
وقتی قهرمان از خواب بیدار شد و دید لباسش نیست ، خیلی ناراحت شد . دختر حاکم که ناراحتی او را دید ، همه ماجرا را برایش تعریف کرد . قهرمان گفت : « تو همسر خوبی برای من بودی . اما این کارت باعث شد من اسیر طلسم جادوگر بدجنسی شوم و به سرزمین عجایب پرواز کنم . »
دختر حاکم که از کارش پشیمان شده بود ، به گریه افتاد .
قهرمان گفت : « کاری است که شده . اما تو می توانی کمک کنی تا من از این مشکل نجات پیدا کنم . »
دختر حاکم گفت : « من برای نجات تو هر کاری که بگوئی می کنم . »
قهرمان گفت : « تو راه سختی در پیش داری . تو باید خودت را برای سفر طولانی آماده کنی . »
دختر حاکم با دقت به او گوش می کرد . قهرمان باز گفت : « تو باید مو به مو به آن چه من می گویم ، عمل کنی . »
آن وقت قهرمان همه راهنمائی ها را به او کرد . وقتی حرف هایش تمام شد، به شکل کبوتری درآمد و پرواز کرد و رفت . دختر حاکم به گریه افتاد .
خبر ناله و زاری ماهرخ به گوش حاکم رسید . حاکم خیلی ناراحت شد . اما از دستش کاری برنمی آمد . ماهرخ هم وقتی حسابی گریه هایش را کرد و دلش سبک شد ، یاد سفارش های قهرمان افتاد .
راستی قهرمان به او چه گفته بود ؟
قهرمان به ماهرخ گفته بود : « در زنبیلی مقداری گندم و جو بریز و در دست چپت نگه دار . یک کفش آهنی بپوش و تا آخر سفر آن را از پایت در نیاور . در دست راستت عصائی بگیر که نوک آهنی دارد . از زمانی که به راه افتادی ، پشت سرت را نگاه نکن . از سرزمین های زیادی می گذری و با جن و پری های زیادی برخورد می کنی که نباید به حرف آن ها گوش کنی. وقتی دیدی گندم و جو دارد سبز می شود، بدان راه را درست آمده ای . زمانی هم که متوجه شدی ، کفش های آهنی یت سوراخ شدند و نوک عصایت از بین رفته ، بدان که به سرزمین عجایب رسیده ای .
در سرزمین عجایب دوازده قلعه تو در تو وجود دارد که آدم های زیادی در آن ها زندانی هستند . صاحب این قلعه ها هم دیوی است . حالا که پوست مار مرا آتش زده ای ، تا این دیو را نکشیم ، من باید در این قلعه اسیر باشم .
اما وقتی به در قلعه رسیدی، مرا صدا بزن. صدایت را خواهم شنید و می آیم و تو را داخل قلعه می برم . »
ماهرخ  وقتی  این  حرف ها  را  به  یاد  آورد ،  فوری آماده  رفتن شد . اما  می دانست اگر به پدرش چیزی بگوید ، او نمی گذارد به این سفر برود . بنابراین شب که همه خواب بودند ، آن چه قهرمان گفته بود ، برداشت و از در مخفی قصر بیرون رفت .

ماهرخ روزها راه می رفت و شب ها استراحت می کرد . بالاخره زمانی رسید که متوجه شد جو و گندم دارند در زنبیل سبز می شوند . پس با امید بیش تری به راه ادامه داد . اما دیگر خیلی خسته شده بود . زمانی هم رسید که احساس کرد ، دارد از پا می افتد . اما چشمش به کفش و عصایش افتاد که  اولی  سوراخ  شده  بود  و  دومی  نوکش  از بین رفته بود . ماهرخ توان تازه ئی پیدا کرد . چون فهمید به قلعه نزدیک شده است .
ماهرخ چند روز دیگر به راه خود ادامه داد تا به چشمه ئی رسید . آب زلالی از درون چشمه می جوشید . کمی از آن نوشید و دست و رویش را هم شست. کنار چشمه دراز کشیده بود که سر وصدای چند دختر را شنید . از جا بلند شد . دخترها هم او را دیدند و دوره اش کردند . ماهرخ برای شان گفت چرا تا آن جا آمده است . دخترها گفتند نزدیک روستای شان قلعه ئی است که دیوی صاحبش است . این دیو خیلی بدجنس است و هیچ کس از شرش در امان نیست .
بچه های عزیز ، دیو در دنیای واقعی وجود ندارد و فقط در افسانه ها زندگی می کند . برای همین شما هیچ وقت نباید از دیو بترسید . ماهرخ هم نترسید و به خدا توکل کرد و به قلعه نزدیک شد . وقتی کنار دروازه آن رسید ، قهرمان را صدا کرد . قهرمان هم فوری پشت در آمد . ماهرخ از خوش حالی نمی دانست چه بکند . اما قهرمان حواسش جمع بود و فوری وردی خواند و ماهرخ به شکل سیبی درآمد . آن وقت قهرمان آن را در جیبش گذاشت و به داخل قلعه رفت .
غروب که دیو آمد ، نعره ئی کشید و گفت : « بوی آدمیزاد می آید . او کیست و کجاست ؟ »

قهرمان که می دانست دیو ماهرخ را پیدا خواهد کرد ، از او قول گرفت ماهرخ را نکشد تا او را نشانش دهد .
دیو قبول کرد . قهرمان سیب را از جیبش را درآورد و وردی خواند و ماهرخ ظاهر شد . دیو مبهوت ماند . چون ماهرخ خیلی زیبا بود . با وجود این چون دیو نسبت به قهرمان کینه داشت ، نقشه کشید تا جادوگری ماهرخ را به قتل برساند . ولی توانست این کار را بکند ؟ تا شماره بعد صبر کنید تا برای تان تعریف کنم .
 خدا نگه دار .

ادامه دارد

________________________________________________

صبح

پرگل م

 


 

صبح
خروس می گه قوقولی قوقو            صبح شده
برخیز از خواب             کودک زیبارو
قوقولی قوقو صبح شده           وقت ورزش و نرمش
می ریم مدرسه           شاداب و خوش حال
قوقولی قوقو        صبح شده
مامان و بابا ، برین بیرون          پیش کارا
کارا منتظرن ، مامان و بابا

پرگل م.

________________________________________________


قصه های من و بابام

کتاب اول : بابای خوب من

 

قصه ها و نقاشی : اریش اُ  زر
باز پرداخت و نوشته : ایرج جهان شاهی
ناشر : موسسه فرهنگی فاطمی
نوبت چاپ : هفدهم / 1381
شمارگان :  6000
105 صفحه
790 تومان

 این آقای نویسنده وقتی 28 سالش بود ، بچه اش به دنیا آمد . او دوست داشت برای پسرش قصه بگوید . برای همین داستان ها را به صورت تصویر می کشید . او و پسرش در این  تصویرها کارهای خنده دار می کردند .
این کتاب داستان های جالبی مثل " یک جای خالی" ، "آشپزی بابام" ، "بابا کوچولو" و ... دارد که می توانید بخوانید و حسابی بخندید .

 

 




صفحه اول   .   درباره ما   .   شماره هاي پيشين  .   عکس  .   از دل برآيد   .   خاطره   .   روز من   .   خبر
گزارش   .   از اين نگاه   .   شعر   .   داستان   .   نقد   .   معرفي کتاب   .   برگ سبز   .   از اين قلم   .   گفت و گو  .   نامه
پيام   .   کودک و نوجوان . English   .  شماره آخر